دیروز مراسم معارفه ی ما در مقطع کارشناسی ارشد با دانشکده ی فنی بود٬ بهمون یک سی دی دادن که مال مراسم ۷۰ سالگی فنی بود٬ بیشترین چیزی که من رو خیلی ذوق مرگ کرد سرود دانشگاه تهرانِ که توی سی دیِ بود!![]()
نکته ی جالب مراسم این نبود که با ۲ ماه تاخیر برگزار شد(البته برای من که نیازی به معارفه و این حرفا نبود...)آهان داشتم از نکته ی جالب برنامه می گفتم! خانم مهندس صدر (استاد آزمایشگاه انتقال حرارت دوره ی کارشناسی ام)که معاونت دانشجویی و فرهنگی دانشکده را هم به عهده داره تو سخنرانی اش گفت بهتره که بچه ها اول به درسشون برسن٬ بعد برن دنبال ازدواج و وام ازدواج(راستی بگم که این وامِ فقط ۷۵۰۰۰۰ تومانِ!!!!!بیخود هول نزنید
) ولی بعدِ مهندس صدر٬ نماینده ی ولی فقیه تو دانشگاه تهران٬ بلافاصله در شروع سخنرانی اش گفت که من میگم بچه ها هم به درسشون برسن٬ هم بهتره ازدواج کنند!(البته خوشبختانه نگفت با استفاده از چندر غاز وام دانشجویی!)![]()
راستی طبق آمار٬ امسال دانشکده فنی فقط ۲۳٪ دختر گرفته ( حتی ۱ درصد از پارسال کمتر!) و به قول دکتر فیض٬ تو فنی هنوز مرد سالاری حاکم است!![]()
چه می خواستم بگویم؟ برای آدم که هوش و حواس نمی ماند ... آها ... یادم آمد جریان این است که ارادتمند دو سه سال است که حافظه ام را از دست داده ام و از رجال قوم هم فراموشکار تر شده ام مثلا سه سال پیش تصمیم گرفتم زن بگیرم والده و مالده را راه انداختیم رفتیم یک دختر خانمی را برای همسری انتخاب کردیم چند روز بعد رفتیم محضر و عقد ازدواج را بستیم و قرار شد جمعه بعدش عروسی کنیم ولی شاید باور نکنید که حقیر یادم رفت که شب جمعه باید عروسی کنم و روی همین اصل خانواده عروس با دلخوری تمام از دست من شاکی شدند و طلاق دخترک را گرفتند و نصف مهریه اش را پرداختیم .
از آن تاریخ به بعد من ٬ تصمیم گرفتم که هر طور شده دوایی گیر بیاورم و خودم را از دست فراموشی نجات بدهم چهار سال تمام این تصمیم را داشتم و هر روز صبح که از خانه بیرون می رفتم با خودم می گفتم امروز پیش دکتر می روم و نسخه ی فراموشی را می گیرم ولی شب که به خانه می آمدم یادم می آمد که یادم رفته به دکتر مراجعه کنم !
آخرین چاره را در این دیدم که هر وقت یادم آمد به رفقا و دوستان و آشنایان بگویم که یادم بیاورند تا روز هشتم مرداد ( البته درست یادم نیست شاید هم پانزده تیر ماه ) به دکتر مراجعه کنم و بالاخره هم با اینکه نصف رفقا یادشان رفته بود چندتاشان یادم آوردند و روز دوازدهم اردیبهشت ( تاریخ درستش فکر کنم همین باشد ) رفتم پیش دکتر٬ یکی دو ساعت توی اتاق انتظار نشستیم و سر نوبت که شد وارد اتاق معاینه شدم دکتر ... ( فعلا اسمش یادم نیست ) مرا رو به روی خودش نشاند ( یا شاید هم پهلوی خودش جایش درست یادم نمی آید ) و پرسید : "چه مرضی داری ؟!"
یه خرده من و من کردم چون دردم یادم رفته بود...
