ماتئی ویسنی یک ،که سال هاست داره نمایشنامه هاش را به زبان فرانسوی می نویسه،در واقع متولد رومانی در سال 1956 هست،ولی نوشته هاش تو رومانی ممنوع هستن.
ویسنی یک نمایشنامه های زیادی نوشته :دستنویس های قلابی،نان در جیب،تاتر تیکه شده یا مرد زباله ای،اسب ها کنار پنجره،آخرین گودو،نامه ای به درخت ها و پرندگان،چطور می توانم یک پرنده بشوم وسه شب با مادوکس،که این آخری هم به فارسی ترجمه شده.
شخصیت های نمایشنامه ی داستان خرس های پاندا،یه زن و یه مرد هستند که نه شب،طبق توافق طرفین،قراره با هم باشن، این نمایشنامه تا حالا به زبان های مختلف ترجمه شده و جایزه های زیادی هم گرفته،مثل جایزه ی بزرگ اس.آ.سی.دی و بومارشه.
من از شب دومش خیلی خوشم میاد یه قسمت هاییش را می نویسم:
{در سایه روشن.شاید پس از معاشقه.پشت به پشت هم روی زمین نشسته اند و سر هایشان را به هم تکیه داده اند.زن انگور می خورد.مرد سیگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست.}
زن: بگو آ.
مرد: آ.
زن: مهربون تر، آ.
مرد: آ.
زن: آهسته تر، آ.
مرد: آ.
زن: من یه آی لطیف تر می خوام.
مرد: آ.
زن: با صدای بلند اما لطیف، آ.
مرد: آ.
زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای بهم بگی دوستم داری.
مرد: آ.
زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی.
مرد: آ.
زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای بهم بگی خوشگلم.
مرد: آ.
زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای بهم بگی برام می میری.
مرد: آ.
زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای بهم بگی بمون.
مرد: آ.
زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای بهم بگی لباسات را در آر.
مرد: آ.
مرد: ...
زن: یه بار دیگه.
مرد: ...
زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای ازم بپرسی چرا دیر اومدی.
مرد: آ.
زن: بگو آ ،مثل اینکه می خوای بهم بگی سلام.
مرد: آ.
زن: بگو آ ،مثل اینکه می خوای بهم بگی خداحافظ.
مرد: آ.
زن: بگو آ ،مثل اینکه می خوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.
مرد: آ.
زن: نه،این جوری نه.
مرد: آ.
زن: ببین اگه به حرفم گوش ندی،دیگه بازی نمی کنم.
مرد: آ...
زن: پس بگو آ ،یه جوری که انگارمیخوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.
مرد: آ.
........
نطفه ی فریاد در سکوت بسته می شود.
مرگ،فرصت نداد آرزوهای بیشتری به گور ببرم.
سایه ی چهار نژاد ،یک رنگ است.
خطوط موازی در آغوش هم جان سپردند.
برای مردن،تا آخرین روز فرصت داریم.
یک عمر(!)به زندگی مدیونم.
خط استوا از قلبم می گذرد.
درخت در پائیز "استریپ تیز" می کند.
سپیده دمان ،خورشیدبا داس مه نو، ستارگان را درو می کند.
وای به روزی که سگ گله هار شود.
کاغذی را که سفید است،به دلخواه خودم می خوانم.
روی پل صراط پوست موز انداختم
....(مرحوم پرویز شاپور)
شاملو برای کار عجیب و هنرمندانه ی پرویز شاپور،اسمی عجیب گذاشت و در همان روزها کسانی که غم زبان فارسی را می خوردند،از این کلمه ی مرکب نیمه فارسی و نیمه فرنگی جاخوردند.اما کلمه جای خود را باز کرد و "کاریکلماتور" به فرهنگ لغات فارسی اضافه شد.(مرحوم کیومرث صابری)
این جمله شما را یاد چی میندازه؟"ناتانائیل!ای کاش اهمیت در نگاه تو باشد،نه در آن چیزی که به آن می نگری!"منو که برد به سال های دور-به نیمکت های مدرسه-به کتاب فارسی!
مائده های زمینی را که می خوندم به اعجاز و جذابیت لغات به غایت پر از ایجاز آندره ژید پی بردم!اون قدر قشنگ هر چی را توصیف می کنه،که تا کتاب را تموم نکردم ،دلم نیومد بذارمش زمین!
ناتانائیل!آرزو مکن خدا را در جایی جز همه جا بیابی!هر مخلوقی ،نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد...
