فکر نمی کنم بتونم بیام و قبل تحویل سال٬ بهتون تبریک بگم٬ پس الان میگم:
سال نو مبارک
امیدوارم سالِ ۱۳۸۶ برای همه تون پربار باشه! یه عالمه شادی براتون آرزو می کنم*:
ایام می آیند تا به شما مبارک شوند٬ مبارک شمایید!(شمس تبریزی)
نمی دونم چرا گاهی واسه ی خرید یه شلوار که ممکنه چند روز بعدِ خریدش دلم را بزنه٬ خوشحال و خندون٬ حاضرم ۵۰۰۰۰ تومان بدم ولی دادن ۲۵۰۰ تومان بابت ماهنامه ی گل آقا و کیهان کاریکاتورِ نازنینم...
(دیگه نگم این حرفا را٬ واسه یه کرم کتاب بده!)![]()
پ.ن: دارم نمایشنامه ی خرده جنایت های زناشویی (اریک امانوئل اشمیت) را می خونم!
من بسیار گریسته ام
هنگام که آسمان ابری است
مرا نیت آن است
که از خانه بدون چتر بیرون باشم
من بسیار زیسته ام
اما کنون مراد من است
که از این پنجره برای باری
جهان را آغشته به شکوفه های گیلاس٬ بی هراس
بی محابا ببینم *
٬٬٬
...یک تکه آسمان را خوب حفظ کردیم
که وقتی تو نبودی
بتوانیم از حفظ بخوانیم
این برای آن روزها کافی بود*
* احمدرضا احمدی
برای سلامتی اش دعا کنید!![]()
پشت هر ستاره خار جانگزای حیله ای نهفته است
ای ستاره! ما سلاممان بهانه است*
*فریدون مشیری
تو خونه تکونیِ کشوی میز تحریرم٬ دفتر انشایی پیدا کردم که مال ۱۰ سال پیش بود٬ سوم راهنمایی!!! ورق زدم و تمام انشاهاش که شاید ۳۰ تا بود را خوندم٬ شعر بالا توی یکی از همین انشاها بود٬ با موضوع نیَت خیر!
یه قسمتی ش که خیلی ازش خوشم اومد را می نویسم:
یک روز صبح زود٬ نیت خیری صدایت می کند. با اشتیاق بی حد - بی قرار- برای سلامش٬ علیکِ گرمی می فرستی٬ قدم بیرون می گذاری٬ به سوی شهر آدم ها٬ پاها به دنبال نیَتِ خیر...
می گردی...
می گردی...
آدم ها ٬ رو در روی تو و گاهی پشتِ سرت...
پشت هر ستار٬ه خارِ جانگزای حیله ای نهفته است٬
ای ستاره! ما سلاممان بهانه است!
پس از ساعت ها٬ خسته راهی خانه می شوی٬ تو و نیَتِ سر افکنده ی دنبال تو...!
امان از ما آدم ها!
...
پ.ن: ۸ مارس نتونستم آن لاین بشم٬ الان میگم٬ روز جهانی زن مبارک باد و به امید روزی که دیگه شهروند درجه ی دو نباشیم!
برای خودم عیدی خریدم: کتاب بادبادک باز (نویسنده: خالد حسینی)
اضافه شده در تاریخ ۲۰/۱۲/۱۳۸۵: کتاب را ۵-۴ ساعته خوندم! پولش حلال شد
و بسیار خوشمان آمد٬ یه غم نهفته تو همه ی اتفاق ها بود ( مثل اندوهی که تو سریال زیر تیغِ و حتی تو شادی ها هم سرک می کشه!) من از اون صحنه ی تجاوز به حسن خیلی متاثر شدم
و اشکم با خوندن قسمت مرگ اون و زنش دراومد!![]()
به نظرم٬ نثر کتاب خیلی خوب و روون هست و با خوندن چند خط اول٬ کاملا تو کتاب پرتاب شدم! اگه کتاب دم دستتونه یا می خواین بخریدش٬ حتی شک هم نکنین٬ سریعا برای خوندنش اقدامات لازم را بکنین...
