نه صـــدایی٬
نه سکــوتی٬
نه درنگــــی٬
نه نگاهــــی!
ورقهی شیفت شب را امضا میکند و در تاریک روشن صبح٬ خمیازهکشان سوار ماشین میشود. رادیو را روشن میکند تا موقع رانندگی خوابش نبرد. از وقتی در شیفت شب آژانس مشغول شده٬ هم روزها خوابآلود است و هم شبها.
به آپارتمانش میرسد. با چشمهای نیمهباز کلید را میچرخاند و در را هل میدهد. لباسها و موبایلش را -که قسطی خریده- روی مبل میاندازد و با شورت و زیرپوش به دستشویی میرود. با چشمهای بسته خرت خرت مسواک میکشد که موبایلش زنگ میزند. چشمها را بهقدر نیاز باز میکند و گوشی را از روی جورابهایش برمیدارد: "الوو..." صدای مبهمی از آن طرف خط میگوید: "تازه به دوران رسیده!" کفها را یکجا قورت میدهد: "چی؟" صدا میگوید: "بابا جدوله٬ تازه به دوران رسیده٬ پنج حرفه."
با گوشی به دستشویی برمیگردد و شیر آب را سفت میبندد: "داداش ساعت داری؟ این شماره را از کجا آوردی؟ شما؟ تو؟"
صدا واضحتر میشود: "داشتم جدول حل میکردم. این یکی را نمیدونستم. یه شمارهی رند گرفتم. گفتم از یارو میپرسم٬ اگه نخواست جواب بده٬ خب! قطع میکنم. یه شمارهی دیگه میگیرم."
خسته و خوابآلود بود. گوشی را بیشتر توی دستش فشار داد٬ گفت: "من خوابم میآد...خب...بگو جدول مال کدوم مجلّهست؟ اینجا سر کوچه یه روزنامهفروش هست که تو دکّه میخوابه. میرم میخرم. ببین! یارو! من خستهام٬ خوابم میآد. امّا این کار رو میکنم. اگه راست گفته بودی٬ به همین شماره که افتاده زنگ میزنم."
شلوارش را میپوشد و با زیرپوش از پلّهها پایین میرود. هوای خیابان که به صورتش میخورد٬ سرگیجهی خوابآلودش میرسد٬ با چند خمیازه از دهانش بیرون میآید. روزنامهفروش را بیدار میکند و فقط روی حساب همسایگی فحش نمیشنود. مجلّهای که ناشناس گفته بود ٬ میخرد و به آپارتمانش برمیگردد. در را هل میدهد. شلوارش را درمیآورد٬ بالش را کنار تلفن پرت میکند و دمرو مجلّه را ورق میزند. جدول را پیدا میکند و میبیند صدا راست گفته است. به شمارهاش زنگ میزند. صدای زنانهای از آن طرف خط میگوید: "بخش مراقبتهای ویژه! بفرمایید؟" همانطور دمرو روی بالش وا میرود: "ببخشین٬ من با یه نفر که داشت جدول حل میکرد صحبت کردم...فکر کنم یکی از مریضا بود." و همهی توضیحات را میخواهد بدهد که صدای ملیح میگوید: "مریضای اینجا بدحالتر از اونی هستند که بیدار باشن! چه برسه به جدول حل کردن!" صدا از آن صداهاییست که فقط از دهانهای کوچک و گوشتالو بیرون میآید. صدای مردانهای از آن طرف خط شنیده میشود: " ببخشید! با من کار دارن." صدای خشخش دست به دست شدن گوشی با معذرتخواهی میآید. انگار دستهای ظریف٬ به سرعت گوشی را به مرد میدهد. "بله بله بفرمایید." و حتما ناخنهای صورتی فرو میرود توی همان لبهای کوچک.
صدای مردانه با خنده میگوید: "تویی؟ خریدی؟ دیدی راست گفتم؟"
میگوید: "رفتم مجلّّه را خریدم."
صدا میگوید: "ایول! سهی عمودی."
انگشتش روی سهی عمودی میماند: "پیداش کردم. بلد نیستم. بعدی رو بگو."