دکتر گفت : "رو دربایستی نکن می خوای واسه ات دو سه تا پنی سیلین بنویسم ؟ نمی خواد خجالت بکشی ... وانگهی تو تنها نیستی صبح تا حالا سی چهل تا دیگه هم درد تو را داشتن و اومدن اینجا و نسخه گرفتن لباست را دربیار ببینم حاده یا مزمن!"
لباس هایم را بیرون آوردم٬ بدنم را دست کشید و گفت : "مزمنه٬ ولی زیاد دیر نکردی!"
یادم آمد که دو سه سال است مرض دیگری هم گرفته ام و یادم رفته پیش دکتر بروم
بالاخره آن روز دکتر نسخه اش را نوشت ولی من هر چه فکر کردم یادم نیامد که چرا پیش دکتر رفته بودم حق ویزیت را دادم و از مطب دکتر بیرون آمدم دو سه روز بعد یادم آمد که یادم رفته نسخه را از دکتر بگیرم به خاطر سپردم که فردا صبح بروم و نسخه را بگیرم ولی درد این بود که اسم و آدرس دکتر را فراموش کرده بودم!!!
شش ماه از این مقدمه گذشت ( شاید هم دو سال گذشت٬ تاریخ دقیقش یادم نیست آخر آدم ضبط صوت نیست که همه چیز را بتواند به حافظه اش بسپارد ! ) چند وقت پیش دست کردم وی جیبم دیدم یک پاکت پستی دستم آمد. بیرونش آوردم٬ دیدم تاریخش مال نه ماه پیش است٬ یادم آمد که یک نامه فوری برای یکی از دوستانم نوشته ام ولی یادم رفته نامه را پست کنم ! این نامه مرا به یاد این انداخت که حافظه ام ضعیف است(!!!) تصمیم گرفتم به دکتر مراجعه کنم اتفاقا نام و آدرس دکتر حافظه یادم آمد برای اینکه دیگر یادم نرود کاغذ و قلم را در آوردم و آن را یادداشت کردم بلافاصله یک تاکسی صدا زدم و سوار شدم گفت : "کجا بروم ؟"
هر چه فکر کردم یادم نیامد توی جیب هایم را گشتم و آدرس را پیدا کردم آن را به راننده دادم و گفتم : "برو به این آدرس."
راننده تاکسی کمی آن را زیر و رو کرد و گفت : "آقا! متاسفانه من هم مثل شما بی سوادم!"
کاغذ را از او گرفتم و پیاده شدم ( بعدا از خودم پرسیدم که چرا عین آدرس را برایش نخوانده ام !) تاکسی بعدی را سوار شدم و آدرس رابرایش خواندم تاکسی راه افتاد و مرابه مطب دکتر مورد نظر برد. از تاکسی پیاده شدم و رفتم توی مطب اتفاقا آقای دکتر سرش شلوغ بود و سه ساعت و خرده ای طول کشید تا نوبت من رسید گفت :"دوباره چته ؟ مگه نسخه ی اولی تاثیر نکرد ؟"
گفتم : "دفعه اول است که من پیش شما آمده ام ."
گفت : "مگه تو همون نیستی که دیروز اومدی پیش من و نسخه گرفتی ؟"
گفتم : "واسه چی نسخه گرفتم ؟"
گفت : "واسه ضعف حافظه!"
تازه یادم آمد که دیروز هم دکتر برایم نسخه نوشته جیب هایم را گشتم و عین نسخه اش را پیدا کردم با خجالت از مطبش بیرون آمدم که بروم و دوای نسخه را بگیرم . دیدم یک نفر مرا صدا می زند برگشتم دیدم شوفر تاکسی است٬
می گوید : بی معرفت ‚ سه ساعته واسه پونزه زار منو اینجا کاشتی!*
* از کتاب یک لب و هزار خنده
تنظیم عمران صالحی و یک نفر دیگر!
