همایش مهندسی محیط زیست این روزها تو دانشکده فنی برگزار میشه٬ با پریسا داشتیم می گشتیم٬ جلوی یکی از غرفه ها یه آقای مسن به خسته نباشیدِ ما جواب داد و بعد از اینکه پرسید چی خوندیم و... گفتش که ورودی ۴۳ دانشکده علوم بوده و اون موقع ها زیاد میومده فنی! بعد سرش را نزدیک آورد و گفت: اون موقع ها توی دانشکده فنی٬ ۳ تا دختر بود که هر سه هم زشت بودن ولی حالا ٬ بزنم به تخته٬ این همه دختر خوشگل و درس خون(از کجا فهمید واقعا" ؟؟؟
) توی دانشکده می بینم!![]()
البته آقاهه گفت که رزومه هامون را ببریم براش تا تو کارای پروژه ای باهاش همکاری کنیم.(چه جلب!
)
سپندارمذگان فرخنده!
پ.ن: اطلاعات بیشتر
شما می دونین آدمایی که تو این مغازه های عروسک فروشی٬ این قلب های قرمزِ ناز را می خرن با آدمایی که تو دادگاه خانواده اند٬ چه نسبتی دارن!؟( از نظر ریاضیاتی و آمار میگم نه نسبت های سببی و ...)![]()
داشتم تو فرهنگ لغت دنبال یه کلمه می گشتم که این لغت ها را هم پیدا کردم:
ورغلانیدن !!! یعنی کسی را علیه کسی تحریک به نافرمانی کردن!این لغته یه جوریه! یاد برره افتادم![]()
راستی یه چیز دیگه هم دیدم٬ لندهور اسم یکی از امرای هندی٬ که بسیار درشت اندام و رشید بوده!
قبلنا به موچین ابرو می گفتن منقاش!
تازه علف خرس هم یه گیاهه که واقعا" وجود داره!
آرزو٬ سیزده سالگی٬ کفش پاشنه بلند٬ اندام زنانه٬ کیف ورنی مشکی٬ ناخنک زدن به گنجه ی لباس های مامان٬ ماتیک٬ ریمل٬ پلک های بنفش٬ عصر٬ خیابان٬ بوق٬ چراغ٬ متلک های تهوع آور زیر گوشی٬ ٬ تماس های چندش آور دست های عنکبوتی٬ مردهای نامرد٬ دنیای بی رنگ...نه! دنیای تک رنگ٬ سیاه٬ فقط سیاه!هراس..هراس...هراس...بازگشت٬ کودکی٬ روتختی صورتی٬ خانه ی عروسکی٬ دامن چین دار ٬ موهای بافته شده٬ مهربونی٬ قهقهه از تهِ دل٬ پناه٬ آرامش٬ مادر٬ آغوش گرمی که هر چه زمان بگذرد کوچک نمی شود....
*آلبرت انيشتين
دعای يک زن موفق: خدايا! از تو خردمندی میخواهم تا همسرم را درک كنم، عشق میخواهم تا او را ببخشم، بردباری میخواهم تا شرايطش را بپذيرم، زيرا اگر از تو قدرت بخواهم، او را آن قدر میزنم تا بميرد!!!![]()
من تنها با مردی ازدواج می كنم كه عتيقهشناس باشد زيرا در اين صورت است كه هرچه پيرتر شوم در نظر شوهرم عزيزتر خواهم بود. (آگاتا كريستي)
ازدواج كنيد، به هر وسيله كه میتوانيد، اگر زن خوبی گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يک همسر بد شويد فيلسوف از آب درخواهيد آمد و اين برای هر مردی خوب است. (سقراط)
انسان بر اثر نداشتن حوصله كارش به طلاق میكشد و بر اثر نداشتن حافظه دوباره ازدواج میكند. (مارس گرانشو)
با زنی ازدواج كنيد كه اگر مرد بود بهترين دوست شما میشد. (بردون)
مردانی كه میكوشند زن ها را درک كنند فقط موفق میشوند با آنها ازدواج كنند. (بن بيكر)
من با کی پروژه بگیرم بالاخره!؟هنوز نمی دونم...
هم می خوام دودره بازی در بیارم٬ هم می خوام یه چیز درست و حسابی از توش در بیاد٬ تازه پرروام که می خوام زود هم تموم بشه! مگه میشه!؟؟؟این پروژه هم واسه من خواب و خوراک نذاشته!(اونایی که من را می شناسن می دوونن
)
*گوته
تولدش مبارک باشه و همیشه برقرار
* وین دایر
*نوشته ی روی شیشه ی عقبِ یه مینی بوس!