صدا میگوید: "بیخیال! دوی عمودی رو بلدی؟"
بالش را کمی زیر آرنج جابهجا میکند: "آره. میشه صله. با صادهها." صدا کشدار میشود٬ انگار گوشی را بین شانه و چانهاش گیر داده باشد و در حال نوشتن کلمهی صله حرفش را بزند: "وقتی زنگ زدم توی...توالت بودی؟"
طاقباز میشود و به ترک سقف خیره میماند: " آره! چرا با تازه به دوران رسیده شروع کردی؟ فکر کردم داری فحش میدی." صدا میگوید: "هالو!" دوباره دمرو میشود: "چی؟" صدا مینالد: "بابا جدوله. پنج افقی."
خودکار را لای دندانش گیر میدهد : ""شاید بشه سادهلوح." دکتر میپرسد: "خودت اینطوری هستی؟"
ته خودکار را با دندان بیرون میکشد و میگوید: "نامزدم همیشه بهم میگفت خیلی سادهام." دکتر گوشی را به دهانش نزدیک میکند و یواش میپرسد: "احیانا واسه همین نیست که ولت کرده؟"
از جا میپرد٬ صاف و سیخ روی موکت مینشیند: "تو کی هستی؟ تو میشناسیم. جدول بهانه بود. نه؟ حرف بزن." سکوت طولانی و کشداری برقرار میشود. انگار دکتر به عمق سیاه چشمهای پرستار خیره شده باشد و جواب را مزه مزه کند: "ببین من واقعا تو را نمیشناسم."
رانندهی تنها هنوز سیخ نشسته است: "زر نزن. پس چهطوری از زندگیم میدونی؟" صدا خسته و آرام توضیح میدهد: "وقتی میگفتی نامزدم میگفت٬ فهمیدم حالا دیگه نیست. پس از هم جدا شدین."
موکت سرد است و هنوز سیخ نشسته: "اِ! ولی یادم نمیآد گفته باشم ولم کرد." دکتر شمردهتر از قبل زمزمه میکند: "درسته. این را خودم فهمیدم. وقتی به موبایلت زنگ زدم٬ خسته بودی و گفتی خوابت میآد٬ امّا قطع نکردی. تو هیچ وقت رابطهای را قطع نمیکنی. حالا دوی افقی رو بگو."
کمکم روی بالش ولو میشود. این صدا و این باریکبینی٬ رخوت شادیآفرینی را از خط تلفن روی پوستش پخش میکند. از آن حالهای خوش که فقط در یک گفتگوی منصفانه و مردانه به یک مرد دست میدهد. ذوق هم کرد٬ انگار بعد از سالها انتظار٬ یک ماشین یا خانه در قرعهکشی برده باشد. حتّی نامزدش هم در اوج ملاحت٬ هرگز اینطور باهاش حرف نزده بود. صدای آن طرف خط٬ هر که بود٬ بالاخره رقیب مناسبی برای مچاندازی بود. با صدایی محکم٬ آرام و مردانه. با حالی خوش٬ چند ضربه به بالش زد: "دوی افقی؟ فکر کنم بشه دزد." صدا میگوید: "آره! موافقم."
گوشی را بین شانه و گوشش گیر میدهد و با دست آزادش فلاسک چایی را میکشد طرف خودش: "تو دکتری. نه؟" صدا با بیحالی جواب میدهد: "آره. در ضمن حوصلهی بواسیرتم ندارم." هر دو قهقهه میزنند. دکتر میگوید: "یک افقی. میخوی قطع کن. من دوباره بگیرم. به نظر میآد وضعت چندان تعریفی نداره."
سرش را روی بالش میگذارد و با چشمهای نیمهباز دوباره به ترکهای سقف حیره میشود. با لبخندی که از قهقهه بهجا مانده٬ جواب میدهد: "نمیخواد. فردا شب تو بگیر. هقتِ افقی رو میبینی خیلی چاق و چلّهست. به نظرت چهجور رویایی میتونه هشت حرف باشه؟"
دکتر سرخ میشود٬ دگمههای روپوش سفیدش را باز میکند٬ مدّتها بود چنین لذّت و هیجانی را تجربه نکرده بود: "نمیدونم. برو بعدی."
