تبليغاتX
کرم کتاب

باران بی‌‌قراری می‌‌بارید
باران و برف
گفتیم تر نشویم
پناهی جستیم
در آب چاه بسته و تاریکی پنهان شدیم.*
*هر از گاهی بنشین- فریبا منتظر ظهور- انتشارات مروارید

پ.ن: سرنوشت مفهوم مزخرفی‌ست برای به گردن نگرفتن تقصیر.

:: جمعه 1388/09/06 - کرم کتاب


ورق‌ها را که بر می‌زدی
می‌دانستم دل آس و پاس‌م
گشنیزی هم نمی‌ارزد برای تو
ورق‌ها را که می‌چیدی
هنوز کنارم بودی
فاصله‌ی دل‌هامان را اما،
سربازی مشق قدم آهسته می‌کرد.

[] [] []

بر بستر گناهی تازه
خواب تو را می‌‌بینم
بیدار می‌شوم
رد انگشتان‌ت
بر ملافه‌ها جا مانده است.*
*ماه میهمان چشمان تو بود- فریاد شیری- انتشارات مروارید


:: پنجشنبه 1388/09/05 - کرم کتاب


پسرها حالا باید سرماهای سخت بخورند تا با سی و هفت درجه حرارت عاشق دخترها بشوند.*
*یوسف­آباد، خیابان سی و سوم- سینا دادخواه- نشر چشمه


:: چهارشنبه 1388/09/04 - کرم کتاب

همه چیز ما را در بر می‌گیرد
تصویر دست‌های آن زن
            وقتی در موهای آن مرد فرومی‌رود،
                      حال‌م را به‌هم می‌زند.

+

 

نه تا کلاغ که دوتاشون سر جاشون نیستن.
1،2،3،4،5،7،6،8،9

+

 

زیراکس آب‌نبات‌چوبی
وای،
تو درست کپی
             تمام آب‌نبات‌چوبی‌هایی هستی که
تا به حال خورده‌ام.

+

 

عاشقانه
خیلی خوشایند است
که صبح
تنهای تنها بیدار شوی
و مجبور نباشی به کسی بگویی
عاشق‌ش هستی
وقتی که دیگر
عاشق‌ش نیستی.

+

 

طرز نگاه کردن زن به قضیه
هر بار که می‌بینم‌ش، با خود فکر می‌کنم؛
وای، چه خوب است که او
شوهر من نیست.

+

 

گردن‌بندت چکه می‌کند
گردن‌بندت چکه می‌کند
و نور آبی‌اش از نگین‌ها فرو می‌غلتد
                                    تا سینه‌های زیبای‌ت را
                           با سپیده‌دمی صاف و آفریقایی بپوشاند.

+

 

3 نوامبر
در کافه‌ای نشسته‌ام
و نوشابه می‌خرم.
مگسی خوابیده است
بر دستمال سفره‌ی کاغذی.
باید بیدارش کنم،
تا بتوانم عینکم‌م را پاک کنم.
دختر زیبایی آن‌جاست
می‌خواهم تماشایش کنم.

+

 

شمع خوش‌صحبت
دی‌شب دراتاق خواب‌م
شمع خوش‌صحبتی داشتم.
خیلی خسته بودم اما می‌خواستم
کسی پیش‌م باشد،
برای همین شمعی روشن کردم
و به صدای آرامش‌بخش نور
گوش سپردم تا خواب‌م برد.

+

 

قرص ضد فاجعه‌ی معدن اسپرینگ‌هیل
وقتی قرص ضد بارداری‌ت را می‌خوری
به فاجعه‌ای در معدن می‌ماند.
من به تمام آن‌هایی فکر می‌کنم
که در تو نابود شده‌اند.

+

 

گل همیشه بهار
دوستان‌م نگران‌ند و از نگرانی‌شان با من می‌گویند.
از پایان جهان حرف می‌زنند،
                                    از تیرگی و مصیبت.
من همیشه با آرامش گوش می‌دهم، و بعد
می‌گویم: نه، به پایان نمی‌رسد. این فصل یک آغاز است،
هم‌چنان که این کتاب یک آغاز است.*
* لطفن این کتاب را بکارید- ریچارد براتیگان

 

