تبليغاتX
کرم کتاب

داشتم می اومدم خونه که یهو این گل همیشه بهار را دیدم که ....

آدرس: دانشگاه تهران٬ ساختمان هیدرولیک( بنای قدیمی کنار دانشکده ی فنی که طبق روایات٬ طراحی اش را اولین دانش آموختگان راه و ساختمان دانشکده ی فنی انجام دادند!) ٬ باغچه!

برای دیدن عکس برین اینجا!

پ.ن(۱): گل ها چه جاهایی را برای به دنیا اومدن انتخاب می کنند٬ بعضی هاشون تو اخترک شازده کوچولو٬ بعضی هاشون تو کویر شریعتی و بعضی هاشون....(به نظر من که٬ درخت پیر خیلی خوشحاله!)

:: یکشنبه 1385/07/30 - کرم کتاب |

سلام

من دیگه نمی تونم وبلاگم را باز کنم٬ چه کار کنم؟؟؟؟

:: یکشنبه 1385/07/30 - کرم کتاب |

 

اون قدر كه دو تا كتاب قبلي اريک امانوئل اشميت (اسكار و خانوم صورتی و موسيو ابراهيم و گل های قرآنش) من رو جذب كرد، اين كتابش(ميلاروپا) كه درباره ی تناسخ بوداييه٬ نتونست من رو به خوندن كل داستان كوتاهش ترغيب كنه(شايد هم من در شرايط خوندنش نبودم، چون من اعتقاد دارم خوندن كتاب هم شرايط مناسب خودش را می خواد!)

به هر حال كتاب، من رو خيلی گيج كرد...بايد تلاش كنم كه تا آخر بخونمش و  بعد درباره ش حرف بزنم!

پ.ن(1): هنوز وقت نكردم انجيل های من را بخونم.

پ.ن(2): آخه يكی به من بگه: " دختر جان! بشين درستو بخون به جای اينكه كل آخر هفته ات را به گردش و كتاب (البته از نوع غير درسی) خوندن و مهمونی و مسافرت و كلا تفريحات بگذرونی."

پ.ن(3): امتحان های نامرد هم دارن نزديک ميشن!(ووووووووووووو...وی)

:: شنبه 1385/07/29 - کرم کتاب |

اين كتاب، راجع به هنر عكاسی نيست!

اين كتاب، اصلا به عكاسی كاری ندارد.به اسمش توجه نكنيد، اين همه اسم بی ربط توی دنيا هست آن وقت شما گير داده ايد به اسم اين كتاب؟...(پشت جلد)

ابراهيم رها، كتابش را با اين جمله شروع می كنه:

"تقديم به سيد محمد خاتمی

مردی كه روحش را به قدرت نفروخت"

 و در طول داستان بازسازی شده ی بينوايان، كه البته خودش ميگه كه بينوايان (2) ست، حوادث سال هاي گذشته ی ايران، در دوره ی 8 ساله رياست جمهوری خاتمی را با ربط و بی ربط(!!!) به ماجراهايی كه (مثلا) برای ژان والژان (يعنی محمد خاتمی) و كوزت (دانشجو در هر برهه ی زمانی) و خيلی های ديگه (مثلا كرباسچی، مهاجرانی، نوری و حجاريان و...) اتفاق افتاده، نسبت ميده، البته من هنوز هم دارم فكر مي كنم به اين كتابه چطور اجازه ی نشر دادن!!!

كتاب دوقطعه عكس 4*6، از دو تا داستان تشكيل شده، كه يكی اش همين بينوايان (2) هستش و يكی ديگه اش، شهر بی قصه (مثلا ادامه ی شهر قصه ی مرحوم بيژن مفيد است).

بزرگمهر حسين پور هم، زحمت تصوير های كتاب را كشيده.

جلد كتاب هم با اين كه از دو تا رنگ ساده ی سبز روشن و بنفش هست، ولی خيلی نظر جلب كنه(!!!)(من را  يه كم، ياد سنبل هفت سين ميندازه!حالا شما هم دنبال ربطش نگردين، چون كاملا بی ربطه!)

