کاش
ابرهای سپید پنبهای٬ هی از خیالم بگذرند
که ديگر فکرهای دلگیر خاکستری نکنم.
امروز٬ مثل زهرِمار تلخ شدهام!
انگار تازه از اینجا رد شدهای٬ هنوز بوی خوشت مانده.
کاش از همین راه برگردی٬ کاش بگویی سالها منتظر این لحظه بودی٬ کاش دروغ بگویی٬ دروغکی بگویی دوستم داری...
باد میآید و عطر پنهانیات را میپراکند.
هیچوقت٬
هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد.
امشب دلی کشیدم٬
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم٬
در زیر آواری از رنگها
ناپدید ماند.*
*حسین پناهی
پ.ن: آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشیها به بزرگترینها تبدیل شوند.
به دیوار تکیه میدهم٬ تختهی نقاشی را روی شیب پاهایم میگذارم و سعی میکنم خودم را از این تاریکی کورکننده خلاص کنم.
فکرم را کالبدشکافی میکنم٬ فقط با یک مداد سیاه
بارها و بارها به من ثابت شده که حتّی اگر معده هم بتواند غم و غصّهها را هضم کند٬ رودهها از جذب و دفع آنها عاجزند.
فکر کنم همین روزها٬ بالاخره از انسداد روده میمیرم.
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار*
*فروغ فرخزاد
خلل و فرج ذهنم را فکر لزجی پر کرده که خلاصی از آن ممکن نیست!
پ.ن: اگه وقت کردین برین موزهی هنرهای معاصر و نقاشیهای ایران درّودی را ببینین. من که از فضای سورئال کارهاش بسی لذّت بردم. فقط تا ۲۲ خرداد وقت دارینهـــــــــــا!
تو میلاد نور دیدمش٬ دستش تو دست یه دختره بود که قیافهش عجیب٬ آشنا میزد! تو چشمهای هم نگاه کردیم و از کنار هم رد شدیم...
پ.ن: آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من٬ مایوس میکند؟!
پ.ن: عنوان پست نام کتابیست از امیرحسین خورشیدفر