تبليغاتX
کرم کتاب

هيچ فرقی نمی‌كنه آخرين مهلت انجام يه كار کی باشه،‌ به‌هرحال من آخرين لحظه اقدام می‌كنم!

 

پ.ن: تا شنبه وقت هست که مقاله‌م را بفرستم واسه کنگره‌ی مهندسی شیمی ... آره فعلا که وقت هست٬ پس میشه رفت کافه هنر و اینترنت وایرلس و چاکلت گلاسه و بحث شیرین غیبت و  ...

 

:: چهارشنبه 1387/04/12 - کرم کتاب

 

 

:: سه شنبه 1387/04/11 - کرم کتاب


میگه من کریستال مدار زندگی‌ش هستم.
یعنی من باید ذوق کنم؟!

 

:: دوشنبه 1387/04/10 - کرم کتاب

کاش                                                    
                                         ابرهای سپید پنبه‌ای٬ هی از خیال‌م بگذرند 
که ديگر فکرهای دل‌گیر خاکستری نکنم.     


امروز٬ مثل زهرِمار تلخ شده‌ام!



:: چهارشنبه 1387/03/29 - کرم کتاب


بی‌انصافی‌ست که کاغذ از افکار من رو سیاه شود.

 

:: دوشنبه 1387/03/27 - کرم کتاب


انگار تازه از این‌جا رد شده‌ای٬ هنوز بوی خوش‌ت مانده.
کاش از همین راه برگردی٬ کاش بگویی سال‌ها منتظر این لحظه بودی٬ کاش دروغ بگویی٬ دروغکی بگویی دوست‌م داری...
باد می‌آید و عطر پنهانی‌ات را می‌پراکند.

 

:: یکشنبه 1387/03/26 - کرم کتاب


هیچ‌وقت٬                                    
هیچ‌وقت نقاش خوبی نخواهم شد.             
امشب دلی کشیدم٬                   
شبیه نیمه سیبی              
که به خاطر لرزش دستانم٬    
در زیر آواری از رنگ‌ها                            
ناپدید ماند.*                       
*حسین پناهی
      

 

پ.ن: آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچک‌ترین خوشی‌ها به بزرگ‌ترین‌ها تبدیل شوند.

 

:: شنبه 1387/03/25 - کرم کتاب


من تمنّا کردم
که تو با من باشی.
تو به من گفتی:
هرگز... هرگز...
پاسخی سخت و درشت٬
و مرا غصّه‌ی این هرگز کشت.*
*حمید مصدّق

 

:: سه شنبه 1387/03/21 - کرم کتاب


به دیوار تکیه می‌دهم٬ تخته‌ی نقاشی را روی شیب پاهای‌م می‌گذارم و سعی می‌کنم خودم را از این تاریکی کورکننده خلاص کنم.
فکرم را کالبدشکافی می‌کنم٬ فقط با یک مداد سیاه و یک ورق کاغذ سفید:
طرح می‌زنم از تمام نقش‌هایی که انگار یکی آمده و با بی‌حوصله‌گی روی دیواره‌های مغزم کنده٬ مداد را روی کاغذ می‌گذارم و خط می‌کشم بر باکره‌گی کاغذ.
جریانی تلخ در من جاری می‌شود؛ مرا می‌شکافد، سردم است، کسی جایی قهقهه می‌زند ... ‌دست‌م دیگر به فرمان‌م نیست ...
کارم که تمام می‌شود از سفیدی کاغذ چیزی نمانده جز سیاهی محض. تاریکی را آزاد کردم!
گوشه‌ای در سایه روشن ذهن‌م یک تکه نور خوش‌رنگ‌ که نمی‌دانم از کدام روزنه خزیده و این‌طور راحت جا خوش کرده بر همه‌ی نقش‌های کج می‌تابد ... یک قطره زیبایی، یک دریا زندگی!

 

:: شنبه 1387/03/18 - کرم کتاب


بارها و بارها به من ثابت شده که حتّی اگر معده هم بتواند غم و غصّه‌ها را هضم کند٬ روده‌ها از جذب و دفع آن‌ها عاجزند.
فکر کنم همین روزها٬ بالاخره از انسداد روده می‌میرم.

