تبليغاتX
کرم کتاب

همایش مهندسی محیط زیست این روزها تو دانشکده فنی برگزار میشه٬ با پریسا داشتیم می گشتیم٬ جلوی یکی از غرفه ها یه آقای مسن به خسته نباشیدِ ما جواب داد و بعد از اینکه پرسید چی خوندیم و... گفتش که ورودی ۴۳ دانشکده علوم بوده و اون موقع ها زیاد میومده فنی! بعد سرش را نزدیک آورد و گفت: اون موقع ها توی دانشکده فنی٬ ۳ تا دختر بود که هر سه هم زشت بودن ولی حالا ٬ بزنم به تخته٬ این همه دختر خوشگل و درس خون(از کجا فهمید واقعا" ؟؟؟) توی دانشکده می بینم!

البته آقاهه گفت که رزومه هامون را ببریم براش تا تو کارای پروژه ای باهاش همکاری کنیم.(چه جلب!)

:: دوشنبه 1385/11/30 - کرم کتاب |

سپندارمذگان فرخنده!

پ.ن: اطلاعات بیشتر

:: یکشنبه 1385/11/29 - کرم کتاب |

شما می دونین آدمایی که تو این مغازه های عروسک فروشی٬ این قلب های قرمزِ ناز را می خرن با آدمایی که تو دادگاه خانواده اند٬ چه نسبتی دارن!؟( از نظر ریاضیاتی و آمار میگم نه نسبت های سببی و ...)

:: چهارشنبه 1385/11/25 - کرم کتاب |

داشتم تو فرهنگ لغت دنبال یه کلمه می گشتم که  این لغت ها را هم پیدا کردم:

ورغلانیدن !!! یعنی کسی را علیه کسی تحریک به نافرمانی کردن!این لغته یه جوریه! یاد برره افتادم

راستی یه چیز دیگه هم دیدم٬ لندهور اسم یکی از امرای هندی٬ که بسیار درشت اندام و رشید بوده!

قبلنا به موچین ابرو می گفتن منقاش!

تازه علف خرس هم یه گیاهه که واقعا" وجود داره!

:: سه شنبه 1385/11/24 - کرم کتاب |

به ما که رسید٬ آسمون تپید!

:: دوشنبه 1385/11/23 - کرم کتاب |

آرزو٬ سیزده سالگی٬ کفش پاشنه بلند٬ اندام زنانه٬ کیف ورنی مشکی٬ ناخنک زدن به گنجه ی لباس های مامان٬ ماتیک٬ ریمل٬ پلک های بنفش٬ عصر٬ خیابان٬ بوق٬ چراغ٬ متلک های تهوع آور زیر گوشی٬ ٬ تماس های چندش آور دست های عنکبوتی٬ مردهای نامرد٬ دنیای بی رنگ...نه! دنیای تک رنگ٬ سیاه٬ فقط سیاه!هراس..هراس...هراس...بازگشت٬ کودکی٬ روتختی صورتی٬ خانه ی عروسکی٬ دامن چین دار ٬ موهای بافته شده٬ مهربونی٬ قهقهه از تهِ دل٬ پناه٬ آرامش٬ مادر٬ آغوش گرمی که هر چه زمان بگذرد کوچک نمی شود....

:: شنبه 1385/11/21 - کرم کتاب |

تنها يک سقوط است که جاذبه ی زمين مسئول آن نيست: فرو افتادن در عشق*

 *آلبرت انيشتين

:: جمعه 1385/11/20 - کرم کتاب |

دعای يک زن موفق: خدايا! از تو خردمندی می‌خواهم تا همسرم را درک كنم، عشق می‌خواهم تا او را ببخشم، بردباری می‌خواهم تا شرايطش را بپذيرم، زيرا اگر از تو قدرت بخواهم، او را آن قدر می‌زنم تا بميرد!!!

:: چهارشنبه 1385/11/18 - کرم کتاب |

باید رفتن..باید حتی پشت سر را نگاهی نکردن...زمین جایگاه ماندن نیست!
:: سه شنبه 1385/11/17 - کرم کتاب |

من تنها با مردی ازدواج می كنم كه عتيقه‌شناس باشد زيرا در اين صورت است كه هرچه پيرتر شوم در نظر شوهرم عزيزتر خواهم بود. (آگاتا كريستي)

ازدواج كنيد، به هر وسيله كه می‌توانيد، اگر زن خوبی گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يک همسر بد شويد فيلسوف از آب درخواهيد آمد و اين برای هر مردی خوب است. (سقراط)

انسان بر اثر نداشتن حوصله كارش به طلاق می‌كشد و بر اثر نداشتن حافظه دوباره ازدواج می‌كند. (مارس گرانشو)

