تبليغاتX
کرم کتاب
مواظب باش وقتی می آیی٬ سکوتت٬ آرامش مرا به هم نزند!
:: سه شنبه 1385/06/28 - کرم کتاب |

اگر در راهی قدم گذاشتی٬ که در آن با هیچ مانعی مواجه نشدی٬ بدان که آن راه تو را به جایی نخواهد رساند. ( رابینز )
:: سه شنبه 1385/06/28 - کرم کتاب |

انسان موجود عجیبی است٬ اگر به او بگویند آسمان یک میلیارد و ...(دقیقا یادم نمیاد چند تا!!! )ستاره دارد٬ بی چون و چرا قبول می کند٬ ولی اگر در پارک ببیند  که روی نیمکتی نوشته انذ " رنگی نشوید! " فورا با انگشت امتحان می کند !( نیچه)
:: دوشنبه 1385/06/27 - کرم کتاب |

هر گاه روح از تهی خالی شود٬ از خدا پر می شود...
:: یکشنبه 1385/06/26 - کرم کتاب |

مرد مو سفید وقتی رسید که دخترک می خندید. خنده هایش را دید و به خود لرزید. قرار داد خرید کلیه را امضا کرد و چکش را هم کشید. خارج که شد، نفسی کشید و خندید. دخترک ماند و چک و پس انداز سه ماه فاحشگی. او هنوز برای خرید قلب انتظار می کشید ! مهدی کاوندی٬ انتخاب شده از سایت i-ketab

 

:: جمعه 1385/06/24 - کرم کتاب |

اگه نسبت به توقیف روزنامه ی شرق اعتراضی داری٬ به لینک زیر برو و امضا کن:

اعتراض به توقیف روزنامه ی شرق

این هم کاریکاتور پر دردسر!!!

:: پنجشنبه 1385/06/23 - کرم کتاب |

به خاطر بسپار که٬ اگر ندانی به کجا می روی٬ مطمئن باش به جایی نخواهی رسید-نهج البلاغه!!!-(تو مترو خووندم البته!)

:: چهارشنبه 1385/06/22 - کرم کتاب |

داستان این طوری شروع میشه که:

سال ۱۶۶۴

مادرم نگفت که می آیند.بعدا اشار کرد که نمی خواسته عصبی به نظر برسم تعجب کردم٬ آخر فکر می کردم مرا بهتر می شناسد.غریبه ها معتقد بودند آدم آرامی هستم.نوزاد که بودم گریه نمی کردم. فقط مادرم متوجه آرواره ی به هم فشرده و  گشادگی چشمان بیش از حد درشتم می شد .

در آشپزخانه مشغول خرد کردن سبزیجات بودم که صداها را از جلوی در خانه شنیدم - صدای زن ٬ به صافی سطح برنج و  صدای مرد٬ بم و خفه٬ همانند  تخته ی میزی که رویش مشغول کار بودم.از آن نوع صداهایی که به ندرت در خانه ی ما شنیده می شد.می توانستم قالی های گرانبها ٬ کتاب های قیمتی٬ مروارید و پوست خز را در صدایشان بشنوم...

به  نظر من٬  تریسی شوالیه خیلی خوب تونسته تو این کتاب هنر نویسندگی خودش را نشون بده!

روزنامه ی تایمز لندن درباره ی کتاب گفته  که:"شوالیه استاد جرییات است٬ استاد تصاویرخاطره انگیز... بر اساس این جزییات است که خواننده را به درون نقاشی می کشاند..."

 رمانی فوق العاده و اسرارآمیز...که در روند به وجود آمدن نقاشی عمیقا آشکارکننده است...حقیقتا تجربه ای اسرار آمیز است.- روزنامه ی گاردین لندن-

من خووندن این  کتاب را توصیه می کنم!بخوون ونظرت را بهم بگو 

:: سه شنبه 1385/06/21 - کرم کتاب |

سلام

قول می دم یه کتاب توپ معرفی کنم!دیگه کم کم دارم تنبل بازی در میارم٬می دونم!شرمنده...

:: یکشنبه 1385/06/19 - کرم کتاب |

ناتاناییل! آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی!

هر مخلوقی نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد...همان دم که مخلوقی نظر ما را به  خویشتن منحصر کند٬ ما را از خدا برمی گرداند!

