تبليغاتX
کرم کتاب

۱. من و اندیشه دیروز از نمایشگاه نفت و گاز و پتروشیمی دیدن کردیم(!!!)٬ من هم پیرو موضوع هنوز تایید نشده ی پایان نامه م٬ این روزها همه ش دنبال روش های biosorption موجود در ایران و biomassهایی که به کار میره می گردم٬ از چند تا کارخونه ای که احتمال می دادم پساب داشته باشن و تو پسابشون هم فلز سنگین داشته باشن پرس و جو کردم که این میون فقط تو غرفه ی نفت بهران با استقبال گرم رو به رو شدم و بقیه ی کارخونه ها هم یا اصلا پساب نداشتند(نمی دونم این همه آلودگی روی زمین از کجا اومده!) یا تو پسابشون فلز سنگین نداشتن٬ بازم یکشنبه یه سر میرم نمایشگاه تا اون جاهایی را که نتونستم دیدن کنم(!!!) را ببینم!نکته ی جالبناک این نمایشگاه که هر سال هم باهاش کلی حال می کنیم استفاده از کارت دانشجویی هست که هیچ جا قبولش نمی کنه تا یه کوچولو بهمون امکانات بده ولی مسئولین مهربون و دلسوز نمایشگاه ازمون قبولش می کنند و اجازه میدن تا رایگان از نمایشگاه دیدن کنیم!

۲. چقدر دیروز٬ هم دانشکده ای ها را دیدیم و تو چشاشون زل زدیم که : "اِ! این...تو فنی بودهاااا!" و اونا هم که ما را شناخته بودن ٬ انگار همین حرف را به هم می زدن و می خندیدن. چه حس خوبی ه که تو اون همه آدم٬ چهره های آشنا و خندون ببینی!

۳. نمی دونم چرا این قدر دل-گنده شدم که با وجود داشتن امتحان میان ترم فردام٬ از صبح نشستم سال بلوا (عباس معروفی) را می خونم.

۴. علف خشک٬ کنار پرتگاه٬ آویزان میان زمین و هوا... و سقوط!

۵. blogrolling و blogfa هم این روزها خوب همه مون را گذاشتن سر کار!

۶. از این که با خدا شرط بندی می کنم خیلی خوشم میاد٬ دلیلش بماند ولی خیلی باحال ه!

:: جمعه 1386/01/31 - کرم کتاب |

امروز هر چه قدر بخندی و هر چه قدر عاشق باشی، به ذخایر نفتی جهان آسیبی نمی رسد، پس بخند و عاشق باش!

:: جمعه 1386/01/31 - کرم کتاب |

موضوع استفتاء: ازدواج و روابط زن و مرد

سؤال:

پسری كه به قصد ازدواج٬ به خواستگاری دختری رفته است آيا می تواند به بدن دختر بدون واسطه نگاه بكند؟ تا اگر عیب و ایرادی(!!!) نداشت و یا پسندید با او ازدواج نماید؟ در صورت جایز بودن ذکر حدود نگاه را بیان نمایید!

 

جواب:

 

 بسمه تعالی ؛

در فرضی كه بنای ازدواج دارد می تواند به تمام بدن او عاريا ( بدون هيچ پوششی ) نگاه كند و مدرک آن روايات است .      

 

 

منبع

 

 

:: پنجشنبه 1386/01/30 - کرم کتاب |

این کتاب داستان زندگی نویسنده است٬ نویسنده ی قصه های مجید٬ هوشنگ مرادی کرمانی٬ یا همون هوشوی کتاب که این بار از کودکی ش تا نویسندگی ش نوشته٬ باوجود اینکه هزار تا کار دارم و شنبه امتحان پالایش دارم نتونستم از ش بگذرم و ذره ذره تا آخر خوندمش٬ نکته ی جالب که تو تمام قصه حسش می کنی اینه که اینا را تو داستانای دیگه ی نویسنده دیدی٬ حس کردی٬ تو خمره٬ قصه های مجید٬ مربای شیرین٬ مهمان مامان و لبخند انار!

