تبليغاتX
کرم کتاب

کاش                                                    
                                         ابرهای سپید پنبه‌ای٬ هی از خیال‌م بگذرند 
که ديگر فکرهای دل‌گیر خاکستری نکنم.     


امروز٬ مثل زهرِمار تلخ شده‌ام!



:: چهارشنبه 1387/03/29 - کرم کتاب


بی‌انصافی‌ست که کاغذ از افکار من رو سیاه شود.

 

:: دوشنبه 1387/03/27 - کرم کتاب


انگار تازه از این‌جا رد شده‌ای٬ هنوز بوی خوش‌ت مانده.
کاش از همین راه برگردی٬ کاش بگویی سال‌ها منتظر این لحظه بودی٬ کاش دروغ بگویی٬ دروغکی بگویی دوست‌م داری...
باد می‌آید و عطر پنهانی‌ات را می‌پراکند.

 

:: یکشنبه 1387/03/26 - کرم کتاب


هیچ‌وقت٬                                    
هیچ‌وقت نقاش خوبی نخواهم شد.             
امشب دلی کشیدم٬                   
شبیه نیمه سیبی              
که به خاطر لرزش دستانم٬    
در زیر آواری از رنگ‌ها                            
ناپدید ماند.*                       
*حسین پناهی
      

 

پ.ن: آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچک‌ترین خوشی‌ها به بزرگ‌ترین‌ها تبدیل شوند.

 

:: شنبه 1387/03/25 - کرم کتاب


من تمنّا کردم
که تو با من باشی.
تو به من گفتی:
هرگز... هرگز...
پاسخی سخت و درشت٬
و مرا غصّه‌ی این هرگز کشت.*
*حمید مصدّق

 

:: سه شنبه 1387/03/21 - کرم کتاب


به دیوار تکیه می‌دهم٬ تخته‌ی نقاشی را روی شیب پاهای‌م می‌گذارم و سعی می‌کنم خودم را از این تاریکی کورکننده خلاص کنم.
فکرم را کالبدشکافی می‌کنم٬ فقط با یک مداد سیاه و یک ورق کاغذ سفید:
طرح می‌زنم از تمام نقش‌هایی که انگار یکی آمده و با بی‌حوصله‌گی روی دیواره‌های مغزم کنده٬ مداد را روی کاغذ می‌گذارم و خط می‌کشم بر باکره‌گی کاغذ.
جریانی تلخ در من جاری می‌شود؛ مرا می‌شکافد، سردم است، کسی جایی قهقهه می‌زند ... ‌دست‌م دیگر به فرمان‌م نیست ...
کارم که تمام می‌شود از سفیدی کاغذ چیزی نمانده جز سیاهی محض. تاریکی را آزاد کردم!
گوشه‌ای در سایه روشن ذهن‌م یک تکه نور خوش‌رنگ‌ که نمی‌دانم از کدام روزنه خزیده و این‌طور راحت جا خوش کرده بر همه‌ی نقش‌های کج می‌تابد ... یک قطره زیبایی، یک دریا زندگی!

 

:: شنبه 1387/03/18 - کرم کتاب


بارها و بارها به من ثابت شده که حتّی اگر معده هم بتواند غم و غصّه‌ها را هضم کند٬ روده‌ها از جذب و دفع آن‌ها عاجزند.
فکر کنم همین روزها٬ بالاخره از انسداد روده می‌میرم.

 

 

:: پنجشنبه 1387/03/16 - کرم کتاب


آن روزها رفتند                    
آن روزهای خوب                  
آن روزهای سالم سرشار*   
*فروغ فرخ‌زاد 
  

خلل و فرج ذهن‌م را فکر لزجی پر کرده که خلاصی از آن ممکن نیست! 

 

 

 

پ.ن: اگه وقت کردین برین موزه‌ی هنرهای معاصر و نقاشی‌های ایران درّودی را ببینین. من که از فضای سورئال کارهاش بسی لذّت بردم. فقط تا ۲۲ خرداد وقت دارین‌هـــــــــــا!

 

:: شنبه 1387/03/11 - کرم کتاب


تو میلاد نور دیدم‌ش٬ دست‌ش تو دست یه دختره بود که قیافه‌ش عجیب٬ آشنا می‌زد! تو چشم‌های هم نگاه کردیم و از کنار هم رد شدیم...

 

 

پ.ن: آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من٬ مایوس می‌کند؟!

 

:: دوشنبه 1387/03/06 - کرم کتاب


بهار من از همین امروز شروع شد. فقط با یک گل!

 

 

 


پ.ن: عنوان پست نام کتابی‌ست از امیرحسین خورشیدفر

 

:: یکشنبه 1387/03/05 - کرم کتاب


دل‌م را در آفتاب پهن می‌کنم تا یاد تو کم‌رنگ شود.

 

:: جمعه 1387/03/03 - کرم کتاب


با یک شکوفه٬
با تو٬
من آغاز می‌کنم
حماسه‌ی بزرگ عشق را.*
*خسرو گل‌سرخی

 

:: چهارشنبه 1387/03/01 - کرم کتاب