...وقتی جاده های گوناگونی در برابرت باز می شود و نمی دانی کدام یک از آنها را در پیش بگیری٬بی گدار به آب نزن و به طور اتفاقی یکی از آنها را انتخاب نکن.بنشین و منتظر بمان.با همان اعتماد عمیقی که روز تولدت برای اولین بار نفس کشیدی٬ نفس بکش و اجازه نده هیچ چیزی تمرکزت را از بین ببرد.هم چنان در انتظار باقی بمان.حرکت نکن و در سکوت به صدای قلبت گوش بده.زمانی که قلبت با تو صحبت کرد٬ برخیز و به آن سویی که می گوید٬ برو.(از متن کتاب)
سوزانا تامارو٬ یکی از سرشناس ترین نویسنده های بعد از جنگ ایتالیاست که با نوشتن رمان برو آنجا که دلت می گوید شهرتش جهانی شد٬این کتاب تا به حال به بیش از ۳۲ زبان ترجمه شده است.
و اما درباره ی خود داستان...جونم براتون بگه که...
این کتاب٬ داستان یک مادربزگ است که برای نوه اش از روزها و خاطرات زندگی اش می نویسد. (برای روزی که دخترک برمی گردد چون ممکن است ماربزگ نباشد)...گاهی از تجربیات خودش می نویسد٬ گاهی نصیحتش می کند و ...به نظر من کتاب جالبی بود٬این قدر که تا حالا سه بار اون را خوندم!![]()
نبرد برای یک ایده٬ بدون داشتن ایده ای از خود٬ یکی از خطرناک ترین کارهایی است که انسان می تواند انجام دهد.
جنگ که تمام شد سرباز به خانه برگشت.اما نان نداشت.
آدمی را دید که نان در دست داشت.او را کشت.
قاضی گفت:می دانی که حق نداری آدم بکشی؟
سرباز گفت:چرا حق ندارم؟!
ولفگانگ برشرت٬ در آثارش٬ به تصویر قربانیانی نمی پردازد که بازو در بازوی یکدیگر می انداختند و مست از غرور غریو سرودهای دسته جمعی در دل مزارع فرانسه پیش می رفتند تا سربازان دشمن را از پای در آورند و پاریس و دیگر شهرهای فرانسه را اشغال کنند.آنان آکنده از این احساسند که اگر سربازان دیگری وجود دارند٬ به یقین٬ احساسی همسان با آنها دارند و به یکسان قربانیان دوران خود هستند.
برشرت از درون سلول زندان٬ نیز نوشته است٬ از درون قفس.او که خود بارها ساکن این قفس بوده با دقت و وسواس به ریزه کاری های آن پرداخته است و با این کار قصدش آن نبوده که بگوید مثلا قفس بزرگ تر ساخته شود٬ نور بیشتری به درون آن بتابد٬ یا نگهبانش رفتاری ملایم تر داشته باشد و ... بلکه قصد او صرفا آن بوده که بگوید ساختن قفس باید متوقف شود!
پ.ن:داستان کوتاه بالا از کتاب اندوه عیسی انتخاب شده.
۱.آدما خودشون رو خوش بو می کنند
چرا کسی خودشو خوش طعم نمی کنه؟![]()
۲.مظلومیت باید جراحی بشه٬
باز هم معلوم نیست که زنده بمونه!!!![]()
۳.برای من مارک کفشت مهم نیست
من فقط نمی خوام زیر پات ل...ه ب...ش...م!
۴.آدم هایی که نصیحت می کنند٬ باید حتما تنبیه بشن٬
آدم هایی که تنبیه می کنند٬ باید نصیحت بشن!![]()
۵.خنده دارترین موجودات٬ موجوداتی هستند که وقتی زنده اند محل دفن شون رو از همدیگه می خرند.
۶.اونی که
عاشق آسمونه٬
حتما
زمین می خوره!!!
