تبليغاتX
کرم کتاب

من سیب سرخ حوا هستم؛ اگر تو آدم باشی.

:: سه شنبه 1388/04/30 - کرم کتاب

همه چیز ما را در بر می‌گیرد
تصویر دست‌های آن زن
            وقتی در موهای آن مرد فرومی‌رود،
                      حال‌م را به‌هم می‌زند.

+

 

نه تا کلاغ که دوتاشون سر جاشون نیستن.
1،2،3،4،5،7،6،8،9

+

 

زیراکس آب‌نبات‌چوبی
وای،
تو درست کپی
             تمام آب‌نبات‌چوبی‌هایی هستی که
تا به حال خورده‌ام.

+

 

عاشقانه
خیلی خوشایند است
که صبح
تنهای تنها بیدار شوی
و مجبور نباشی به کسی بگویی
عاشق‌ش هستی
وقتی که دیگر
عاشق‌ش نیستی.

+

 

طرز نگاه کردن زن به قضیه
هر بار که می‌بینم‌ش، با خود فکر می‌کنم؛
وای، چه خوب است که او
شوهر من نیست.

+

 

گردن‌بندت چکه می‌کند
گردن‌بندت چکه می‌کند
و نور آبی‌اش از نگین‌ها فرو می‌غلتد
                                    تا سینه‌های زیبای‌ت را
                           با سپیده‌دمی صاف و آفریقایی بپوشاند.

+

 

3 نوامبر
در کافه‌ای نشسته‌ام
و نوشابه می‌خرم.
مگسی خوابیده است
بر دستمال سفره‌ی کاغذی.
باید بیدارش کنم،
تا بتوانم عینکم‌م را پاک کنم.
دختر زیبایی آن‌جاست
می‌خواهم تماشایش کنم.

+

 

شمع خوش‌صحبت
دی‌شب دراتاق خواب‌م
شمع خوش‌صحبتی داشتم.
خیلی خسته بودم اما می‌خواستم
کسی پیش‌م باشد،
برای همین شمعی روشن کردم
و به صدای آرامش‌بخش نور
گوش سپردم تا خواب‌م برد.

+

 

قرص ضد فاجعه‌ی معدن اسپرینگ‌هیل
وقتی قرص ضد بارداری‌ت را می‌خوری
به فاجعه‌ای در معدن می‌ماند.
من به تمام آن‌هایی فکر می‌کنم
که در تو نابود شده‌اند.

+

 

گل همیشه بهار
دوستان‌م نگران‌ند و از نگرانی‌شان با من می‌گویند.
از پایان جهان حرف می‌زنند،
                                    از تیرگی و مصیبت.
من همیشه با آرامش گوش می‌دهم، و بعد
می‌گویم: نه، به پایان نمی‌رسد. این فصل یک آغاز است،
هم‌چنان که این کتاب یک آغاز است.*
* لطفن این کتاب را بکارید- ریچارد براتیگان

 