سکوت طولانیای برقرار میشود. انگار اصلا صدایی نبوده. دکتر چند لحظه گوشی را نگه میدارد. سکوت٬ سنگین است. بوی خواب از سینهی پر موی راننده به روپوش سفیدش میرسد٬ با احتیاطی مادرانه٬ گوشی را از گوشش جدا میکند تا بیدارش نکند که یکهو٬ صدای انفجار خروپف راننده از جا میپراندش. با خنده گوشی را میگذارد.
دستهای صورتی٬ چای داغ را به طرفش سر میدهد و صدای ملیح کمی جدّی میشود: "چهطور بود؟" مکث میکند. تنهایی خودش و تنهایی راننده را سبک سنگین میکند٬ چانهاش را میخاراند و نتیجهی بررسیاش را شمرده شمرده توی صورت دخترک میپاشد: "من هم اگه جای تو بودم٬ ولش میکردم."
جمعه بیست و هشتم٬ روی صندلی لهستانی- غزال زرگر امینی- انتشارات ققنوس
پ.ن: امشب درست دم غروب چه آسمون خوشرنگ شده بود. از کلاس نقاشی تا دم در خونه٬ سرم به آسمون و رنگهاش گرم بود!
به آبی آسمان نگاه کن. انگار تکّهای از دامن پیراهن یک فرشتهی مقرّب خداست و خدا با مشت پر٬ ستارهها را در این دامن افشانده. امکان ندارد بتوانی بشمریشان. سیمین ستارهها را چشمهای آسمان میشمرد و میگفت وقتی اشک به چشم میآید نمیدانم چشم در اشک غرقه میشود یا چشم با اشک جشن میگیرد؟ حواس ما از بیکرانگی و گستردگی و عظمت لذّت میبرد و آنها را مظاهر جلال الهی میداند که یک زیبایی بیشتر مردانه است. جمال الهی زنانهتر است. تو آن را در لبخند پسر نافهمت که چهار دندان ریز بیشتر ندارد میبینی و یا در گل آبی تنها در یک جزیرهی نامسکون. و هماکنون لالههای زرد همهجا گسترده. یک تپّه پر از لاله از پنجرهی اتاق خواب ما پیداست٬ امّا چه کنم که این لالهها با دل من پیوندی ندارد. من هوس دیدار گل لاله عبّاسی را دارم. زنم گل لاله عبّاسی را نمیشناسد. میگوید اینطور که تو وصفش میکنی شبیه یک زن هرجاییست. چرا باید شبها یاز شود؟ امّا لالهی زرد اینجا شبیه یک زن غیرقابل دسترس است. و واقعا چهقدر بیشتر زنان آمریکایی غیرقابل دسترساند! با یک چلو کباب...
انتخاب- سیمین دانشور - نشر قطره
پ.ن: من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود!
میخواهم از تو بگریزم٬
مثل فرار از نگاهی بر تاقچه
امّا
تو
قابی نیستی که از آن بگریزم.
من
خود قاب توام
و در گریز از خویش میشکنم !*
میخواهم لب بگشایم
و تمام نام تو را بر زبان بیاورم.
از گدازهی واژهها میترسم
دستم را بر دهانم میگذارم
کلمه به کلمه نگاهت میکنم
تا نام تو را ببینم...
میشنوی چه میگویم؟
نه!
این همه کلمه را باید نگاهت کنم!*
*امیررضا ناصری
پ.ن: چرا کلمهها یاریام نمیکنند؟ حتّی نگاهم! و همه چیز برقآسا در حال خاموشیست...
ویژگی حقایق گیجکننده٬
تن ندادن آنها به تجزیه و تحلیل است.
از اولین ثانیه از او خوشم آمده بود. چهگونه میشود این چیزها را توضیح داد؟ من هرگز به دوست داشتن کسی فکر نکرده بودم٬ هر کسی که بود. هرگز فکر نکرده بودم زیبایی کسی میتواند احساسی برانگیزد. با این حال٬ همهی اینها لحظهای که او را دیده بودم با قدرتی بدون تزلزل به حرکت درآمده بود: او زیباترین بود٬ بنابراین او را دوست داشتم٬ بنابراین او مرکز دنیا شد.
راز ادامه مییافت. فهمیدم که نمیتوانستم به دوست داشتنش قناعت کنم: باید او هم مرا دوست میداشت. چرا؟ برای اینکه اینطوری بود.