"ابوالفضل ابراهیم شاهی"
چه نعمتی است نادانی برای بال های پرنده٬
دانستن٬ حجم قفس را به رخ بال های پرنده می کشد...(زنده یاد حسن حسینی)
حقیقت هر چه بزرگ تر و عریان تر٬ ویرانگرتر...
رنگی است در کودکی ام٬
وقتی یاد می گرفتم هرچه را
از موز و ابر و خورشید و رود
زرد بود از تابش کودکی اتاق آفتابرو
رنگ درخشان لیمو ٬
رنگی که هرچه را شیرین تر می کند !
حتی لیمو را ...( پوپک مجابی)
رمانی بسیار لذت بخش... تصویری که کورت ونه گوت از همسر اولش، برادرش و خواهرش ارائه می دهد، زیبا، دقیق، انتقادآمیز و دوست داشتنی است.
حاشیه گویی ها، جملات قصار و خاطرات به یادماندنی به همراه نبوغ مهارناپذیر و تخیل قوی محسور کننده ی ونه گوت، اثری بی نظیر و تکان دهنده خلق کرده اند.
زمان لرزه ٬دلنشین، خارق العاده و غیرمتعارف است. ونه گوت همواره زبانی طعنه آمیز داشته است و نویسنده ای باریک بین و منحصر به فرد.
پس از خواندن رمان زمان لرزه احساس می کنم٬ این افتخار را داشته ام که چندین ساعت از عمرم را در حضور یکی از خوش مشرب ترین، خوش اخلاق ترین و سرزنده ترین انسان های دورانمان سپری کنم. این رمان معجونی هوشمندانه، جذاب و بسیار مفرح از داستان٬ نظرات شخصی و زندگی نامه است.
یادم نیست اسم کتابی که این جمله را ازش درآوردم چی بود یا نویسنده اش کی بود٬ولی از سری کتابای تجربه های کوتاه هست.
"از ادبیات بیزارم٬چرا که هنر متقاعد کردن دیگران است به چیزهایی که می گوییم و خود باور نداریم.از سیاست مردان بیزارم:اینان در عقاید دیگران جایی باقی نمی گذارند که از منافع خویش پرش نکرده باشند! از اغنیا منزجرم٬همانا خوبی را تحریف می کنند.از موفقیت بدم می آید٬چرا که خواستن را خوار می کند..."
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم٬سهم کمی نیست!
از این موعظه ها زیاد شنیدم:"انسان عزیز است."٬"زندگی انسان مقدس است."٬"جان شیرین خوش است."...ولی تمام اینا با اولین گلوله ای که از تفنگت خارج می شه و قلب انسانی رو سوراخ می کنه ٬از کله ات می پره بیرون...آره ٬رنگ خون برای این تیره است که نشه این جمله های قشنگو از پشتش خوند!آره٬بعد چهار سال آدم کشی دیگه این مزخرفات تو کله ی آدم فرو نمی ره...خون با خون فرقی نداره٬کافیه چشم به فورانش عادت کنه!
الن الکساندر میلن همون کسی هست که داستانای خرس مشهور "پو" را نوشته!نمایش نامه ی "آقا پسر به خانه می آید."در این ژانر ٬شاید بهترین نمونه ی کار او باشد.نگاه شوخ وشنگ و به ظاهر غیر مسئول و بی درد او به جدی ترین و عمیق ترین مسائل اجتماعی زمان ا.ا. میلن٬تامل بر انگیز است.
در ضمن اینم بگم که آقای سیروس ابراهیم زاده این نمایش نامه را به فارسی برگردونده!از خوندنش٬مطمئنم که لذت می برین!
خاطرات حوا/مارک تواین/انتشارات کتاب خانه/صفحه ی ۵۴
چهل سال بعد
اما دعا و آرزوی من این است که ما این راه زندگی را با هم به پایان بریم٬آرزویم این است که نمیریم مگر آن که در قلب هر مرد و زن غاشق٬جایی داشته باشیم. تا آخر دنیا و عشق به نام من ـ حوا ـ خوانده شود.