شتاب مکن
که ابر بر خانه ات ببارد
و عشق
در تکه ای نان گم شود
هرگز نتوان
آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوط کلمات
سقوط می کند
و هنگام که از زمین برخیزد
کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند
آدمی را توانایی
عشق نیست
در عشق می شکند و می میرد!*
*احمدرضا احمدی
پ.ن: با تشکر از آقای مارکز
• دست، تنها ابزار آفرينندگی انسان نبوده است که نشانه ی آزادی او نيز هست!
• انسان کاملا برحسب تصادف به دنيا می آيد اما مرگش حتمی ست. و همين مقدر بودن مرگ است که به زندگی معنا می دهد.
• تو فقط هنگامی مي توانی بدانی درست می انديشی که من منطقت را با انديشه ی نادرستی تحريک کنم و من فقط هنگامی می توانم عقيده ی سخيفم را اصلاح کنم که تو اجازه ی سخن گفتن داشته باشی.
• و...
لالايی با شيپور (گزين گويه ها و ناگفته های احمد شاملو)
روز کتاب و کتاب خوانی را به همه ی کرم کتاب های عزیز تبریک میگم...![]()
![]()
دل هاتون شاد باشه و کتاب خونه هاتون٬ همیشه پر کتاب! ![]()
پ.ن: البته همه ی روزها٬ روز ماست!![]()
در حاشیه یکی از پارکهای بزرگ شهر
در خیابان امیر آباد
مجسمه ی مردی ست شاید از برنز یا فلز دیگر
که روی یک صندلی سنگی نشسته است و به پارک نگاه می کند
او بسیار طبیعی ست
و کمی هم خسته
او را طوری ساخته اند
که خم به ابرو نمی آورد
او را طوری ساخته اند
که درد را حس نمی کند
او را طوری ساخته اند
که ظاهرا
چیزی نمی شنود
چیزی نمی بیند
چیزی نمی گوید
و هیچ آرزویی و غصه ای ندارد
او را دقیقا برای کنار پارک خوشبخت ساخته اند
در زمستان گذشته
من با این مجسمه دوست شدم
چرا که هر روز صبح زود برای ورزش به این پارک می رفتم
چرا که می توانستم گهگاه چند کلمه ای با او درد دل کنم
به رازداری او مطمئن بودم
و او را به چشم سنگ صبور قصه ها نگاه می کردم
من در زمستان گذشته
بعد از اینکه با مجسمه دوست شدم
هفت و شاید هم هشت روز با او درددل کردم - فقط هفت یا هشت روز-
و در آخرین روزی که با او درددل کردم
ناگهان ترکید
با صدایی وحشتناک
و من خیلی تعجب کردم
البته نه برای اینکه مجسمه ترکید ....
***
حالا چند جای مجسمه را وصله پینه کرده اند
و به من هم گفته اند کنار آن مجسمه ننشینم
یعنی نوشته اند : دست نزنید ‚ تازه تعمیر است
من هنوز هم متعجبم
و گمان می کنم
تا روزی که بمیرم
متعجب باقی بمانم
البته نه برای اینکه مجسمه ترکید*
*از کتاب در حد توانستن٬ شعر گونه هایی از نادرابراهیمی
بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن
بر آسمان بپاش شراب نگاه را٬
بگذار از دریچه ی چشم تو بنگرم
لبخند ماه را.*
*فریدون مشیری
۱.دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
۲.هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
۳.اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
۴.دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .
۵.بدترین شکل دلتنگی برای کسی٬ آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .
۶.هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
۷.تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد٬ تمام دنیا هستی.
۸.هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
۹.شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب. وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.
۱۰.برای چیزی که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
۱۱.همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی.
۱۲.خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .
۱۳.زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .*
*گابریل گارسیا مارکز
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های و هو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه می پیمود
هم چو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
هم چو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی؟
در میان گریه می نالید
دوستش دارم٬ نمی دانی؟
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر می خاست
لیک درمن تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیک تر می شد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک ‚ شب میعاد
زان اطاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دست های من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان میوه های نور
یکدگر را سیر می کردیم
با بهار باغ های دور٬
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن مغرور سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم*
*فروغ فرخزاد
حقیقت دارد
تو را دوست دارم!
در این باران
می خواستم تو٬
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم٬
سلام کنم٬
لبخند تو را در باران می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم.
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را٬
امروز نگویم!
خانه را برای تو آماده کنم٬
برای تو یک چمدان بخرم٬
تو معنی سفر را از من بپرسی.
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم٬
تا زنده شوم!*
*احمدرضا احمدی
در اين کتاب، دو روان شناس و يک روانپزشک، چهل فکر سمّی را که در شما افسردگ، اضطراب و احساس گناه ايجاد می کنند، شرح می دهند. سپس اين چهل فکر را زير سوال برده و پادزهرهای آنها را در اختيارتان می گذارند. چهار فکر سمّی «قربانی٬ هميشه قربانی است»، «همسرم بايد عاشق پدر و مادر و خانواده ام باشد»، «انتقاد، بهترين راه اصلاح اشتباهات مردم است» و «همه بايد آدم را دوست داشته باشند»، نمونه هايی از اين چهل فکر سمّی هستند.
فکر سمی 1: تفريح، اتلاف وقت است !
فکر سمی 2: به نفع تو است که ديگران را کنترل کنی!
فکر سمی 3: بهتر است «عقده ی دلت را خالی کنی!»
فکر سمی 4: هر طور رفتار کنی، خانواده و دوستانت بايد عاشقت باشند !
و...
پ.ن: نويسندگان کتاب "یک دقيقه اين 40 فکر سمّی را کنار بگذار" : دکتر آرنولد لازاروس - دکتر کليفورد لازاروس - دکتر آلن فی
تا حالا دقت نکرده بودم که واحد شمارش گاو می تونه مشت باشه!
مثال : من با یه مشت گاو دارم سر و کلّه می زنم!*
* از وبلاگی که آدرسش یادم نیست ولی اسم وبلاگش "مردی که خیالش راحت بودِ"
تولَدم مبارک!
ایرانی ها وقت خود را به روش های گوناگونی پر می کنند٬ مثلا هر روز٬ مدت ها در یک صف طولانی می ایستند تا یک بلیط دو سفره ی مترو بخرند و فردا٬ روز از نو٬ روزی از نو...![]()
آخه انواع کارت های مدت دار و اعتباری را برای کی می فروشند؟؟؟؟؟
* ماث
میم مثل مادر٬ داستان مهر همه ی مادران دنیاست!
امروز کلاس انتقال حرارت را پیچوندم
و رفتم بازی معرکه ی گلشیفته فراهانی٬ به همراه اون پسر کوچولو (محمد علی شادمان) را دیدم٬ اگه مدتی هست که به خاطر اون چیزایی که ندارین خدا را شکر نمی کنین و به همین چیزهای خوبی که دارین رضایت نمی دین٬ حتما برین و این فیلم رو ببینید! بعضی وقت ها٬ ما آدم ها یادمون میره شادی ها و دیدنی های اطرافمون خیلی زیاد هستن٬ اگه یه کم٬ فقط یه کم٬ چشمامون را بازتر کنیم!![]()
پ.ن(۱): البته گریمور٬ که نمی دونم کیه٬ می تونست روی گریم گلشیفته فراهانی٬بهتر کار کنه! ولی در کل٬ فیلم خوبی بود...ساده٬ تاثیرگذار و سرشار از حس زندگی!
