آدمای زیادی اومدن و از وسط زندگیم رد شدن؛
عابرای غریبه و اخمو٬
آشناهای خندون و شیرین
-البته گاهی هم برعکس-
اما این روزها٬
هستند آدمایی که از روی زندگی بقیه رد میشن؛ خندونِ خندون.
پ.ن: دیگه عادت کردم یا شاید فقط خیال میکنم که عادت کردم.
امروز صبح٬
آفتاب که نرمِ نرم از رو صورتم رد شد
بیدار شدم؛
لَختِ لَخت.
دوش گرفتم؛
سردِ سرد.
پیراهن سرخابیام را پوشیدم
موهام را همون طوری که همیشه دوست داشتی دم اسبی بستم.
چای تلخی را توی لیوان قرمزت با نقش اون گوسفند سادهِه،
داغِ داغ سرکشیدم
کفشهای سفیدم را از زیر تخت کشیدم بیرون
و چمدانم را.
از خاطراتم پرش کردم.
به ماهیهایت غذا دادم
و
به
همین
سادگی٬
تو
را
با
خودت
تنها
گذاشتم.