                                                   (مائده های زمینی- آندره ژید)

:: یکشنبه 1385/06/19 - کرم کتاب |

نه تو می آیی٬ نه عشق می رود! ماهنامه ی گل آقا - شهریور ۱۳۸۵
:: شنبه 1385/06/18 - کرم کتاب |

یادم نمیاد کدوم فیلسوفی اینو گفته٬ولی خب٬خیلی خوب گفته!

هیچ چیزی در دنیا بهتر از عقل تقسیم نشده است٬چرا که هر کسی فکر می کند بیش تر از بقیه دارد!!!

:: سه شنبه 1385/06/14 - کرم کتاب |

 اینو بخونین!خیلی باهاش حال کردم!آخه یه حقیقته!از وبلاگ باروون انتخابش کردم.

:: دوشنبه 1385/06/13 - کرم کتاب |

فصاحت معجزه است٬چون گوش انسان از چشمان او بی تجربه تر است.(شکسپیر)
:: دوشنبه 1385/06/13 - کرم کتاب |

هراس من٬ از مردن در سرزمینی است که در آن مزد گورکن از ارزش انسان بیشتر است.

:: یکشنبه 1385/06/12 - کرم کتاب |

شیطان روزی با من چنین گفت:"خدا را نیز دوزخی است٬دوزخ او عشق به انسان است..."

و چندی پیش شنیدم که گفت:"خدا مرده است٬رحم خدا به انسان او را کشت!"

:: چهارشنبه 1385/06/08 - کرم کتاب |

  اینو بخونید٬جالبه!تو وبلاگ یک مشت تمشک خوندمش!
:: سه شنبه 1385/06/07 - کرم کتاب |

  یو...هو...بالاخره نتیجه ی ارشد هم اومد! کاتالیست دانشکده فنی قبول شدم!
:: دوشنبه 1385/06/06 - کرم کتاب |

  خیلی تلخ است٬ ولی هر درخت پیر می تواند یک صندلی جوان باشد!

:: یکشنبه 1385/06/05 - کرم کتاب |

 

از دفترچه ی خاطرات يك مسافر سرگردان

 

# سوار تاكسی كه می شومٍ،دو نفر هستم، جلوی تاكسی می نشينم و به راننده می گويم:"من دونفر هستم، لطفا حركت كنيد." آن وقت او با چهار مسافر به راه می افتد.

 

# به خانه كه می روم،يك نفر هم نيستم، مادرم به من می گويد:"از دختر خاله ات ياد بگير كه پزشكی قبول شده و دارد برايی خودش كسی می شود."

 

# به « او» كه می رسم، يك نقطه ی تسليم به ابعاد اپسيلن در دايره ی قسمت می باشم و ما، بنا داريم پس از اخذ ديپلم من، به بيكران ها پرواز كنيم و بدين وسيله من به نقطه ی سوپريمم عزیمت نمایم.

 

#  به مدرسه كه می روم، تعداد بيشماری آدم هستم.سر كلاس به معلم می گويم:"ببخشيد،ما اجازه داريم برويم آب بخوريم؟" و معلم می گويد:"شما چند نفريد؟" و بچه ها می خندند.

 

# با خودم كه خلوت می كنم، يك نفر هستم، يك نفر كه هنوز كه هنوز است نمی داند چند نفر است!(هفته نامه ی گل آقا،  ۱۶ تیر ۱۳۷۹)

 

اولی...دومی

خمیازه کشیدن و خندیدن مسری است-جراید

اولی خمیازه می كشد...دومی خميازه می كشد.

اولی می خندد...دومی می خندد.

اولی اشك می ريزد...

دومی هم چنان خميازه می كشد و می خندد.(هفته نامه ی گل آقا،۲۰ مرداد۱۳۷۹)

 

 

پاها،

تكان می خورند

كفش ها را در می نوردند

و بويی فضا را می پراكند.

 

 

 

خاك بر سرت

كه به من كج كج نگاه می كنی.

شعر جای اين حرف ها نيست،

وگرنه حاليت می كردم كه چند

       

        مر

               ده

                    حلا

                           جم

 

 

اين مجموعه(ه مثل تفاهم)كه رويا صدر، اون را نوشته، يك بار(قبل تر ها)توی هفته نامه و ماهنامه ی گل آقا (۱۳۸۰-۱۳۷۸)چاپ شده اند.رويا صدر، در مقدمه ی كتابش می نويسه:"مجموعه ی حاضر، كوششی است در بازنمايی عمق طنز تراژيك مضحكه ی زندگی در جامعه ی امروز و نزديك شدن به گونه ای زبان زنانه در طنز."

 

 

:: جمعه 1385/06/03 - کرم کتاب |