بهتره كتاب را خودتون برين بخونين تا بفهمين چی ميگم...(اگه هم می خواين  بخرينش، قيمتش ناقابله؛ فقط 1500 تومان!)

:: شنبه 1385/07/29 - کرم کتاب |

دير گاهی است در اين تنهايی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است...*

*سهراب سپهری

:: چهارشنبه 1385/07/26 - کرم کتاب |

سبک شده ام٬ آن قدر که حتی زمین هم ٬ برایم جاذبه ای ندارد!
:: سه شنبه 1385/07/25 - کرم کتاب |

دیروز رفتم ۳ تا کتاب خریدم: میلاروپا و انجیل های من (اریک امانوئل اشمیت) - قبلا اسکار و خانوم صورتی و موسیو ابراهیم و گل های قرآنش را خوندم- ببینم اینا هم به خوبی اون ۲ تا هست یا نه! به هر حال از نویسنده های معروف فرانسوی ست.

یه کتاب هم از ابراهیم رها خریدم: دو قطعه عکس ۶*۴. که به زودی درباره شون می نویسم....  

                                                                                                                    سبز باشین

پ.ن (۱) : بالاخره باتلاش زیاد٬ گل آقا را گیر آوردم (البته ماهنامه) و چقدر جای عمران صلاحی از این به بعد خالیه و کنز الطنز (۷)  بی حضورش...روحش شاد.

پ.ن (۲): چند تا کتاب و داستان کوتاه از چخوف هم دارم که نخوندمشون!

:: سه شنبه 1385/07/25 - کرم کتاب |

امروز توی سوپر مارکت چیز مسخره و عجیبی دیدم: عکس یک خانوم! خندان٬ ترگل- ورگل و کمی هم سکسی٬ انگار برای تبلیغ رنگ مو یا... به دوربین(عکاس) لبخند می زد!

بله٬ حق با شماست٬ تا این جاش که نه مسخره است٬ نه حتی عجیب٬ ولی آخه عکس خانومه٬ روی جعبه ی بو گیر یخچال بود!!! این دیگه واقعا غیر قابل تحمله!

:: دوشنبه 1385/07/24 - کرم کتاب |

به دنبال یک نشانه ام٬ بی آن که بدانم از چه....

:: یکشنبه 1385/07/23 - کرم کتاب |

امروزم با این شعر پر شده٬ از صبح که بیدار شدم هی میاد و میره!

کاروان

دير است گاليا !
در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان
ديگر ز من ترانه ی شوريدگی مخواه
دير است گاليا! به ره افتاد كاروان
عشق من و تو ؟ آه!!!
اين هم حكايتی است
اما درين زمانه كه درمانده هر كسی
از بهر نان شب
ديگر برای عشق و حكايت مجال نيست
شاد و شكفته در شب جشن تولدت
تو بيست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر هم سال تو ولی

خوابيده اند گرسنه و لخت روی خاک
زيباست رقص و ناز سرانگشت های تو
بر پرده های ساز
اما هزار دختر بافنده٬ اين زمان
با چرک وخون زخم سرانگشت های شان
جان می كنند در قفس تنگ كارگاه
از بهر دستمزد حقيری كه بيش از آن
پرتاب می كنی تو به دامان يک گدا
وين فرش هفت رنگ كه پامال رقص توست
از خون و زندگانی اسنان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اينجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اينجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار كودک شيرين بی گناه
چشم هزار دختر بيمار ناتوان.
دير است گاليا ! 
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست
هرچيز رنگ آتش و خون دارد اين زمان
هنگامه ی رهايی لب ها ودست هاست
عصيان زندگی ست
در روی من مخند
شيرينی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازين پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش های قلب شاد
ياران من به بند
در دخمه های تيره و نمناک باغشاه
در عزلت تب آور تبعيدگاه خارک
در هر كنار و گوشه ی اين دوزخ سياه
زود است گاليا !
در گوش من فسانه ی دلداگی مخوان
اكنون ز من ترانه ی شوريدگی مخواه
زود است گاليا ! نرسيده ست كاروان
روزی كه بازوان بلورين صبحدم
برداشت تيغ و پرده ی تاريک شب شكافت
روزی كه آفتاب
از هر دريچه تافت
روزی كه گونه و لب ياران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده ی گم گشته بازيافت
من نيز باز خواهم گرديد آن زمان
سوی ترانه ها و غزل ها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگيز گل فشان
سوی تو
عشق من*

