سلطان
من و آلسست و اود و روفوس و کلوتر و بقیه ی بچه ها،تصمیم گرفتیم برویم ماهیگیری.
یک میدان هست که ما خیلی وقت ها آنجا بازی می کنیم و وسط آن میدان هم یک حوض قشنگ و تو حوض هم پر از بچه قورباغه.بچه قورباغه ها جانورهای کوچولویی هستند که رشد می کنند و تبدیل به قورباغه می شوند.ما اینها را تو مدرسه یاد گرفتیم.کلوتر این چیزها را نمی دانست،چون سر کلاس کمتر گوش می کند،ولی ما برایش توضیح دادیم.
من یک شیشه ی خالی مربا را برداشتم و به میدان رفتم و مواظب بودم که نگهبان نبیندم.نگهبان میدان یک جفت سبیل کلفت،یک چوب دستی یک سوت بلبلی مثل سوت بابای روفوس،که پلیس است،دارد وهمیشه هم سر ما غر می زند،چون خیلی کارها در میدان قدغن است؛روی چمن نباید رفت،بالای درخت نباید رفت،گل ها را نباید چید،دوچرخه سواری نباید کرد،روی زمین کاغذ نباید ریخت و کتک کاری هم نباید کرد.ولی با همه ی این احوال خوش می گذرد!
اود،روفوس و کلوتر با بطری هایشان لب حوض ایستاده بودند.آلسست هم آخر همه رسید،او گفت که بطری خالی پیدا نکرده و مجبور شده که یک شیشه ی مربا را خودش خالی کند.لب و لوچه ی آلسست هنوز هم مربایی بود؛او خیلی سرحال به نظر می رسید.از آنجا که از نگهبان خبری نبود،همگی به سرعت مشغول ماهیگیری شدیم.صید کردن بچه قورباغه ها کار سختی بود!باید لب حوض روی شکم می خوابیدیم و بطری را توی آب فرو می کردیم و سعی می کردیم بچه قورباغه ها را که مدام می جنبیدند و اصلا هم دلشان نمی خواست وارد بطری شوند ،به دام بیندازیم.اولین کسی که یک بچه قورباغه گرفت کلوتر بود که البته خیلی هم به خودش می بالید،چون او عادت نداشت که در کاری نفر اول بشود،حالا هر کاری که می خواست باشد.
بالاخره هر کس یک بچه قورباغه برای خودش گرفته بود.البته آلسست موفق نشده بود بچه قورباغه ای بگیرد ولی روفوس که صیاد معرکه ای است،توی بطری اش دو تا بچه قورباغه داشت و آن را که کوچک تر بود به آلسست داد.
کلوتر پرسید:"حالا با بچه قورباغه هایمان چه کار کنیم؟"
روفوس جواب داد:"آنها را می بریم خانه و صبر می کنیم تا بزرگ شوند ووقتی قورباغه شدند با آنها مسابقه می دهیم.خیلی خنده دار می شود!"
اود گفت:"قورباغه ها را روی یک خط می گذاریم ،هر کدام زودتر به آن طرف خط رسید برنده است!"
آلسست گفت:"تازه ران قورباغه با سیر،خیلی خوشمزه می شود!"
و آلسست در حالی که زبانش را دور لب هاش می مالید به بچه قورباغه اش نگاه کرد.
بعد همگی دوان دوان رفتیم طرف خانه هامان،آخر نگهبان داشت می آمد.تو خیابان که راه می رفتم،نگاهی به بچه قورباغه ام تو بطری انداختم؛خیلی بانمک بود؛مدام وول می خورد و و من مطمئن بودم که قورباغه ی محشری می شود و همه ی مسابقه ها را می برد.تصمیم گرفتم اسمش را بگذارم"سلطان"،این اسم اسب سفیدی بود که هفته ی پیش فیلمش را دیده بودم.او خیلی تند می دوید و هروقت صاحبش سوت می زد می آمد.من هم می خواهم به بچه قورباغه ام یاد بدهم دور خودش بچرخد و وقتی بزرگ شد با سوت من بیاید.وارد خانه که شدم ،مامان نگاهم کرد و شروع کرد به جیغ کشیدن؛"ببین خودت را به چه روزی انداختی!سر تا پات پر از لجن شده،عین موش آب کشیده شدی!این بار دیگر چه دسته گلی به آب دادی؟"مامان حق داشت .سر و وضعم خیلی مرتب نبود،آخر وقتی می خواستم دستم را تو آب فرو بکنم یادم رفته بود که آستین هام را بالا بزنم.
مامان پرسید:"این شیشه چیست؟چی توش ریختی؟"
بچه قورباغه را بهش نشان دادم و گفتم:"این سلطان است.بعدا قورباغه می شود،وقتی سوت بزنم می آید و همه ی مسابقه ها را می برد."
مامان اخم هاش حسابی در هم رفته بود.بعد دوباره جیغ کشید:"آخر من از دست تو چه کار کنم؟چند بار بهت گفتم این کثافت ها را نیاور تو خانه؟!"
من گفتم:"این کثافت نیست،خیلی هم تمیز است،برای اینکه همیشه تو آب است.تازه من می خواهم یادش بدهم دور خودش بچرخد!"
مامان گفت:"بیا،بابات هم آمد،حالا ببین او چی می گوید."
