تبليغاتX
کرم کتاب

همه خودشون را خوش‌بو می‌کنند٬ چرا کسی خودش را خوش‌طعم نمی‌کنه؟!!!

 

:: چهارشنبه 1386/12/22 - کرم کتاب |


یوهووووووووو! آزمون زبان عمومی دکتری دانش‌گاه تهران] را[ قبول شدم!

 پ.ن: با احترام فراوان به خانم گلی ترقی

 

:: سه شنبه 1386/12/21 - کرم کتاب |


ستایش آن‌جا آغاز می‌شود که فهم پایان می‌پذیرد...

 

:: شنبه 1386/12/18 - کرم کتاب |


چه‌قدر نزدیک! چه‌قدر ترس‌ناک!

 

:: شنبه 1386/12/11 - کرم کتاب |

...جیمز...

پاپانوئل از روی بی‌عقلی خرس عروسکی داد به جیمز
غافل از این‌که همان سال٬ یک خرس گریزلی او را لت و پار کرده بود.

 

...دختری با یک عالم چشم...

روزی در پارک
کلی تعجب کردم.
دختری را دیدم
که یک عالم چشم داشت

دختر خیلی خوشگل بود
(و خیلی شگفت‌انگیز!)
دیدم دهان هم دارد٬
همین بود که حرف زدیم.

درباره‌ی گل‌ها
و کلاس‌های شعرش٬
و این‌که اگر می‌خواست عینک بزند
چه مشکلاتی داشت.

خیلی باحال است
که دختری را بشناسی که یک عالم چشم داشته باشد٬
ولی اگر بزند زیر گریه
بدجوری خیس می‌شوی.+

مرگ غم انگیز پسر صدفی- تیم برتون٬ نشر حرفه‌هنرمند٬ شابک ۱-۳-۹۶۹۴۳-۹۶۴

:: پنجشنبه 1386/12/09 - کرم کتاب |

:: یکشنبه 1386/12/05 - کرم کتاب |


مجموع حماقت و اعتماد به‌نفس٬ همیشه مقدار ثابتی‌ه٬ ولی کیفیت فعلِ حاصل به شدّت به میزان حماقت و اعتماد به‌نفس فاعل بستگی داره!

 

:: شنبه 1386/12/04 - کرم کتاب |


پنجاه که می‌گذرد
تو می‌مانی و
خاطره.
پای فنی نشستی و
لختی پاهای خستگی‌های زندگی‌ات را در آب روان
غروب‌ها و طلوع‌های خاطره‌اش رها.
پنجاه که می‌گذرد
تو هفتاد را گذرانده‌ای
و میان دوستان پنجاه پیش
می‌جویی یادها
و لحظه لحظه‌های نقش‌بسته بر سال‌های دور.
عمران بودی با برق٬
یا مکانیک یا معدن
و یا شیمی یا متالورژی یا...
نمی‌دانی.
نمی‌دانم.
فنی بودی٬ فنی بودم.
عکس‌ها را که می‌بینی
یادت پنجاه سال باز می‌گردد
و می‌چرخد و می‌چرخد تا بیابد آن‌چه باید.
نمی‌دانی چرا٬
اما دلت می‌گیرد.
استادانت سال‌هاست که بازنشسته‌اند،
یا در جایی آرمیده‌اند.
دوستشان داری و نامشان را که می‌شنوی
احترام تنها واژه‌ی متبلور در وجود توست.
دوستان کم و بیش دیده‌ات در روزها و سال‌ها.
همه را می‌بینی.
سپیدمو.
دلت می‌گیرد.
اما آن بالا٬ خاطره‌ای که یکی می‌گوید به وجد می‌آیی
و دلت به جاهایی می‌رود که سال‌هاست نرفته.
سیاه و سپیدهای خاطره‌ات را
در میان انبوه رنگ‌ها می‌یابی
و آن‌ها را به ماشین زمان می‌سپاری‌
و ناگاه روی پنجاه سال قبل می‌ایستد.
صبح است و آرام سر کلاس نشسته‌ای.
که یکی با دوربین می‌آید و همه را جمع می‌کند
تا عکسی بگیرد
عکس را که گرفت،
پشت پنجره مرد سپیدمویی آرام گذشت و
لبخند بر لب٬
نگاهی به کلاس شلوغ انداخت.
فنی بودی٬ فنی بودم.
بعد تک و توک دیدمشان
یک سال٬
دو سال٬
سه٬
پنج٬
ده٬
بیست٬
پنجاه سال!
نیم قرن گذشت...
بزرگ شده‌ای و از تبار بزرگان می‌نمایی
آن‌چه باید و شاید.
روزنامه‌های ایام را که می‌بینی٬
هر خبری که به آن‌جا مربوط است می‌خوانی
و لذت می‌بری
یا غمگین می‌شوی.
نمی‌دانم چرا هر بار که از شانزده آذر می‌گذرم
تمام دانش‌گاه را از ابتدا تا انتها می‌پایم!
دوست دارم جلوی در دانش‌گاه هیچ‌وقت
احساس غریبی نکنم
و یک دلِ سیر حتی از داخل ماشین ببینمش.
شاید آشنایی را بیابم.
پسرها و دخترهای جوان را می‌بینم که با کیف‌های رنگارنگ٬
خوش‌حال و شادان
از کنارم می‌گذرند
و مرا نگاهی می‌کنند.
گذر زمان
گاه دوست‌داشتنی
و گاه
تلخ دوست‌داشتنی‌ست.
آن‌قدر بزرگ شدم تا فهمیدم
چرا فنی تو را رها نمی‌کند.
پیاده می‌شوم و آرام آرام
وارد دانش‌گاه.
نگه‌بان موهای سپیدم را که می‌بیند٬
چیزی نمی‌گوید و از من کارت نمی‌خواهد.
در سرسرای فنی
آرام از پله‌ها بالا می‌آیم.
هر پله که بالاتر می‌آیم،
از خاطره‌ها خالی‌تر می‌شوم
و احساس بی‌وزنی٬
وجودم را فرا می‌گیرد.
در سرسرای فنی دل آدم می‌گیرد
یا
شاید آرام می‌گیرد.
فنی بودی
فنی بودم.*
*کامیار شیروانی‌مقدم- متالورژی ۷۸ (با کمی دخل و تصرف!)


پ.ن: دیروز جشن سالگرد کانون فارغ‌التحصیلان دانشکده فنی بود٬ جشنی که هر سال توی اون از مهندس ‌های پیش‌کسوت (یعنی اونایی که
۵۰ سال پیش از فنی فارغ‌التحصیلی شدند٬ سال ۱۳۳۶) تقدیر می‌شه. دیدن این همه آدمی که حداقل چهار سال خاطره‌ی مشترک باهاشون داری خیلی هیجان‌انگیزه‌. من هم باید 49 سال دیگه صبر کنم تا ازم تقدیر بشه!

 

:: جمعه 1386/12/03 - کرم کتاب |


می‌اندیشم که شاید خواب بوده‌ام٬
می‌اندیشم که شاید خواب دیده‌ام٬
امّا همه چیز یک‌سان است و با این‌حال نیست...

 

:: چهارشنبه 1386/12/01 - کرم کتاب |