+ سرگردان‌م مثل روحی در قعر اوجی

:: سه شنبه 1388/04/30 - کرم کتاب |

صبح که از خواب بیدار شدم، سرم بدجور درد می‌کرد و می‌دانستم که تا چند ساعت بعد باید با هواپیما به انکوریج بروم و پیش از سفر می‌بایست با یک روزنامه‌ی محلی مصاحبه کنم.
چی داشتم به آن‌ها بگویم؟
یک هات‌داگ خریدم و رفتم به لنگرگاه که آن دست خیابان، درست مقابل هتل قرار داشت.
ذهن‌‌م و جسم‌م هیچ‌گونه لذتی را درک نمی‌کردند. نصف هات‌داگ را که خوردم، ناگهان علاقه‌ام را به بقیه‌اش از دست دادم.
در لنگرگاه چشم‌م افتاد به چند فاخته و یک کشتی باری که در پاناما به ثبت رسده بود. خیال می‌کنم آن پرنده‌ها فاخته بودند. اما شاید اشتباه می‌کنم و پرنده‌هایی که دیدم کلاغ بودند. سردرد داشتم و نگاه‌م پس از آن شب‌زنده‌داری طولانی تار بود. برای همین گمان‌م آن پرندها کلاغ بودند. اما این را خوب می‌دانم که کلمه‌ی پاناما روی کشتی دیده می‌شد. بنابراین در این داستان فرض می‌کنم که آن پرنده‌ها کلاغ بودند و از شما خواهش می‌کنم وقتی به کلمه‌ی کلاغ برمی‌خورید، کلاغ را هم متصور شوید.
هرچه را که درباره‌ی فاخته گفتم فراموش کنید.
ناگهان به این نتیجه رسیدم‌ که اگر یک گاز دیگر به هات‌داگ بزنم، مثل این است که به جدال با سرنوشت رفته باشم. چه کسی دوست دارد در یک صبح ساکت و زیبا در آلاسکا، در حالی‌که مقابل یک کشتی پانامایی ایستاده است و فوجی از کلاغ‌ها به او زل زده‌اند، عق بزند؟ با این تفاصیل از شما می‌پرسم هات‌داگ دوست دارید؟
اگر استفراغ می‌کردم، احتمالن کلاغ‌ها پر می‌کشیدند و می‌رفتند.
آلاسکا سرزمینی وسیع است. برای همین کلاغ‌ها به سادگی می‌توانستند جای دیگری برای خودشان پیدا کنند و زندگی‌شان را بکنند. آلاسکا آن‌قدر وسیع است که هر کدام از آن‌ها می‌توانست به سویی پرواز کند، بدون آن‌که هرگز به دیگری بربخورد یا اصلن در راه، چشم‌ش به کلاغ دیگری بیفتد. مگر آن‌که تصویر خودش را در اب ببیند.
باقی‌مانده‌ی هات‌داگ را پرت کردم به طرف کلاغ‌ها.
قبل از آن‌که که یکی از کلاغ‌ها پرکشان به طرف هات‌داگ بیاید، با دقت زیاد و به مدت طولانی آن را بررسی کردند. احتمالن به دلیل سردردم قبل از مصاحبه بود. به کلاغ‌ها و به ته مانده‌ی هات‌داگ خیره مانده بودم.
این نوشته از آن سفرنامه‌هایی نیست که آدم معمولن درباره‌ی آلاسکا می‌خواند. برای همین حالا عده‌ای از خوانندگان از خودشان می‌پرسند، اصلن هات‌داگ را از کجا خریده بودم؟ معمولن هات‌داگ غذایی نیست که آدم به آلاسکا ربطش بدهد. خرس، کوه، اسکیمو به آلاسکا ربط دارد. اما نه هات‌داگ با سس خردل.
زیاد سخت نبود.
اما خوردن‌ش داستان دیگری بود.
از دیدن کلاغ‌ها که داشتند هات‌داگ می‌خوردند خسته شده بودم. برای همین نگاه دیگری به کشتی کردم تا مطمئن شوم اشتباهی به جای سوئیس، پاناما نخوانده باشم.
پاناما درست بود و یکی از کلاغ‌ها تکه‌ای از نان هات‌داگ را به منقار گرفته بود. احتمالن اولین نان هات‌داگی بود که می‌خورد، چون نمی‌دانست باید چه‌کارش کند. ایستاده بود آن‌جا و قیافه‌اش با نان هات‌داگ که آن را مثل یک قایق پارویی به منقار گرفته بود خیلی مسخره به نظر می‌رسید.
بقیه‌ی کلاغ‌ها هم مسحور این صحنه شده بودند.
با خودم گفتم:" به همین خاطره که آمدم آلاسکا. آمدم آلاسکا تا کلاغی را ببینم که یه تیکه نون هات‌داگ رو مثل یه قایق پارویی به منقار گرفته."
به طرف اتومبیلی رفتم که آن حالی پارک شده بود و در همان حال کلاغ و هات‌داگ‌ش را که داشت به دیگر کلاغ‌ها می‌پیوست ترساندم. بعد مشت‌م را از برفی که روی کاپوت اتومبیل نشسته بود پر کردم و مالیدم به صورت‌م.
به زودی مصاحبه انجام می‌شد و می‌بایست حرف‌های بامعنی بگویم.
امکان دارد که برای گزارش‌گر ماجرای کلاغ و هات‌داگ را تعریف کنم. با این ترفند شاید بتوانم یخِ بین‌مان را آب کنم و در فضایی دوستانه مصاحبه را انجام دهم.
همین کار را هم کردم.*
*یک زن بدبخت- ریچارد براتیگان- انتشارات مروارید