*ه. الف.سایه

:: یکشنبه 1385/07/23 - کرم کتاب |

و اين منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمين
و يأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی اين دست های سيمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ‚ خاک پذيرنده
اشارتی ست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در كوچه باد می آيد
در كوچه باد می آيد
و من به جفت گيری گل ها می انديشم
به غنچه هايی با ساق های لاغر كم خون
و اين زمان خسته ی مسلول
و مردی از كنار درختان خيس می گذرد
مردی كه رشته های آبي رگ هايش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزيده اند
 و در شقيقه های منقلبش آن هجای خونين را
تكرار مي كنند
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گيری گل ها می انديشم
در آستانه ی فصلی سرد
در محفل عزای آينه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سكوت
چگونه می شود به آن كسي كه می رود اين سان
صبور ٬
سنگين٬
سرگردان٬
فرمان ايست داد
چگونه می شود به مرد گفت كه او زنده نيست٬ او هيچ وقت زنده نبوده ست
در كوچه باد می آيد
كلاغ های منفرد انزوا
در باغ های پير كسالت می چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقيری دارد
آنها تمام ساده لوحی يک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اكنون ديگر
ديگر چگونه يك نفر به رقص بر خواهد خاست
و گيسوان كودكيش را
در آب های جاری خواهد ريخت
و سيب را كه سرانجام چيده است و بوييده است
در زير پا لگد خواهد كرد ؟
ای يار! ای يگانه ترين يار!
چه ابرهای سياهی در انتظار روز ميهمانی خورشيدند
انگار در مسيری از تجسم پرواز بود كه يک روز آن پرنده نمايان شد
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ های تازه كه در شهوت نسيم نفس می زدند
انگار
آن شعله ی بنفش كه در ذهن پاكي پنجره ها می سوخت
چيزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
در كوچه باد می آيد
اين ابتدای ويرانی ست
آن روز هم كه دست های تو ويران شدند باد می آمد
ستاره های عزيز
ستاره های مقوايی عزيز
وقتی در آسمان دروغ وزيدن می گيرد
ديگر چگونه مي شود به سوره های رسولان سر شكسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسيم و آن گاه خورشيد بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد كرد
من سردم است
من سردم است و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد
ای يار! ای يگانه ترين يار! آن شراب مگر چند ساله بود ؟
 نگاه كن كه در اين جا٬ زمان چه وزنی دارد
و ماهيان چگونه گوشت های مرا می جوند
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه می داری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بيزارم
من سردم است و می دانم
كه از تمامی اوهام سرخ يک شقايق وحشی
جز چند قطره خون
چيزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم كرد
و هم چنين شمارش اعداد را رها خواهم كرد
و از ميان شكل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عريانم٬ عريانم٬ عريانم٬
مثل سكوت های ميان كلام های محبت عريانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق... عشق... عشق...
من اين جزيره ی سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار كوه گذر داده ام
و تكه تكه شدن راز آن وجود متحدی بود
كه از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد
سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی كه چشم های گرگ های بيابان را
به حفره های استخوانی ايمان و اعتماد بدل می كني
و در كنار جويبارهای تو ارواح بيد ها
ارواح مهربان تبرها را می بويند
من از جهان بی تفاوتی فكرها و حرفها و صدا ها می آيم
و اين جهان به لانه ی ماران مانند است
و اين جهان پر از صدای حركت پاهای مردمی ست
كه هم چنان كه ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند
سلام ای شب معصوم
ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ای ست
چرا نگاه نكردم ؟
مانند آن زمان كه مردی از كنار درختان خيس گذر می كرد...
چرا نگاه نكردم ؟
انگار مادرم گريسته بود آن شب
آن شب كه من به درد رسيدم و نطفه شكل گرفت
آن شب كه من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب كه اصفهان پر از طنين كاشی آبی بود
و آن كسی كه نيمه ی من بود به درون نطفه ی من بازگشته بود
و من درآينه می ديدمش
كه مثل آينه پاكيزه بود و روشن بود
و ناگهان صدايم كرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...
انگار مادرم گريسته بود آن شب
چه روشنايی بيهوده ای در اين دريچه ی مسدود سر كشيد
چرا نگاه نكردم ؟
تمام لحظه ی سعادت می دانستند
كه دست های تو ويران خواهد شد
 و من نگاه نكردم
تا آن زمان كه پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگين چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن كوچک برخوردم
كه چشم هايش مانند لانه های خالی سيمرغان بودند
و آن چنان كه در تحرک ران هايش می رفت
گويی بكارت رويای پرشكوه مرا
با خود به سوی بستر شب می برد
آيا دوباره گيسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم كاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آيا دوباره روی ليوان ها خواهم رقصيد ؟
آيا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم ديگر تمام شد
گفتم هميشه پيش از آنكه فكر كنی اتفاق می افتد
بايد برای روزنامه تسليتی بفرستيم
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه كن كه دندان هايش
چگونه وقت جويدن سرود می خواند
و چشم هايش
چگونه وقت خيره شدن می درند
و او چگونه از كنار درختان خيس می گذرد
صبور ٬
سنگين٬
سرگردان٬
در ساعت چهار در لحظه ای كه رشته های آبی رگ هايش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزيده اند و در شقيقه های منقلبش آن هجای خونين را تكرار می كنند
ــ سلام
ــ سلام
آيا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوييده ای ؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شيشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون می كشيد
من از كجا می آيم ؟
من از كجا می آيم ؟
كه اين چنين به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه است
 مزار آن دو دست سبز جوان را می گويم ...
چه مهربان بودی ای يار! ای يگانه ترين يار !

چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی
چه مهربان بودی وقتی كه پلک های آينه ها را مي بستی
و چلچراغ ها را
از ساقه های سيمی می چيدی 
 و در سياهی ظالم مرا به سوی چراگاه عشق می بردی
تا آن بخار گيج كه دنباله ی حريق عطش بود بر چمن خواب می نشست
و آن ستاره های مقوايی
به گرد لايتناهی می چرخيدند
چرا كلان را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانه ی ديدار ميهمان كردند!
چرا نوازش را
به حجب گيسوان باكرگی بردند ؟
نگاه كن كه در اينجا
چگونه جان آن كسي كه با كلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رميدن آرميد
به تيره های توهم
مصلوب گشته است
و جای پنج شاخه ی انگشت های تو
كه مثل پنج حرف حقيقت بودند
چگونه روی گونه ی او مانده ست
سكوت چيست؟... چيست؟... چيست ای يگانه ترين يار ؟
سكوت چيست به جز حرف های نا گفته
من از گفتن می مانم اما زبان گنجشكان
زبان زندگي جمله های جاری جشن طبيعت ست
زبان گنجشكان يعنی : بهار. برگ . بهار
زبان گنجشكان يعنی : نسيم .عطر . نسيم
زبان گنجشكان در كارخانه می ميرد
اين كيست اين كسی كه روی جاده ی ابديت
به سوی لحظه ی توحيد می رود
و ساعت هميشگی ش را
 با منطق رياضی تفريق ها و تفرقه ها كوک می كند
اين كيست اين كسی كه بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی داند
آغاز بوي ناشتايي ميداند
اين كيست اين كسی كه تاج عشق به سر دارد
و در ميان جامه های عروسی پوسيده ست
پس آفتاب سر انجام
در يک زمان واحد
بر هر دو قطب نا اميد نتابيد
تو از طنين كاشی آبی تهی شدی
و من چنان پرم كه روی صدايم نماز می خوانند ...
جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساكت متفكر
جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خوراک
در ايستگاه های وقت های معين
و در زمينه ی مشكوک نورهای موقت
و شهوت خريد ميوه های فاسد بيهودگي
آه !!!
چه مردمانی در چارراه ها نگران حوادثند
و اين صدای سوت های توقف
در لحظه ای كه بايد بايد بايد
مردی به زير چرخ های زمان له شود
مردی كه از كنار درختان خيس می گذرد
من از كجا می آيم؟
به مادرم گفتم ديگر تمام شد
گفتم هميشه پيش از آنكه فكر كنی اتفاق می افتد
بايد برای روزنامه تسليتی بفرستيم
سلام ای غرابت تنهايی!
اتاق را به تو تسليم می كنم
چرا كه ابرهای تيره هميشه
پيغمبران آيه های تازه تطهيرند
و در شهادت يک شمع
راز منوری است كه آن را
آن آخرين و آن كشيده ترين شعله خوب می داند
ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه های باغ تخيل
به داس های واژگون شده ی بيكار
و دانه های زنداني
نگاه كن كه چه برفی می بارد ...
شايد حقيقت آن دو دست جوان بود٬ آن دو دست جوان
كه زير بارش يكريز برف مدفون شد
 سال ديگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه می شود
و در تنش فوران می كنند
فواره های سبز ساقه های سبكبار
شكوفه خواهد داد ای يار! ای يگانه ترين يار!
ايمان بياوريم به آغاز فصل  سرد ...*

