برای بادکنک میسّر نیست یک سوزن به
خودش بزند٬ یک جوالدوز به دیگران! *
* پرویز شاپور
پ.ن: گاهی برای ننوشتن هم بهونه لازم ه که فعلا من دارم!
برای پدرم
که استادِ ها کردن دنیاست.
شام را چیده: کمی جوانه ی گندم با ریواس کوهی٬ یک نعلبکی خرما٬ سس دست ساز رفیقش رویا جون٬ گوجه فرنگی و کرفس خرد شده و ذرّت. روغن زیتون٬ کمی شیره ی انگور که از انجمن خریده٬ یک سبد میوه که ته میز گذاشته و آخر سر دو لیوان شیر عسل. تعارف که نداریم٬ خب این خام گیـاه خواری آدم را از تخم می اندازد. هبچ تکّه اش هم که مزه ی درست حسابی ای نمی شود. با این حال دم نمی زنم.
تحمّـــــل می کنم.
تحمّل می کنم٬ ولی پشت بندش یک فیلم سـ کسی - جنایی می بینم که گه بزنم به کلّ ش! از مثبت تا منفی. بعد سر فرصت بنشیند و هی بگوید "عین گربه می مونی."٬ بگوید "خجالت داره" ٬ یا هر چه دلش می خواهد بگوید. وقتی قرار بر دق دادن باشد٬ تو بلدی٬ من بلد نیستم؟!
یک بار هم شده "سوسن" گوش بده
دست های کوچکی دارم. به نسبت خودش کمی پهن است و انگشت هایم کوتاه. دبستان که بودم ٬ داشتیم بازی می کردیم که یک دفعه زمین خوردم. کف دست چپم زخمی شد٬ زخم بدی بود. آن قدر که کار به بیمارستان کشید٬ چند تایی بخیه خورد و وقتی خوب شد٬ شکل بخیه ها مثل یک پرستو از آب در آمد. درست کف دست چپم یک پرستو دارم. پرستوی تخسی که از شیطانی آمده. حتّی نمی دانم که دختر است یا پسر٬ خودش هم نمی گوید. با این حال دوستش دارم. اگر بگویم دستم را دوست دارم٬ یعنی خودخواهی؟
ها کردن
از کتاب ها کردن (مجموعه داستان پیوسته) پیمان هوشمندزاده٬ نشر چشمه٬ ۸۸ صفحه.
جلد کتاب هم کار اردشیر رستمی ه و فوق العاده س مثل خود کتاب!
از من پرسیده ای زندگی چیست. مثل این که بپرسی هویج چیست؟
خب هویج٬ هویج است و همین است که هست.
۲۰ آوریل ۱۹۰۴
از نامه های چخوف به اولگا
همه ی نخست وزیرهای ایران٬ مردم ایران را می شناختند...مثلا همین آقای احمدی نژاد٬ البته من خودم ارادت خاصّی نسبت به ایشون ندارم...(این ها را خسرو معتضد گفت!)
و جفت و جور کردن های مجری مردم ایران سلام!
*پرویز شاپور
لب پنجره
چراغی گذاشت٬
که می سوخت در آن دلی!
*عمران صلاحی
نصف ه زندگی انسان به "خودداری کردن"، "ساکت بودن" و "صریح نگفتن" می گذرد.
*آلبر کامو
پ.ن: این روزا این قده دلم تنگ شده که حتی یه اپسیاون هم جا نداره ):
دلم می خواد یه داستان عاشقانه بنویسم٬ نمی دونم٬ شاید هم دلم می خواد یه حسّ مذهبی داشته باشم. شاید دلم می خواد یه داستان رمانتیک بنویسم٬ امّا اصلا دوست ندارم عاشق کسی باشم٬ خسته شدم٬ خیلی بازی سختی است.*
*مجنونِ لیلی٬ سید ابراهیم نبوی