تبليغاتX
کرم کتاب


چشم هایم را باز و بسته می کنم٬ همه جیز را بسیار تار و مبهم می بینم. دوباره پای هایم را می بینم که مرا کشال(۱) کرده با خودشان می برند. خاک ها و ریگ های زرد و داغ نگاهم را پر می سازد. نگاهانم می سوزد و دشت بل بل می زند و من احساس می کنم هنوز در دشت لیلی افتاده ام. روی خاک ها و ریگ های داغ٬ جل زده(۲) ام و کسانی مرا از پشت خودشان کشال می کنند. مرا در بین یک چقوری(۳) می اندازند و در زیر جانم نرمی یی را احساس می کنم. فکر می کنم هنوز در بین کانتینر استم و روی قبرغه (۴)های پر گوشت او که روی پای هایم افتاده بود نشسته ام. نگاهانم را دیگر خاک پر نکرده٬ کومه(۵) هایم روی دست های از پشت بسته شده ای قرار دارد. بعد صدای ماشینِ نمی دانم چی را می شنوم که نزدیک می شود. باز احساس می کنم سنگینی بدنی روی پای هایم افتادهاست. دهانم را باز می کنم تا هوای پر از خاک و ریگ را به درون شش هایم بفرستم٬ ولی دهانم پر از خاک می شود و چشم هایم را که بازند٬ بسته نمی توانم و خاک و خاک و خاک و... خاک...خاک...خاک...خاک...خاک...*

(۱) آویزان
(۲) آفتاب زده
(۳) گودال٬ چاله
(۴) دنده
(۵) گونه

*داستان دشت لیلی٬ انجیرهای سرخ مزار٬ محمّد حسین محمّدی

 


:: جمعه 1386/09/30 - کرم کتاب |


جشن میلاد مهر مبارک!

 

:: جمعه 1386/09/30 - کرم کتاب |


یکی برام پیرهن صورتی دلِ من و بُردی را می خونه؟!

 

:: سه شنبه 1386/09/27 - کرم کتاب |


حالا که هستی٬ دیگر از نبودنت اشباع ام!

 

:: یکشنبه 1386/09/25 - کرم کتاب |


طلای ابلهان!

 

:: جمعه 1386/09/23 - کرم کتاب |


امروز که رفتم آرایشگاه از هیئت (یا هیبت؟!!) عمو جغد شاخ دار در بیام٬ در یک حرکت انتحاری٬ موهام را هم دادم دست خانم ه آرایش گر و ... اونم با قیچی مثلا نوک گیری کرد و الان جلوی موهام شبیه چتری های فلیسیتی کینگ شده! البته تنوّع خوبی از کار در اومده هاااا٬ خوشم میاد ازش!

 

:: پنجشنبه 1386/09/22 - کرم کتاب |


دارم فکر می کنم میشه عاشق شدن٬ یک فرایند آیزنتروپیک باشه؟!!!

 

:: پنجشنبه 1386/09/22 - کرم کتاب |


طرحِ اختناق اجتماعی

 

:: چهارشنبه 1386/09/21 - کرم کتاب |


فعلا که هر روز داره توی این دانشکده فنّی مراسم ۱۶ آذر برگزار میشه و امروز هم جناب خاتمی٬ رئیس جمهور سابق٬ که در زمان ریاست جمهوری شون حتّی با افتادن اتفّاقی ه کلاهشون(!!!) هم این طرف ها پیداشون نمی شد٬ تالار چمران را به قدوم مبارکشون٬ مزیّن کردند!
من٬ هم چنان حیرانم! ما نشستیم داریم خاک تو سرمون می کنیم٬ اون وقت...
بابا برین به درستون برسین که چهار تا پیپر داشته باشین٬ پس فردا که خواستین فرار مغزها بشین٬ کیفیتتون بالا باشه!(البته بیش تر روی سخنم به خودم ه که ۲ ماه تموم شادروان گشتم و حالا افتادم تو دل پروژه های رنگ وارنگ ! ای خدا! پس کی این ترم ه تموم میشه؟! کلّی کار دارم...)

من از کجا به کجا رسیدم؟!

پ.ن: راستی فقط تا فردا وقت دارین برین هشتمین دو سالانه ی کاریکاتور تهران را تو مرکز فرهنگی صبا(دقیقا رو به روی سینما فلسطین٬ خیابون مظفّر) ببینین٬ از دستش ندین٬ ۲ ساعت بیش تر وقت نمی گیره!

 

:: سه شنبه 1386/09/20 - کرم کتاب |


راهی طولانی در پیش است٬ شتاب کن...

 

:: سه شنبه 1386/09/20 - کرم کتاب |


من واقعا خیلی خوشحالم که این همه آزادی در جامعه موج می زنه...
امروز ظهر عدّه ای جلوی دانشکده فنّی تجمّع کرده بودن و شعار می دادن و برا خودشون کف می زدن و سوت می کشیدن و از اون طرف عدّه ای هم بیرون دانشگاه با باتوم و سپر و کلاه خود٬ منتظر شکار بودن!

پ.ن: البته من هم سر کلاس کاتالیزورهای هتروژن نشسته بودم.