برای من "خواندن"اینکه شن های ساحل نرم است کافی نیست،می خواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند.معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برای من بیهوده است.اطمینان هست که آدمی هرگز کاری را انجام نمی دهد،مگر آن که به فهم آن قادر باشد.درک کردن همان احساس قدرت به عمل است،"هر چه بیش تر انسانیت را به عهده گرفتن"،عنوان خوبی است....(از متن کتاب)
سال 1932 است،مارتین شولسه آلمانی و ماکس آیزنشتاین یهودی امریکایی،دو تاجر تابلو در امریکا هستند که تجارت و رفاقت موفقی دارند،تا اینکه مارتین با ثروت امریکائیش به آلمان می رود آلمانی که با تغییرات هیتلری رو به رو شده است.کتاب، نامه نگاری بین دو دوست در سال های 1932 تا 1934 است.
نامه ها به خوبی و با قدرت تمام،حوادث و انقلاب درونی آن سال های آلمان و تحول یک خانواده ی آزادی خواه تقریبا امریکایی به یک خانواده ی وطن پرست آلمانی عضو حزب نازی را نشان می دهد!تغییرات و تحولاتی که باعث پایان دوستی های قدیمی می شود.
کرسمان تیلور نویسنده ی زن امریکایی این کتاب را بر اساس چند نامه ی واقعی ،در سال 1938 یعنی یک سال قبل از جنگ جهانی دوم نوشته،این کتاب ،به عنوان یکی از شاهکارهای ادبیات امریکا در دنیا شناخته شده،صریح،بی پرده،کوتاه و با پایانی غیر منتظره!
1 اوت 1933
"... تو یک ازادی خواه هستی،مارتین.تو همه چیز را در دراز مدت می بینی.خوب می دانم که تو نمی توانی در این حرکت جنون آمیز مردمی،که حتی اگر قوی هم باشد،اساسا مرگبار است،شرکت کنی...."
18 اوت 1933
"...تو می گوئی که ما آزادی خواهان را شکنجه می دهیم و کتاب می سوزانیم.بهتر است بیدار شوی .آیا جراحی که یک غده ی سرطانی را عمل می کند چنین احساسات ابلهانه ای از خود نشان می دهد!؟او بدون درد وجدان می شکافد.آری!ما بی رحم هستیم.تولد،عملی خشن است و تولد تازه ی ما هم خشن است...
تو مرا مجبور به تکرار می کنی:دیگر هرگز برای من نامه ننویس.ما دیگر دوست نیستیم!تو باید این را فهمیده باشی!"(از متن کتاب)
راستی،کرسمان تیلور یک زن خانه دار است با چند کار کوچک ویرایش در یک شرکت تبلیغاتی!اگه کتاب بابا لنگ دراز را خونده باشین و ازخوندن و سرک کشیدن تو نامه های جودی به باباش لذت بردین،خوندن این داستان کوتاه هم براتون جالبه! ![]()
چند لحظه ی آفتابی در زندگی با ارزش تر از یک روز آفتابی در عالم رویاست!(پیتر لسر)
شاید دانایان حق بیشتری داشته باشنداما قوی ترها هرگز....(جوزف جابرت)
بدون تاریکی ،نور مفهومی ندارد،باید شب را شناخت!(آلبر کانو)
بر آن چه دوست می داری نوری بتاب،اما سایه ا ش را به حال خود بگذار...(کریستین بوبن)
حقیقت به آیینه ای شکسته ،روی زمین می ماند ،که هر تکه ی کوچکش ؛تمام آسمان را منعکس می کند!(کریستین بوبن)
انسان دو سال نیاز دارد تا حرف زدن بیاموزد و پنجاه سال تا سکوت را!(ارنست همینگوی)
بهترین راه درک زندگی،جستجوی زیبایی ها در روزمرگی است.(فرانس کافکا)
تنها چیزی که با بخشیدن دو برابر می شود،خوشبختی است.(آلبرت سوئیتزر)
وقتی می توانی ببینی،نگاه کن!
وقتی می توانی نگاه کنی،رعایت کن!
دیشب،نمی دونم چرا نصفه شب از خواب پریدم،تنها چیزی را که دیدم سفیدی دیوار بود،البته تو منگی از خواب پریدن ،اول نفهمیدم دیواره و از اون جایی که تو تاریک-روشن دم صبح انتظار داشتم که خطوط مبهم اشیا را ببینم یه لحظه فکر کردم کور شدم مثل "مرد کور اولی" کتاب کوری " ژوزه ساراماگو"!کوری که سیاهی نمی بینه!همه چی را سفید می بینه!این جوری شد که تصمیم گرفتم،با اینکه دو،سه سالی هست که این کتابه را خوندم برم سراغ یادداشتایی که راجع به این کتاب نوشته بودم!