هوشو (هوشنگ کوچولو) یا همون چهره ی ماندگار ادبیات کودک و نوجوان سال ۱۳۸۴ ٬به یاد مادر ندیده ش و داستانایی که از ننه بابا (مادربزرگ) شنیده دنیای خودش را می سازه و جزء جدانشدنی دنیاش نان و خرماست٬ حتی جلد کتاب و سادگی ش هم تداعی یه دنیای پاکِ! انگار دفتر خاطرات کسی را داری ورق می زنی و به گوشه کنار زندگی ش سرک می کشی (و این برای آدم فضولی مثل من خیلی خوشایندِ)٬ خوندن کتاب خالی از لطف نیست٬ احساس می کنی این قدر به نویسنده نزدیکی که زوایای پنهان زندگی و ذهنش را داره بهت نشو ن میده...

« بعد از عبدل بهترین بچه ی خنگ و شر و جلف مدرسه من هستم . بیشتر زنگ ها می روم زیر بداخلاق می ایستم ! از بس که غیبت می کنم . از بس که این و آن ازم شکایت می کنند. »

باور کنید هیچ نویسنده ای را پیدا نمی کنید که به اندازه ی هوشو ، بی پروا و صادقانه از سختی های زندگی اش بگوید . درد بی مادری ، داشتن پدری که نبودنش بهتر از بودنش است، سگ دو زدن برای یک لقمه نان ... باور کنید هیچ نویسنده ای این همه ساده و زیبا ، سفره ی دلش را برای تان باز نمی کند تا شما هم توی غم و شادی اش شریک باشید .

می تونید عصر جمعه تون را به یاد قدیما بشینین پای صحبت خالق قصه های مجید!

کتاب این طوری تموم میشه:

 « شما که غریبه نیستید. خسته شدم. نه٬ خسته نشدم. ادای خسته ها را در می آورم. هنوز دره ها و کوه های شمیران صدای پاهایم را می شنوند. توی باران٬ توی برف٬ زمستان٬ تابستان. اگر دوباره به دنیا بیایم کوهنورد می شوم! چه کیفی دارد کوه.

هر صبح زود٬ توی پارک٬ برآمدن آفتاب٬ بیداری آفتاب و پرندگان را می بینم٬ با عطر٬ با گذشته ها٬ با قصه ها قدم می زنم٬ انجیر خشک می خورم. اگر دانه هاشان زیر و لای دندان های بی خودی و لق و لوق ام نمی رفتند٬ خوب بود.

با آغ بابا رفته بودیم بالای ده. چوپان به آغ بابا احترام گذاشت  و به من گفت:"هر کدام از گوسفندها را که گرفتی مال خودت". من بزغاله ی کوچولو و ریقویی گرفتم. همان که دوست داشتم.*تا مدت ها سرزنش می شدم که:"چرا گوسفند پروار و قوچ بزرگی نگرفتی!"

 تو خانه٬ به دیوار آشپزخانه زنگوله ی بزغاله دارم. جرینگ جرینگ صدا می کند. مرا به کجاها که نمی برد!

 روزگار این جوری است. از شما چه پنهان ٬ همه اش که تلخ نبود٬ سخت نبود٬ سخت نیست. ناشکری نمی کنم٬ لذت هم داشت٬ دارد. لذت خواندن و نوشتن٬ لذت پیدا کردن دوست٬ خانواده. خدایا من چقدر خوشبختم! »

 

* این بزغاله هم مثل هوشو مادر نداشته!

:: چهارشنبه 1386/01/29 - کرم کتاب |

امروز٬ سالروز مرگ آلبرت انیشتن است٬ کسی که مطمئن نبود که منظومه ی شمسی بی انتهاست ولی اطمینان داشت که جهل و نادانی بشر ٬ بی نهایت است! 

                                                                                                     روحش شاد

 

 

 

سد سیوند هم داره آبگیری میشه!

:: چهارشنبه 1386/01/29 - کرم کتاب |

زندگی تراژدی است برای آن‌کسی ‌که احساس می‌کند و کمدی است برای آنکه می‌انديشد.*

* ژان دلابروير

:: سه شنبه 1386/01/28 - کرم کتاب |

توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود٬

حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند٬ روی سياه٬
ناخن دراز٬ واه واه واه!!!
نه فلفلی٬ نه قلقلی٬
نه مرغ زرد كاكلی٬
هيچ كس باهاش رفيق نبود.
تنها روی سه پايه نشسته بود تو سايه
باباش می گفت: حسنی ميای بريم حموم؟
نه نميام! نه نميام!
سرتو می خوای اصلاح كنی؟
نه نمی خوام! نه نمی خوام!

