اگه از هر کدوممون بپرسند از اون همه شعری که تو کتاب های مدرسه خوندیم کدوم یکی را یادمون هست٬ بدون شک صد دانه یاقوت و من یار مهربانم جزءِ جواب های مشترک خواهد بود!
نمی دونم این شعرها٬ بعد از این همه سال چطوری تونستن توی ذهنمون رسوخ و شاید رسوب کنند!
ممکنه راز ماندگاریشون همون زبون ساده و شیرینشون (در واقع شاعرهاشون) باشه!امروز٬ سالروز درگذشت عباس یمینی شریف است٬ روحش شاد باشه!
جالبه بدونین که عباس یمینی شریف از سال ۱۳۳۵ تا ۱۳۵۸ مدیر مسئول مجله ی کیهان بچه ها بوده و این شعر (من یار مهربانم ) در سال ۱۳۲۴ وارد کتاب های درسی (کتاب فارسی دوم دبستان) شد و از اون سال تا حالا٬ همه ی دانش آموزای ایرانی(!!!)٬ با یار مهربون بزرگ شدند٬ عباس یمینی شریف در پاییز ۱۳۶۸ در سن ۷۰ سالگی درگذشت - من اون موقع تازه رفته بودم کلاس اوّل
-
گیس بریده را دیدم٬ گلشیفته فراهانی و محمدرضا شریفی نیا تا حدی قابل تحمّل بازی می کردند٬ ولی سارا خوئینی ها نتونسته بود نقش مادر را خوب در بیاره (همون نقش زن اغواگر بیشتر بهش میاد تا مادری باشه که بخواد از حقّ بچه ش دفاع کنه)٬ کّلا سوژه ی جالبی بود -کسی هم تو ایران تا حالا کار نکرده بود- ولی کارگردان٬ (فکر کنم جمشید حیدری) یه صحنه هایی را بیخود کش داده بود و بعضی وقت ها هم از موضوعی که پیش می کشید سریع می گذشت٬ اوج فیلم همون صحنه ی گفتگوی مریم(گلشیفته فراهانی) و منصور(محمدرضا شریفی نیا ) در زندان بود...و سکانس آخر هم به نظر من (ببخشیدها...
) خیلی مزخرف بود!
پ.ن: به هر حال خشونت فیلم خیلی زیاده٬ اگه می خواین برین این فیلم را ببینید خواهشاً با خودتون بچه نبرین!من که ندیدم اصلا این مورد را رو پوستر فیلم یا هر جای دیگه به مردم اطلاع داده باشن٬ به هر حال اینجا ایرانه دیگه!!!
هوا را از من بگیر
امّا خنده ات را نه
روشنی را٬ بهار را
از من بگیر
امّا خنده ات را هرگز...*
*پابلو نرودا
پرنده ی نر٬ هر شب جفتش را صدا می کرد...
هنوز خبر انقراض نسلش را٬ در روزنامه نخوانده بود!*
*علی حمزه ساروی
با خاستگاهی افرایی
دلخوش به همنشینی شمشادم
حتی،
یکی در باغچه ی آن سو تر
[در خانه ی خودم]
با بوی برگِ آمده با باد،
از جنگل شگفت شما، شادم
قاف مرا هنوز
سیمرغ هم به خواب ندیده است!*
*محمدعلی بهمنی
پ.ن: اینو تو وبلاگ اندیشه دیدم.
صحنه را دیدم...این روزها چند تا msg مختلف داشتین که با این جمله شروع بشه؟؟؟بعضی ها٬ منتظر یک سوژه می گردند تا نبوغ خود را به جهانیان نشون بدن!
شاید هم کارشون همینه
والّا نمی دونم!
رفتم از کتابخونه دانشجویی دانشکده - کتابخونه ای که تازه ۳-۲ سالی از عمر گرانمایه ش می گذره و خود بچه ها اداره ش می کنند و یه عالمه کتاب خوب داره و تو یه اتاق کوچولوِ - اِوا لونا (ایرابل آلنده) و معمای هویدا (عباس میلانی) را گرفتم...ببینیم این طلسم کتاب نخوندن من باطل میشه یا نه!!!
نت های آویخته از سرِ انگشتانت می دانند که قصه ی من پایانی ندارد!