با کمال سادگی او را در جریان گذاشتم. طبیعی بود که آگاهش کنم:
- تو باید مرا دوست داشته باشی.
لطف کرد و نگاهی به من انداخت٬ نگاهی که بهتر بود از آن صرفنظر میکردم. لبخند تحقیرآمیزی داشت. کاملا روشن بود که حرف احمقانهای زدهام. بنابراین باید به او توضیح میدادم که حرف من احمقانه نبود:
- تو باید مرا دوست داشته باشی٬ چون من تو را دوست دارم. میفهمی؟
به نظرم میرسید که با این دادههای اضافی همه چیز درست خواهد شد. ولی النا بلندتر خندید.
به طور مبهمی احساس کردم به من توهین شده است.
- چرا میخندی؟
با صدایی ملایم٬ متکبّر و مسخره جواب داد:
- برای اینکه تو احمقی.
بنابراین٬ از اولین ابراز عشق من اینگونه استقبال شد.
حیرت٬ عشق٬ نوعدوستی و تحقیر٬ همه را با هم کشف کردم.
خرابکاریهای عاشقانه- امیلی نوتومب- نشر مرکز
پ.ن: دپ عشقی نزدم٬ فقط به نوع خاصّی درگیر قضیهی اشتورم- لیوویل شدم!
گفت:" تا حالا شده که سوال دوچلخه بشی٬ تکچلخ بزنی٬ از پشت بیفتی٬ بمیلی؟ آله؟ " گفتم:" آره ". بیچاره دیوانه بود. باز گفت:" یه بال که سوال دوچلخه بودم٬ افتادم٬ مردم٬ بعد زنده شدم. یه خانوم خوشگل اومده بود بالا سلم. گفت زخمی شدی؟ گفتم آله جیگل! دستمو گلفت. فشال داد٬ خوب شدم. ماچم کلد...یواشکی ماچم کلد...خوبِ خوب شدم. منم ماچش کلدم...یواشکی!...دوست دختلم شد. بعدش زنم شد. شیش تا بچّه بلام آولد...نه هفت تا...هشت تا...نُه تا...نه٬ دو تا...دو تا بچّهی خوشگل مامانی٬ توپولیِ توپولی٬ یکی دختل٬ یکی پسل. بزلگ شدن٬ لفتن مدلسه. من خلجشونو دادم. خودم دادم...میگم من خلجشونو دادم! "
- تو دادی؟! نه بابا تو ندادی. من دادم. بچّههای من بودن.
گفت:" حلف مفت نزن! من دادم. "گفتم:" باز بچّه دلت خواست؟ "گفت:" اونا مال من بودن...من بچّههامو میخوام...من بچّههامو دوست دالم... " شروع کرد به گریه کردن. گفتم:" بچّهها مال من بودن...مال تو نبودن...تو دیوونهای." گفت:" خودت دیوونهای پدلسگ! "گفتم:" پدلسگ جدِّ آبادته. سگپدر. " گفت:" من بچّه میخوام. " گفتم:" بچّهدزد٬ میخوای بچّههای منو بدزدی. " هوار زد:" بچّههامو بده٬ سگپدل٬ گول بابات. بچّههامو کجا بلدی؟ " خودم را به میلهها کوبیدم و داد زدم:" شاشیدم به قبر هرچی بچّهاس. "
یکی از روپوشسفیدها اومد و مثل هر روز به دوتامون سوزن فرو کرد و رفت. باز بچّههامون مردن.
