تبليغاتX
کرم کتاب

تمامی روزها یک روزند٬
تکه تکه در میان شبی بی‌پایان*.
*شمس لنگرودی

:: سه شنبه 1388/03/26 - کرم کتاب |

 بدون هیچ دعوتی می‌آیی. هرشب. یک فنجان چای تلخ برای خودت می‌ریزی و با روزنامه‌ات روی راحتی لم می‌دهی.

نگاه‌ت می‌کنم، نه مثل آن‌وقت‌ها سرسری. چشم‌های سیاه‌ت سطور روزنامه را می‌کاود. چند دسته موی سیاه روی پیشانی بلندت افتاده و تو گوشه سبیل باریک‌ت را می‌جوی.

روزنامه را می‌بندی. چایی را که سرد شده می‌نوشی و به من نگاه می‌کنی و بعد از جلوی چشمان‌م دور می‌شوی. به آشپزخانه می‌روی تا یک چای تلخ دیگر بریزی. چشمان‌م به مسیر رفتن‌ت خیره مانده. برنمی‌گردی. کورمال کورمال به آشپزخانه می‌روم. صدای‌ت می‌کنم. آنجا نیستی. جایی را نمی‌بینم با این حال به سمتی که حدس می‌زنم اجاقِ گاز باشد می‌روم. دستم را روی بدنه کتری می‌گذارم. سرد است. یادم می‌افتد چند روزی می‌شود که زیر آن را روشن نکرده‌ام. دست‌های‌م را دور بازوان‌م جمع می‌کنم تا کمی گرم شوم اما فایده ندارد. شاید خونم یخ زده است. به اتاق برمی‌گردم. پای‌م محکم می‌خورد به پایه مبل و روی آن رها می‌شوم و چشم‌های‌م را می‌بندم اگرچه فرقی هم نمی‌کند.

مادر می‌گفت من از سر تو زیادی‌ام. می‌گفت حیف شدم برای تو. من اما همیشه می‌خندیدم چون یاد انگشتان بلندت می‌افتادم وقتی که انگشتان مرا نوازش می‌کرد، یادت هست؟ همیشه می‌گفتی: «انگشتان بلند و سیاه من و انگشت‌های کوچولو و سفید تو!» بعد به صورتم نگاه می‌کردی و لبخند می‌زدی. چقدر انحنای گردن بلندت را موقع نگاه کردن دوست داشتم. فکر می‌کردم جبرئیل بر من نازل شده، قلبم گرم می‌شد.

چشم‌هایم را باز می‌کنم. فکر می‌کنم شیشه قرص‌ها را کجا گذاشته‌ام؟ مردمک چشم‌های‌م درون کاسه می‌گردد و جز تاریکی چیزی نمی‌بیند. دست دراز می‌کنم و کلید چراغ رومیزی را پیدا می‌کنم. نور زرد روی عکس تو می‌افتد، می‌دانی کدام عکس؟ همان که پشت به آن صخره بزرگ ایستاده‌ای و دست‌های‌ت را از هم باز کرده‌ای و می‌خندی. حتی صدای خنده‌ات را هم می‌شنوم و آن نعره بلندی که زدی و گفتی: «بگذار همه بدانند دوستت دارم.»

دل‌م ضعف می‌رود. گرسنه‌ام. باید چیزی بخورم. باید سعی کنم از روی راحتی بلند شوم و به آشپزخانه بروم. می‌گویی: «من چیزی برایت آماده می کنم.» و از برابر چشمان‌م دور می‌شوی. جیلینگ جیلینگ استکان و نعلبکی و جیلیز ویلیز کره توی ماهیتابه را می‌شنوم و بوی خوشی توی مشام‌م می‌پیچد. از همان‌جا می‌گویی: «این نان‌ها هم که کپک زده!»

یاد مادر می‌افتم که وقتی آنها را توی سفره می‌گذاشت چقدر سفارش کرد کمی به خودم برسم. طفلک مادر همیشه نگران است اما می‌دانی که مجبور بودم تلفن را قطع کنم.