:: یکشنبه 1388/04/28 - کرم کتاب |

فخرالنساء می‌گفت: این‌ها که کار نشد، خودت را داری فریب می‌دهی. باید کاری بکنی که کار باشد، کاری که اقلن یک صفحه از تاریخ را سیاه کند. تفنگ را بردار و برو کنار نرده‌های باغ و یکی را که از آن ‌طرف رد می‌شود، نشانه بگیر و بزن. بعد هم بایست و جان ‌کندن‌ش را نگاه کن. اما اگر از کسی بدت آمد، اگر دیدی که طرف دارد یک بیت شعر را غلط می‌خواند و یا بینی‌اش را می‌گیرد و یا حتا پای‌ش را گذاشته‌ است روی سکوی خانه‌ی تو تا بندِ کفش‌ش را ببندد، مأذون نیستی سرش را نشانه بگیری. انتخابِ طرف هرچه بی‌دلیل‌تر باشد به‌تر است. کسی که برای کشتن یک آدم دنبالِ بهانه می‌گردد هم قاتل است و هم دروغ‌گو، تازه دروغ‌گویی که می‌خواهد سرِ خودش کلاه بگذارد. اگر خواستی بکشی دلیل نمی‌خواهد. باید سرِ طرف، سینه‌ی طرف را هدف بگیری و ماشه را بچکانی، همین. ببین، از اجداد والاتبار یاد بگیر. وقتی شکار پیدا نمی‌کردند آدم می‌زنند، بچه‌ها را حتا. می‌ایستادند و نگاه می‌کردند، به دست‌ها و پاهای‌ش که جمع می‌شد و تکان می‌خورد و به آن چشم‌ها که خیره به آدم نگاه می‌کرد.*
*شازده‌احتجاب- هوشنگ گلشیری

پ.ن: شعر عنوان از فاضل نظری
‌ه.

:: یکشنبه 1388/04/21 - کرم کتاب |

 بدون هیچ دعوتی می‌آیی. هرشب. یک فنجان چای تلخ برای خودت می‌ریزی و با روزنامه‌ات روی راحتی لم می‌دهی.

نگاه‌ت می‌کنم، نه مثل آن‌وقت‌ها سرسری. چشم‌های سیاه‌ت سطور روزنامه را می‌کاود. چند دسته موی سیاه روی پیشانی بلندت افتاده و تو گوشه سبیل باریک‌ت را می‌جوی.

روزنامه را می‌بندی. چایی را که سرد شده می‌نوشی و به من نگاه می‌کنی و بعد از جلوی چشمان‌م دور می‌شوی. به آشپزخانه می‌روی تا یک چای تلخ دیگر بریزی. چشمان‌م به مسیر رفتن‌ت خیره مانده. برنمی‌گردی. کورمال کورمال به آشپزخانه می‌روم. صدای‌ت می‌کنم. آنجا نیستی. جایی را نمی‌بینم با این حال به سمتی که حدس می‌زنم اجاقِ گاز باشد می‌روم. دستم را روی بدنه کتری می‌گذارم. سرد است. یادم می‌افتد چند روزی می‌شود که زیر آن را روشن نکرده‌ام. دست‌های‌م را دور بازوان‌م جمع می‌کنم تا کمی گرم شوم اما فایده ندارد. شاید خونم یخ زده است. به اتاق برمی‌گردم. پای‌م محکم می‌خورد به پایه مبل و روی آن رها می‌شوم و چشم‌های‌م را می‌بندم اگرچه فرقی هم نمی‌کند.

مادر می‌گفت من از سر تو زیادی‌ام. می‌گفت حیف شدم برای تو. من اما همیشه می‌خندیدم چون یاد انگشتان بلندت می‌افتادم وقتی که انگشتان مرا نوازش می‌کرد، یادت هست؟ همیشه می‌گفتی: «انگشتان بلند و سیاه من و انگشت‌های کوچولو و سفید تو!» بعد به صورتم نگاه می‌کردی و لبخند می‌زدی. چقدر انحنای گردن بلندت را موقع نگاه کردن دوست داشتم. فکر می‌کردم جبرئیل بر من نازل شده، قلبم گرم می‌شد.

چشم‌هایم را باز می‌کنم. فکر می‌کنم شیشه قرص‌ها را کجا گذاشته‌ام؟ مردمک چشم‌های‌م درون کاسه می‌گردد و جز تاریکی چیزی نمی‌بیند. دست دراز می‌کنم و کلید چراغ رومیزی را پیدا می‌کنم. نور زرد روی عکس تو می‌افتد، می‌دانی کدام عکس؟ همان که پشت به آن صخره بزرگ ایستاده‌ای و دست‌های‌ت را از هم باز کرده‌ای و می‌خندی. حتی صدای خنده‌ات را هم می‌شنوم و آن نعره بلندی که زدی و گفتی: «بگذار همه بدانند دوستت دارم.»