مرگ یک روشنفکر و یازده داستان دیگر- محمّد عبدی- نشر ورجاوند
با چهرهای خندان به دنیا آمد٬ در یک روز تعطیل. همهی افراد خانواده که برای این تعطیلی دور هم جمع شده بودند٬ از تولّدش بهوجد آمدند. میگویند مادرش با شنیدن یکی از شوخیهایی که دور میز تعریف کردند٬ چنان از خنده ریسه رفت که کیسهی آبش پاره شد. متوجهی رطوبت بین پاها که شد٬ فکر کرد در اثر خنده اختیار ادرارش را از دست داده٬ امّا خیلی زود فهمید ماجرا چیز دیگریست. فهمید که سیلاب راه افتاده علامت بهدنیا آمدن بچّه است٬ بچّهی دوازدهم. با غشغش خنده از بقیّه عذرخواهی کرد و به اتاق خواب رفت. این یکی هم چند دقیفه بیشتر طول نکشید٬ عین یازده زایمان قبلی٬ پسری زیبا بهدنیا آورد که بهجای گریه میخندید.*
*لحظهایست روئیدن عشق- لورا اسکوئیول- انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
امروز اینقدر بوی گس گلوتارآلدهید و رایحهی خوش(!!!) جلبک و ترشیدگی اسید کلریدریک رفته تو دماغم و اینقدر رو پا وایسادم که دارم از خستگی هلاک میشم. اگه هیئت جوری ۵/۱ نمرهی کار اکسپریمنتال را به من ندن٬ خیلی نامردن!
تاریکی٬
خیس با
آوای موجها*
*سانتوکا
فریاد زد:"خفهشو! دهنت رو ببند٬ اگه نه خودم خفهت میکنم!" بعد اخمهایش را توی هم کشید٬ صدای تلویزیون را زیاد کرد و محو تماشای فوتبال شد. میلی نیرومند به من فرمان میداد که توی انباری بروم٬ قندشکن را بیاورم و از پشت سر به گردنش بکوبم. لبهی صندلی را محکم گرفتم تا نتوانم از جایم بلند شوم. امّا تلاشم بیهوده بود. بلند شدم٬ دودل ایستادم٬ بعد خودم را به سمت دستشویی کشیدم تا سر و صورتم را زیر آب سرد بگیرم.
در دستشویی را که باز کردم٬ جلوی آینه ایستاده بود و ریشش را میتراشید. وحشتزده به اتاق برگشتم. آنجا هم نشسته بود و روزنامه میخواند. بچّه را از گهواره بیرون آوردم٬ بغل کردم و توی کوچه دویدم... . تا وقتی نفس داشتم دویدم٬ امّا هیچ دری در هیچ کوچهای باز نبود.
آخرین کوچه به میدانگاهی خاکی میرسید. زنی سپیدموی زیر درخت سپیداری نشسته بود و قندشکن خونینی را در جوی آب میشست. بهنظر میرسید که زن هزاران سال زیسته و هزاران بار آن قندشکن را در آب جوی شسته است. در پاهایم رمقی برای دویدن نمانده بود. نفس بچّه را روی صورتم حس میکردم. دهانش بوی تند مشروب میداد و زبری سبیلهایش پوست گردنم را میخراشید. نگاهش کردم. او بود. کنار جوی آب٬ زیر همان درخت سپیدار نشستم و شیرش دادم.
دخترخالهی ونگوگ- فریده خرّمی- انتشارات ققنوس
امروز عجیب سرم سنگین است٬ عجیب. مثل برگ سپیدار میلرزم٬ دماغ سگیام بویی مابین بوی نعنا و هورمون زنانه را استشمام میکنم. ظاهرا موشکور در میان حیوانات برایم جایگاه دیگری دارد. حیوانی مغارهنشین.
ولی من یکی از همین موشکورها را میشناختم که روی زمین زندگی میکرد و قلمرویی داشت که از آنجا کنار پسماندههای صدای بم مردانه٬ موشها را گاز میگرفت. یکبار با حود به تئاتر بردمش. برای موشکورها جایی راحتتر از پارکت دلتای مِکونگ وجود ندارد. در گذشته صحبت ار اصول عشق و محبّت بود. او میخواست از استاندال و فروید را برای ساکنان مغاره تفسیر کند.
به او گفتم من فقط عاشق زنهای متفاوت میشوم که اسمشان لیزا باشد. این را درک میکرد. من همهشان را میشناسم٬ آنها خیلی متفاوتاند ولی همهشان یک چیز مشترک غیرقابل توصیف دارند و آن شاید اسمشان باشد.
امروز اعدام خواهم شد و این تنها موقعیّتیست که میتوانم به گذشتهام برگردم. سنگینی سرم و نقلقول برگهای سپیدار مزاحماند.