پ.ن(۲): خدا٬ همه ی مامان ها را حفظ کنه!![]()
پ.ن(۳): ملا قلی پور گاهی به جزئیات خیلی(خوب) توجه کرده!مثلا دکوراسیون خونه ی سپیده و سهیل٬ گوشی های در ابعاد ماکرویی ۱۰ سال پیش٬ صحنه ی حمام کردن سعید و کشمکش مادر و کودک٬ در قبول نکردن آمپول٬ وقتی فقط یکی دارند...
I love u، but I can`t marry u
اول باورش نمی شد٬ ولی خوب که دقت کرد دید جلوی سرنوشت را نمی توان گرفت.
شهین خانم برایش اس ام اس زده بود که :" اوه! شما لطف دارید."٬ اصلا نمی فهمید٬ یعنی چه؟ چه لطفی؟
...در همین فکرها بود که شهین خانم دوباره اس ام اس زد که :" کی قرار بگذاریم؟"٬ قرار؟ کدام قرار؟
بیست و پنج روز بعد اس ام اس آمد: "پدرم موافق است٬ تاریخش را کی بگذاریم؟"![]()
...
حالا هشت سال از زندگی مشترکشان می گذرد و او هنوز رویش نشده به شهین خانم بگوید که اس ام اس را اشتباهی برای او فرستاده بود!
(ماهنامه ی گل آقا - آبان ۱۳۸۵)
پ.ن: البته بهتر بود نویسنده٬ این مطلب را به یاد داشت که تنها ۵ سال از حضور تکنولوژی ای به نام "سرویس پیام کوتاه" در ایران می گذرد٬ ولی به هر حال...کلی خندیدم...
گل آقا - آبان 1385
شاد باشید.
باورتون میشه که ملت شهیدپرور این قدر بیکار باشند که فقط تو بلاگفا٬ ۴۴۶مورد٬ با جستجوی " زهرا امیر ابراهیمی" پیدا بشه؟؟؟ای خدااااااا! تا کی می خوایم این طوری زندگی کنیم و روزهامون را با سرک کشیدن تو زندگی آدم های دیگه بگذرونیم...هر کسی مسئول کارهای خودشه٬ آخه یعنی چی که من و توی مثلا بچه مسلمون٬ زندگی خصوصی بقیه باید برامون مهم باشه و از اینکه آبروی یک نفر را بریزیم و خردش کنیم٬ دلمون خنک بشه؟واقعا نمی دونم چی بگم؟!!!بهتره هرکدوم بریم خودمون را بشناسیم و بسازیم تا این همه وقت آزاد واسه فضولی کردن نداشته باشیم.
پ.ن: خوبه که این روزها حال ندارم بنویسم وگرنه...![]()
![]()
-او...ه!بله خانوم د !این ۸ نیست٬ دلتاست...
- ...
- البته خاصیت نیمکت همینه٬ هر کسی پشت این نیمکت ها بشینه٬ شیطنتش گل می کنه و...!
- ...
- میگن جمعی از دانشمندان که زمان کودکی شان با هم همکلاسی بودند و در بزرگسالی به مقامی در علم و دانش رسیده بودند در مدرسه ی زمان کودکی شان٬ جمع شدند و پشت نیمکت های کلاس نشستند و ...
- ...
- البته همه همین طور هستن٬ ولی من {باتکان دادن سر و یک لبخند ژکوندین (مثل نمادین) گفت : "من"} مستثنی ام!
- ...
- خوب...ادامه ی درس...همه تون که ازسیالات دوره ی کارشناسی معادله ی نویر - استوکس را یادتون هست...
پ.ن: فکر می کنید کیه که داره این ها را در مدح و ستایش خودش میگه!؟ یک کم فکر کنید...امروز سه شنبه س ها...![]()
پ.ن(۱): این روزها حوصله ی نوشتن هم ندارم!
ویرایش شده در ۴:۵۹ عصر...
پ.ن(۲) {البته بعد از ۳ ساعت و نیم قیلوله!!!(املاش درسته؟
) و یک کمی سرحال شدن}: فکر می کنم کم کم دارم به خواب زمستونی فرو میرم![]()
![]()
- لازم نیست نگران باشی٬ چون او امروز یک کلاه نو خریده و تا همه را متوجه نکند سرفه اش بند نمی آید!