با زنی ازدواج كنيد كه اگر مرد ‌بود بهترين دوست شما می‌شد. (بردون)

مردانی كه می‌كوشند زن ها را درک كنند فقط موفق می‌شوند با آنها ازدواج كنند. (بن بيكر)

:: دوشنبه 1385/11/16 - کرم کتاب |

یه ساندویچِ مغز سفارش داد و بعد به گارسون تاکید کرد که نوشابه ش حتما رژیمی باشه!
:: یکشنبه 1385/11/15 - کرم کتاب |

من با کی پروژه بگیرم بالاخره!؟هنوز نمی دونم...هم می خوام دودره بازی در بیارم٬ هم می خوام یه چیز درست و حسابی از توش در بیاد٬ تازه پرروام که می خوام زود هم تموم بشه! مگه میشه!؟؟؟این پروژه هم واسه من خواب و خوراک نذاشته!(اونایی که من را می شناسن می دوونن)

:: یکشنبه 1385/11/15 - کرم کتاب |

هرکسی چیزی را می بیند که آن را در قلب خود حمل می کند. *

*گوته

:: یکشنبه 1385/11/15 - کرم کتاب |

امروز دانشگاه تهران وارد ۷۳ سالگی اش شد!

تولدش مبارک باشه و همیشه برقرار

:: یکشنبه 1385/11/15 - کرم کتاب |

رمز وفور نعمت تمرکز نکردن بر آن چیزی است که نیستی. افکارت را به سمتی سوق بده که تمام آنچه را هستی و باید باشی، درک کند.*

* وین دایر

:: یکشنبه 1385/11/15 - کرم کتاب |

دیوونتم روانی!*

*نوشته ی روی شیشه ی عقبِ یه مینی بوس!

:: جمعه 1385/11/13 - کرم کتاب |

برای اینکه هیچ چیز تغییر نکند٬ باید همه چیز را تغییر داد!
:: پنجشنبه 1385/11/12 - کرم کتاب |

تو این چند روز تعطیلی که این ترم را به اون ترم چسبوند (همین ۲روز تاسوعا و عاشورا را میگم)٬ فرصتی دست داد تا کتابی بخونیم و حظی وافر بریم! یه کتاب توپ از یه خانوم ایتالیایی از قرن گذشته: گراتزیا دلددا...باور کنین کتابش خیلی جالب بود! یه داستان کوتاه٬ که فقط در مدت ۲ روزاتفاق می افته و با شخصیت های محدود (حدود ۴ نفر)! داستان تردید هایی که هر کدوم به شکل های مختلف تجربه کردیم...تا حالا شده کاری را بخواین بکنین ولی به خاطر اونایی که دوستشون دارین ازش گدشته باشین؟دلددا  ٬ خیلی خوب تونسته بدون تکراری بودن ۴۸ ساعت را کنار هم بچینه و از مکنونات قلبی این ۴ نفر حرف بزنه! کتاب وسوسه(مادر) درامی ست بسیار قوی از عذاب وجدان ها...

پ.ن(۱): گراتزیا دلددا در ۱۹۲۶ نوبل گرفته!

پ.ن(۲): این داستان در سال ۱۹۱۹ به صورت پاورقی در روزنامه ی ایل تمپو چاپ می شده و بعد به شکل کتاب در اومده.

پ.ن(۳): ترجمه ی کتاب هم٬ کار بهمن فرزانه ست.

:: پنجشنبه 1385/11/12 - کرم کتاب |

پیش خودش عاشق اون شد...پیش خودش بهش خیانت کرد...پیش خودش همه چی را تموم کرد...پیش خودش رفت عاشق یکی دیگه شد!

:: چهارشنبه 1385/11/11 - کرم کتاب |

كافی ست كمی بيشتر بياسايی‌ و همه چيز را به دست حيات بسپاری‌... اعتماد صرف و بی‌اعتنايی كامل‌...غيبت تو حضور خداوند گونه‌گی‌ست‌. آن لحظه كه تو نيستی‌، همان دم معجزه رخ نموده است‌!