اگه کسی یه داستان بلند خوب اسطقس دار سراغ داره معرفی کنه٬ شدیدا یه کتاب خوبم آرزوست!![]()
کمدی های کیهانی از عجیب وغریب ترین و مثال زدنی ترین کتاب های ایتالو کالوینو است. اوج خلاقیت و پرواز فکر او خواننده را به هیجان و حیرت می رساند. تخیل بی پروای کالوینو در جمع مباحث علمی و جذابیت داستان نویسی، راه ها و شیوه های کاملا" تازه ای پیش چشم هنرمندان قرار داده. آنجا که بحثی علمی را در شرح کهکشان ها و ساخته شدن ماده جدید بیان می کند ، و بعد داستان را زبان شخصیت داستان می شنویم که با دوستش روی منحنی فضا با اتم تیله بازی می کنند و یا داستانی که بعد از چند خطی در باب فاصله کهکشان ها با این جملات شروع می شود: "یک شب مثل همیشه با تلسکوپ به آسمان نگاه می کردم، متوجه شدم که از کهکشانی به فاصله صد میلیون سال نوری، یک تکه مقوا سر بر آورد. روی آن نوشته شده بود: < دیدمت> ".
هر داستان با چند خطی درتوضیح یک بحث علمی آغاز و با داستانی درباره آن بحث علمی ، اما کاملا" ذهنی و انتزاعی به پایان می رسد. نگاه انسانی کالوینو در خلق داستان ها ستایش برانگیز است. به قول موگه رازانی مترجم همین کتاب:" کمدی های کیهانی اثری ست که در داستان های آن، اینشتین، یاکوبسن، هگل و سیبرنتیک به دیدار هم می آیند. جایی که تخیل نیرومند، طنز پاک و توجه به واقعیت و تاریخ در هم آمیخته است. این کتاب را با آثار تخیلی مارکز و بورخس مقایسه کرده اند. اما کمدی های کیهانی منحصر به فرد است. مطلقا" ظریف، مطلقا" دلنشین، و مطلقا" مدرن."
ایتالو کالوینو نویسنده ایست مبدع و نوآور. خلاقیت او در قصه نویسی، از موضوع داستان تا طرح و چگونگی پرداخت آن اعجاب آور است. رولان بارت او را با بورخس به دو خط موازی تشبیه کرده و از او به عنوان نویسنده ای پست مدرن نام می برد. کالوینو نویسنده ای ست که که جایی چنان روشن همه چیز را از جنگ و خونریزی تا مراسم تشریفات پادشاهی و عشق و عاشقی را به طنز می گیرد و جایی دیگر جهانی خلق می کند سراسر راز و ابهام، شهر هایی که مارکوپولو وار در می نوردیم و هر کدام را چون صندوقی می بینیم در افسانه های هزار و یک شب٬ که پر از جواهراتی ست که نویسنده برایمان ارمغان آورده.
ایتالو کالوینو متولد 15 اکتبر 1923 در روستایی به نام سانتیاگو دی لاس وگاس در حوالی هاوانا واقع در کوبا به دنیا آمد و در ماه اکتبر 1985 در ایتالیا به سن شصت و دو سالگی و در شب پیش از سفرش به آمریکا برای ایراد یک سخنرانی در زمینه ادبیات در دانشگاه هاروارد از دنیا رفت.
کتاب هایی که نوشته:
جاده ی لانه های عنکبوت ( 1947) - کلاغ آخر داستان می آید ( 1959) - ویکنت دو نیم شده (1952) - بارون درخت نشین (1957 ) - شوالیه ی ناموجود (1959) - گرد آوری افسانه ها (1956) - بورس بازی ساختمان (1965) - کمدی های کیهانی (1965) - ت نقطه دار (1967) - افسانه ی قصر سرنوشت های متقاطع (1969) - شهرهای نامرئی (1972) - پالومار (1983) - اگر شبی از شب های زمستان مسافری (1983) - یادداشت هایی برای هزاره ی بعدی (1986).
شايد زندگی آن جشنی نباشد كه آرزويش را داشتيم٬ اما حالا كه ناخواسته به آن دعوت شده ايم بهتر است تا می توانيم برقصيم!*
*چارلی چاپلين
آدم های متاهل بایستی متعهَد باشند٬ ولی لزومی ندارد که آدم های مجرَد٬ حتما" مجرَب باشند!![]()
ضحنه ی اول :
رفتن...
امروز که داشتم از اکباتان می رفتم میدون آزادی٬ تو کل مسیر پر بود از شیشه ی خرد شده! یه بازی فوتبال ارزش این کارها را داره یا واقعا مردمِ ما این قدر...؟؟؟(بقیه ش را نگم بهتره!)