(گل آقا - آبان ۸۵)
*مهدی اخوان ثالث
پ.ن: نیمی از پاییز زیبا هم گذشت!![]()
روز بد روزی است که مجبور باشی ۵-۴ ساعت٬ بشینی تو کتابخونه ی دانشکده و مثل بچه ی آدم EOS ات را حل کنی٬ تازه به نتیجه ی درست و حسابی ای هم نرسی(به دلیل عوامل محیطی)![]()
ولی٬ فردا هم روز دیگری است!یک روز خوب و گل و بلبل...![]()
*سهراب سپهری
معنی برداشت آزاد یک فیلم از یک کتاب را هم فهمیدم!یعنی اینکه شخصیت ها با اسم های بومی٬ همان دیالوگ های کتاب را مو به مو می گویند و جاهایی را که مشکل شرعی و عرفی دارد را حذف می کنند یا کمی تغییر می دهند!!!باور کنید به این میگن بومی سازی یک اثر!![]()
ماجرا از اون جایی شروع شد که من ۱۰ مهر رفتم فیلم عروسک فرنگی فرهاد صبا را دیدم و خیلی دلم می خواست ببینم آلبا دسس پدس٬ چی نوشته بوده که آقای صبا٬ فیلمش رو این طوری(منظورم طور خاصی نیست!)ساخته٬خلاصه چند شب پیش رفته بودم از نشر وارش(اکباتان) دنیای تئو (کاترین کلمان)٬ شوهر مدرسه ای(جووانی گوارسکی) ٬ پرده ی جهنم (اکتا گاوا)و زندگی نو (اورهان پاموک)را بخرم که یهو کتاب عروسک فرنگی را دیدم و خریدم٬ تازه بعد از خوندنش فهمیدم تو ایران٬ معنی دقیق "برداشت آزاد از فلان کتاب= برگرفته از کتاب فلان" است!![]()
در باره ی فیلم هم که قبلا نوشته بودم...
پ.ن: راستی آخر داستان هم یه کم تغییر کرده بود...راستش آخر فیلم یه جورایی ناملموس بود و در واقع٬ یه جاهایی از داستان٬ تو فیلم٬ با گذاشتن یه علامت سوال رها شده بود که در خوندن نسخه ی اصلی٬ خوشبختانه رفع شد(من همیشه خوندن یک کتاب n صفحه ای را به دیدن یک فیلم ۳-۲ ساعته ترجیح میدم).
تقاطع را امروز دیدم!خوب بود به عنوان یک فیلم این مدلی که تو ایران ساخته میشه٬ هر چند کارگردان یادش نبود که نوکیا(۱۱۰۰) انسرینگ
نداره! یادش نبود که پروازهای ایران به کانادا از مهرآباد هست نه فرودگاه امام خمینی و...
کارگردان محترم٬ نتونسته بین این همه شخصیت این فیلم ارتباط منطقی ای بسازه٬ که من بیننده با خودم نگم پارتی های شبانه ی دیر وقت بالا شهر و مرکز خرید فلان چه دخلی داره به مسیر پر ترافیک سر شب جنوب شهر به طرف فرودگاه امام خمینی؟یا این که چقدر تهران کوچیک شده که آدم ها همدیگه را روزی چند بار می بینند!آخه یک کم اتفاق ها نباید باورپذیرتر باشند؟؟؟نباید بیشتر از این ها به شعور مخاطب احترام گذاشت؟![]()
![]()
ولی انصافا دیدن صحنه ی تصادف(هر چند اغراق آمیز و فقط با یک پراید!) به کل این گاف ها می ارزید٬ راستش اگه برم یه بار دیگه فیلم را ببینم٬ فقط واسه این تیکه ش هست! فیلم تقاطع٬ ستاره کم نداره٬ از فاطمه معتمدآریا وشمسی فضل اللهی و بیژن امکانیان و بهرام رادان تا سروش صحت و باران کوثری و السا فیروز فر وخاطره اسدی و... به هر حال بعد دیدن فیلم افسوسی وجود نداره که مثلا وقتتون هدر رفته و پولتون را ریختین تو جوب و...