تو این چند روز تعطیلی که این ترم را به اون ترم چسبوند (همین ۲روز تاسوعا و عاشورا را میگم)٬ فرصتی دست داد تا کتابی بخونیم و حظی وافر بریم! یه کتاب توپ از یه خانوم ایتالیایی از قرن گذشته: گراتزیا دلددا...باور کنین کتابش خیلی جالب بود! یه داستان کوتاه٬ که فقط در مدت ۲ روزاتفاق می افته و با شخصیت های محدود (حدود ۴ نفر)! داستان تردید هایی که هر کدوم به شکل های مختلف تجربه کردیم...تا حالا شده کاری را بخواین بکنین ولی به خاطر اونایی که دوستشون دارین ازش گدشته باشین؟دلددا ٬ خیلی خوب تونسته بدون تکراری بودن ۴۸ ساعت را کنار هم بچینه و از مکنونات قلبی این ۴ نفر حرف بزنه! کتاب وسوسه(مادر) درامی ست بسیار قوی از عذاب وجدان ها...
پ.ن(۱): گراتزیا دلددا در ۱۹۲۶ نوبل گرفته!
پ.ن(۲): این داستان در سال ۱۹۱۹ به صورت پاورقی در روزنامه ی ایل تمپو چاپ می شده و بعد به شکل کتاب در اومده.
پ.ن(۳): ترجمه ی کتاب هم٬ کار بهمن فرزانه ست.
پیش خودش عاشق اون شد...پیش خودش بهش خیانت کرد...پیش خودش همه چی را تموم کرد...پیش خودش رفت عاشق یکی دیگه شد!
كافی ست كمی بيشتر بياسايی و همه چيز را به دست حيات بسپاری... اعتماد صرف و بیاعتنايی كامل...غيبت تو حضور خداوند گونهگیست. آن لحظه كه تو نيستی، همان دم معجزه رخ نموده است!
دیروز یه مسیری را با اتوبوس رفتم و یه چیز عجیب دیدم٬ البته قبلنا یه چیزایی راجع به کتاب تو اتوبوس شنیده بودم ولی تا حالا ندیده بودم. بماند که دیروز هم هیچ کتابی تو کتابدون ها نبود و ۳-۲ جا زده بودند که "لطفا کتاب ها را با خودتون از اتوبوس بیرون نبرید!" ولی به نظر من٬ این طرح خیلی مسخره ست وقتی آدما تو اتوبوس از میله ها آویزونن یا سر و کله شون از در و پنجره ی اتوبوس بیرون زده و هزار تا چیز دیگه!بعد به این نتیجه رسیدم که کتاب ها٬ شاید این قدر جالب بوده که هیچ کس نتونسته طاقت بیاره که دفعه ی بعد که سوار اتوبوس شد اونو بخونه یا از کجا معلوم تا دفعه ی دیگه٬ تازه اگه سوار همون ماشین بشه٬ اون کتاب سرِ جاش باشه٬ پس کتاب را بر می داره و از اتوبوس می بره بیرون! البته می تونستن واسه کتاب ها بارکد بذارن و یه سنسور هم تو در اتوبوس که اگه کسی را خدا نکرده شیطون گول زد و خواست کارای بد بد بکنه و کتاب را با خودش ببره بیرون بخونه٬ صداش در بیاد و آبروش بره!
البته شاید هیچ کتابی از اول نبوده
کی می دونه؟![]()
به هر حال بدون فرهنگ سازی نمیشه مردم را به کتاب خوندن تو اتوبوس تشویق کرد٬ نمی دونم چرا نمیان تعداد کتابخونه های عمومی را بیشتر کنند یا اصلا قیمت کتاب ها را کمتر!؟ یا اصلا چرا به دانش آموزا و دانشجوها٬ هر چند وقت یک بار بن کتاب نمیدن؟؟؟ خیلی کارا می تونن بکنند ولی میان با این طرح های مسخره٬ کلی پول هدر میدن!!!
ما فکرمی کنیم که دیگران از علاقه ای که نسبت به آنها داریم آگاهند اما غالباً این طور نیست، گاهی اوقات ما آن چنان سرگرم اثبات عشق خود می شویم که گفتنش را فراموش می کنیم!