امروز بعد از ظهر رفتم سینما...
بی وفا حرفی برای گفتن نداشت ( نمی گویم حرف نداشت هاااا...
)٬جز چند تا بازیگر تقریبا حرفه ای که نمی دونم به خاطر چی این فیلم نامه ی لوس را بازی می کردند!خب وقتی یک منتقد٬ برای اولین بار٬ فیلم می سازه٬ نباید انتظاری داشت!مثل کسی است که بیرون گود نشسته و مدام فریاد می کشد که لِنگش کن٬ ولی وقتی خودش به میان گود می رود... به هر حال اصغر نعیمی (اگر درست یادم باشد) هم تازه از بیرون گود به درون گود آمده و شاید در آینده...( نهایت خوش بینی ست!
)
به هر حال اصلا توصیه نمی کنم بعد از ظهر عزیزتون را تو سینما٬ البته با دیدن این فیلم هدر بدین!![]()
پ.ن: راستی فکر می کنم باید از این به بعد٬ به گلشیفته ی گریان و بدبخت عادت کنیم! پس کجاست اون اِتیِ فیلم بوتیک با اون بازی چشمگیرش یا دخترک کرد اشکِ سرما؟!!!درسته که خوب از عهده ی این نقش بر میاد ولی کلیشه ای شدن هم روی دیگر سکه است...این روزها٬ گلشیفته فراهانی با فیلم گیس بریده٬ روی پرده ی سینماهاست.
پ.ن: امروز با این احساس بیدار شدم٬ نمی دونم چرا!![]()
با پریسا رفتیم همشهری جوانِ این هفته را خریدیم٬ کلی ذوق مرگ بودیم...(البته بعد چند ساعت هنوز هم هستیم!
)توی باشگاه٬ که داشتیم ناهار می خوردیم و پرونده ی کارتون های همشهری جوان را می خوندیم و هرهر و کرکر راه انداخته بودیم٬ یه دختره و پسره٬ هم سر میز ما بودن و ما را با تعجب٬ نگاه می کردن٬ یه جوری که انگار فکر می کردن ما ورودیِ جدیدیم! واقعا از یه آدم ۲۵-۲۴ ساله این کارا بعیده!نه؟؟؟![]()
به هر حال ۱۰ دسامبر٬ روز جهانی کودک و تلویزیونه٬ مبارک باشه!من که سال هاست مخاطب کارتون های خیالی تی وی نیستم٬ ولی به خاطر اون موقع ها٬ این روز را دوست دارم.![]()
*عمران صلاحی(حالا حکایت ماست)
از اون جایی که فردا ۱۶/۹/۸۵ روزِ دانشجو هست و باز از اون جایی که فردا پنج شنبه س٬ پس بچه ها تصمیم گرفتن که همه ی کارایی را که قراره بکنن تا نشون بدن که دانشجو (از نوع مبارز) هستد٬ امروز انجام بدن!
باز هم٬ همه به فنی پناه(!!!) آوردن و دارن اینجا داد و قال می کنن که "زندانیِ سیاسی آزاد باید گردد!" ٬ "از زندگی بیشتر از مرگ باید بترسیم"٬ "دو مرگ٬ یک قتل٬ در یک هفته" ٬ و از این حرف ها...تازه روی یکی از پلاکارد ها نوشته بودن:"کردستان...کردستان...گورستان فاشیستان!"![]()
خلاصه انگار هر کی حرفی یا درد دلی داره٬ روز ۱۶ آذر٬ رو یه کاغذ می نویسه و میاد دانشگاه تهران-دانشکده فنی٬ بالای سرش می گیره!![]()
ما هم که این چند ساله ٬ البته جز یکی-دو سال اول دوره ی دانشجویی که جوون بودیم٬ تو یکی-دو تا از این برنامه ها سر و گوشی آب دادیم...به هر حال٬ ما فقط از تعطیلی کلاس ها حالی می بریم!
الان هم که اون پایین دارن فریاد می کشن که :"دانشجو...دانشجو...اتحاد...اتحاد...!"