به قناری کوچکی دل باخته بود!*![]()
*احمد شاملو
نمی دونم اگه استاد محترم انتقال جرم٬ وبلاگم را بخونه٬ پایان ترم٬ بهم چند میده؟!ولی آخه خودش هر هفته به من سوژه میده!!!من چه کار کنم!؟![]()
من رو کرده مامور مثبت و منفی های کورولیشن هایی که می نویسه!آخه من چند بار به علامت ها گیر دادم...حالا من مسئول + و - های روابط خانوم هستم!البته بقیه هم مسئولیت های خاص(!!!) خودشون را دارند.
تازه امروز هم در بدو ورودش به کلاس٬ بعد سلام و درود و گذاشتن وسائلش روی میز٬یهو اومد طرفم و پرسید:"خاااااانوم عبدالعلی!چی شده؟!چرا این قدر نگرانید؟؟؟"
ووووی!خدا به دور!من که خوشحال و خندون داشتم با پریسا و مونا در باره ی برنامه ریزی مون واسه درس خوندن حرف می زدم...(شاید خانوم دکتر تو چشام یه جور نگرانی نگران کننده دیده!!!)
خلاصه این هم از کلاس امروز ما...
پ.ن(۱): خدا منو بکشه!استاد محترم خیلی ماهه!چرا من دارم اینا را درباره ش می نویسم!؟(این پی نوشت اصلا واسه پاچه خاری نیست هااااااا!)![]()
![]()
پ.ن(۲):من واحدهای دیگه ای هم دارم: "ترمودینامیک" ٬ "سینتیک و طراحی راکتور" و "انتقال حرارت" ٬ ولی هیچ کدوم مثل این یکی پر حادثه نیست که اینجا٬ ذکر خیرشون را بنویسم!
ملت عزیز ایران!هالووینتون مبارک!![]()
در طول عمر ۲۳ ساله ام٬ تو ایران( فکر کنم تو زندگی های قبلی ام٬ جاهای دیگه هم بودم٬ به جز ایران
)٬ تا به حال فروختن کدو تنبل هالووین را ندیده بودم که پریروز٬ اول بزرگراه خلیج فارس(همون اتوبان تهران-قم) دیدم! ملت هم واستاده(!!!) بودن و می خریدن( و احتمالا تو ذهنشون می گفتن:" چه کدوهای خوشمزه ای!")
خلاصه که برام کمی عجیب-غریب بود دیگه.
خیلی کیف میده که آدم ۲ هفته قبل از تولدش٬ مهمونی بگیره و یه خیلی(!!!) کادو بهش بدن... تازه ۲ هفته دیگه ٬ بازم بهش تبریک بگن!![]()
![]()
پ.ن: کتاب بینایی (ژوزه ساراماگو) و شور زندگی (ایروینگ استون) هم جز کادوهای دریافتی بود که فوق العاده آچمزم کرد
(درباره شون می نویسم حتما)
اینم عکس کیک تولدم!![]()
آنچه را که روح و روان ما می داند٬ غالبا بر ما که صاحب آن روح هستیم٬ پوشیده است.ما تا بینهایت٬ بیش از آن هستیم که تصور می کنیم!*
*جبران خلیل جبران
She was very pleasure of this paper: Analysis of mass transfer parameters (Changes in mass flux, diffusion coefficien and mass transfer coefficient) during baking of COOCKIES(!!!) ,I`m talking abt our Advanced Mass Transfer teacher
![]()
!!!oh!We laughed alot when we saw it in NET