رویهمرفته حالم خوب است. خودم را برای زندگی در زیرِ زمین مجهّز کردهام. اینجا چیزی را جا نمیگذارم٬ فقط لیزا را٬ فقط حالتهای ثابت مواد را. و این راحتم میکند. برای آخرین شام٬ از آنها تقاضای نخود کردم٬ نخودهایی نه چندان سفت. خیلی بیتفاوت نیستم که رفتارشان با من چهطوری باشد. بس است٬ دیگر در این باره حرفی نزنیم.*
*گونتر آیش
۴۳ داستان عاشقانه- ترجمهی علی عبداللهی- نشر مرکز
پ.ن(۱): امسال هم مثل پارسال قصد ندارم برم نمایشگاه کتاب و خودم را الکی (البته فقط از روی تنبلی!!!) خسته کنم... :) در واقع دیشب از جلوی مصلّا رد شــــــــــدم ولی نه برای استفاده از این فرصت فرهنگی سالانه٬ متاسفانه فقط برای خوردن یه رویالهاتداگِ فری کثیفه!
پ.ن(۲): کتاب خرابکاریهای عاشقانه (املی نوتومب) را در دست خوندن دارم.
ای انتظار پس کی به پایان میرسی و چون
به پایان رسی بی تو چگونه توانم زیست؟
آندره ژید
بلند شدم. میدانستم در آشپزخانه است. گفت:
- میآیی کمکم کنی؟
گفتم:
- نه.
گفت:
- میخواهی عکسهایم را ببینی؟
باز هم دوست داشتم بگویم نه٬ امّا گفتم:
- بله٬ خیلی دوست دارم.
رفت به اتاق خوابش. وقتی برگشت در آشپزخانه را با کلید قفل کرد و هرچه روی میز بود٬ با دستش به زمین ریخت. سینیهای آلومینیومی سر و صدایی بلند کردند.
کارتن عکسها را روی میز پهن کرد٬ روبهروی من نشست.
تودهی عکسهایش را باز کردم و جز دستهایم هیچ ندیدم.
صدها عکس سیاه و سفید که جز دستهایم هیچ نشان نمیدادند.
دستهایم روی تارهای گیتار٬ دور میکروفن٬ در امتداد اندامم٬ دستهایم که دستهایی دیگر را پشت صحنه میفشارند٬ دستهایم که سیگاری برداشتهاند٬ دستهایم که صورتم را لمس میکنند٬ دستهایم که برای طرفدارانم عکس امضا میکنند٬ دستهای تبآلودهام٬ دستهایم که بوسه میفرستند٬ دستهایم که بهخود تزریق میکنند.
دستهایی بلند و لاغر با رگهایی چون رودخانههایی حقیر.
با در بطری بازی میکرد و خرده نانها را با دست له میکرد.
گفتم:
- همهاش همین است؟
برای نخستین بار٬ بیش از یک ثانیه به چشمهایش خیره شدم.
گفت:
- مایوس شدی؟
- نمیدونم.
- از دستهایت عکس گرفتم چون تنها چیز در وجود توست که تجزیه نشده.
- اینطور فکر میکنی؟
با تکان سر تایید کرد٬ بوی موهایش بهمشامم رسید.
گفتم:
- و قلبم؟ قلبم چهطور؟!
لبخند زد و کمی خم شد.
با حالی تردیدآمیز گفت:
- قلبت؟ قلبت تجزیه نشده؟!
صدای خندهی بچّهها از پشت در به گوش میرسید٬ یا مشت به در میکوبیدند. یخ میخواستند.
گفتم:
- باید دید...
احمقها داشتند در را از جا درمیآوردند.
دستش را روی دستهایم گذاشت٬ آنها را نگاه کرد گویی نخستین بار بود دستهایم را میدید. گفت:
- بله٬ باید دید.
دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد - آنا گاوالدا - نشر قطره.
بیهوده نگرد.
زیر این خاکستر٬
هیـــــــــــچ شعلهای پنهان نیست!
در گرمای ۴۰ درجه فقط میتوان تب کرد٬
برای کسی که روزی هزار بار برایت میمیرد
بهار هم از نیمه گذشت و فرصتم خیلی کمه برای انجام پروژهی ارشد...