كره الاغ كدخدا
يورتمه می رفت تو كوچه ها٬
الاغه چرا يورتمه ميری؟
دارم ميرم بار ببرم٬
ديرم شده عجله دارم.
الاغ خوب و نازنين!
سر در هوا سم بر زمين
يالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
يك  كمی به من سواری ميدی؟
نه كه نميدم
چرا نميدی؟
واسه اينكه من تميزم
پيش همه عزيزم٬ اما تو چی؟
موی بلند٬ روی سياه٬
ناخن دراز٬ واه واه واه!!!

غازه پريد تو استخر٬
تو اردكی يا غازی؟
من غاز خوش زبانم!
ميای بريم به بازی؟
نه جانم٬
چرا نميای؟
واسه اينكه من
صبح تا غروب
ميون آب٬ كنار جو٬
مشغول كار شستشو٬
اما تو چی؟
موی بلند٬ روی سياه٬
ناخن دراز٬ واه واه واه!!!

در وا شد و يه جوجه
دويد و اومد تو كوچه
جيک جيک كنان
گردش زنان
اومدو اومد پيش حسنی٬
جوجه كوچولو
كوچول موچولو
ميای با من بازی كنی؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ی ريزه ميزه
ببين چقد تميزه؟
اما تو چی؟
موی بلند٬ روی سياه٬
ناخن دراز٬ واه واه واه!!!

حسنی با چشم گريون
پا شد و اومد تو ميدون:
آی فلفلی! آی قلقلی!
مياين با من بازی كنين؟
نه كه نميايم
چرا نمياين؟
فلفلی گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفته‌ای دو بار ميريم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت:نگاش كنين
موی بلند٬ روی سياه٬
ناخن دراز٬ واه واه واه!!!

حسنی دويد پيش باباش٬
حسنی ميای بريم حموم؟
ميام! ميام!
سرتو ميخوای اصلاح كنی؟
ميخوام! ميخوام!
حسنی نگو يه دسته گل
تر و تميز و تپل مپل

الاغ و خروس٬ جوجه و غاز و ببعی٬
با فلفلی٬ با قلقلی٬ با مرغ زرد كاكلی٬
حلقه زدن دور حسن
الاغه می گفت:
اگه كاری نداری بريم الاغ سواری.
خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
هر چی ميخوای فوری بگو.
مرغه می‌گفت:
حسنی! برو تو كوچه
بازی بكن با جوجه.
غازه می‌گفت:
حسنی  بيا با همديگه بريم شنا.
توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود!

پ.ن: ما با حسنی و بعبعی حسنی و دزد مرغ فلفلی بزرگ شدیم ٬ من یادم میاد که چند بار مامانم برای من و برادرام این کتابا را خرید و اون موقع ها همه ش را حفظ بودیم٬ الان هم فقط می تونم بگم:" منوچهر احترامی! ما بخشی از خوشی های کودکی مان را بهت مدیونیم!"

 

اینجا خاطره ی حسنی دوبار زنده شد!

:: سه شنبه 1386/01/28 - کرم کتاب |

شعبده بازی سه مرحله داره:

مرحله ی اول يه چيز عادی را نشون میدی .

مرحله ی دوم يه كار غير عادی انجام میدی . (مثلا يه پرنده را نشون میدی و در مرحله ی دوم غيبش می كنی . اين جا هيچ كس برات دست نمی زنه . همه تعجب می كنند و منتظرند.)

مرحله ی سوم بايد اون را به حالت عاديش برگردونی .( بايد پرنده را دوباره ظاهر كنی٬ اون وقت دست می زنند و تشويقت می كنند . اما اگه ظاهرش نكنی همه هوت می كنند٬ اسم اين مرحله حيثيته !)

يه شعبده باز وقتی موفقه كه توی مرحله ی حيثيت موفق باشه٬ در غير اين صورت همه مسخره اش می كنند .*

 

 

 

 

 

*یادم نمیاد کجا این مطلب را خوندم!

:: دوشنبه 1386/01/27 - کرم کتاب |

If the theory doesn`t fit the facts, change the facts

*آلبرت انیشتن

:: دوشنبه 1386/01/27 - کرم کتاب |

اخراجی ها یا افراطی ها؟!