نمی دونم الان برنامه دست کمونیست هاست یا بر و بچه های تحکیم وحدت!![]()
پ.ن(۱): یادم میاد سال ۸۰ که تازه وارد دانشکده فنی شده بودیم٬ جناب خاتمی اومدن و توی تالار چمران٬ همراه دانشجویان (مثلا صاحبان این روز)٬ ۱۶ آذر را گذروندن...البته بماند که از ایشون هم دیگه تو این برنامه ها خبری نشد!(شاید هم خودش فهمید که...)![]()
پ.ن(۲): به هر حال هیچ ۱۶ آذرِ بدون دردسری تو این چند سال که ما ندیدیم٬ هر چند که بعدش هم کسی را کک که سهله٬ پشه هم نگزید!
پ.ن(۳): یکی این وسط گفت:" این همه اینا دارن دست میزنن٬ چرا هیشکی نمیره وسط...؟!"![]()
پ.ن(۴): دیگه پی نوشت نداره که...ولی اگه بازم خبری شد٬ میام و میگم!![]()
ویرایش شده در ۱۴:۵۰چهار شنبه ۱۵/۹/۸۵ ...
الان تقریبا اون همه آدم متفرق شدن و گویا رفتن خونه هاشون٬ چون بهشون اجازه نمی دن برن از دانشگاه بیرون یا حتی برن طرف در پنجاه تومنی!
چقدر خوبه که دوباره٬ بچه ها...گل آقا را دارن منتشر می کنن٬ چقدر تو عالم بچگی همه ی گل آقایی ها را دوست داشتم( الان هم دارم). بعد از اینکه آقای گل آقا تصمیم گرفت انتشار هفته نامه را برای مدتی متوقف کنه٬ با وجود اینکه ماهنامه ی (عزیز) گل آقا هنوز منتشر می شد ولی تقریبا خیلی ها از وجودش خبری نداشتن٬ هر وقت این طرف و اون طرف٬ از گل آقا حرفی می زدم یا کسی مجله را تو دستم می دید با تعجب می گفت:" مگه هنوز هم گل آقا چاپ میشه؟؟؟
"منم بارها و بارها
می گفتم که :"این ماهنامه ی گل آقاس٬ اون یکی هفته نامه ی بچه ها..گل آقا بود..."
خلاصه که... الان خیلی خوشحالم که می تونم به همه ی اونا بگم:"اوه!بله... این ماهنامه ی گل آقاس٬ ولی از این به بعد (۹/۹/۸۵)٬ هفته نامه ی بچه ها..گل آقا هم٬ هر پنج شنبه چاپ میشه!"
برین حالش و ببرین! ![]()
حیف...نشد...
بس که ديوار دلم کوتاه است٬
هر کس از کوچه ی تنهايی من می گذرد٬
به هوای هوسی هم که شده
سرکی می کشد و می گذرد!![]()
ویرایش شده در ۱۲:۴۱ سه شنبه ۸۵.۹.۱۴ ...
این شعر را تو آفلاین هام دیدم و اینجا گذاشتم وخدا را شکر٬ تا حالا یه همچین احساسی نداشتم !
بچه ها(یعنی ما):" نه استاد...زوده...دیر گفتین...ما امتحان سیالات داریم...بندازین شنبه ی بعدش..."
استاد:" از الان ۱۴ روز وقت دارین٬ خب بخونین!"
همهمه...
من:" استاد! امتحان چهارشنبه ست؟"
استاد:" خب٬ انگار قبول کردن!"
ما:"
یعنی چی! کی قبول کرد؟ رای با اکثریتِ!"![]()
استاد:" ۳۰ ساله که تو این مملکت٬ رای با اقلیت بوده!"
...
پ.ن:ما از استاد بردیم! امتحان شنبه ست.![]()
یک...تا حالا وبلاگ کسی را که می دونین تو این دنیا نیست را خوندین!؟زن رشتی را امروز خوندم٬ درسته که تاریخ آخرین پستش به ۴-۳ سال پیش بر می گرده ولی یه حس دردناک٬ تمام قلبم رو پر کرد!
نویسنده زنی ۳۴ ساله بوده٬ به نام آزیتا٬ که به علت سرطان فوت کرده٬ خدا رحمتش کنه.