:: جمعه 1385/11/06 - کرم کتاب |

دیروز یه مسیری را با اتوبوس رفتم و یه چیز عجیب دیدم٬ البته قبلنا یه چیزایی راجع به کتاب تو اتوبوس شنیده بودم ولی تا حالا ندیده بودم. بماند که دیروز هم هیچ کتابی تو کتابدون ها نبود و ۳-۲ جا زده بودند که "لطفا کتاب ها را با خودتون از اتوبوس بیرون نبرید!" ولی به نظر من٬ این طرح خیلی مسخره ست وقتی آدما تو اتوبوس از میله ها آویزونن یا سر و کله شون از در و پنجره ی اتوبوس بیرون زده و هزار تا چیز دیگه!بعد به این نتیجه رسیدم که کتاب ها٬ شاید این قدر جالب بوده که هیچ کس نتونسته طاقت بیاره که دفعه ی بعد که سوار اتوبوس شد اونو بخونه یا از کجا معلوم تا دفعه ی دیگه٬ تازه اگه سوار همون ماشین بشه٬ اون کتاب سرِ جاش باشه٬ پس کتاب را بر می داره و از اتوبوس می بره بیرون! البته می تونستن واسه کتاب ها بارکد بذارن و یه سنسور هم تو در اتوبوس که اگه کسی را خدا نکرده شیطون گول زد و خواست کارای بد بد بکنه و کتاب را با خودش ببره بیرون بخونه٬ صداش در بیاد و آبروش بره!البته شاید هیچ کتابی از اول نبودهکی می دونه؟

به هر حال بدون فرهنگ سازی نمیشه مردم را به کتاب خوندن تو اتوبوس تشویق کرد٬ نمی دونم چرا نمیان تعداد کتابخونه های عمومی را بیشتر کنند یا اصلا قیمت کتاب ها را کمتر!؟ یا اصلا چرا به دانش آموزا و دانشجوها٬ هر چند وقت یک بار بن کتاب نمیدن؟؟؟ خیلی کارا می تونن بکنند ولی میان با این طرح های مسخره٬ کلی پول هدر میدن!!!

 

:: سه شنبه 1385/11/03 - کرم کتاب |

یوهوووووووو!امتحانام تموم شد! این ترم با جرم شروع شد٬ با جرم هم ختم (معلوم نیست به خیر)شد!
:: دوشنبه 1385/11/02 - کرم کتاب |

ما فکرمی کنیم که دیگران از علاقه ای که نسبت به آنها داریم آگاهند اما غالباً این طور نیست، گاهی اوقات ما آن چنان سرگرم اثبات عشق خود می شویم که گفتنش را فراموش می کنیم!

:: یکشنبه 1385/11/01 - کرم کتاب |

یکی از همین آقایون «باهوش» و جذابی که همیشه برای شکار قلب های لطیف جنس مقابل در کمین نشسته اند و جزو تاجران موفق هم بود در هواپیما کنار دست یکی از خانم های بسیار جذاب سوئدی می نشیند.
بعد از مدتی سکوت٬ آقا به خانم پیشنهاد می دهد که یک بازی خیلی ساده بکنند. خانم در کمال ادب رد می‌کند. اما آقا به هر ترتیب بازی را شرح می‌دهد:
«ببیند خیلی ساده است! من از شما یک سئوال می پرسم، اگر غلط جواب دادید باید 5 دلار به من بدهید. اگر درست جواب دادید من 5 دلار به شما خواهم داد»...
خانم مجدداً جواب رد داد و سعی کرد که کمی بخوابد.
مرد مجدداً تقاضایش را تکرار کرد و این دفعه پیشنهاد 50 دلار در صورت برنده شدن خانم را داد. خانم مجدداً رد کرد. مرد که شدیداً تصمیم گرفته بود سر صحبت را با این خانم باز کند پیشنهادش را تبدیل کرد به 500 دلار!!! اگر شما برنده شدید 500 دلار بگیرید و اگر بازنده شدید فقط 5 دلار به من بدهید!
در نهایت خانم قبول کرد.
مرد شروع کرد: رئیس جمهور شانزدهم ایالات متحده چه کسی بوده؟ و زن بعد از مدتی فکر اعتراف کرد که نمی‌داند. و از توی کیفش یک 5 دلاری به مرد داد.
حالا نوبت خانم بود. مدتی فکر کرد و پرسید: «پاهای صورتی دارد، پنج دست و فقط دو دندان زرد دارد. بگویید آن چیست؟»
مرد نمی دانست. لپ‌تاپش را باز کرد و سرتاسر اینترنت را جستجو کرد. با تلفن ماهواره‌ای به دوستانش زنگ زد و چند ایمیل زد و از همه کمک خواست. هیچ جوابی پیدا نشد. در آخر، وقتی شکست را قبول کرد، 500 دلار به خانم پرداخت کرد.
هواپیما تقریبا فرود آمده بود و دیگر فرصت زیادی نمانده بود. مرد رو کرد به خانم و گفت: «حالاجواب این سئوالی که پرسیدید چی بود؟»
زن لختی فکر کرد، آنگاه در حالی که از صندلی بلند می‌شد که پیاده شود، دست توی کیفش کرد و یک 5 دلاری به مرد داد: «نمی‌دونم!»
پ.ن: این را با ایمیل برام فرستادن و نمی دونم نویسنده ش کیه!ولی ما را که خرسند کرد...
:: یکشنبه 1385/11/01 - کرم کتاب |