 فیلم اخراجی ها را دیدم٬ انصافا آقای ده نمکی دست پیش را گرفته که پس نیفته (همین که ایشون تو مراسم اهدای جوایز جشنواره فجر لطف کردند فرمودند:" نه مرغ می خواهم نه سیمرغ!" را میگم) اونایی که رفتند و این فیلم را دیدند می دونن چی میگم! تازه اگر از گاف های موجود در فیلم بگذریم ٬باز هم فیلم چشمگیری نبود٬ فقط محتوی تعداد بسیار زیادی سوپراستار بود که یک زمانی٬ خیلی قدیم ها را نمی گویم٬ همین چند سال پیش تر منظور نظرم است(!!!)٬ همین آقای کارگردان تو زمان بگیر و ببند سابق ازشون انتقاد کرده بودند و گاهی به حضور بعضی هاشون در نقش های مثلا مقدس به خاطر خدشه دار شدن دین و ... اعتراض می کردند و به نظر من این فیلم اصلا ارزش این همه بحث و جنجال را نداره!

کی گفته آقای ده نمکی عوض شده؟!نه ایشون تغییر نکردن٬ این مردم اند که عوض شدن و گرنه آقای ده نمکی همون کسی ه که ۸-۷ سال پیش با باتوم به کوی دانشگاه رفت و... مردم چه زود یادشون رفت!

پ.ن: راستی من که مریلا زارعی را ندیدم٬ اگه دیدینش به من هم بگین کجای فیلم از جلوی دوربین رد شد!

 

خیلی دلم می خواد وقت بشه برم خون بازی را ببینم!

:: یکشنبه 1386/01/26 - کرم کتاب |

حس می کنم این روزها وقت پوست انداختنم شده٬ گوشه ای خلوت لازم است.

:: یکشنبه 1386/01/26 - کرم کتاب |

تازه ی تازه خوندمش٬ آلیس مونرو هم نوشته ش! میام می نویسم چی بود.

ادامه دارد...             

:: شنبه 1386/01/25 - کرم کتاب |

 مايع گرانبهايی كه همه چيز را محفوظ نگاه می دارد مگر اسرار را!

پ.ن: از پروفایل یه نفر تو yahoo 360 دزدیدم!

:: شنبه 1386/01/25 - کرم کتاب |

 

 

 

 

 

 

هنوز سکوت کردی؟ به حرف بیاااا!

:: چهارشنبه 1386/01/22 - کرم کتاب |

من نفهمیدم دانش بومی چه ربطی به انرژی هسته ای و متعاقبا با تمدن سازی داره؟!!!

پ.ن: راستی امروز رفتم سازمان انرژی اتمی٬ برای کارای مقدماتی پروژه م!

:: سه شنبه 1386/01/21 - کرم کتاب |

+ تاریخ مصرف انقلاب تموم شده‌بود، صادرش کردن.

+ یه نفر می‌خواست معروف بشه، دنیا رو به گند کشید.

 از کتاب مجوز نشر نداشته ی قصه‌ی کوتوله‌ها و درازها، به قلم ابراهیم نبوی

:: سه شنبه 1386/01/21 - کرم کتاب |

(۱)روزها گذشته است

و همچنان می گذرد

و باید بگذرد

ولی گذشتن و های...

می پذیرم و پذیرفتن عذر گذشتن است

باشد می گذرم ولی بخواه

یا نخواه

ولی می دانی و می دانستی

من گذشته ام

بسیار دور شده ام حتی دورتر از تو!

تو رو خدا شما از این نوشته ها چی دستگیرتون میشه؟! من و دوستام که دچار گه گیجگی شدیم با خوندن امثال این شعر گونه های روشفکری تو یه کافی شاپ نزدیک دانشگاه (الان هم اشاره ی خاصی به کافه سپید و سیاه ندارم) ولی آخه یکی نیست بگه اگه اون چیزایی هم که میدین دست مردم تا بخورن هم با همین کیفیت باشه که ... ذوق و قریحه هم خوب نعمتی ست!

ولی وسط اون بازار گرم نوشته های روی دیوار٬ حداقل یه مثال نقضی نبود برای رد استدلال به استقرای من!

(۲)پیرمرد سلام

در آبان به بیابان صورتت سلام

و زمستان چشمانت

قهر نکن

که نسلم

خود را نیز فراموش کرده است!(این یه کم بهتر از بقیه بود!نه؟)

پ.ن: اگه گذرتون به سینما سپیده افتاد٬ چند قدم اون طرف ترش یه کافه هست که پر از نوشته هایی هست که هیشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکی ازش سر در نمیاره!

(۳)میان قاب سیاه عینکم٬ قاب سفیدتری است!