صحنه ی دوم:
برگشتن...
سر کوچه که از ماشین پیاده شدم یه دختر هم سن و سال خودم را دیدم که داشت سرِ یه خانوم مسن داد می زد که: "چه مرگته مامان؟!دِ راه بیا دیگه..."
انگار حال اون خانومه هم اصلا" خوب نبود و دخترش هم٬ هیچ کمکی بهش نمی کرد!
یعنی چی؟!![]()
امروز اینجا چه خبر بوده؟ اصلا" این روزها تو ایران چه خبره؟! گویا همه از هم طلبکاریم٬ همه محقیم٬ همه... فقط میشه افسوس خورد
برامون زحمتی داره٬ یه کم با هم مهربون تر باشیم؟!
خشک آمد کشتگاه
در جوار کشت همسایه.
گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟*
* نیما یوشیج
پ.ن: یاد مدرسه افتادم و خانم زین العابدینی٬ دبیر ادبیات.
گاهی اوقات که به یه کلمه خیلی فکر می کنم ( به تلفظش٬ به معنی ش٬ به جایگاهش تو دستور زبان و کاربردش...) اون قدر برام عجیب-غریب میشه که برام تبدیل میشه به یه واژه ی مسخره ی ترسناک... بهم نخندین. حرفام٬ خروجیِ های آشفته ی یک ذهن مالیخولیایی نیست...دیوونه هم نشدم٬ فقط درباره ی "هنوز" به همون تصور فوق الذکر رسیدم!
یکی منو کمک کنه![]()
مانوئل پوییگ٬ نویسنده ی آرژانتینی٬ این کتاب را نوشته و احمد گلشیری اون را به فارسی ترجمه کرده٬ مانوئل پوییگ در رشته ی فلسفه درس خوانده و رشته ی سینما را در سینه سیتای رم در کنار همدرسانش "دسیکا" در رشته ی کارگردانی و "زاواتینی" در رشته ی فیلمنامه نویسی گذرانده. پوییگ به چهار زبان در کنار اسپانیایی که زبان اصلی ی اوست آشنایی ی کامل داشت و داستان های کوتاه و رمان هایی را به این زبان ها نوشته است٬ در سال 1990 در سن 58 سالگی جهان ما را ترک کرد.
نفرین ابدی بر خواننده ی این برگ ها٬ که در دهه 1980 به چاپ رسید٬ رمانی ست تماما" ساخته و پرداخته ی دیالوگ، با حضور تنها دو شخصیت. پیرمرد، که نویسنده ای ست افلیج، جوانی را به استخدام گرفته تا از او مراقبت کند و او را با صندلی چرخ دار در شهر بگرداند. "رامیرز"، پیرمرد افلیج، علاقه عجیبی به آزار و اذیت "لری" جوان دارد. ذهن او را می کاود و عقده های او را پیش چشمش می آورد. اعتماد به نفس او را نابود می کند و از این کار لذت بسیار می برد. دیالوگ های آن ها گاهی تا مرز خیال می رود و مخاطب در می ماند که پیرمرد، "لری" را خیال می کند یا او واقعیت دارد. هر چه هست "لری" را تا مرز جنون می رساند. "لری" بارها به "رامیرز" اعتراض می کند و حتی سعی در گرفتن انتقام از او می کند، اما گویی اصلا تاثیری در حال پیرمرد ندارد، تا این که ... .
کتاب نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها کتاب غریبی ست، با پایانی غریب. داستانی متشکل از دیالوگ، بین دو شخصیت، که تمامی ی کنش ها و واکنش ها، شخصیت پردازی ها، محیط و آدم های اطراف این شخصیت ها از دل همین دیالوگ ها بیرون می آیند. نویسنده قصد و عجله ای برای رمز گشایی در داستان ندارد. و شاید رازی هم در میان نباشد. دو نفر در کنار هم به بلوغ فکری می رسند و هر یک از دیگری در خلال یک جنگ دیالوگی، چیزی نصیب می برد. دیالوگ هایی که بسیار ظریف و استادانه نوشته شده است.
چند خط آغازین دیالوگ های شروع داستان، نه تنها مخاطب را به فضای داستان پرتاب می کنند بلکه او را با شخصیت هایی کاملا پرداخت شده و غریب مواجه می کند.