دیشب هر کاری کردم نتونستم مقالههایی که میخوام را از خونه دانلود کنم و امروز بعد از مدّتها اومدم دانشگاه تا تو سایت این کار را بکنم.
چقدر دلم تنگ شده بود واسه فنّی عزیزم٬ واسه اون روزا که شیمی ۲ داشتیم و صبحها قبل از کلاس با بچّهها مینشستیم جلوی فنّی٬ واسه حرفهای خالهزنکی که برای همدیگه درمیآوردیم٬ برای شبهای افطاری تو سلف٬ قهقهههای توی بوفهی معروف فنّی٬ کتابخونه ٬ زیر ساعت و ...کلاس موازنه٬ ترمودینامیک٬ استاتیک٬ نقشهکشی٬ مکانیکسیّالات٬ انتقالجرم ٬ حرارت٬ خوردگی٬ پالایش٬ کاربرد ریاضیات٬ راکتور٬ عملیاتواحد٬ طرحواقتصاد و حتّی شیمیتجزیه با اون استاد فیسفیسوش!
هرچهقدر که تو دورهی لیسانس به آدم خوش میگذره٬ کارشناسی ارشد سریع تموم میشه و فقط ازش یه سری خاطرهی کمرنگ میمونه.
بههرحال این چند ماه هم بهسر میرسه و گذرم به فنّی شاید فقط به خاطر گردهمآییهای چهارشنبهی آخر ماه باشه و جشنهای تجلیل سالانه.
خب بالاخره یه چیزهایی دانلود کردم و تازه کلّی حسّ خوب قدیمی تو دلم جاری شد!
پ.ن: جای اندیشه و پریسای عزیزم خیلی خالی بود!
پ.ن: قفل قفل است٬ کلیدهای مردّد نمی چرخند!
بدون بیم مجازات٬
لذّتی در گریز نیست.
صورتش مثل اینکه آهار خورده باشد خشک بود و نفسش به توفان میمانست. آب دهانش طعم شکر سوخته را داشت...و چه نیرویی از دست داده بود. دستکم یک لیوان آب با عرق از تنش تبخیر شده بود. زن وارفته بلند شد و سرش را خم کرد. صورت شنزدهاش با چشمان مرد همتراز شد. ناگهان با انگشتها دماغش را فین کرد و به کپّهای شن چنگ زد و دستش را با آن پاک کرد. شلوارش از کپل خمیدهاش لغزیده بود.
مرد خشمگین سر برگرداند. با این حال کاملا درست نبود که بگوییم خشمگین بود. احساس غریبی که با خشکی فرق داشت روی نوک زبانش معلّق بود.
حس نمیکرد منحط شده باشد٬ امّا بههیچ وجه حالش مناسب تجاوز روحی نبود. چیزی بود مثل خوردن مانیوکِ کال. تجاوز روحی به این معنا بود که پیش از آزار دادن زن بهناچار خود را میآزرد. آخر چرا باید به یک بیماری مقاربتی ِ حتّی روحی مبتلا شود؟ این دیگر نمکی بود روی زخم.
بهطور مبهمی حس میکرد که فقط دو جور میل جنسی هست. مثلا بر اساس حلقهی موبیوس هنگام اظهار عشق به زنی ظاهرا همیشه از صحبت دربارهی تغذیه و طعم شروع میکردی...یعنی پیش از آنکه بهمسائل جنسی برسی. برای کسی که دارد از گرسنگی میمیرد غذا همیشه مفهومی مجرّد دارد٬ هرگز چنین چیزی مثل طعم گوشت گوسالهی کوبه یا خرچنگ هیروشیما مطرح نیست. امّا وقتی شکم سیر است٬ تازه بنا میکند بهفرق گذاشتن بین طعم و ریخت ظاهری. میل جنسـی هم همینطور است. اوّل میل بهطور کلّی مطرح میشود و پس از آن است که سلیقهی جنسی خاص بروز میکند. از سـکس نمیتوان بهطور کلّی حرف زد٬ چیزی است وابسته به زمان و مکان...گاه بهمقدار خاصّی از ویتامین نیاز دارید...و گاهی به کاسهای برنج و مارماهی. این نظریّهای بود بسیار سنجیده٬ امّا متاسفانه حتّی یک معشوقه هم به پشتیبانی از آن خود را به او عرضه نکرد و آمادگی خود را در تجربهی میل جنسـی بهطور کلّی و همخوابگی به طور اخص اعلام نداشت. این امر طبیعی بود. هیچ مرد یا زنی تنها طبق نظریّه عشقبازی نمیکند. از این نکته خبر داشت٬ امّا سادهدلانه نظریهی حلقهی موبیوس را در نظر گرفت و بارها زنگ خانهی خالی را زد٬ فقط به این دلیل که نمیخواست مرتکب تجاوز روحی شود.