:: دوشنبه 1386/01/20 - کرم کتاب |

Dante said: The birth doesn`t make a person a nobleman, but a great person makes noble a birth
:: دوشنبه 1386/01/20 - کرم کتاب |

شب بر روی شیشه های تار
می نشست آرام٬ چون خاکستری تبدار
باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می کرد٬
پیچ نیلوفر چو دودی موج می زد بر سر دیوار
در میان کاج ها٬ جادوگر مهتاب
با چراغ بی فروغش می خزید آرام٬
گویی او در گور ظلمت٬ روح سرگردان خود را جستجو می کرد
من خزیدم در دل بستر
خسته از تشویش و خاموشی٬
گفتم: ای خواب ای سر انگشت کلید باغهای سبز!
چشم هایت برکه ی تاریک ماهی های آرامش
کوله بارت را به روی کودک گریان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی...*
*فروغ فرخزاد 

:: یکشنبه 1386/01/19 - کرم کتاب |

گاهی اوقات بايد گول بخوری تا زنده بمونی٬ گاهی اوقات بايد چشماتو ببندی تا ادامه حيات بدی٬ گاهی اوقات بايد در برابر واقعيات سكوت كنی تا بتونی حقايق رو ببينی٬ گاهی اوقات بايد بی خيال باشی تا در جريان طوفان زده اين دنيا غرق نشی٬ ولی همه ی اينا فقط برای گاهی اوقات!

:: یکشنبه 1386/01/19 - کرم کتاب |

چطور فریاد بزنم نگاتیو محیطم را سال هاست گم کرده ام؟!!!

:: جمعه 1386/01/17 - کرم کتاب |

تا حالا فکر کردین چند وقته که گزارشگر مسابقه ی فوتبال دیگه نمیگه بازیکنان فلان تیم در سمت راست تصویر تلویزیون و بازیکنان بهمان تیم در سمت چپ بازی می کنند! یا از کی دیگه مجری های برنامه کودک به بچه ها توصیه نمی کنند از تلویزیون فاصله بگیرند تا خدا نکرده چشماشون ضعیف نشه...روزگار کودکی ام آرزوست!

:: پنجشنبه 1386/01/16 - کرم کتاب |

یک دقیقه تاریکی کورمان نمی کند!*

*گابریل گارسیا مارکز (اقامت پنهانی میگل لیتین در شیلی)

:: پنجشنبه 1386/01/16 - کرم کتاب |

 

ليزا   اگه يه روز قادر شم به تو اعتماد كنم ديگه اون وقت به خودم اطمينان نخواهم داشت. برام سخته

       اعتماد داشته باشم.

ژيل   اعتماد «داشتن»! آدم هيچ وقت اعتماد ن «داره». اعتماد مالكيت پذير نيست. می تونه در اختيار

        كسی قرار بگيره، آدم اعتماد «می كنه».

ليزا   دقيقا". همين برام سخته.

ژيل   برای اينكه در جايگاه تماشاچی و قاضی قرار می گيری، از عشق توقع داری.

ليزا   آره.

ژيل   در حالی كه اين عشقه كه از تو توقع داره. تو می خوای كه عشق بهت ثابت كنه كه وجود داره.

       چه اشتباهی! اين تویی كه بايد ثابت كنی كه اون وجود داره.

ليزا   چطوری؟

ژيل   با اعتماد كردن!

...

 

از اول، می دونی كه يه جنايتی رخ داده! در واقع حادثه ای كه باعث شده كه مرد، ژيل، حافظه ش را از دست بده و همسرش، ليزا، سعی می كنه با صحبت كردن با اون درباره ی خودشون و خاطرات گذشته، هويتش را بهش برگردونه! اما ليزا داره دروغ ميگه، درحقيقت، واقعيت را پنهان می كنه! اريك امانوئل اشميت تونسته با طنزی سياه، تحليلی ظريف از دلدادگی و زندگی زناشويی ارائه بده كه خواننده ی متحير و شگفت زده را هر لحظه، غافلگير می كنه!

