تبليغاتX
کرم کتاب

دست‌های‌مان از آغاز تا کنون با چند نفر دست داده‌اند؟
چندتای‌شان را می‌شناختیم؟
چندتای‌شان دوست شدند٬ چندتای‌شان دشمن؟‌‌
چندتای‌شان به ما اندیشیدند؟
چندتای‌شان رفتند و برای همیشه رفتند.
چندتای‌شان در سوگ بود و چندتای‌شان در جشن.
دست‌های‌مان چه‌قدر خالی بوده‌اند٬ چه‌قدر سرشار؟
چه تاول‌ها زده‌اند و چه زخم‌ها تیمار کرده‌اند؟
چه دل‌داری‌ها که داده‌اند٬ چه اشک‌ها که پاک کرده‌اند.
ما را از چه خطرهایی نجات داده‌اند؟
در حافظه‌ی دست‌ها چه‌ها خفته است؟!*
*اردشیر رستمی

:: دوشنبه 1387/07/29 - کرم کتاب


تلخ‌ترین خاطره‌ی فرهاد٬
                               شیرین است.

:: یکشنبه 1387/07/28 - کرم کتاب

به سراغ یکی از اولین داستان‌های چاپ نشده‌ش رفت؛ خودکشی نویسنده‌ی پیری که ایده‌ای برای نوشتن نداشت. به آخر داستان که رسید قوطی قرص و بطری آب هم تمام شده بود.

 

 

پ.ن: به دیگران فرصت اشتباه هم بدهیم.


:: شنبه 1387/07/27 - کرم کتاب

فاوست مورنائو در سکوت مطلق دفترش را ورق می‌زد. سکوتی ترس‌ناک‌تر از پرخاش. می‌دانستم آن حرف‌های بی‌مزه و آن خنده‌های احمقانه عاقبت کار دست‌م خواهد داد.
شبی که در ده دوست محمد بر آن صفه‌ی گلی٬ که از هر سو احاطه در شب و بیابان بود٬ نشستیم و بهرام نارویی رباب‌ش را برداست و با زبانی که از آن هیچ در نمی‌یافتم نغمه‌هایی سر داد که جن‌زده و گنگ و تب‌دار غرقه‌ام کرد در رخوت شبانه‌ی ستاره‌گان. حس کردم مرده‌ام و این این صدای جادویی نه از آن خنیاگری بلوچ که صدای نکیر و منکر است که٬ مهربان و تب‌دار٬ نامه‌ی اعمال‌ مرا می‌خوانند. یکی به نغمه و یکی به کلام. می‌دیدم که هیچ پرخاشی در میانه نیست٬ نه حتا هیچ سرزنشی. می‌دیدم گناهان مرا می‌شمرند اما نه از سر شماتت.همه‌اش به دل‌سوزی که پای‌ش اگر لغزید٬ لغزید اما نه از سر پستی که خطایی اگر رفت٬ رفت اما نه از سر اختیار.
چه سبک‌بار شده بودم آن شب. می‌گفتم:" پس این است مرگ؟ این حلاوت در کمین؟"
آه که چه تصوری داشتم از آن شب و عاقبت چه از کار در آمد!*
*هم‌نوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها- رضا قاسمی- انتشارات نیلوفر


:: دوشنبه 1387/07/22 - کرم کتاب


در حوض‌چه‌ی اکنون غرق شدم.

:: دوشنبه 1387/07/22 - کرم کتاب


ردیفی سپیدار با برگ‌های درخشان٬
جاده‌ای تا بی‌نهایت
و چکه‌ای مه‌تاب
برای‌ من بس است٬
حتا اگر تو هم نباشی.

:: جمعه 1387/07/19 - کرم کتاب


بهم نگاه کردی و گفتی:" این دست کیه رو شونهی این مرد؟!"
من فقط لبخند زدم،
مرد نقاشی هم.


:: سه شنبه 1387/07/09 - کرم کتاب

چه‌ فرقی می‌کند؟ هوا٬ خنده٬ خاطره و حتی تمام آن‌چه را که با هم کشف کرد‌ه بودیم٬ هر چه خواستی بردار و ببر.
باید فکر کنم٬ خوب فکر کنم ببینم بعد از تو کجا بشود جای خالی کردن دل‌تنگی‌های من و پر کردن جای تمام این خنده‌ها و نفس‌ها...
دست و دل‌م به هیچ کار نمی‌رود٬ فکرم به هیچ کجا.