* فروغ فرخزاد

:: شنبه 1385/07/22 - کرم کتاب |

من در این تاریکی٬

فکر یک بره ی روشن هستم٬

که بیاید علف خستگی ام را بچرد...*

* سهراب سپهری

:: شنبه 1385/07/22 - کرم کتاب |

چشم هایم را سیل٬ با خود برد٬

                               مشق امشب "باز باران" است!

:: شنبه 1385/07/22 - کرم کتاب |

...به دلم می گویم:

                            شاید به قیاس٬

                                                هیچ حدی نرسد...

 

                                                               " به شکوفایی یک تنهایی"

:: جمعه 1385/07/21 - کرم کتاب |

خوش آن هوایی که تو در آن دم زنی٬
خوش آن چشمی که  رخسار تو را بیند٬ از دور  که نه٬

حتی سایه ی تو را بیند در خیال!

تو سلامت باشی٬ ما را بس!

پ.ن: این نوشته را تو مرور دفترچه ی خاطراتم پیدا کردم٬ که در تاریخ ۲/۱۱/۱۳۷۷ ثبت شده بود٬ حالا هر چی فکر می کنم٬ یادم نمیاد مخاطبش کی بوده!!! (یاد روزهای سال دوم دبیرستان بخیر!)

:: جمعه 1385/07/21 - کرم کتاب |

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز            خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

۲۰ مهر- روز بزرگداشت حافظ٬ گرامی باد!

:: با تشکر از اندیشه (که برام فال گرفت)

پ.ن: خداییش٬ فالم٬ چه جالب از کار در اومد!دست حافظ درد نکنه

 

:: چهارشنبه 1385/07/19 - کرم کتاب |

ماهی از عرض رودخانه به دریا نمی رسد.
:: چهارشنبه 1385/07/19 - کرم کتاب |

هر روز من٬

               بی تو٬

                      روز مباداست.

:: سه شنبه 1385/07/18 - کرم کتاب |

توی يک امتحان دانشگاهي اين سوال اومده بوده:

كوتاه ترين داستان ممكن كه هر سه جنبه مذهب٬ سكس و معما رو شامل باشه بنويسين.

جایزه به جواب زير تعلق گرفت: خدايا! من حامله شدم٬ آخه كار كی ميتونه باشه؟

:: دوشنبه 1385/07/17 - کرم کتاب |

چه حالی بهت دست میده ٬ وقتی میری کارت دانشجوییت را بگیری٬ می بینی از همون عکس زشته که برای خلاص شدن از دستش٬ موقع ثبت نام کنکور٬ به سازمان سنجش غالبش (با غ یا ق!؟!) کرده بودی٬ زدن رووش؟؟؟؟در حالی که روز ثبت نام ۱۳ تا عکس ۴*۳ (که مخصوص کارت دانشجوییت رفتی اندختی!!!) ازتون گرفتن!!!

 تازه وقتی می پرسی :" پس ۱۳ تا عکس واسه چی گرفتین؟" آقا مسئوله جواب میده:" آخه پارسال٬ سازمان سنجش برامون عکس نفرستاد٬ ولی امسال خودشون زودتر اقدام کردن!" به این سرعت عمل سازمان باید٬ تبریک بگی و هماهنگیش با آموزش دانشکده را تحسین کنی!