:: یکشنبه 1386/09/18 - کرم کتاب |


دلم می خواد این قدر برم تا بالاخره به خودم برسم!

:: یکشنبه 1386/09/18 - کرم کتاب |


همیشه٬ از بچگی٬ بزرگ ترین ترس زندگی م این بود که اگه یه وقت شب که خوابیدم زلزله بیاد و عینکم بشکنه٬ من صبح باید چه کار کنم(هنوز هم شب ها٬ جای عینکم امن ترین جای ممکن ه)٬ ولی خب امروز فهمیدم که این بزرگ ترین ترس زندگی م نیست...

 

:: شنبه 1386/09/17 - کرم کتاب |


دلم یه هیجــــــــــــــــان بزرگ می خواد٬ این قدر که نفسم رو ببره٬ کسی پایه هست با تفنگ آب پاش بریم بانک بزنیم؟!

 

:: شنبه 1386/09/17 - کرم کتاب |


واسه همه دل می سوزونه٬ واسه من پیه ی گوسفند!

 

:: سه شنبه 1386/09/13 - کرم کتاب |


بیچاره پیرمرد! همیشه تنهاست. گه گاه هم که پسرش به دیدنش می آید برای خاطر پرستار جوان است!

 

:: یکشنبه 1386/09/11 - کرم کتاب |


ندا من را به بازی نردبان واژگان٬ که برخلاف بازی های معمول وبلاگستان ه ٬دعوت کرده. من با اسم خودم شروع می کنم;


۱.عاطفه...عارفه...عارف...عرف...شرف...شر...نشر...نشد...شدن(مصدرِ شد)...شدنی...دنی(برادر آنت!یادتون نیست؟!)...دین...دیش(خدا به دور)...ندیش(همون ندهی ش)...اندیش!...اندیشه

۲.عاطفه...عارفه...عارف..عار...نار...نای...آنی

۳.عاطفه...عارفه...عارف..عار...نار...ناد...ندا 

۴.عاطفه...عارفه...عارف..عرف...عر(بلا نسبت!)...کر...کد...مد...مهد...مهدی

۵.عاطفه...عارفه...عارف...عار...بار...بارو(برج و بارو)...بهرو...بهروز

۶.عاطفه...عارفه...عارف...عار...سار...سارا

۷.عاطفه...عارفه...عارف...عار...بار...باب(در)...بابک

۸.عاطفه...عارفه...عارف...عار...سار...سام...حسام

۹.عاطفه...عارفه...عارف...عار...مار...ماد...آدم...دم...مد...حمد...محمد

۱۰.عاطفه...عارفه...عارف...عرف...عر(!)...خر...خار..خاطر...خاطره

۱۱.عاطفه...عارفه...عارف...عار...کار...کر...کت...کن(فعل امر)...کین...کیان...ویان

۱۲.عاطفه...عارفه...عارف...عار...بار...ربا...عبا...عباس

۱۳.عاطفه...عارفه...عارف...عرف...عر(!)...فر(بزرگی و شکوه!)...فرد...فرود...فرهود

۱۴.عاطفه...عارفه...عارف...عار...سار...سان(سان دیدن!)...آسان...ساسان

۱۵.عاطفه...عارفه...عارف...عار...شار(flux)...شاخ...شیخ

۱۶.عاطفه...عارفه...عارف...عرف...عرب...قرب(نزدیکی)...قلب....قلوب...مقلوب(تغییر یافته)...مصلوب

خب٬ بس ه دیگه... 
همه ی اونایی که تو (یا رو؟!) نردبان واژگان من هستند٬ می تونن بازی کنن اگه دوست دارن!

 

 

:: شنبه 1386/09/10 - کرم کتاب |


گاهی حتّی یک شاخه محبوبه ی شب هم دلبری بلده٬ من نه!

 

:: جمعه 1386/09/09 - کرم کتاب |


به نام من٬ به کام تو!

 

:: سه شنبه 1386/09/06 - کرم کتاب |


چه کارا نمی کنیم تا این خلاءِ درونمون را پر کنیم! هر کی اونو پرش کنه٬ یه متر هم بزنه بره بالاتر٬ اون مرد بزرگی ه! زیاد مهم نیست سر یه نفر کجا بنده٬ مهم این نیست که اون بالا بالاها توی ابرا سیر کنه. برای این که خوب بفهمی طرف چند مرده حلّاج ه٬ بایست ببینی پاهاش کجا بنده٬ رو سطح زمین ه یا تو قعر اون. اون وقت دیگه خنده از یادت میره.
بعضی وقتا تلفن که زنگ نمی زنه و کسی ازت چیزی نمی خواد٬ حتّی خودت از خودت چیزی نمی خوای٬ وقتی بوق و کرناهای زندگی همه خاموش شدن و نوازنده ها سازاشونو وارونه کردن تا آب دهنشون بریزه بیرون... اون وقت به صدای درونت گوش میدی٬ می بینی... اون تو پر از خلاءِ!*

* بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن!- خلا- کورت توخولسکی

 

:: دوشنبه 1386/09/05 - کرم کتاب |


امشب از اون شبای مهتابی ه که داره منو دیوونه می کنه!

 

:: جمعه 1386/09/02 - کرم کتاب |