+ سرگردان‌م مثل روحی در قعر اوجی

:: سه شنبه 1388/04/30 - کرم کتاب |

صبح که از خواب بیدار شدم، سرم بدجور درد می‌کرد و می‌دانستم که تا چند ساعت بعد باید با هواپیما به انکوریج بروم و پیش از سفر می‌بایست با یک روزنامه‌ی محلی مصاحبه کنم.
چی داشتم به آن‌ها بگویم؟
یک هات‌داگ خریدم و رفتم به لنگرگاه که آن دست خیابان، درست مقابل هتل قرار داشت.
ذهن‌‌م و جسم‌م هیچ‌گونه لذتی را درک نمی‌کردند. نصف هات‌داگ را که خوردم، ناگهان علاقه‌ام را به بقیه‌اش از دست دادم.
در لنگرگاه چشم‌م افتاد به چند فاخته و یک کشتی باری که در پاناما به ثبت رسده بود. خیال می‌کنم آن پرنده‌ها فاخته بودند. اما شاید اشتباه می‌کنم و پرنده‌هایی که دیدم کلاغ بودند. سردرد داشتم و نگاه‌م پس از آن شب‌زنده‌داری طولانی تار بود. برای همین گمان‌م آن پرندها کلاغ بودند. اما این را خوب می‌دانم که کلمه‌ی پاناما روی کشتی دیده می‌شد. بنابراین در این داستان فرض می‌کنم که آن پرنده‌ها کلاغ بودند و از شما خواهش می‌کنم وقتی به کلمه‌ی کلاغ برمی‌خورید، کلاغ را هم متصور شوید.
هرچه را که درباره‌ی فاخته گفتم فراموش کنید.
ناگهان به این نتیجه رسیدم‌ که اگر یک گاز دیگر به هات‌داگ بزنم، مثل این است که به جدال با سرنوشت رفته باشم. چه کسی دوست دارد در یک صبح ساکت و زیبا در آلاسکا، در حالی‌که مقابل یک کشتی پانامایی ایستاده است و فوجی از کلاغ‌ها به او زل زده‌اند، عق بزند؟ با این تفاصیل از شما می‌پرسم هات‌داگ دوست دارید؟
اگر استفراغ می‌کردم، احتمالن کلاغ‌ها پر می‌کشیدند و می‌رفتند.
آلاسکا سرزمینی وسیع است. برای همین کلاغ‌ها به سادگی می‌توانستند جای دیگری برای خودشان پیدا کنند و زندگی‌شان را بکنند. آلاسکا آن‌قدر وسیع است که هر کدام از آن‌ها می‌توانست به سویی پرواز کند، بدون آن‌که هرگز به دیگری بربخورد یا اصلن در راه، چشم‌ش به کلاغ دیگری بیفتد. مگر آن‌که تصویر خودش را در اب ببیند.
باقی‌مانده‌ی هات‌داگ را پرت کردم به طرف کلاغ‌ها.
قبل از آن‌که که یکی از کلاغ‌ها پرکشان به طرف هات‌داگ بیاید، با دقت زیاد و به مدت طولانی آن را بررسی کردند. احتمالن به دلیل سردردم قبل از مصاحبه بود. به کلاغ‌ها و به ته مانده‌ی هات‌داگ خیره مانده بودم.
این نوشته از آن سفرنامه‌هایی نیست که آدم معمولن درباره‌ی آلاسکا می‌خواند. برای همین حالا عده‌ای از خوانندگان از خودشان می‌پرسند، اصلن هات‌داگ را از کجا خریده بودم؟ معمولن هات‌داگ غذایی نیست که آدم به آلاسکا ربطش بدهد. خرس، کوه، اسکیمو به آلاسکا ربط دارد. اما نه هات‌داگ با سس خردل.
زیاد سخت نبود.
اما خوردن‌ش داستان دیگری بود.
از دیدن کلاغ‌ها که داشتند هات‌داگ می‌خوردند خسته شده بودم. برای همین نگاه دیگری به کشتی کردم تا مطمئن شوم اشتباهی به جای سوئیس، پاناما نخوانده باشم.
پاناما درست بود و یکی از کلاغ‌ها تکه‌ای از نان هات‌داگ را به منقار گرفته بود. احتمالن اولین نان هات‌داگی بود که می‌خورد، چون نمی‌دانست باید چه‌کارش کند. ایستاده بود آن‌جا و قیافه‌اش با نان هات‌داگ که آن را مثل یک قایق پارویی به منقار گرفته بود خیلی مسخره به نظر می‌رسید.
بقیه‌ی کلاغ‌ها هم مسحور این صحنه شده بودند.
با خودم گفتم:" به همین خاطره که آمدم آلاسکا. آمدم آلاسکا تا کلاغی را ببینم که یه تیکه نون هات‌داگ رو مثل یه قایق پارویی به منقار گرفته."
به طرف اتومبیلی رفتم که آن حالی پارک شده بود و در همان حال کلاغ و هات‌داگ‌ش را که داشت به دیگر کلاغ‌ها می‌پیوست ترساندم. بعد مشت‌م را از برفی که روی کاپوت اتومبیل نشسته بود پر کردم و مالیدم به صورت‌م.
به زودی مصاحبه انجام می‌شد و می‌بایست حرف‌های بامعنی بگویم.
امکان دارد که برای گزارش‌گر ماجرای کلاغ و هات‌داگ را تعریف کنم. با این ترفند شاید بتوانم یخِ بین‌مان را آب کنم و در فضایی دوستانه مصاحبه را انجام دهم.
همین کار را هم کردم.*
*یک زن بدبخت- ریچارد براتیگان- انتشارات مروارید



