زیاد خواندن شرط نیست بلکه خوب خواندن و خوب عمل کردن...(مارتین لوتر) . . . کلمات عوض نمیشوند، اما کتابها همیشه در حال تغییرند. عوالم مختلف پیوسته تغییر میکنند، افراد عوض میشوند، کتابی را در وقت مناسبی پیدا میکنند و آن کتاب جوابگوی چیزیست؛ نیازی، آرزویی.(پل استر) . . . من وقتی چیزی میخوانم٬ در واقع نمیخوانم. جملهای زیبا را به دهان میاندازم و مثل آب نیات میمکم٬ یا مثل لیکور مینوشم٬ تا آنکه اندیشه٬ مثل الکل٬ در وجود من حل شود٬ تا در دلم نفوذ کند و در رگهایم جاری شود و به ریشهی هر گلبول خونی برسد. (تنهایی پر هیاهو- بهومیل هرابال) . . . تصمیم گرفتهام در دنیایی زندگی کنم که کتابها به هزاران باغ تبدیل شدهاند و کودکانی که در آن باغها بازی میکنند و میآموزند راههای اصیل باروری چیزهای سبز را. (لطفن این کتاب را بکارید- ریچارد براتیگان)
سر راه از قنادی مینیون دروازه دولت براش گاتا میخرم. بعد هم فکر میکنم که براش از اون سالادای ماکارونیم که عاشقشونه درست کنم و با غذایی که طبق معمول مامان میفرسته ازش پذیرایی کنم. خودم را تو تاپ قرمز و دامن سیاهم که تازه خریدمش تصور میکنم. ولی فکر نمیکنم اونا را امشب بپوشم. میخوام موهام را پریشون کنم و جلوش را با اون پروانهی کوچولوی نقرهای عقب بکشم، پیرهن بنفشی را که میدونه خودم خیلی دوستش دارم را بپوشم و ماتیک سرخابی بزنم و قبل شام همراه با قهوهای که تازه خوب درست کردنش را یاد گرفتم، بشینیم و حرف بزنیم. شاید هم محض خنده یه فال براش گرفتم و از تو فنجونش یه زن منتظر با یه عالمه پروانه بیرون کشیدم و...نه! شاید هم فقط بشینیم تلویزیون ببینیم و شام بخوریم و مثل همیشه از دستپخت مامان تعریف کنه و از رنگ موها و پیرهنم که چهقدر به من میان و آخر شب هم زبر بارون با چتر من برگرده خونهش. من هم قبل خواب یکی از کتابهای نیمه خوندهم را ورق بزنم و خیال کنم دفعهی بعد...
استاد یکی از درسهای کارشناسیم با تاکید خاصی میخواست بالای برگهی ریکامندیشنم تاریخ روز بزنه٬ پرسید امروز چندمه؟ بهش گفتم سوم اکتبره. گفت سه اکتبر ۱۹۰۹؟!
مگه نماز جمعهس؟! مگه راهپیمایی روز قدسه؟! مگه انتخابات ریاست جمهوریه؟! مگه استقبال مردمی سفرهای استانی و بینالمللی مستر پرزیدنته؟! نه واقعن از کی باز شدن مدرسهها باشکوه شده؟!
دست مزن! چشم ببستم دو دست راه مرو! چشم دو پایم شکست حرف مزن! قطع نمودم سخن نطق نکن! چشم ببستم دهن هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن خواهش نافهمی انسان مکن لال شوم، کور شوم، کر شوم لیک محال است که من خر شوم*