اما اگر قرار است یکی ار ما اول برود٬دعایم این است که من اول باشم ٬زندگی بدون او زندگی نیست٬چگونه می شود آن را تحمل کرد؟ و این دعا جاودانه است و مادامی که نسل من روی زمین است٬این دعا زمزمه خواهد شد.من اولین همسر دنیایم و در آخرین همسر دنیا٬من ـ حوا ـ تکرار خواهم شد.![]()
و آدم بر گور حوا چنین گفت:
با حضور حوا ٬ همه جا بهشت من بود.
در دنیا باید مواظب هر چیزی بود تا خطرناک نشود٬حتی یک گل!
آره حتی گلی کوچک هم گاهی می تواند خیلی خطرناک باشد و آن هنگامی است که مثل درخت بائوباب در قلب آدم ریشه زده باشد و آن گاه است که می تواند همه ی وجود آدم را فرا گیرد...(ساویسا مهوار )
نویسنده ی کتاب سه شنبه ها با موری این کتاب را نوشته!اگه سه شنبه ها با موری را نخووندین ٬حتما به لطف تکرارهای چندین باره ی تلویزیون ایران یه بار هم که شده٬فیلمشو دیدین!یه داستان لطیف٬اما تکان دهنده!
این بار٬ میچ آلبوم بر خلاف کار قبلش که درباره ی روزای قبل از مرگ نوشته٬میره سراغ زندگی بعد از مرگ.و پنج نفری که تو زمان زنده بودن رو زندگی ما تاثیر گذاشتن ٬یا ما زندگیشون را عوض کردیم.این تاثیرات و ملاقات های اتفاقی تو زندگی همه هست و شاید کمتر کسی هم باشه که متوجه اش بشه!!!حالا فکر می کنین تا اینجای زندگیتون چند نفر از این پنج تا را دیدین؟؟؟؟![]()
اما داستان... روایت کننده ی زندگی ادی هست٬یه کهنه سرباز که توی یه شهربازی قدیمی به عنوان تعمیرکار مشغوله٬ وقتی می خواد زندگی یه دختر کوچولو را نجات بده ٬جون خودش را از دست میده!وقتی تو بهشت٬چشماشو باز می کنه با پنج نفری که اون ها را تو زندگیش دیده وقبل از اون درگذشته اند را می بینه و رازهای زندگی اش٬براش آشکار می شه.فلاش بک هایی از زندگی ادی از بچگی تا مرگش که اتفاقا روز تولدش هم هست٬ما را با گذشته ی ادی آشنا می کنه!
داستان از آخر شروع می شه٬یعنی از اون جایی که ادی پیر زیر نور آفتاب می میره٬شاید عجیب باشه ولی همه ی آخرها٬می توانند خودشون یه شروع دوباره باشن!
...
سفر
ادی در آخرین لحظات زندگی خود دیگر هیچ چیز را نمی دید.نه اسکله٬نه جمعیت٬و نه ارابه ی خرد شده را.
در داستان ها٬معمولا می خوانیم که پس از مرگ جسم٬روح کسی که می میرد٬در لحظه ی آخر بالای سرش پرسه می زند٬ یا در اطراف اتومبیل های پلیس تصادفات خیابان٬ ناظر جسم بی روح خود می شود ٬یا مثل عنکبوتی به سقف بیمارستان می چسبد.و هستند کسانی که با یک معجزه ٬زندگی را در این دنیا از سر می گیرند.
اما ادی هرگز این شانس را پیدا نکرد.
کجاست...؟
چه وقت است...؟
آسمان ٬سنگین و مه آلود بود.اما ناگهان تبدیل به آبی فیروزه ای و بعد لیمویی روشن شد.و روح ادی شناور در آسمان٬به طرف بازوانی که هنوز برایش باز بودند٬در حرکت بود.
کجاست...؟
ارابه داشت می افتاد.به یادش آمد...