زمستان دست بردار نیست٬
صبحِ نخست نوروز برف می بارد.
شاید بهار ردَِ صلاحیت شده است!!!*
* زنده یاد حسن حسینی
پ.ن(۱): به مناسبت سکته ی ناگهانی هوای این روزهای آخر سال...
پ.ن(۲): امروز از سرما استخوونام داشت می ترکید!
آخه ۲ ساعت٬ جلوی در ۵۰ تومنی وایستاده بودیم و ...ولی خوش گدشت![]()
پ.ن(۳): امروز درختای دانشگاه تهران را واسه عید خوشگل کردن٬ چه حالی داد راه رفتن روی شاخه های ریز و شنیدن صدای شکستنشون زیر کفش!![]()
پ.ن(۴): امروز یه چیزی یاد گرفتم که خیلی بد بود نمی دونستمش!
یه جورایی ضایع بود...
پ.ن(۵): چقدر امروز!!!
(۱)
برف
می بارد٬
ردَپای یک گرگ
(۲)
قطره ای مهتاب
مشتی باد
چه صفا دارد گندمزار
(۳)
پلنگ خشمگین
ماه٬
در برکه
نگاهت بوی پنجره می دهد٬ از کجا می آیی ؟!
صنوبرهای سر به آسمان ساییده٬
سرخیِ تیز شفق
دسته ی کلاغ های هراسان
به چاه بالقوه (تازه کشف شده) ی نفت خام٬ wild cat میگن و به تشکیلاتی که روی اون مخزن نفتی احداث میشه تا کار استخراج را انجام بده٬ dog house میگن...
چه سرنوشتی داره این نفت خام!
روز مهندس را به عموم ملَت ایران تبریک میگم!!!![]()
پ.ن(۱): واسه اینکه احتمال دادم اگه هیشکی بهم تبریک نگه دچار افسردگی حاد بشم٬ reminder گوشی م را تنظیم کرده بودم که بهم تبریک بگه!![]()
پ.ن(۲): دیگه تکرار نکنم هاااا٬ از این به بعد هر سال یادتون باشه که ۵ اسفند٬ روز مهندسِ!![]()
بربری لندن
عطری جدید برای خانم ها
امروز جشن فارغ التحصیلی مون بود و همه سوگندنامه ی مهندسی را خوندیم و رسما" مهندس شدیم!خیلی روز خوبی بود٬ یه خیلی دوربین بود که راه به راه ازمون عکس می گرفت٬ ما(من و پریسا) هم که انگار گردنمون را گرفته بودن که تو تمام عکس ها حضور داشته باشیم(حتی اگه شده گوشه ی مانتو یا نوک کفشمون
)...به هر حال روزی خوش و خرم بود.
پ.ن: توی تقویم ایران٬ روز ۵ اسفند که تولد خواجه نصیر الدین طوسی ست٬ روز مهندس هم نام گذاری شده٬ ولی مثل روز پزشک و روز معلم و پرستار و کشاورز و کارگر و رفتگر و...نیست که همه یادشون باشه و به این اقشار زحمتکش جامعه تبریک بگن٬ منم این پست را چند روز زودتر از ۵ اسفند گذاشتم تا اگه یه مهندسِ بیچاره دور و برتون هست که هیشکی دوستش نداره٬ برین زودِ زود بهش تبریک بگین٬ به خدا این قدر خوشحال میشه...من می دونم!![]()
من این قدر این ۵ اسفند را تکرار می کنم که فرهنگ روز مهندس تو جامعه٬ جا بیفته!![]()
حالا می بینید!!!
دیشب تو مرور کتاب هام به یه کتاب کوچولو رسیدم که ۳ سال پیش که خریدمش( ۳/۳/۱۳۸۳) و خوندمش خیلی ازش لذت بردم و دوباره٬ دیشب خواستم داستان هاش را مزه مزه کنم...
سوپ بهشتی٬ گزیده ی داستان های کوتاهِ که بهاره جمشیدی اون ها را ترجمه کرده٬ من که از داستان "مورچه (ستورات دی بک)" و" نصیحت های یک روستایی به مسافر آمریکا (ویلیام سارویا)" خیلی خوشم اومد!
پ.ن: عنوان پستم٬ اسم یکی از داستان های کتابِ که بی جو اون را نوشته.