پ.ن: ظاهرا که٬ از ماست که بر ماست!

:: دوشنبه 1385/07/17 - کرم کتاب |

روز جهانی کودک مبارک!

هنوز هم که هنوز است٬ گاهی فکر می کنم همان دخترکم ٬ با موهای بافته در دو طرف صورت - که حنا٬ دحتری در مزرعه را دوست داشت٬ با آنت و لوسین بزرگ شد و عصرهای جمعه را٬ با  نیک و نیکو گذراند. -

خانواده ی دکتر ارنست٬ مهاجران٬ چوبین٬ هاچ٬ مسافر کوچولو٬ واتو واتو٬ باربا پاپا و باربا ماما ٬خونه ی مادر بزرگه و مخمل و نوک سیاه٬ هاکلبری فین٬ افسانه ی سه برادر٬ زنان کوچک و جودی٬ ممول٬ رامکال و استرلینگ٬ بنر و عمو جغد شاخدار و مامان گربه ٬ می تی کمن و ای کیو سان...و حتی برادران شیردل(که هیچ وقت٬ دوستش نداشتم)...

وااااااای که چقدر زود گذشت٬

خاطرات کودکی...

خاله بازی...

بچه های همسایه....

حسنی ما یه بره داشت...

جنگ...

بارون میاد جر جر٬ پشت خونه ی هاجر...

گنجشکک اشی مشی...

دیکته و ریاضی و علوم و بعد آلیسا آلیسا...

قایم موشک و گرگم به هوا...

زمستون های پر از برف...

هنوز هم فکر می کنم ٬ همان عاطفه ی کوچکم...

پ.ن(۱): راستی کی اسم اون دختر خوشگله ی تو گالیور را یادشه؟ ف...چی بود!؟!(هر چی فکر می کنم٬ یادم نمیاد!)

پ.ن(۲): آها! اسمش فلرتیشیا بود!

پ.ن(۳): با تشکر از اندیشه ی عزیزم!

:: یکشنبه 1385/07/16 - کرم کتاب |

عجب روزگاری شده! عمران صلاحی هم رفت پیش گل آقا٬ شاید از اون دنیا برامون از طنز نابشون بفرستن!

                                                             حدا بیامرزدش!

 یاد اون روزی که اومد تو تالار چمران دانشکده فنی و  برامون چند تا از شعراش رو خوند٬ بخیر!

                                                             در حال حاضر

:: شنبه 1385/07/15 - کرم کتاب |

باز باران٬...با ترانه...

 پاییز ۸۵ هم٬ بالاخره متولد شد!

:: جمعه 1385/07/14 - کرم کتاب |

از صبح که بیدار شدم٬ همه ش این قسمت از شعر  قیصر امین پور از ذهنم می گذره:

این روزها که می گذرد٬

                                   - هر روز -

                                                 احساس می کنم که کسی در باد٬ فریاد می زند...

 پ.ن: بماند که غروب های نوجوونیمون٬ با نیمرخ٬ هر روز کسی در باد٬ فریاد می زد!

:: پنجشنبه 1385/07/13 - کرم کتاب |

پنجره فاصله ای ست میان حادثه و نگاه*

...

نه وصل ممکن نیست٬

همیشه فاصله ای ست!**
* فروغ فرخزاد

** سهراب سپهری

:: پنجشنبه 1385/07/13 - کرم کتاب |

چتری به دست نمی گیرم٬ تا سهم زمین از باران بیش تر باشد! (نمی دونم از کیه؟)

پ.ن: پس این تابستون کی می خواد بره؟من بارون می خوام.