وقتی بابا شیشه را دید،گفت:"نگاه کن!این یک بچه قورباغه است!"و رفت تا روی صندلی اش بنشیند و روزنامه اش را بخواند.مامان را کارد می زدی،خونش در نمی آمد.
او از بابا پرسید:"فقط همین را می توانستی بگویی؟من دوست ندارم این بچه هر آشغال و کثافتی را بیاورد تو خانه!"
بابا گفت:"به!یک بچه قورباغه که آنقدرها هم مهم نیست..."
مامان گفت:"خوب،باشد،باشد!حالا که حرف من اهمیتی ندارد،من هم هیچی نمی گویم، ولی گفته باشم توی این خانه یا جای من است یا این بچه قورباغه!"و رفت توی آشپزخانه.
بابا آه بلندی کشید و روزنامه اش را تا کرد و گفت:"انگار چاره ای نداریم نیکولا!باید از خیر این بچه قورباغه بگذریم!"
من زدم زیر گریه و گفتم نمی خواهم یک مو از سر سلطان کم بشود و اینکه ما خیلی با هم دوست شدیم.بابا من را تو بغلش گرفت و گفت:"گوش کن پسر جان!تو می دانی که این بچه قورباغه یک مامان قورباغه دارد .و مامانش حتما از اینکه بچه اش گم شده تا حالا خیلی ناراحت شده.مامان تو هم اگر تو را بیندازند تو بطری و ببرند خیلی ناراحت می شود.مگر نه؟خوب قورباغه ها هم همین طورند.حالا می دانی چه کار می کنیم؟دو تایی می رویم و بچه قورباغه را سر جاش می گذاریم و آن وقت می توانی جمعه ها بروی و ببینیش.و بعد هم برایت یک شکلات گنده می خرم."
من کمی فکر کردم و گفتم که باشد،قبول است.
آن وقت بابا رفت تو آشپزخانه و به شوخی به مامان گفت:"ما تصمیم گرفتیم تو را نگه داریم و از خیر بچه قورباغه بگذریم."
مامان هم خندید و مرا بوسید وگفت که برای امشب کیک می پزد و من دیگرهیچ دلخور نبودم.
به میدان که رسیدیم،من ،بابا را که بطری دستش بود سر حوض بردم و گفتم:"آنجاست."بعدش هم با سلطان خداحافظی کردم و بابا بطری را خالی کرد تو حوض.
وقتی برگشتیم برویم،دیدیم نگهبان میدان با چشم های گرد شده از پشت درختی بیرون آمد و گفت:"من نمی دانم امروز شما خل شده اید یا من خل شده ام،ولی شما هفتمین آقایی هستید،که یکی شان هم پلیس بود،که امروز آمده و یک بطری آب را همین گوشه ی حوض خالی کرده."
وقتی که یک کاریکاتوریست داستان بنویسه و تازه خودش هم برای داستاناش تصویرگری بکند،خودتون تصور کنید چه کتاب محشری از آب در میاد!داستانای نیکولا کوچولو که کار مشترک کاریکاتوریست فرانسوی سامپه و گوسینی هست من را به دنیای شیطنت های بچگیم برد!ده تا کتاب کوچولو موچولو که بعضی وقت ها وادارت می کنه بدون در نظر گرفتن سن و سالت و یا جایی که هستی قاه قاه بخندی! پشت جلد کتاب هم نوشته شده:"نیکولا کوچولو کتابی است برای کودکان هفت ساله تا هفتاد و هفت ساله!"انتشارات کیمیا(هرمس)هم همه شون را چاپ کرده.
من سحر نمی دانم.من فقط روحم را که بزرگ بود و سنگین، گسترانیدم.من سحر نمی دانم.گفتی زمستان شده ای و من دلم به حالت سوخت و روحم را که بزرگ بود و سنگین بود،مثل چادری روی تو کشیدم وذکر عشق خواندم تا تو داغ شدی.من سحر نمی دانم.
نفس هات به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو می تپید.گفتم دوستت دارم و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد.گفتم نکند تو را کشته باشم؟نکند من مرده باشم؟پس روحم را از تو برچیدم.اما تو نبودی!غیب شده بودی.گفتم که سحر نمی دانم!(از متن کتاب)
مصطفی مستور یکی از اون نویسنده هایی هست که ظرافت،توی همه ی نوشته هاش سرشاره!می تونه با کلمات داستان و طوری بگه که احساس کنی رو دور تند همه چی را می بینی ،یا اصلا حس نکنی که کی داره داستان را تعریف می کنه!خودتی یا دانای کل!پیوستگی و فلش بک های به موقع اش آدم را توی داستان،تقریبا،پرت می کنه.
کتاب هایی که من از اون خوندم ایناس:":روی ماه خداوند را ببوس""،استخوان های خوک و دست های جذامی،"دانای کل"،"چند روایت معتب"ر و "حکایت عشقی بی شین،بی قاف و بی نقطه".
همه ی اونایی که یکی از کتاباش را خونده باشه حس می کنن که من چی میگم!پیشنهاد می کنم ازش حتما بخونید!جنس کلماتی که استفاده می کنه خیلی خاصه!خوندن داستانای کوتاهش راجع به عشق، اندوه ،مرگ،زندگی و خدا توی این روزای گرم هر جا که هستی حال میده!
فکر کنم یه کم(!)تبلیغاتی شد این دفه!