تبليغاتX
کرم کتاب

آغاز: یک بعدازظهر لعنتی

 

پ.ن: بالاخره Elsevier Science فعال شد! آخیـــــــش! فکر کنم دیگه بهونه‌ای ندارم...

 

:: شنبه 1386/11/27 - کرم کتاب |


"یاسمین؟"
عباس دستش را روی شانه‌ام گذاشته بود٬ "یاسمین؟"
سرم را بلند کردم. خواستم با چشم‌های خواب‌آلود نگاهش کنم که نکردم. با چشم های باز نگاهش کردم:
"بله؟"
"خوابت برده بود؟"
"نه."
"پس چرا این‌جا نشستی؟" گاز را نگاه کرد: "چای داریم؟"
از جایم بلند شدم. از میان ظرف‌های شسته شده‌ی توی جاظرفی سه تا استکان برداشتم و توی سینی گذاشتم.
عباس گفت:
"بذار من بریزم."
قوری را از روی کتری برداشتم:
"می‌ریزم."
عباس به طرف پنجره رفت و از لای پرده توی کوچه را نگاه کرد. توی استکان‌ها چای ریختم. عباس پرده‌ی آشپزخانه را صاف کرد و آمد سینی چای را از دستم گرفت.
از میان ظرف‌های شسته شده‌- نازنین لیقوانی- نشر روزنه کار

پ.ن(۱): به نظرم شیوه‌ی‌ نگارش نویسنده٬ خیلی شبیه زویا پیرزاده!

‌پ.ن(۲): اسم کتاب دیگه‌ی نازنین لیقوانی٬ به سادگی خوردن یک فنجان چای‌ه.

 

:: جمعه 1386/11/26 - کرم کتاب |


با کسی که فکرهایش را بلند نمی گوید
بعد از ظهر لذّت‌بخشی را گذراندم*
*بونچو

 

:: چهارشنبه 1386/11/24 - کرم کتاب |


درود درود درود...

 

:: دوشنبه 1386/11/22 - کرم کتاب |


چی مونده جز یه تنهایی منجمد؟!
پ.ن: +

 

:: یکشنبه 1386/11/21 - کرم کتاب


یعد از یک روز طولانی
با خمیازه‌هایی کش‌دار
از هم جدا شدیم.
سوشکی

راه می‌روم
سایه‌ام در کنارم
یه تماشای ماه.
سودو

آسمان صاف است
و ماه و ابر
هر دو یک‌رنگ‌اند.
سوگتسو-نی

توده‌ای از ابر
ماه را حمل می‌کنند.
بونچو

 

نور ماه بر درختان کاج (ذن هابکو)- گردآورنده و مترجم (از ژاپنی به انگلیسی): جاناتان کلمنتس-  ترجمه از انگلیسی به فارسی: نیکی کریمی-  نشر چشمه

 

:: جمعه 1386/11/19 - کرم کتاب |


لیدیز ان جنتلمن!
لطفا٬ مردا این ور٬ زن‌ا اون ور...

 

:: جمعه 1386/11/19 - کرم کتاب |


ديگران را ببخش.
نه به‌خاطر اين‌كه آن‌ها سزاوار بخشش تو هستند٬ بلكه فقط به‌خاطر اين‌كه تو سزاوار آرامشی.*
*زرتشت

:: چهارشنبه 1386/11/17 - کرم کتاب |


یه نفر هست مثل سایه
یه نفر هست مثل آوار
یه نفر هست مثل مانع...

پ.ن: بابا دست از سرم بردار!

 

:: دوشنبه 1386/11/15 - کرم کتاب |


چشمه خشک نیست
آب از زلالی دیده نمی‌شود.
با سنگ‌ریزه‌ای٬
آب را ببین!*
*عمران صلاحی

 

:: شنبه 1386/11/13 - کرم کتاب |

 
از ماهیت روح چیزی نمی دانم، امّا این را کاملأ فهمیده ام که روح از کدام بخش بدن تا مرز انهدام٬ سقوط می کند: از نقطه ی سیاه رنگ و ریزی در مردمک چشم.*
*کریستین بوبن

 

:: سه شنبه 1386/11/09 - کرم کتاب |


پاهایم از من فرار کردند. من روی سرامیک های سرد آشپزخانه که مواد شوینده رویشان حباب ساخته بودند٬ محکم خوردم زمین. سرامیک ها دردشان آمد. حباب ها از ترس ترکیدند و من مردم!*
*مرا در آغوش بگیر- نجمه مولوی- نشر آهنگ قلم

 

:: یکشنبه 1386/11/07 - کرم کتاب |


 دچار دوگانگی بنفش شده ام...

 

:: شنبه 1386/11/06 - کرم کتاب


هی! عمو!
  زندگی همین است!
             همین تلوزیون آر.تی.آی سیاه و سفید!
    همین میگرن‌های موروثی!
          همین هار شدن بخاری نفتی!
       همین جست خیزها و خنده‌های بی دلیل!
                   همین برف‌ها و کلاغ‌ها که لهجه‌ی لری داشتند انگار!*
                                                                      *حسین پناهی

 

:: جمعه 1386/11/05 - کرم کتاب


مرد  به شکار می رود و می ستیزد.                        

زن دسیسه می چیند و خیال می بافد،                

او مادر وهم است،                                                    

مادر خدایان،                                     

چشمی نهان دارد،                      

پرو بالی که توان پرواز بی کران تخیّل می بخشدش.

خدایان هم چون مردانند:                

بر سینه ی زنی٬            

زاده می شوند و می میرند.                    
(ژول میشله)                                     


سرت به دوران افتاده٬ آکنده از نوای والسی در دوردست و بوی گیاهان معطّر نمناک. خسته بر تخت می افتی٬ بر گونه هایت٬ چشمانت٬ بینی ات دست می کشی٬ گویی از این می ترسی که دستی نامرئی صورتکی را که بیست و هـــــفت سال بر چهره داشته ای ربوده باشد٬ صورتکی مقوایی که چهره ی راســتین تو را پنهان می کرده٬ نمود واقعی تو را٬ نمودی را که زمانی داشته ای٬ امّا فراموش کرده ای. چهره در بالش فرو می کنی تا نگذاری باد گذشته ها سیمای خودت را برباید٬ چرا که نمی خواهی این سیما را از دست بدهی. چهره در بالش فرو کرده٬ همان جا دراز می کشی چشم انتظار آن چه باید پیش آید٬ چشم انتظار آن چه نمی توانی بازش بداری. دیگر به ساعت نگاه نمی کنی٬ این شیءِ بی مصرف که به گونه ای ملال آور زمان را همــاهنگ با بطالت انسانی می سنجد٬ آن عقربه های کوچک که ساعاتی طولانی را نشان می دهند که ابداع شده اند تا پوششی باشند بر گذار واقعی زمان که با شـــتابی چنان هولناک و بی اعـــتنا می گریزد که هیچ ساعتی نمی تواند آن را بسنجد. یک زندگی٬ یک قرن٬ پنجاه سال. دیگر نمی توانی این سنجش های فریب کار را تصوّر کنی٬ نمی توانی این غبار بی حجم را دست نگاه داری.
چون سر از بالش برمی داری خود را در تاریکی می یابی. شب فرو افتاده است.*
*آئورا- کارلوس فوئنتس- نشر نی

 

:: چهارشنبه 1386/11/03 - کرم کتاب |


ناگه غروب کدامین ستاره٬
ژرفای شب را چنین بیش کرده است؟!*
*ماث

 

:: سه شنبه 1386/11/02 - کرم کتاب |