:: چهارشنبه 1385/07/12 - کرم کتاب |

همیشه گربه ها می دونن کجاها نباید برند٬
ولی سیبیلوها هیچ وقت نمی دونن کجاها باید نرند. پرسیدن راه رو دورتر می کنه.
:: سه شنبه 1385/07/11 - کرم کتاب |

عشق آمد و آفتابی ام کرد...با این همه ابر آبی ام کرد!*

*سال ها پیش در هفته نامه ی ایران جوان خواندمش

:: سه شنبه 1385/07/11 - کرم کتاب |

عروسک فرنگی به  کارگردانی فرهاد صبا را امروز٬ تو سینما عصر جدید دیدم٬ اگه ریتم کند فیلم را تحمل کنی و تو سینما دووم بیاری٬ می فهمی که کل ماجرا فقط یه رودست بوده!(البته فکر می کنم گاهی٬ این اتفاق ها ٬ اگه برای برخی از آقایون بیفته٬ بد نیست!)ولی می شد که کمی هوشمندانه تر به این موضوع پرداخت٬ چون تعداد زیادی گاف توسط من و دوستام گرفته شد٬ که به شدت بدیهی بود!

من از این دیالوگ فیلم خیلی خوشم اومد: اون جایی که دختره به آقاهه٬ یعنی خسرو شکیبایی٬ میگه:"عزیزم! من فراموشی دارم٬ ولی خر نیستم! "...

پ.ن(۱): فیلم٬ برداشت آزادی از کتاب "عروسک فرنگی" از خانم  آلبادسس پدس است.

پ.ن(۲): فرهاد صبا٬ فیلم بردار کاغذ بی خط و گاهی به آسمان نگاه کن و ... هست.

:: دوشنبه 1385/07/10 - کرم کتاب |

گفتی:" دور مرا خط بکش٬"

کشیدم...حالا تو در محاصره ی منی!

:: دوشنبه 1385/07/10 - کرم کتاب |

میان ما راه درازی نیست٬

                            لرزش یک برگ...*

                                             *سهراب سپهری

:: یکشنبه 1385/07/09 - کرم کتاب |

باید استفاده ی بهینه کرد از دل٬ عشق کجاست؟*

*حسن حسینی

:: یکشنبه 1385/07/09 - کرم کتاب |

دل خوش سیری چند؟!!!

:: یکشنبه 1385/07/09 - کرم کتاب |

عاشقانه

بيتوته‌ی کوتاهي ست جهان
 
  در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشيد
 
  همچون دشنامی برمی‌آيد
و روز
شرم‌ساری جبران‌ناپذيری‌ست.

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی

درخت،
جهل ِ معصيت‌بار ِ نياکان است
و نسيم
 
  وسوسه‌يی‌ست نابه‌کار.
مهتاب پاييزی
کفری‌ست که جهان را مي‌آلايد.

چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
 
  چيزی بگوی

هر دريچه‌ی نغز
بر چشم‌انداز ِ عقوبتي مي‌گشايد.
عشق
 
  رطوبت ِ چندش‌انگيز ِ پلشتی‌ست
و آسمان
 
  سرپناهی
تا به خاک بنشينی و
 
  بر سرنوشت ِ خويش
 
  گريه ساز کنی.

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
هر چه باشد

چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.

خامُش منشين
 
  خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
 
  چيزی بگوی!*
*احمد شاملو
۲۳ مرداد ِ ۱۳۵۹

:: شنبه 1385/07/08 - کرم کتاب |

خورشيد را بر دوش گرفته و می رود...با شب چه کنيم؟!

:: جمعه 1385/07/07 - کرم کتاب |

مادر مقداری آلو خريده بود و بعد از ناهار می خواست آن را به بچه هايش بدهد. آلو ها توی بشقاب بود. وانيا تا به حال آلو نخورده بود و خيلی دلش می خواست مزه ی آلو را بچشد.هيچ کس توی اتاق نبود. او طاقت نياورد و يکی از آلو ها را يواشکی برداشت و خورد!قبل از ناهار مادر ديد که يکی از آلو های توی بشقاب کم شده، پس موضوع را به پدر گفت.

سر ميز ناهار پدر گفت:" بچه ها کسی آلو نخورده؟"

بچه ها جواب دادند:"نه، نخورديم!"

وانيا قرمز شده بود ، اما او هم مثل بقيه گفت :" نه، من نخوردم."

