ندا ازم دعوت کرده که از چیزایی که متنفرم بنویسم٬ هر چی فکر کردم که از چی واقعا" به معنای واقعی کلمه متنفرم هیچی به ذهنم نرسید جز دروغ گفتن٬ کلم پلو و درس لعاب و رنگی که چند سال پیش٬ چنگیز زاهدی ارائه داد!!!
پ.ن: به عنوان یک کرم کتاب هم به شدت از قرض دادن کتاب منزجرم!![]()
خب انگار تو سرزمین وبلاگستان رسم ه که چند نفری را هم بیاری تو بازی: دختر ترشیده٬ مهدی و فصل گستاخی عزیز.
عقلم دست و پا می زند برای پریدن...
کسی کمکم کند.
آینه هایم را گم کرده ام
حالا٬
صدایت را از هر طرف می شنوم...
از میان تاریکی٬
صدای زنجره ها می آید
و حادثه ای قریب الوقوع
*بهمن قره داغی
دور و برم را که نگاه می کنم می بینم این جا که دیگه کسی نمونده٬ اون هایی هم که موندن قصد رفتن دارند...فکر کنم کم کم باید رفت!
نمی دونم دارم میرم یا دارم برمی گردم!
*جلوی درب ورودی سازمان فخیمه ی اتمی
پ.ن: استثنائا این بار شخصی که بهش گیر داده شد من نبودم!![]()
برای بودن٬ همان بودن کافی ست!
تا ابـــــــــد...
چگونه می توانم از دستت خلاص شوم
وقتی٬
به دنبالم
سایه ام را به دوش کشیده ای!
رنگ چشمانم را ببین
کدر شده
از نیامدنت
فقط
تو را دارم
مرا تصور کنید
با ماه در آغوشم!
خالد حسینی را که می شناسید؟! نویسنده ی افغانی کتاب بادبادک باز. حالا نشر باغ نو کتاب هزار خورشید درخشان را ازش چاپ کرده که این هم مثل کتاب قبلی ش٬ فروش خیلی خوبی داشته.
پ.ن(۱): دوباره می خوام جنگ و صلح را بخونم.
پ.ن(۲): این روزها احساس می کنم...