زن در ریگ روان- کوبو آبه- انتشارات نیلوفر
پ.ن(۱): از این آقاهه و فکراش خوشم اومد٬ مخصوصا این فصل کتاب را خیلی دوست دارم!
پ.ن(۲): چقدر این روزها خوبه٬ من توی خونهام و از این خلاءِ ذهنی لذّت میبرم...
پ.ن(۳): راستی یادتونه حلقهی موبیوس (Möbius) چی بود و چه خاصیتی داشت؟!
تا این گناه کهنه
زیر پوستم جا خوش کرده٬
دست از آغوش سفر بر نمیدارم.
رفتم رفتی رفت
رفتم بیاورمت رفتی
صبر از دستم رفت
رفتیم بمانیم رفتید
بیحوصله از کنارمان رفتند
دیگر برای آمدن کسی فال نمیگیرم
گیرم که آمدی
با رفتن من٬
ماندن تو صرف نمیکند!
بعد از هبوط
مثلا من آدمم
جرات نمیکنم
پایم را از دل این زمین بکنم
دارم از سوراخ جورابم نفس میکشم
هرچه میکشم از دست او...
نه! شما را نمیگویم
از وقتی که رانده شدیم تا حالا٬
او٬
پایش را توی یک کفش کرده
که مثلا مرغ یک پا دارد.
دلم خوش است دل دارم٬
دارم ندارمهایم را میشمارد:
خواب دارم خوراک نه! خانه ندارم
دل دارم دماغ نه! دلدار ندارم
سر دارم سایه نه! سامان ندارم
لعنتی
حتّی این تلفن هم زنگ نمیزند
یکی نیست بپرسد:
دیوانه!
چرا سیب را از دست او قاپیدی؟
کو؟
ولی من که آدم نیستم!
سه فزض برای صندلی خالیات
فرض اوّل: (تو رفتهای)
تو هم که نباشی
این شعر ادامه مییابد
و رنگ پیراهنت
بر این صندلی
مرا امید میبخشد.
فرض دوم: (تو برگشتهای)
پرده را کنار میزنی
پنجره را باز میکنی
مرا نمیبینی
مرا که روی این صندلی سنگ شدهام.
فرض سوم: (من نیستم)
حقیقت دارد
من هیچوقت کنار تو نبودهام
و این صندلی چوبی
مثل دروغی وسط این شعر افتاده است.
فاصله
فاصله را تو یادم دادی٬
وقتی با لبخند
دور شدی از من!
عکّاس بهتر از ما فاصله را میفهمید٬
تو در عکس نیستی
فاصله یعنی تو!
آغوش من از سفر پر است- فریاد شیری- انتشارات نیمنگاه.
به طرفش میروم. سایهام که روی صورتش میافتد٬ سر بیمویش را بلند میکند و لبخند محوی روی لبهای خشک و ترکخوردهاش مینشیند٬ دهان برفکزدهاش را بهزحمت تکان میدهد...
ناگهان خانه در خلاءِ خسخسهای شکستهی سینهاش فرو میرود. ماسک اکسیژن روی روزنامهها دمر شده و حبابهای آب در مخزن استوانهای بازی میکنند. نگاهم روی نی داخل لیوان و کیسهی سرنگها سرمیخورد٬ کنارش دو زانو مینشینم و روزنامهها را یکییکی باز میکنم و صورت و تنش را میپوشانم.
برای آخرین بار به تودهی روزنامهای نگاه میکنم٬ نوشتهها تار و متحرک شدهاند. بند کیفم روی زمین کشیده میشود. در را که میبندم اشکهایم را هم آزاد میکنم.
*.There is no greater sorrow than to be mindful of the happy time
Dante *