دو...نزدیک به ۲ هفته پیش٬ یکی از دانشجو های دکترای دانشکده (ورودی ۷۷ فنی) در اثر تصادف فوت کرد٬ همه ی بچه ها( البته خیلی هامون باهاش برخوردی نداشتیم ) به شدت تحت تاثیر قرار گرفتیم٬ کسی که شاید ۳-۲ سال از ما بزرگ تر بود و ناگهان یک روز عکس و اعلامیه ی مرگ و تاج گل هاش تمام دانشکده را پر کرد٬ با خوندن این وبلاگ یهو خیلی برای اون پسره دلم سوخت٬ اون همه تلاش٬ که قطعا نتونست نتیجه ی خیلی هاش را ببینه ... مرگ٬ براش خیلی خیلی زود بود٬ -یکی از بچه ها٬ با دیدن اعلامیه گفت:"الان از همه مون۵۰-۴۰ سال جلو افتاده!"
-نمی دونم... سرنوشت هر کس به شکلی رقم خورده...خدا٬ اسماعیل علیزاده را هم بیامرزه.
ناگهان چقدر زود دیر می شود...![]()
این روزها از سیمای جمهوری اسلامی ایران چند تا کار خوب و جوندار داره پخش میشه که اگه تا حالا ندیدین٬ توصیه می کنم حتما ببینین!
۱.مجموعه ی تله تئاتر توی گوش سالمم زمزمه کن ساخته ی محمد رحمانیان( کارگردان تئاتر فنز و مجموعه نیمکت )از شبکه یک(من که خیلی باهاش حال می کنم).
۲.سریال زیر تیغ ( به کارگردانی محمدرضا هنرمند ) که حتی از دست دادن یک قسمتش هم حسرت بر انگیزه٬ با اون همه بازیگر خوب٬ به خصوص فاطمه معتمد آریا که بعد مدت ها دوباره داریم تو تی وی می بینیمش.
۳.هزار راه نرفته٬ با اون مهمونای (منظورم کارشناساشون هست) جالبش(از منوچهر احترامی طنز نویس و پرویز پرستویی و داریوش کاردان تا روان شناس هایی که دعوت می کنند).
پ.ن: من یه حس عجیب نسبت به تلویزیون دارم که فقط تو زمستون عود می کنه!دیدن تی وی تو این شبای سرد و طولانی را از بچگی خیلی دوست داشتم٬ من رو یاد اون موقع ها میندازه که از مدرسه می اومدیم خونه و کاری جز مشق نوشتن و تی وی دیدن (همون یکی- دو ساعت برنامه ی کودک کانال ۱ و ۲ و البته هفته ای یک بار سریال معروف اوشین
)نداشتیم و بعد هم لالا.
نامه ی جناب آقای رئیس جمهور به ملت آمریکا٬ مصداق جالبی از این ضرب المثل است!
پ.ن: ...اميدوارم به دنبال انتخابات اخیر٬ دولت آقای بوش پیام ملت آمریکا را دریافت کرده باشد.سوال اينجانب اين است كه :
آيا واقعاً نمیتوان با شيوه ی بهتری حكومت كرد و با التزام به عدالت و به رسميت شناختن حقوق ملتها، ثروت و قدرت را به جای تجاوز و جنگ افروزی در خدمت صلح، ثبات، رفاه و آسايش مردم قرار داد؟!!!...*
*محمود احمدی نژاد(نامه به ملت آمریکا)
To Color Cola Drinks.
When viscous corn syrup is heated, it caramelizes (turn a deep dark brown ). However, if it is heated a bit, too long, it transfers into carbonThe caramelized liquid is sent by railroad tank cars to the cola syrup formulators, who then test the solution for quality. If it is too light in color-penalty; if it has too many carbon particles per unit volume, then the whole tank car is rejected. there is thus a delicate balance between underreacting and overreacting
At present a batch of corn syrup is heated at 427 K in a vat for a precise time. Then it is rapidly discharged and cooled, the vat is thoroughly cleaned (very labor intensive), and then is recharged
The company wants to reduce costs and replace this costly labor intensive batch operation with a continuous flow system. Of course it will be a tubular reactor (rule 2). What do you think of their idea? Comment please, as you sit and sip your Coke or Pepsi
Chemical Reaction Engineering / Octave Levenspiel, 3rd ed., 1999, 250
یادتون هست تو کتاب ریاضی دوره ی ابتدایی٬ سوال ها چقدر گنگ بود! مثلا ۳ کیلو سیب از قرارِ کیلویی ۱۰ ریال٬ چند تومان است؟! حالا فرض کنید یه بچه ی کلاس دومی چطور باید سوال را واسه خودش تجزیه-تحلیل کنه!!!البته از این نمونه ها زیادِ٬ ولی اون چیزی که منو به یاد اون موقع ها انداخت همین سوالی بود که تو کتاب رآکتور لِوِن اِشپیل دیدم٬ ببینین چه راحت با دانشجو ارتباط برقرار می کنه و به آرامش دعوتش می کنه و ازش پیشنهاد می خواد٬ تازه نکته ی جالب اینجاست که مخاطب این سوال٬ نه یه بچه ی ۸ ساله٬ که یه آدم بزرگِ!ما هنوز از اون چیزی که ادعا می کنیم خیلی عقب تریم...
