نگاهت آنگونه با نگاهم آميخت
كه هنوز هم كه هنوز است
يادش
يک زمستان مرا گرم میكند.
نوشتن واقعن کار لذتبخشی است. همین که انسان خودش نباشد ولی در تمام ماجرایی که از آن صحبت میشود جریان داشته باشد، از آن لذتبخشتر است. مثلن همین امروز من مرد و زنی عاشق و معشوق را با همدیگر سوار بر اسب در جنگل به گردش بردم. بعد ازظهر یک روز پاییزی بود، برگ زرد درختان را باد به هر سو میبرد. من در این میان هم اسب بودم، هم سوار. هم برگ بودم، هم باد، هم خورشید قرمزی بودم که پلکهای ایشان را که غرق در عشق بود نیمه میبستم و هم کلماتی بودم که آن دو بر زبان میآوردند.*
*گوستاو فلوبر ( قسمتی از مقدمهی مادام بواری)
به هنگام این قرارهای مخفی عاشقانه، حتا چای بهسختی دم میکشد.
آدمها روی صندلی مینشینند، لبهایشان را تکان میدهند.
هرکسی خودش پا روی پا میاندازد
این گونه
یک پا کف اتاق را لمس میکند
پای دیگر آزادانه در هوا میچرخد
گاه به گاه کسی بلند میشود، نزدیک پنجره میرود
و از روزنهی پرده
خیابان را دید میزند.*
* شیمبورسکا