 

 

:: پنجشنبه 1387/03/16 - کرم کتاب


آن روزها رفتند                    
آن روزهای خوب                  
آن روزهای سالم سرشار*   
*فروغ فرخ‌زاد 
  

خلل و فرج ذهن‌م را فکر لزجی پر کرده که خلاصی از آن ممکن نیست! 

 

 

 

پ.ن: اگه وقت کردین برین موزه‌ی هنرهای معاصر و نقاشی‌های ایران درّودی را ببینین. من که از فضای سورئال کارهاش بسی لذّت بردم. فقط تا ۲۲ خرداد وقت دارین‌هـــــــــــا!

 

:: شنبه 1387/03/11 - کرم کتاب


تو میلاد نور دیدم‌ش٬ دست‌ش تو دست یه دختره بود که قیافه‌ش عجیب٬ آشنا می‌زد! تو چشم‌های هم نگاه کردیم و از کنار هم رد شدیم...

 

 

پ.ن: آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من٬ مایوس می‌کند؟!

 

:: دوشنبه 1387/03/06 - کرم کتاب


بهار من از همین امروز شروع شد. فقط با یک گل!

 

 

 


پ.ن: عنوان پست نام کتابی‌ست از امیرحسین خورشیدفر

 

:: یکشنبه 1387/03/05 - کرم کتاب


دل‌م را در آفتاب پهن می‌کنم تا یاد تو کم‌رنگ شود.

 

:: جمعه 1387/03/03 - کرم کتاب


با یک شکوفه٬
با تو٬
من آغاز می‌کنم
حماسه‌ی بزرگ عشق را.*
*خسرو گل‌سرخی

 

:: چهارشنبه 1387/03/01 - کرم کتاب


نه صـــدایی٬
نه سکــوتی٬
نه درنگــــی٬
نه نگاهــــی!