یا این که شما یادتون میاد چند تا خانوم تو کتاب فارسیِ کلاس اول بود٬ نسبت به آقایون کتاب!!!!؟(اون هم فقط در نقش زن کدبانوی خونه٬ گاهی هم در نقش یک معلم٬ در نهایت)
پ.ن(۱): کاش شعوری خیلی بیش از این٬ برای ما قائل بودند!
پ.ن(۲): ما بزرگ شدیم٬ ولی ذهنمان هنوز هم پر است از رنگ تیره ی خاکستری و سورمه ای روپوش مدرسه٬ پر از دخترکانی که نقششان٬ فقط مادر آینده بودن بود٬ منظورم این است که دختر (ایرانی)٬ توانایی های زیادی دارد که البته شاید مادر بودن٬ سخت ترینش باشد(چون مرد ها اصلا نمی توانند ادعایی در این مورد داشته باشند)٬ ولی کتاب های آموزنده یِ درسیِ ما این موضوع را نادیده گرفتند...ما را نادیده گرفتند...
اتاق فرسوده است
آینه کدر شد
صورت من کو ؟
من با این صورت
عاشق شدم
امتحان دادم
قبول شدم
ساز شنیدم
دشنام دادم
دشنام شنیدم
گرسنه شدم
باران خوردم
سیر شدم
رنگ شناختم
رنگ باختم
سفید شدم
خوابیدم
بیدارشدم
مادرم را صدا کردم
تو را صدا کردم
جواب دادم
خواب رفتم
عینک زدم
سفر رفتم
غم داشتم
ماندم
آمدم
در آینه نگاه کردم
سفر رفتم
گلدان را آب دادم
ماهی را نان دادم
می دانستم صورت من
صورت توست
سه دقیقه مانده به ساعت چهار
آینه کدر شد
هراس ندارم
آهسته در باز شد
زنی در آستانه ی در نشست
آینه کدورت داشت
به صورتم نگاه کرد
می خواست خودش را
در آینه ببیند
مرا باور کرد
مرا صدا کرد
می خواستم از دور کسی مرا ببیند
تا برای دیگران بگوید
تا کدر شدن آینه
من لبخند داشتم
زن ساکت٬ زن صبور
با سکوت ابریشمی
از طلوع صبح٬ از فنجان قهوه
برمی خاست
آماده بودم
در صبح
برای ریختن باران
در لیوان گریه کنم
از شما هراس ندارم
که به من تو بگویید
فقط صورتم را به دیگران بگویید
که لبخند داشت
لبم سفیدی بود
باغ ندارم
خانه ندارم
رویا ندارم
خواب دارم
عشق دارم
نان دارم
اطلسی دارم
حافظه دارم
خستگی دارم
سردی دارم
گرمی دارم
مادر دارم
قلب دارم
دوست دارم
یک چمدان دارم
یک سفر دارم
یک پاییز دارم
یک شوخی دارم
لباسهای من کهنه نیست
ولی در چمدان بسته نمی شود
یک تکه قالی دارم
آسمان نیست
ابری است
آبی است
فرهنگ لغت دارم٬
دوازده جلد است
مولف مرده است
یک پرتقال دارم
برای تو
عینک دارم
شیشه ندارد
نه سفید٬ نه سیاه
برای چهارفصل است
یک لیوان از باران دارم
ناتمام است
شکسته است
یک جفت جوراب آبی دارم
دریا را دوست دارم
کار نمی کند
سه دقیقه مانده به چهار را
نشان می دهد
اگر آینه را بشکند
اگر گل نیلوفر دهد
اگر میوه دهد
اگر حرمت مادرم را
با چادر سیاه بداند
اگر شمعدانی در آینه
کوچک تر شود
من کوچک می شدم *
* احمدرضا احمدی
دیروز کارت کتابخونه ی غدیرِ یکی از دوستام را دیدم (خودم هنوز برای گرفتنش اقدامی نکردم)٬ به هر حال...پشت کارت ها نوشته :"برای تصفیه حساب
