پدر و مادرها موجودات عجیبی هستند. حتی وقتی بچه شان شبیه به یک تاول کوچک و فوق العاده زشت است٬ باز هم فکر می کنند که او نظیر ندارد...*
*ماتیلدا - رولد دال
پ.ن: البته به پای نیکولا کوچولو٬ مانولیتو و رامونا که نمی رسه ولی قصه های ماتیلدا هم خوندنی ه واسه اونایی که گاهی می خوان کودک درونشون را نوازش کنند!
* عمران صلاحی
وقتی پسر همسایه مرا بوسید دوازده سال داشتم. صبح روز بعد تشکم روی نرده های بالکن بود و مادرم سرکوفتم می زد که فردا٬ پس فردا باید به خانه ی شوهر بروم ولی هنوز خودم را خیس می کنم.
از کتاب بازی عروس و داماد٬ بلقیس سلیمانی
پ.ن: امروز کتاب بازی آخر بانو و بازی عروس و داماد را خریدم (به توصیه ی اثر انگشت!).
ربع قرنی بر من گذشت...احساس پیری نمی کنم چرا؟!
پ.ن(۱): نظرتون درباره ی لغت های پسمانداری (بر وزن فرمانداری!) و تخلیه ی تلفنی چیه؟! به نظر من که تو فارسی ر...ن!![]()
پ.ن(۲): حالا باز نیایید بگید تو اسم وبلاگت کرم کتاب ه٬ این حرف ها چیه!!!
تو این برگ ریزون پاییزی٬ چقدر دلم نقّاش پیر اون داستان اُ هنری را می خواد تا بیاد و برام یه برگ نارنجی رو دیوار رو به روی پنجره ی اتاقم بکشه!
آن شب انتظار نداشتم تلفن کند...
چه مرد عجیبی بود. "من هستم." انگار نمی دانستم که اوست!
خدا می دانست برای چه می خواهد مرا ببیند (اگر می دانستم لااقل گیسوانم را فر می دادم و آرایش می کردم.) شاید می خواست به من بگوید...نه٬ غیر ممکن بود. می خواست به من بگوید که همه چیز بین ما خاتمه یافته است؟
با صدای بلند نام او را بر زبان راندم. نامش در فضای اتاقم طنین افکند. اسمی آشنا بود. اشیا از شنیدن آن متعجب نشده بودند. برایشان بیگانه نبود. شاید می خواست بگوید که بهتر است دیگر هم دیگر را ملاقات نکنیم. همدیگر را ترک کنیم٬ دشمن هم بشویم و خیلی بدتر از آن٬ برای هم بی تفاوت بشویم. "آنا! بس است. پایان یافته است." ولی نه٬ امکان نداشت. او مرا نانی خطاب کرده بود. گفته بود:"من هستم." و برای من٬ من یعنی او. در حالی که من برای او چندین و چند نفر بود. او به من خیانت می کرد. شاید همین امروز هم داشت خیانت می کرد. ولی به زودی زود٬ دیگر نمی گذاشتم به من خیانت کند.*
*کتاب یک دسته گل بنفشه٬ داستان پناهگاه٬ آلبا دسس پدس
پ.ن: کتاب قشنگی ه٬ با ترجمه ی خوبی از بهمن فرزانه٬ هر کدوم از داستان هاش می تونه یک کتاب باشه!
* لئو تولستوی
روحش شاد.
.م د ر گ ر ب