 
ورقه‌ی شیفت شب را امضا می‌کند و در تاریک روشن صبح٬ خمیازه‌کشان سوار ماشین می‌شود. رادیو را روشن می‌کند تا موقع رانندگی خواب‌ش نبرد. از وقتی در شیفت شب آژانس مشغول شده٬ هم روزها خواب‌آلود است و هم شب‌ها.
به آپارتمان‌ش می‌رسد. با چشم‌های نیمه‌باز کلید را می‌چرخاند و در را هل می‌دهد. لباس‌ها و موبایل‌ش را -که قسطی خریده- روی مبل می‌اندازد و با شورت و زیرپوش به دست‌شویی می‌رود. با چشم‌های بسته خرت خرت مسواک می‌کشد که موبایل‌ش زنگ می‌زند. چشم‌ها را به‌قدر نیاز باز می‌کند و گوشی را از روی جوراب‌های‌ش برمی‌دارد: "الوو..." صدای مبهمی از آن طرف خط می‌گوید: "تازه به دوران رسیده!"  ‌کف‌ها را یک‌جا قورت می‌دهد: "چی؟" صدا می‌گوید: "بابا جدول‌ه٬ تازه به دوران رسیده٬ پنج حرف‌ه."
با گوشی به دست‌شویی برمی‌گردد و شیر آب را سفت می‌بندد: "داداش ساعت داری؟ این شماره را از کجا آوردی؟ شما؟ تو؟"
صدا واضح‌تر می‌شود: "داشتم جدول حل می‌کردم. این یکی را نمی‌دونستم. یه شماره‌ی رند گرفتم. گفتم از یارو می‌پرسم٬ اگه نخواست جواب بده٬ خب! قطع می‌کنم. یه شماره‌ی دیگه می‌گیرم."
خسته و خواب‌آلود بود. گوشی را بیش‌تر توی دست‌ش فشار داد٬ گفت: "من خواب‌م می‌آد...خب...بگو جدول مال کدوم مجلّه‌ست؟ این‌جا سر کوچه یه روزنامه‌فروش هست که تو دکّه می‌خوابه. می‌رم می‌خرم. ببین! یارو! من خسته‌ام٬ خواب‌م می‌آد. امّا این کار رو می‌کنم. اگه راست گفته بودی٬ به همین شماره که افتاده زنگ می‌زنم."
شلوارش را می‌پوشد و با زیرپوش از پلّه‌ها پایین می‌رود. هوای خیابان که به صورت‌ش می‌خورد٬ سرگیجه‌ی خواب‌آلودش می‌رسد٬ با چند خمیازه از دهان‌ش بیرون می‌آید. روزنامه‌فروش را بیدار می‌کند و فقط روی حساب همسایگی فحش نمی‌شنود. مجلّه‌ای که ناشناس گفته بود ٬ می‌خرد و به آپارتمان‌ش برمی‌گردد. در را هل می‌دهد. شلوارش را درمی‌آورد٬ بالش را کنار تلفن پرت می‌کند و دمرو مجلّه را ورق می‌زند. جدول را پیدا می‌کند و می‌بیند صدا راست گفته است. به شماره‌اش زنگ می‌زند. صدای زنانه‌ای از آن طرف خط می‌گوید: "بخش مراقبت‌های ویژه! بفرمایید؟" همان‌طور دمرو روی بالش وا می‌رود: "ببخشین٬ من با یه نفر که داشت جدول حل می‌کرد صحبت کردم...فکر کنم یکی از مریضا بود." و همه‌ی توضیحات را می‌خواهد بدهد که صدای ملیح می‌گوید: "مریضای این‌جا بدحال‌تر از اونی هستند که بیدار باشن! چه برسه به جدول حل کردن!" صدا از آن صداهایی‌ست که فقط از دهان‌های کوچک و گوشتالو بیرون می‌آید. صدای مردانه‌ای از آن طرف خط شنیده می‌شود: " ببخشید! با من کار دارن." صدای خش‌خش دست به دست شدن گوشی با معذرت‌خواهی می‌آید. انگار دست‌های ظریف٬ به سرعت گوشی را به مرد می‌دهد. "بله بله بفرمایید." و حتما ناخن‌های صورتی فرو می‌رود توی همان لب‌های کوچک.
صدای مردانه با خنده می‌گوید: "تویی؟ خریدی؟ دیدی راست گفتم؟"
می‌گوید: "رفتم مجلّّه را خریدم."
صدا می‌گوید: "ایول! سه‌ی عمودی."
انگشت‌ش روی سه‌ی عمودی می‌ماند: "پیداش کردم. بلد نیستم. بعدی رو بگو."
صدا می‌گوید: "بی‌خیال! دوی عمودی رو بلدی؟"
بالش را کمی زیر آرنج جابه‌جا می‌کند: "آره. می‌شه صله. با صاده‌ها." صدا کش‌دار می‌شود٬ انگار گوشی را بین شانه و چانه‌اش گیر داده باشد و در حال نوشتن کلمه‌ی صله حرف‌ش را بزند: "وقتی زنگ زدم توی...توالت بودی؟"
طاق‌باز می‌شود و به ترک سقف خیره می‌ماند: " آره! چرا با تازه به دوران رسیده شروع کردی؟ فکر کردم داری فحش می‌دی." صدا می‌گوید: "هالو!" دوباره دمرو می‌شود: "چی؟" صدا می‌نالد: "بابا جدول‌ه. پنج افقی."