٬ ارائه ی این کارت الزامی است..."آخه تا حالا٬ کسی از مسئولین این طرح٬ متوجهِ این سوتی شون نشدن یا واقعا ما را با اون موجود چهار پایِ دو گوش اشتباه گرفتن!!! چون نظر ما با یک نگاه اجمالی جلب شد!اِی خدااااااا!چی می کشیم مااااا!![]()
استاد محترم:" کار ما٬ به عنوان مهندسین شیمی مدل سازیِ٬ بعدش هم که عملیات ریاضی هست که باید بتونیم انجامش بدیم...البته الان با این ماشین حساب ها٬ دانشجویان عزیز(لفظ استاد همینه!!!)دیگه خودشون را راحت کردن و حتی یه ضرب ساده را هم نمی تونن انجام بدن. مثلا ۱۲ در ۱۲ چند میشه!؟؟؟" (با لحنی سرشار از مچ گیری!) ![]()
دانشجویان عزیز( با هم٬ یک صدا):"۱۴۴"![]()
استاد محترم:" خب نه!این ساده بود(
) "...(ادامه ی درس!)
پ.ن: به نظر شما چه حس خاصی به استاد دست داد؟؟![]()
من هیچ وقت آدم نمیشم!باز سر امتحان حال نداشتم یه تغییر متغیر بدم و یه سوال را از دست دادم!![]()
پ.ن(۱): ولی خودمونیم هااااا!من تا حالا این قدر سر امتحان نخندیده بودم٬ با پریسا هم کلی نامه نگاری کردیم٬ بیچاره اون پسره که پشت سرمون نشسته بود!از دست ما دیوونه شد!!!!!!
آخه تقلب نمی کردیم که٬ داشتیم واقعا با هم نامه نگاری می کردیم.![]()
پ.ن(۲): آخ جووووووون!هیشکی (البته طبق اطلاعاتی که تا الان بهمون رسیده) نتونسته اون سواله را حل کنه
پس فعلا از بقیه عقب نیستیم.![]()
*اسماعیل خویی
*خسرو گلسرخی
*دکتر شفیعی کدکنی
Chemical Engineers are not gentle people, they like high temperatures and high pressures
Steve Le Blanc
این جمله را استیو بلانک که فکر می کنم وکیل یا همچین چیزی باشه گفته٬ منم این رو توی کتاب رآکتور فاگلر دیدم و...![]()
پ.ن:راستی من نقطه یا نقاط اشتراک (!!!) یک وکیل٬ که روان شناسی خونده و تجربیات زیادی درزمینه ی حقوق مدنی٬ قوانین خانواده و مسائل جنایی داره
٬ با مهندسای شیمی و کتاب طراحی رآکتور را نمی فهمم!![]()
پروفسور عدالت٬ استاد ترمودینامیک پیشرفته مون٬که هم تو فنی درس میده٬ هم تو امریکا (نمی دونم کدوم دانشگاه)!امروز گفت که تو امریکا٬ اساتید بعد امتحانشون٬ دانشجوهاشون را به شام دعوت می کنند٬ گاهی توی یه رستوران٬ گاهی تو تریای دانشکده و گاهی هم خونه ی خودشون...حالا فکرش را بکنین که مثلا بریم خونه ی خانم دکتر خدیو پارسی! چقدر بهمون خوش می گذره!![]()
![]()
پ.ن: الان هنوز تو دانشکده ام و این ترافیک مزمن تهران٬ همه ی انگیزه های رفتن به خونه را ازم می گیره!![]()
اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که او هم همین کار رو بکنه٬ پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه این طور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده!![]()
پ.ن: نمی دونم این نوشته از کیه!ولی خیلی قشنگه!![]()
*منوچهر آتشی