خود ژيل هم نويسنده ای ست كه خودش معتقده تنها كتابی كه ازش می مونه همين  خرده جنايت های زن و شوهری هست و يه جايی هم ميگه كه :

 

"خرده جنايت های زن و شوهری مجموعه داستان های كوتاه است، بهتره بگم مجموعه داستان های كوتاهِ مزخرف، بسكه نظريه هاش بدبينانه است. تو اين كتاب، زندگی زناشويی مثل مشاركت دو قاتل معرفی می كنم. چرا؟! برای اينكه از همون اول، تنها چيزی كه باعث ميشه كه يک زن و يک مرد با هم باشن، خشونته، اين كششی كه اونا را به جون هم می اندازه و..."«صفحه ی ۴۴»

اين كتاب را شهلا حائری ترجمه كرده و فرهنگستان تئاتر فرانسه به خاطر اين كتاب، در سال ۲۰۰۱ به اشميت جايزه داده! در ضمن نشر قطره اين كتاب را تو ايران چاپ كرده.کتاب جالبیه!

:: چهارشنبه 1386/01/15 - کرم کتاب |

دلم با خودش نی لبک می زند...

:: شنبه 1386/01/11 - کرم کتاب |

بهار٬ فصلِ درنگ عاطفه در کوچه باغ هاست!

:: جمعه 1386/01/10 - کرم کتاب |

سلام

بعد از مدت ها که اومدم٬ دیدم که یه بازی راه انداختن که یه چیزی تو مایه های ادامه ی یلدا بازی! از طرف بابا بهروز عریان و بابک (چه غلطا!) دعوت شدم!

خب!حالا میریم سراغ آرزوهای ۸۶

۰. اول از همه آرزو می کنم که این دنیا یه کم رنگ آرامش بگیره٬ من تا یادم بوده همیشه جنگ بوده و گرونی و ...

۱. تو سال ٬۸۶ من بالاخره مطلب یاد بگیرم٬ یعنی هم کلاسش ارزون باشه٬ هم دوره ش کوتاه باشه٬ هم اینکه ترجیحا" نزدیک دانشگاه تهران ( اگه تو دانشکده باشه که فبها!) باشه٬ هم اینکه من وقت کنم که...

۲. یهو پولدار بشم!

۳. کار ترجمه ی اون فصلی که به عهده ی من گذاشتن را بالاخره تموم کنم!(آخه یکی بگه به من٬ حالا کتاب ترجمه کردنت چی بود؟! اونم کتاب جداسازی سیدر!سخت نیست ولی یه جای آدم صاف میشه تا بشینه یه چیزی را ترجمه کنه بعد تر و تمیز اونا بنویسه که تایپیست محترم بتونه بخونه که تو چی نوشتی)

۴. یه مقاله ی توپ بدم واسه کنگره ی مهندسی شیمی که امسال تو کیش برگزار میشه! هم فالِ هم تماشا!

۵. امسال...(ببخشید که این را درِ گوشی میگم!)

۵ پرایم. با دکتر ابوالحمد (مسئول گرایش کاتالیست) هم سر موضوع پروژه ی کارشناسی ارشدم مشکل پیدا نکنم٬ آخه قرار بود برم ازش تائیدیه بگیرم که بتونم برم تو پروژه های مشترک دانشگاه و سازمان انرژی اتمی کار کنم که نرفتم و خودم اقدام کرد. خب وقتی شروع به کار کنم که دیگه کسی نمی تونه چیزی بگه! می تونه؟! (راستی منظورم کیک زرد و بمب و از این حرف ها نیست هااا!یه چیزی تو مایه های جداسازی و تصفیه ی پساب ها و خارج کردن اورانیوم از خروجی های راکتورهای واحد آزمایشگاهیِ!)نمی دونم دیگه٬ آرزو می کنم از شر فوق لیسانس امسال خلاص بشم٬ کلا دیگه درس و دانشگاه هم تعطیل!بابا خسته شدم دیگه٬ شونصد ساله دارم تو کتابا غلت می زنم!اصرار نکنید. دکترا بی دکترا!من دیگه قصد ادامه تحصیل ندارم..می خوام زنگی کنم ..کار کنم...پولدار بشم(ر.ک به آرزوی ۲)

۵ دبل پرایم. اگه میشد خدا وقت شبانه روز را یه کم زیادتر می کرد هم بد نبود٬  ۲۴ساعت خیلی کمه!

و در نهایت این که  تعطیلات هر چه زودتر تموم شه! حوصله م دیگه سر رفت

منم اندیشه ٬  ماهور ٬  فصل گستاخی ٬ حسام(از هر دری سخنی) و سکوت و شب را دعوت می کنم!

پ.ن: یه چیزی هم نوشته بودم راجع به خرده جنایت های زناشویی که نمی دونم چرا نمی تونم بذارمش اینجا! بعدا" دوباره تلاش می کنم!

:: شنبه 1386/01/04 - کرم کتاب |