 


پ.ن(۱): ام اس هم با نمره‌ی نوزده‌ی پایان نامه به اتمام رسید. نامردا نمره‌ی کار آزمایش‌گاهی را به خاطر نداشتن ست‌آپ خاص بهم ندادن و فقط یکی از مقاله‌های ساب‌میت شده‌م را قبول کردن. ازخوش اقبالی‌م هم از امسال٬ نمره‌ی ‌پروژه ار هیژده(!!!) حساب می‌شد و وقت هم این قدر کم بود که فرصت نشد که یکی دو نمره به خاطر پذیرش مقاله‌ها بگیرم.

پ.ن(۲): این خلاءِ بعد از کارای فرسایشی پایان نامه هم بدجور احوال‌م را دگرگون کرده.




:: یکشنبه 1387/07/07 - کرم کتاب

به دست‌های‌م
نگاه می‌کنم که هنوز هم برای جواهر زیبا هستند
و به چهره‌ام که چروکی ندارد. 
طراوت چشم‌های‌م که به دیدن‌ت دو دو می‌زنند
و نگاهی که می‌دانم پر رنگ می‌شود از دیدن‌ت...
پاییز هم که برود٬
تمام سال را به انتظار تو بوده‌ام
بی هیچ نشانه‌ای
و حتی امیدی از گمان آمدن‌ت.
ولی می‌دانی وسوسه‌ی آغوش‌ت٬
گرمی نفس‌ت
و
مِهر دست‌های‌ت در من جا مانده است؟
دست‌کم بیا و این‌ها را ببر.

:: یکشنبه 1387/07/07 - کرم کتاب

می‌گویند باید برای‌ت بنویسم تا حال‌م خوب شود. از تلخی مزمن این همه ماه و تنهایی و سکوت و خاطراتی که محاصره‌ام کرده‌اند و هر روز صبح با من بیدار می‌شوند و اگر فراموش کنم که زیر پتو و روی تخت‌م جای‌شان بگذارم٬ دنبال‌م راه می‌افتند توی اتاق و راه‌رو و حیاط٬ و سیگار می‌کشند و جیغ٬ و تکرار می‌شوند و تکرار می‌شوند.
آن‌قدر زیاد خواب‌ت را دیده‌ام٬ آن‌قدر زیاد با سایه‌ات راه رفته‌ام و حرف زده‌ام٬ آن‌قدر زیاد سایه‌ات را دوست داشته‌ام٬ که دیگر چیزی از خودت برای‌م نمانده...*
*کتاب مرگ‌بازی- داستان ماه امشب در می‌زند- پدرام رضایی‌زاده- نشر چشمه

 

پ.ن: ستاره که زیاده٬ تو بیا ماه شب‌های من باش.

:: جمعه 1387/07/05 - کرم کتاب

امروز به ورودی‌های جدید گل و کتاب می‌دادند٬ من و پری‌سا هم رفتیم گرفتیم و کسی نفهمید ما خروجی‌های جدید هستیم و تازه فرم ثبت نام اردوی آشنایی هم بهمون دادن! این یه معنی‌ بیش‌تر نداره٬ خب خوووووب موندیم دیگه! وگرنه ورودی ۸۰ کجا٬ ۸۷ کجا؟!

پ.ن: از الان دل‌م برای فنی تنگ شده.

:: سه شنبه 1387/07/02 - کرم کتاب


تیغه‌ی آویزان ماه
پرده‌ای لرزان
پنجره



:: سه شنبه 1387/07/02 - کرم کتاب

می‌گفت "دیگه حتی جلوی آیینه هم خودم را نمی‌شناسم."
 بهش نگفتم که "من هم دیگه تو را نمی‌شناسم."

 

 

پ.ن(۱): پس کی این پروسه‌ی دفاع  تموم میشه تا من بشینم یه دل سیر کتاب بخونم؟!
همین الان هم بی‌وتن همین طور داره بهم چشمک می‌زنه! ۶۷ صفحه‌ش را قایمکی خوندم :)

پ.ن(۲): چارشنبه (۳/۷/۸۷) جلسه‌ی دفاعِ پایان نامه‌م‌ه و بالاخره همه چیز تموم می‌شه.

:: دوشنبه 1387/07/01 - کرم کتاب