خودکار را لای دندان‌ش گیر می‌دهد : ""شاید بشه ساده‌لوح." دکتر می‌پرسد: "خودت این‌طوری هستی؟"
ته خودکار را با دندان بیرون می‌کشد و می‌گوید: "نامزدم همیشه بهم می‌گفت خیلی ساده‌ام." دکتر گوشی را به دهان‌ش نزدیک می‌کند و یواش می‌پرسد: "احیانا واسه همین نیست که ول‌ت کرده؟"
از جا می‌پرد٬ صاف و سیخ روی موکت می‌نشیند: "تو کی هستی؟ تو می‌شناسیم. جدول بهانه بود. نه؟ حرف بزن." سکوت طولانی و کش‌داری برقرار می‌شود. انگار دکتر به عمق سیاه چشم‌های پرستار خیره شده باشد و جواب را مزه مزه کند: "ببین من واقعا تو را نمی‌شناسم."
راننده‌ی تنها هنوز سیخ نشسته است: "زر نزن. پس چه‌طوری از زندگی‌م می‌دونی؟" صدا خسته و آرام توضیح می‌دهد: "وقتی می‌گفتی نامزدم می‌گفت٬ فهمیدم حالا دیگه نیست. پس از هم جدا شدین."
موکت سرد است و هنوز سیخ نشسته: "اِ! ولی یادم نمی‌آد گفته باشم ول‌م کرد." دکتر شمرده‌تر از قبل زمزمه می‌کند: "درست‌ه. این را خودم فهمیدم. وقتی به موبایل‌ت زنگ زدم٬ خسته بودی و گفتی خواب‌ت می‌آد٬ امّا قطع نکردی. تو هیچ وقت رابطه‌ای را قطع نمی‌کنی. حالا دوی افقی رو بگو."
کم‌کم روی بالش ولو می‌شود. این صدا و این باریک‌بینی٬ رخوت شادی‌آفرینی را از خط تلفن روی پوست‌ش پخش می‌کند. از آن حال‌های خوش که فقط در یک گفت‌گوی منصفانه و مردانه به یک مرد دست می‌دهد. ذوق هم کرد٬ انگار بعد از سال‌ها انتظار٬ یک ماشین یا خانه در قرعه‌کشی برده باشد. حتّی نامزدش هم در اوج ملاحت٬ هرگز این‌طور باهاش حرف نزده بود. صدای آن طرف خط٬ هر که بود٬ بالاخره رقیب مناسبی برای مچ‌اندازی بود. با صدایی محکم٬ آرام و مردانه. با حالی خوش٬ چند ضربه به بالش زد: "دوی افقی؟ فکر کنم بشه دزد." صدا می‌گوید: "آره! موافق‌م."
گوشی را بین شانه و گوش‌ش گیر می‌دهد و با دست آزادش فلاسک چایی را می‌کشد طرف خودش: "تو دکتری. نه؟" صدا با بی‌حالی جواب می‌دهد: "آره. در ضمن حوصله‌ی بواسیرتم ندارم." هر دو قهقهه می‌زنند. دکتر می‌گوید: "یک افقی. می‌خوی قطع کن. من دوباره بگیرم. به نظر می‌آد وضع‌ت چندان تعریفی نداره."
سرش را روی بالش می‌گذارد و با چشم‌های نیمه‌باز دوباره به ترک‌های سقف حیره می‌شود. با لب‌خندی که از قهقهه به‌جا مانده٬ جواب می‌دهد: "نمی‌خواد. فردا شب تو بگیر. هقتِ افقی رو می‌بینی خیلی چاق و چلّه‌ست. به نظرت چه‌جور رویایی می‌تونه هشت حرف باشه؟"
دکتر سرخ می‌شود٬ دگمه‌های روپوش سفیدش را باز می‌کند٬ مدّت‌ها بود چنین لذّت و هیجانی را تجربه نکرده بود: "نمی‌دونم. برو بعدی."
سکوت طولانی‌ای برقرار می‌شود. انگار اصلا صدایی نبوده. دکتر چند لحظه گوشی را نگه می‌دارد. سکوت٬ سنگین است. بوی خواب از سینه‌ی پر موی راننده به روپوش سفیدش می‌رسد٬ با احتیاطی مادرانه٬ گوشی را از گوش‌ش جدا می‌کند تا بیدارش نکند که یکهو٬ صدای انفجار خروپف راننده از جا می‌پراندش. با خنده گوشی را می‌گذارد.
دست‌های صورتی٬ چای داغ را به طرف‌ش سر می‌دهد و صدای ملیح کمی جدّی می‌شود: "چه‌طور بود؟" مکث می‌کند. تنهایی خودش و تنهایی راننده را سبک سنگین می‌کند٬ چانه‌اش را می‌خاراند و نتیجه‌ی بررسی‌اش را شمرده شمرده توی صورت دخترک می‌پاشد: "من هم اگه جای تو بودم٬ ول‌ش می‌کردم."
جمعه بیست و هشتم٬ روی صندلی لهستانی- غزال زرگر امینی- انتشارات ققنوس

 

 

پ.ن: امشب درست دم غروب چه آسمون خوش‌رنگ شده بود. از کلاس نقاشی تا دم در خونه٬ سرم به آسمون و رنگ‌هاش گرم بود!

:: سه شنبه 1387/02/31 - کرم کتاب