:: یکشنبه 1388/04/28 - کرم کتاب |

فخرالنساء می‌گفت: این‌ها که کار نشد، خودت را داری فریب می‌دهی. باید کاری بکنی که کار باشد، کاری که اقلن یک صفحه از تاریخ را سیاه کند. تفنگ را بردار و برو کنار نرده‌های باغ و یکی را که از آن ‌طرف رد می‌شود، نشانه بگیر و بزن. بعد هم بایست و جان ‌کندن‌ش را نگاه کن. اما اگر از کسی بدت آمد، اگر دیدی که طرف دارد یک بیت شعر را غلط می‌خواند و یا بینی‌اش را می‌گیرد و یا حتا پای‌ش را گذاشته‌ است روی سکوی خانه‌ی تو تا بندِ کفش‌ش را ببندد، مأذون نیستی سرش را نشانه بگیری. انتخابِ طرف هرچه بی‌دلیل‌تر باشد به‌تر است. کسی که برای کشتن یک آدم دنبالِ بهانه می‌گردد هم قاتل است و هم دروغ‌گو، تازه دروغ‌گویی که می‌خواهد سرِ خودش کلاه بگذارد. اگر خواستی بکشی دلیل نمی‌خواهد. باید سرِ طرف، سینه‌ی طرف را هدف بگیری و ماشه را بچکانی، همین. ببین، از اجداد والاتبار یاد بگیر. وقتی شکار پیدا نمی‌کردند آدم می‌زنند، بچه‌ها را حتا. می‌ایستادند و نگاه می‌کردند، به دست‌ها و پاهای‌ش که جمع می‌شد و تکان می‌خورد و به آن چشم‌ها که خیره به آدم نگاه می‌کرد.*
*شازده‌احتجاب- هوشنگ گلشیری

پ.ن: شعر عنوان از فاضل نظری
‌ه.

:: یکشنبه 1388/04/21 - کرم کتاب |

روزهای چسب‌ناک این تابستان عجیب کش می‌آیند و دلهره‌ی این روزها رهای‌مان نمی‌کند. کابوس خوراک شب و خفگی سهم روزهای‌مان شده. صدا می‌زنیم نه به نجوا و پچ‌پچه که به فریاد و هیاهو و چه شگفت که نه شنیده می‌شویم  و نه دیده و این احساس مرا تهی می‌کند از همه‌ی اعتماد و اعتقاد به نفسی که سال‌هاست به اسم مردم سالاری به ظاهر دینی به خوردمان داده‌اند. فراغت دردناک این آبستنی احمقانه را به جان باید خرید تا به  آرامش رسید و ثمره‌ی نو پای زمانه را پشت در یکی از خانه‌های این شهر دودناک بایست گذاشت و از حقیقت گریخت. آه که چه رویای شیرینی‌ می‌توانست انتظارمان را بکشد در نیمه‌ی این تابستان ناگهان! شايد هم نه٬‌ كه می‌داند؟!!!



وقتی که سيم حکم کند، زر خدا شود
وقتی دروغ داور هر ماجرا شود
وقتی هوا٬ هوای تنفس، هوای زيست
سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود
وقتی در انتظار يکی پاره‌ استخوان ‌
هنگامه‌ای ز جنبش دم‌ها به پا شود
وقتی که سوسمار صفت، پيش آفتاب
‌يک رنگ، رنگ‌ها شود و رنگ‌ها شود
وقتی که دامن شرف و نطفه‌گير شرم ‌
رجاله خيز گردد و پتياره‌زا شود
بگذار در بزرگی اين منجلاب ياس
‌دنيای من به کوچکی انزوا شود.*
*سیمین بهبهانی- ۱۳۵۳

:: یکشنبه 1388/04/21 - کرم کتاب |

بیا.
نزدیک‌تر بیا٬
ببین.
خوب ببین٬
ما را که نشسته‌ایم پشت میز روبه‌روی پنجره‌ی خوش‌منظره‌ی کافه کنج.
من مثل همیشه بستنی شکلاتی می‌خورم٬
و تو اسپرسوی روشن‌فکری‌ات.
من تلخ‌ام از تو٬
تو شیرینی از من.
 

پ.ن(۱): ابلیس قادر است به‌خاطرِ اهدافِ خویش از کتابِ مقدس نقل کند.*
* شکسپیر
پ.ن(۲):
Et si tu n`existais pas


:: سه شنبه 1388/04/09 - کرم کتاب |

قلب‌م را آن‌قدر کوچک می‌کنم؛
که فقط جای تو باشد٬
و آن اندازه بزرگ؛
که تو را لب‌ریز کند.

:: دوشنبه 1388/04/08 - کرم کتاب |

چه سخت و دیر و تلخ می‌گذرد این روزها...کاش چشم باز کنیم و ببینیم همه چیز کابوس بوده است.

 

پ.ن: بالاخره تاپ نیوز یاهو عوض شد و علت مرگ مایکل جکسون جای اخبار ایران را گرفت!

:: یکشنبه 1388/04/07 - کرم کتاب


تمساح‌ها چه زمانی اشک می‌ریزند؟
۱. وقتی دل‌تنگ‌اند
۲. وقت خوردن شکار
۳. وقتی می‌ترسند

پ.ن(۱): این یکی از سوال‌های مسابقه‌ی ۳۰۳ هست که جمعه شب از کانال ۳ پخش شد!
پ.ن(۲): Benford`s law

:: دوشنبه 1388/04/01 - کرم کتاب |