درون مایه ی این کتاب فساد و بی نظمی است.فسادی که در نتیجه ی رعایت نکردن نظم در جوامع بشری رخ میده،از نظر ژوزه ساراماگو بی نظمی در هر شکلی یه نوع فساده!آدمای کتاب کوری هم دارن عقوبت کاراشون را پس میدن!اون دختری که عینک دودی می زد،یا اون پیر مرده،که یک چشمش را با چشم بند می بست و یا دکتر چشم پزشک!این وسط ،بین این همه کور که کوریشون مسریه،فقط زن چشم پزشک،هست که کور نشده و مجبور میشه واسه اینکه با شوهرش بمونه،وانمود کنه کوره ولی از طرف دیگه بدون اینکه بقیه بفهمن،نقش راهنماشون را هم بازی کنه!....
یه چیز دیگه که تواین کتاب خیلی برام جالب بود ،این بود که آدما اسم نداشتن!!!ولی با این حال اصلا شخصیت ها را با هم اشتباه نمی گیری!خیلی جالبه،تو یه کتاب سیصد،چارصد صفحه ای با یه عالمه آدم مختلف!!!شخصیت ها به جای اسم، لقب یا عنوانی که نشون دهنده ی موقعیت شغلی یا اجتماعی و یا هر موقعیت خاص دیگه است، دارن!ساراماگو استاد استعاره است، شخصیت ها و اسم و رسم ومناسبت شغلی اونا را طوری انتخاب می کنه که چندین لایه معنا را در بطنشون خوابوندن!تازه اصلا هم عادت نداره از علائم سجاوندی استفاده کنه!
راستی تازگی ها هم کتاب "بینایی" از اون به فارسی ترجمه شده،که فرصت نشده بخونمش!
ساراماگو آثار خودش را با استفاده از اسطوره ها و حکایت های مذهبی مکتوب و باورهای شفاهی و خرافی می نویسه،ولی اون قدر به دل می شینه که حس نمی کنی یه نفر از اون ور دنیا ،به پرتغالی نوشتشون!مردی که یه بار تونسته نوبل بگیره!
حالا که فرصت داریم و می تونیم ببینیم ،بهتره همه چی را خوب نگاه کنیم و حق دیگران را هم به این خاطر که متوجه اش نیستن یا اصلا ازش خبر ندارن ...رعایت کنیم!
چند روز پیش یه کتاب خوندم که حسابی تکون دهنده بود!اسمش بچه ای که صداش می کردن"اوهوی"! بود!داستان یه پسر کوچولو هست که مامانش تو تنهایی اذیتش می کنه!اون وقتایی که مامانش می فرستادش تو حموم با یه سطل آمونیاک و کلر واقعا دردآوره!یا اون جایی که پوشک برادرکوچیکشو می چپونه تو دهنش!....هیچ کس جز باباش نمی دونه چی به سرش میاد!ولی اونم کمکش نمی کنه فقط یه روز اون رو با بدبختیاش میذاره و میره!
داستان،درباره ی خاطرات دیوید هست:از گرسنگی هاش و تلاشش واسه سیر کردن خودش،از مدرسه رفتن و دروغ هایی که مجبور هست درباره ی زخمهاش به معلم ها بگه...تا اینکه بالاخره با کمک معلم ها و مشاور مدرسه اش ،از دست مادر بی رحمش ،نجات پیدا می کنه!در واقع،آزاد میشه!
البته مامانش از اول هم این طوری نبوده،ولی به دلیل ناشناخته ای(!!!)که تو کتاب گفته نمیشه ،یهو رفتارش،با این پسرش عوض میشه!(نه با همه ی بچه هاش!)این نکته تا آخر کتاب نامعلوم می مونه!نمی دونم چرا!؟
راستی،عکس روی جلد هم خیلی خوشگله:یه بچه ی ناز، که به شعله ی یه شمع نیم سوز، خیره شده!!!نویسنده ی کتاب ،همون طور که گفتم داره روزای بچگیش را تعریف می کنه دیوید پلزر هست ،که الان یه پسر داره و سعی می کنه بر خلاف باباش،براش پدر خوبی باشه!
راز زندگی
در افسانه ها آمده،که روزی که خداوند جهان را آفرید،فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند.
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا!آن را در زمین مدفون بکن.
فرشته ی دیگری گفت:آن را در دریا قرار بده.
و سومی گفت:راز زندگی را در کوه ها بگذار.
ولی خدا وند فرمود:اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم،فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند،در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه ی بندگانم باشد!
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت:ای خدای مهربان!راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده،زیرا هیچ کس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب به درون خودش نگاه کند.....و خداوند این فکر را پسندید!
نشان لیاقت عشق یه کتاب پر از داستانای کوچولوٍ هست که معمولا محور داستاناش دور و بر "عشق و ایمان" می چرخه!راستی نویسنده ی این داستان ها رٍا هم کسی نمی شناسه!خوندنش تو یه غروب بارونی بهار حس خوبی بهم داد!![]()
می تونم بگم اون چیزی که بهم خیلی حال میده یه "کتاب" خوبه با چن تا"سیب" قرمز!!!