آدم مجبور، نیازمند به استعاره است. استعاره و باز هم استعاره. باید ساعتها فکر کنی که فلان حرف را چهگونه بزنی ؛ از کجا به کجا برسی؛ چه را به چه ربط بدهی. باید کشف کنی؛ باید خوانندهات را به کشف برسانی؛ خوانندهی بیچارهات باید مدتها فکر کند تا بفهمد چه در مغزت میگذشته. تو همهی تلاشت را میکنی؛ آسمان را به ریسمان میبافی؛ هزار نشانه میگذاری که بفهمانی منظورت از فلان کس فلان چیز است و از بهمان کس بهمان چیز؛ اما در نهایت... در نهایت ممکن است خواننده پس از خواندن آن همه خزعبلاتی که به خوردش دادهای دچار تهوع شود! و چهقدر حق دارد! چهقدر این خوانندهی بیچاره حق دارد!*
*کجا میبرند درختان مرده را- عاطفه طیه- انتشارات ققنوس
دور ميز قهوهای
تا شب
تا ته كشيدن
سيگار و قهوه و حرف٬
مینشينيم.
مینشينيم و
افسردگیهایمان را قسمت میكنيم؛
چنان مساوی
كه به هركس چيزی نمیرسد
از هيچ چيز.*
*عباس تربن
تذکرهی اولیا
تذکرهی اولیا میخوانم
باد میآید
از آن بادهای بهاری
خندهام میآید
از آن خندههای بهاری
■
حال و روز
وقتی بودی هم تنها بودم
حالا که نیستی
ببین حال و روزم
■
انسان و حیوان
انسان اراده است
حیوانِ غیر قابل پیشبینی
حیوان غریزه است
انسانِ قابل پیشبینی
■
کمرنگ
مادرم میگوید باز پاییز شد و آفتاب کمرنگ شد
میگویم آفتاب هم مگر کمرنگ میشود؟
مادرم میگوید همه چیز کمرنگ میشود
■
خاصیت
شکست، سیر است
هفتاد جور خاصیت دارد
پیروزی بادمجان است
خوشمزه است
خوش خوراک است
اما خاصیت ندارد
■
کبک خاکستری
تمام راه در فکر تو بودم
آیا روزهایی که من نیستم هم آنقدر زیبایی
■
کتاب
آب و آتش دشمنان کتاباند
■
عشق
قبول
تو عاشق شو
من میمیرم
■
شب یلداست
و تو در کنار منی
امشب کوتاهترین شب سال است
■
رویا
تو تنها رویای صادقهای
در خواب هم بیوفایی
■
مسئله این است
شادی بیخودی
یا غم باخودی
■
بزرگ شدن
پایم را در گوشت شتر پیچیدهام
برای بهبودی
و سرم را در عشق
زیرا نبودی
و هقهق
این نمیدانم چند هزارمین سکسکه بود
که به دنیا آمد
و بزرگترها میگویند
یادت میرود
وقتی بزرگ شوی
و چه بد است
که آدم یادش میرود
وقتی بزرگ میشود
■
کلمه
دستهامان که به هم نزدیک میشوند
کلمهها از لابهلای انگشتانمان میریزند
■
پاییز
به پاییز میمانی
آدم نمیداند چه بپوشد
وقت دیدنت
با دندهی سنگین حرکت کنید- ابولفضل ابراهیمشاهی- نشر ماهریز
چند تا (مثلن 5، 6 تا) میمون را میاندازند توی یک قفس. یک نردبان گوشهی قفس است و یک موز (یا نارگیل یا هر چیز دیگری که میمونها دوست دارند) بالای نردبان. میمونها موز را میبینند و یکیشان شروع میکند به بالا رفتن از نردبان. دست که به موز میرسد، روی سر بقیه آب سرد میریزند یا آب داغ یا بالاخره کاری میکنند که زیاد میمونپسند نیست. آب را آزمایشگرها میریزند؛ همان آدمهایی که از بیرون قفس به رفتار میمونها نگاه میکنند.
دفعهی بعد که موز را بالای نردبان میگذارند، باز یکی بالا میرود و باز بقیه خیس میشوند... بار سوم... چهارم... دیگر کسی از نردبان بالا نمیرود. میمونها تصمیم میگیرند که موز به خیس شدن یا سوختنشان نمیارزد. میمونها از دور موز را نگاه میکنند.
بعد اتفاق تازهای میافتد؛ یکی از میمونها را از قفس بیرون میبرند و میمون تازهای به جایش میآورند. میمون از همه جا بیخبر موز را که میبیند، میخواهد از نردبان برود بالا اما بقیه میریزند روی سرش و میکشندش پایین و آنقدر میزنندش که بفهمد آن موز یک موز معمولی نیست! میمون 3-2 بار کتک میخورد بدون آنکه چیزی از ماجرای آب بداند. حساب کار دستش میآید و به جمع تماشاچیهای هراسان میپیوندد. این کار را ادامه میدهند؛ هی میمون قدیمی از قفس بیرون میبرند و به جایش میمون بیخبر از همه جا اضافه میکنند. دوباره موز و دوباره نردبان و دوباره کتک و دوباره جمع یکدست میمونهای حریص هراسان و بالاخره زمانی میرسد که هیچ کدام از میمونهای قفس، هیچوقت خیس نشدهاند، هیچکدام قصهی موز و آب را نمیدانند. هیچکدام نمیدانند که چرا نباید طرف موز بروند؛ فقط میدانند که نباید بروند؛ میدانند که اگر بروند کتک میخورند؛ از طرف بقیهای که خودشان هم نمیدانند چرا کتک میزنند یا کتک میخورند.
حالا موزی هست و قفسی و میمونهایی که هیچوقت طرف موز نمیروند، بدون اینکه بدانند این موز چه مرگش است یا خودشان چه مرگشان است!
■
روزی، روزگاری کسی به هوای رسیدن به چیزی از نردبانی بالا رفته است و ما هنوز از ارتفاع میترسیم.*
* احسان لطفی- هفتهنامهی همشهری جوان؛ چندین ماه پیش