مصلوب عزیز ازم خواسته آرزوهام را بگم٬ من هم مختصر و مفید میگم:
واسه همه لبِ خندون ٬ دلِ شاد٬ روزگاری بر وفق مراد٬ دنیایی امن و امان٬ پول زیاد و دانش فراوون آرزو می کنم!
خوشم میاد در اوج ترس و تشویش عمومی هنوز آدمایی پیدا میشن که حال و حوصله ی مزاح و بازی با کلمات را دارند٬ نمونه ی آخرش ارتباط مرگ فاضل لنکرانی و زمین لرزه ی دیروزه!![]()
چه تدبیر ای مسلمانان که که من خود را نمی دانم
نه ترسا و یهودی ام٬ نه گبرم نه مسلمانم
نه شرقی ام٬ نه غربی ام٬ نه بری ام٬ نه بحری ام
نه ارکان طبیعی ام٬ نه از افلاک گردانم
نه از خاکم٬ نه از بادم٬ نه از آبم٬ نه از آتش
نه از عرشم٬ نه از فرشم٬ نه از کونم٬ نه از کانم
نه از دنیا٬ نه از عقبی٬ نه از جنت٬ نه از دوزخ
نه از آدم٬ نه از حوا٬ نه از فردوس رضوانم
مکانم لا مکان باشد٬ نشانم بی نشان باشد
نه تن باشد٬ نه جان باشد٬ که من از جان جانانم
دو شی از خود برون کردم یکی دیدم دو عالم را
یکی جویم٬ یکی گویم٬ یکی دانم٬ یکی خوانم[۱]
شروع سفر به ایران درست مثل یک معادله ی جبر و ریاضی است٬ ممکن است راه حل داشته و یا نداشته باشد![۲]
تری وارد به همراه خانواده اش (پدر و مادر و ۳ برادرش) به ایران می آیند تا آشپز سابق خود٬ حسن٬ را پیدا کنند٬ محمد خاتمی تازه به ریاست جمهوری ایران رسیده و اوضاع بر وفق مراد است تا یک خانواده ی آمریکایی به ایران بیایند و در ظاهر یک توریست در جستجوی حسن باشند!
داستان به همین سادگی ست٬ ولی اون چیزی که من یا بقیه را به خوندنش ترغیب می کنه٬ صمیمیت و صداقت گفته های مستدل ترنس وارد است درباره ی ایران و ایرانیان(پارسیان) و من البته در عجبم که چطور بعضی از این نوشته ها اجازه ی چاپ پیدا کرده ن!!!
حتی با وجودی که پایان بندی کتاب به شدت سر هم بندی است و به حادثه ی ۱۱ سپتامبر ( که من نمی دونم باغرض یا بی غرض است!) بر می گردد٬ ولی به نظر من کل کتاب در کمال صداقت٬ صریح است.
به علاوه نویسنده درباره ی تاریخ ایران هم به چیزهایی اشاره کرده٬ که با وجود اینکه این همه سال در طول دوره ی دانش آموزی مان تاریخ خواندیم و ۲۰ شدیم ولی همه ی تاریخ را نخواندیم٬ که البته نمی گویم این کتاب به همه ش پرداخته ولی نکات ندانسته ی زیادی برای من تاریخ ندان دارد!
غلامحسین جنتی عطایی و مریم ایزدی هم این کتاب را ترجمه کرده ن٬ نشر جیحون هم ناشر این کتاب ه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[۱]مولانا
[۲] رابرت بایرن
پ.ن(۱): خوندن این کتاب را به شدت توصیه می کنم!
پ.ن(۲): به خاطر تاخیر زیادم در توضیح راجع به این کتاب پوزش می طلبم!![]()
فاصله ها...
فاصله ها...
فاصله ها...
فاصله ها...
فاصله ها...
فاصله ها...
اونایی که دانشکده فنی درس خونده باشند٬ حتما یه استاد پیر با سبیل های عجیب غریب (من را همیشه یاد چوب لباسی می انداخت
) را می شناسند...
دکتر مهدی قالیبافیان٬ استاد دانشکده ی عمران دانشکده فنی درگذشت!![]()
روحش شاد.
پ.ن: امروز با دیدن عکس و اعلامیه ی ترحیم ش واقعا شوکه شدم٬ همین چند روز پیش دیده بودمش با یه بغل کتاب!
+ نه
٬ ... اصلا ازدواج نکرده!
- اِ!!جدی؟!!! اصلا بهش نمیاد شوهر نداشته باشه!
به عشق آشکار شویم و به رنج!
فریدون جیرانی واقعا ناامیدکننده ست٬ با تصورِ فیلم ترسناک میری سینما ولی به صحنه های مثلا پر از خون و خونریزی و وحشت آورفیلم می خندی٬ مثل صحنه ی مرگ فلور(بی تا فرهی).