فکر کردم تنهایی از هر چیزی بهتر است. مخصوصن از شنیدن حرف‌هایی که حال‌ت را بدتر می‌کند. این‌جور وقت‌ها فقط تو می‌توانی کمک‌م کنی. باید کمی به مغزم فشار بیاورم تا یادم بیاید شیشه قرص‌ها را کجا گذاشته‌ام. پدر می‌گفت: «این حرف‌ها را بهش نگو دل‌گیر می‌شه.» من اما گوش‌م بده‌کار نبود. همه چیز را به تو می‌گفتم  حتا حالا هم  وقتی حرف ناحسابی می‌شنوم، گوش‌های‌م را می‌گیرم. تلفن را قطع می‌کنم. چشم‌های‌م را هم می‌بندم. و وقتی تو می‌آیی گوش‌های‌م دیگر هیچ صدایی را جز صدای استکان و نعلبکی تو نمی‌شنود.

دیروز وقتی داشتی لباس‌های‌ت را می‌پوشیدی تا به سر کار بروی، من از زیر پتو نگاه‌ت می‌کردم. دوست نداشتم تو بفهمی بیدارم، این‌طوری راحت‌تر می‌توانستم نگاه‌ت کنم. تو یقه‌ پیراهن راه راه سفید و لیمویی‌ات را درست کردی و بعد کمی از همان ادوکلن همیشگی زدی. بوی‌ش همه جای خانه پر است، مخصوصن روی دسته گوشی تلفن.

به نظرم صدای مادر را می‌شنوم که صدای‌م می‌کند. حالا یادم آمد شیشه قرص‌ها را کجا گذاشتم. آنها را پشت قاب ‌عکس تو گذاشتم.

سینی را روی میز مقابل‌م می‌گذاری. عطر چای و نان تازه و بوی کره داغ می‌پیچد توی مشام‌م. می‌گویی:«چرا این پرده‌ها را این‌طور بسته‌ای؟» دست دراز می‌کنی و آنها را کنار می‌زنی. نور مهتاب می‌افتد روی میز، همان جا که سینی را گذاشته‌ای. حالا صورت‌ت آن‌قدر نزدیک است که نمی‌توانم چشم‌های‌ت را خوب ببینم.

کسی در را می‌زند. چقدر بی‌موقع. انگار هنوز صدای مادر می‌آید که می‌گوید: «دیدید گفتم دخترم حیف شد؟»*
*داستان از فرشته نوبخت- ترجمه از حسين يزدان‌پناه

:: دوشنبه 1388/03/18 - کرم کتاب

                                                                                                کاش مردم دانه‌های دل‌شان پیدا بود.

آنا خواب‌ش برده و سرش روی كتاب افتاده است. فرويد پشت كاناپه می‌رود و با مهربانی دستان‌ش را دور شانه‌ی او می‌اندازد.

فرويد  دختر كوچولوی من بايد بره بخواب‌ه.

آنا  (شگفت‌زده بيدار می‌شود.)
من كجا بودم؟

فرويد  نمی‌دونم…خواب بودی…

آنا  (هنوز شگفت‌زده.)
وقتی می‌خوابيم كجا می‌‌ريم؟ وقتی همه چيز خاموش می‌شه، وقتی حتا خواب هم نمی‌بينيم؟ ما كجا هستيم؟
(آرام.)
بابا! بگو اگه ما از همه‌ی اين چيزها بيدار بشيم، از وين، از اين دفتر، از اين ديوارها و از دست اون‌ها…و اگه بفهميم همه‌ی اين‌ها فقط يه رويا بوده…پس يعنی ما كجا زندگی می‌كرديم؟

فرويد  تو هنوز هم يه دختر بچه موندی. بچه‌ها خود به خود فيلسوف‌ن؛ همه‌ش می‌پرسن.

آنا بزرگ‌ها چی؟

فرويد  بزرگ‌ها خود به خود احمق‌ن؛ جواب می‌دن.
(آنا دوباره خميازه می‌كشد.)
برو بخواب.
(پافشاری می‌كند.)
تو ديگه بزرگ شدی.

آنا  ولی تو خودت هم كه نيستی.

فرويد  چی نيستم؟

آنا  (با لب‌خند.)
بزرگ.

فرويد  (به لب‌خند او پاسخ می‌دهد.)
درست‌ه، من پير شدم.

آنا  (با مهربانی.)
و بيمار.

فرويد  (پژواك‌گونه.)
و بيمار.
(گويی با خودش می‌گويد.)
سن يه چيز غير واقعی‌ه...انتزاعی‌ه، مثل اعداد...پنجاه، شصت، هشتاد و دو؟ اصلن يعنی چی؟ جسم نداره، بی‌معناست. عددها هميشه درباره‌ی ديگران حرف می‌زنن. خودمون هيچ‌وقت ته دل‌مون حساب كردن بلد نيستيم.

