سنگین گام بر میدارم. آسمان یکسره ابریست. گهگاه نمنم بارانی میبارد و بعد زود ول میکند. دوست دارم یکهو همهی بغضش را خالی کند تا بعد از غروب٬ ماه دوباره نورش را بپاشد روی سنگفرش پیادهرو. دوباره شروع میکند و پراکنده چند قطره میبارد.. درست مثل آدمی که شاشبند شده باشد٬ مدام زور میزند و جز تک و توک قطرههای ریز چیزی پس نمیدهد. یاد او میافتم که که میگفت: این وقتها باید آنقدر لجاجت کنی و زیر ابرها قدم بزنی تا باران خیس خیست کند.*
*کسی گلدانها را آب نمیدهد- آرش آذرپناه- نشر چشمه
پ.ن:گاهی خیلی نزدیک٬ گاهی خیلی دور
دلم میخواد يه جای دور برم،
اينقدر دور كه كه كسی من را نشناسه
اينقدر ناشناس كه يه زندگی نو شروع كنم!
به راحتی چسبیدهای٬ میون هالهای از دود سیگارهایی که حالا فقط فیلتراش مونده تو زیر سیگاری. زانوهات میلرزن و دستهای من. همون لباس خواب قرمزی را پوشیدم که شب عروسیمون تنم بود. کلت سیاه میون انگشتام برق میزنه. اشک تو چشمام جمع میشه و تو بیشتر محو میشی! میگم:" باید تمومش کنیم!" حرفی نمیزنی. چشمام را میبندم و ماشه را فشار میدم...صدایی مثل رعد از جا میپراندم. پردهها تکون میخورند و لباسهای زن همسایه٬ روی بند رخت در باد شناورند...
دلم یه آسمون پر ستاره میخواد و یه پتو و من هم فقط بخوابم!
دارم مقالهی مثلن ISI مینویسم٬ دارم متن کوفتی پایانهنامهم را آماده میکنم٬ دارم مدلینگ میکنم... استاد راهنمای اول هم نمیدونم کوجاش را عمل کرده که خبری ازش نیست و دست من فعلن تو پوست گردو مونده٬ استاد راهنمای دوم که سرش شلوغه و سر خودش را هم یکی دیگه باید بخارونه و استاد راهنمای سوم هم که تا چند روز پیش گشاد گشاد واسه خودش میگشت یهو کاراش زیاد شده (حالا خوبه فقط یه پایاننامهی ارشده و هزار تا صاحاب داره). من هم حتمن میخوام تا آخر شهریور دفاع کنم٬ الان دقیقن احساس اون موجود چارپا را دارم که میون اون مادهی لزج گیر کرده!