به هر حال برای اولین بار تو سینمای ایران٬ صحنه ی بریدن انگشتان دست با ساطور را تو این فیلم دیدم و دیدنش بلیت نیم بهای شنبه ها را حلال کرد!!!![]()
توی فیلم تمایزی بین بیمار روانی و دیوونه ی زنجیری وجود نداره و در کل نگاه فیلم ساز به این بیماران منفی مطلق ه٬ حضور یه عاشق شکست خورده و صحنه ی دانشگاه هم اگه نبود٬ باور کنید آب از آب تکون نمی خورد!
اگه یه چند تایی هم روان شناس فیلم نامه را خونده بودن و ضعف هاش را اصلاح کرده بودن٬ هم به باورپذیری فیلم کمک می کرد و هم سطح وحشت فیلم بالاتر می رفت...
پ.ن(۱): اگه این تونل رسالت درست نشده بود٬ لطمات جبران ناپذیری به فیلم وارد می شد!![]()
پ.ن(۲): قبل از شروع فیلم یه آقایی بسته ی چیپسش را باز کرد٬ ولی یهو یه خانوم ه از جلو داد زد که "آقا! من قلبم و عمل کردم٬ با این کارِ شما(منظورش صدای خفیف باز شدن بسته ی چیپس بود!!!
)قلبم وایستاد..." حالا من نمی دونم خانوم ه قصد خودکشی داشت که اومده بود مثلا فیلم ترسناک ببینه![]()
پ.ن(۳): پوستر این فیلم هم که کل فیلم ترسناک های دنیا را زیر سوال برد٬ بازیگرا و کارگردان رو به دوربین لبخند می زنند و نمی دونم منظور اصلی شون دقیقا چیه٬ حتی پوستر بله برون هم از این فیلم بهتر بود!
وقتی داری میری که همه چی را تموم کنی٬ چه حــــــــــــــــــــــــــــالی میده!
در جستجوی حسن (ترنس وارد) را می خوانم!
پ.ن: من تا مدت ها که از جلوی کتاب سرای نیک رد می شدم یا برای خرید کتاب می رفتم تو فروشگاه ش٬ از دیدن اسم این کتاب خنده م می گرفت٬ تا دیروز که دل رو زدم به دریا و با توجه به تعریف هایی که ازش شنیده بودم خریدمش!
بعد از چند روز٬ بالاخره دیشب وسوسه شدم تا فیلم The Queen را ببینم ولی به جاش فیلم ترسناک و البته چندشناک Slither را دیدم و ... (رو جلد DVD عکس فیلم و اطلاعات The Queen بود ولی توش...!)
نه آب میاره٬ نه کوزه می شکنه!
بالاخره تایپ و جمع بندی این پروژه ی درس پدیده های سطحی هم تموم شد و می توانیم از بقیه ی جمعه- مان استفاده کنیم!
البته این وسط مسط ها(!!!)٬ فیلم Lolita را هم دیدیمD: ( که خوشمان آمد)
اول گفت: ذهن من data base اطلاعات مزخرف ه...
بعد از چند لحظه ادامه داد: البته تو هم همیشه تو ذهنمی!!!
مکان: بلوار کشاورز٬ نرسیده به خیابان فلسطین
زمان: خرداد ۱۳۸۶
مردی جوان به همسرش حمله ور شده و زن بیچاره گوشه ی دیوار پناه گرفته و با چادر صورتش را پوشانده ...
مردم دورشون جمع شده ن٬ تا میانجی گری کنند٬ ولی در این میون یه آقای مسن داد زد: آخه دیوونه٬ زنتو آوردی تو خیابون می زنی ش؟!ببرش خونه و...![]()
پ.ن: دارم فکر می کنم مردا فکر کردن اگه قدرت دستمون بیفته چه به روزشون میاریم٬ خیلی به خودشون حق میدن٬ حقی بیش تر از آن چه باید داشته باشند!
برای یک لحظه خوش بودن چه لازم است جز همان یک لحظه؟!
+ واقعا؟!
دو روز جوونی مثل حباب ه٬ نیرزه به یک دم جــــدایی...
۱۲۸۷/۰۳/۰۵:
اولین چاه نفت ایران در عمق ۳۶۰m به نفت رسید٬ کارکنان شرکت نفت :یک حسابدار٬ چند نفر حفار٬ مکانیک٬ قاطرچی و یک پزشک!
۱۳۰۲/۰۳/۰۵:
تولد عاشق سنجاق قفلی ها ٬ پرویز شاپور.
در عجبم چطور می توانیم نفس بکشیم...
اینجا که دیگر روزنه ای نیست!
در چنین روزی٬ امتحان نهایی علوم سوم راهنمایی م را داشتم!
گاهی دور هم نشستن و از گذشته های نه چندان دور گفتن خیلی فاز میده٬ امشب با اندیشه و پریسا و مریم٬ چقدر غیبت کردیم و عجیب خوش گذشت(خدا ما را می بخشه که این قدر پشت سر مردم حرف زدیم).
۵:۳۰ از خونه بیرون رفتم تا یه چرخی(!!!) بزنم٬ ۱۱:۳۰ خسته و کوفته ولی خندون و شارژ برگشتم خونه٬جاتون خالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!
دل همه ی شیمی های ۸۰ بسوزه!
اه!الان زیر آرنجم٬ یه پشه ی بیچاره له شد!![]()