آنا  عددها را فراموش كن چون اون‌ها هيچ‌وقت فراموش‌ت نمی‌كنن.

فرويد  اين ما نيستيم كه عوض می‌شيم، آنا...اين دنياست كه عوض می‌شه. آدم‌ها عجله دارن، دهن‌ها پچ‌پچ می‌كنن، زمستون‌ها سردتر می‌شن و تابستون‌ها شرجی‌تر، پله‌ها بلندتر و حروف كتاب‌ها كوچيک‌تر، آش‌ها كم‌نمک‌تر می‌شن و حتا عشق هم طعم‌ش را از دست می‌ده...همه‌ی اين‌ها توطئه‌ی ديگران‌ه چون ما ته دل‌مون عوض نشده.
(با تمسخر.)
می‌دونی آنا! فاجعه اين‌ه كه پيری بلايی‌ه كه فقط سر جوون‌ها می‌آد.
(آنا خميازه می‌كشد.)
پاشو برو بخواب.*
*مهمان ناخوانده- اریک امانوئل اشمیت- نشر نی

:: یکشنبه 1388/03/17 - کرم کتاب |


سرزمینی وجود دارد که مردم آن را فقط از روی ترانه‌ها می‌شناسند. نام‌ش تیرنانوگ است و زیر تپه‌ها قرار گرفته است. مردان و زنانی در آن زندگی می‌کنند که راه آن‌جا را یافته‌اند و دوباره هیچ‌گاه دیده نشده‌اند. در سرزمین تیرنانوگ نیستی و زوال وجود ندارد. در آن‌جا درد و افسردگی شناخته شده نیست و نفرت و گرسنه‌گی معنایی ندارد. همه به راحتی با هم زندگی می‌کنند و با فراغ بال و بدون زحمت، خیلی چیزها به‌دست می‌آورند. اما مشکل  این است که در تیرنانوگ به خاطر نبودن غم، خوشی هم وجود ندارد.*
*یک افسانه‌ی اایرلندی

:: سه شنبه 1388/03/12 - کرم کتاب |


تو انگار خوب متوجه نمی‌شی، تو انگار متوجه نمی‌شی که تمام این داستان اصلن برام مهم نیست، درست‌ه که یکی دو بار روی اما دست بلند کردم، اما نه برای این‌که از اصولی دفاع کنم. این کار من برانگیخته از هیچ دیدگاه...اخلاقی نبوده. فقط دل‌م می‌خواسته یه فصل سیر کتک‌ش بزنم. تن‌ش می‌خارید...می‌فهمی؟*
*خیانت- نمایش‌نامه- هارولد پینتر- نشر نی

:: یکشنبه 1388/03/10 - کرم کتاب |


چه بده که برای بعضی کارها بزرگ شدم!!! :(

:: چهارشنبه 1388/03/06 - کرم کتاب |


می‌خوان به زور هم‌رنگ بشیم. می‌خوان به اجبار بشیم مثل خودشون٬ ما که مثل هم می‌پوشیم٬ مثل هم می‌خندیم، مثل هم حرف می‌زنیم... پس اگه قراره کسی هم‌رنگ جماعت بشه -که ما تو اکثریت هستیم- اونا باید بیان و خودشون را شبیه ما کنند! ولی این هم میشه اجبار٬ خب هر کس به کیش خود. ما به همین هم دل‌خوشی‌م.
راست‌ش کی‌ه که این روزها واقعن فکر می‌کنه داره  زندگی می‌کنه؟! دل‌ه کی خوش‌ه؟! کدوم یکی‌مون احساس محترم شمرده شدن را تجربه می‌کنه؟! همه جا تیره‌ شده، خوشی‌هامون کوچیک شدن، به سبز شدن برگی هم راضی‌‌م اگه جوانه‌ای باشه... درست‌ه هنوز همه چیز سیاه سیاه نشده ولی اصلن روشنی هم نیست. خیلی وقت‌ه که حتا آسمون هم خاکستری شده٬ رفتیم تو پیله‌های سیاه و طوسی و قهوه‌ای٬ همون طوزی که ازمون خواستن! هنوز هم شادترین رنگ مجاز٬ سبز یشمی بد رنگ‌ه. حتا رنگ ماشین‌هامون هم تیره‌ست٬ وای که دل‌م‌‌ لک زده واسه دیدن یه فولکس قورباغه‌ای سبز خوش‌رنگ!

:: یکشنبه 1388/03/03 - کرم کتاب