آن وقت پدر گفت:"اگر کسی آلو خورده عيبی ندارد؛ ولی اشکال اينجاست که می ترسم شما بلد نبوده باشيد چطور آلو بخوريد، آخه آلو هسته دارد، اگر کسی هسته ی آلو را قورت بدهد، روز بعد می ميرد."

وانيا رنگش پريد و گفت:"نه، من هسته اش را از پنجره بيرون پرت کردم."

در اين لحظه همه خنديدند، اما وانيا شروع کرد به گريه کردن.*

*تولستوی

:: جمعه 1385/07/07 - کرم کتاب

دست هایی داری مثل نان٬ گرم!چرا دوستت نداشته باشم؟!!!*

*جاهد ایرقات

:: چهارشنبه 1385/07/05 - کرم کتاب |

 استاد سر کلاس گفت:" میگن آدمای نابغه٬ نقاشیشون خوب نیست!منم چون نابغه ام٬ نمی تونم یه خط راست هم بکشم!" و شروع کرد به توضیح دادن Stefan Tube Method با یه سری خط و خطوط مثلا راست....(بابا تواضع!!! )

:: سه شنبه 1385/07/04 - کرم کتاب |

من از مرگ نمی ترسم. وقتی کسی می میرد یعنی قبلآ زاده شده. چنین کسی لابد از هیچ آمده. من از هرگز وجود نداشتن می ترسم ...(نامه به کودکی که هرگز زاده نشد)

 

امروز فهمیدم که اوریانا فالاچی٬روزنامه نگار ایتالیایی٬ در سن ۷۷ سالگی٬ روز۱۴سپتامبر به علت سرطان ریه در بیمارستان ذر شهر زادگاهش٬ فلورانس٬ در گذشت...من فقط چند تا از مصاحبه هاش با محمدرضا پهلوی و امام خمینی و کتاب های "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" و "یک مرد" را ازش خووندم٬ ولی به نظرم اون قدر جسارتش زیاد بود که حرفش را به عنوان یک زن٬ همین جنس ضعیفی که میگن کاری به سیاست مردان نداشته باشه٬ تو جنگ این دنیای کوچیک ناپایا٬ زد! کاش ما هم تا دیر نشده٬ این فرصتی که بهمون دادن را٬ از دست ندیم.

:: سه شنبه 1385/07/04 - کرم کتاب |

 خورشيد را گذاشته

مي خواهد

  با اتكا به ساعت شماطه دار خويش 

 بي چاره خلق را متقاعد كند 

 كه شب 

 از نيمه نيز بر نگذشته است

. . .

 اين غول بين

كه روشني آفتاب را از ما دليل مي طلبد*

                                                      * احمدشاملو

:: سه شنبه 1385/07/04 - کرم کتاب |

هر چه بارش کنی٬ فقط نگاهت می کند

                   بارش را هم که خالی کنی٬ فقط نگاهت می کند

                                           یک نگاه معصوم٬ با دو گوش دراز کودن!*

                                                                                       *فریاد شیری

:: دوشنبه 1385/07/03 - کرم کتاب |

وقتی خسته شدی٬ هر وقت شکست خوردی٬ اصلا مهم نیست٬ دوباره تلاش کن٬دوباره شکست بخور٬ این بار بهتر شکست می خوری!*

*ساموئل بکت

:: یکشنبه 1385/07/02 - کرم کتاب |

هرچه پيش آيد خوش آيد .

 

ـــ هرچه پيش آيد خوش آيد ؟

ـــ هرچه پيش آيد خوش آيد ؟

ـــ هرچه پيش آيد خوش آيد ؟

........................

اين يه قانون كليه . جمله رو هر جوري كه مي خواي بخون ... تكيه رو روي هر لغتي كه دلت مي خواد بذار ....

 

_ پس حوادث و اتفاقات بد چي ؟

اونا از چه قانوني پيروی مي كنن ؟؟؟؟؟   آفتاب پرست

:: یکشنبه 1385/07/02 - کرم کتاب |

هر کجا هستی باش٬ اما باش!

:: شنبه 1385/07/01 - کرم کتاب |

من از مصاحبت آفتاب می آیم٬ کجاست سایه؟!!! *

* سهراب سپهری

:: شنبه 1385/07/01 - کرم کتاب |