دل‌م ضعف می‌رود. گرسنه‌ام. باید چیزی بخورم. باید سعی کنم از روی راحتی بلند شوم و به آشپزخانه بروم. می‌گویی: «من چیزی برایت آماده می کنم.» و از برابر چشمان‌م دور می‌شوی. جیلینگ جیلینگ استکان و نعلبکی و جیلیز ویلیز کره توی ماهیتابه را می‌شنوم و بوی خوشی توی مشام‌م می‌پیچد. از همان‌جا می‌گویی: «این نان‌ها هم که کپک زده!»

یاد مادر می‌افتم که وقتی آنها را توی سفره می‌گذاشت چقدر سفارش کرد کمی به خودم برسم. طفلک مادر همیشه نگران است اما می‌دانی که مجبور بودم تلفن را قطع کنم.

فکر کردم تنهایی از هر چیزی بهتر است. مخصوصن از شنیدن حرف‌هایی که حال‌ت را بدتر می‌کند. این‌جور وقت‌ها فقط تو می‌توانی کمک‌م کنی. باید کمی به مغزم فشار بیاورم تا یادم بیاید شیشه قرص‌ها را کجا گذاشته‌ام. پدر می‌گفت: «این حرف‌ها را بهش نگو دل‌گیر می‌شه.» من اما گوش‌م بده‌کار نبود. همه چیز را به تو می‌گفتم  حتا حالا هم  وقتی حرف ناحسابی می‌شنوم، گوش‌های‌م را می‌گیرم. تلفن را قطع می‌کنم. چشم‌های‌م را هم می‌بندم. و وقتی تو می‌آیی گوش‌های‌م دیگر هیچ صدایی را جز صدای استکان و نعلبکی تو نمی‌شنود.

دیروز وقتی داشتی لباس‌های‌ت را می‌پوشیدی تا به سر کار بروی، من از زیر پتو نگاه‌ت می‌کردم. دوست نداشتم تو بفهمی بیدارم، این‌طوری راحت‌تر می‌توانستم نگاه‌ت کنم. تو یقه‌ پیراهن راه راه سفید و لیمویی‌ات را درست کردی و بعد کمی از همان ادوکلن همیشگی زدی. بوی‌ش همه جای خانه پر است، مخصوصن روی دسته گوشی تلفن.

به نظرم صدای مادر را می‌شنوم که صدای‌م می‌کند. حالا یادم آمد شیشه قرص‌ها را کجا گذاشتم. آنها را پشت قاب ‌عکس تو گذاشتم.

سینی را روی میز مقابل‌م می‌گذاری. عطر چای و نان تازه و بوی کره داغ می‌پیچد توی مشام‌م. می‌گویی:«چرا این پرده‌ها را این‌طور بسته‌ای؟» دست دراز می‌کنی و آنها را کنار می‌زنی. نور مهتاب می‌افتد روی میز، همان جا که سینی را گذاشته‌ای. حالا صورت‌ت آن‌قدر نزدیک است که نمی‌توانم چشم‌های‌ت را خوب ببینم.

کسی در را می‌زند. چقدر بی‌موقع. انگار هنوز صدای مادر می‌آید که می‌گوید: «دیدید گفتم دخترم حیف شد؟»*
*داستان از فرشته نوبخت- ترجمه از حسين يزدان‌پناه

:: دوشنبه 1388/03/18 - کرم کتاب

                                                                                                کاش مردم دانه‌های دل‌شان پیدا بود.

آنا خواب‌ش برده و سرش روی كتاب افتاده است. فرويد پشت كاناپه می‌رود و با مهربانی دستان‌ش را دور شانه‌ی او می‌اندازد.

فرويد  دختر كوچولوی من بايد بره بخواب‌ه.

آنا  (شگفت‌زده بيدار می‌شود.)
من كجا بودم؟

فرويد  نمی‌دونم…خواب بودی…

آنا  (هنوز شگفت‌زده.)
وقتی می‌خوابيم كجا می‌‌ريم؟ وقتی همه چيز خاموش می‌شه، وقتی حتا خواب هم نمی‌بينيم؟ ما كجا هستيم؟
(آرام.)
بابا! بگو اگه ما از همه‌ی اين چيزها بيدار بشيم، از وين، از اين دفتر، از اين ديوارها و از دست اون‌ها…و اگه بفهميم همه‌ی اين‌ها فقط يه رويا بوده…پس يعنی ما كجا زندگی می‌كرديم؟

فرويد  تو هنوز هم يه دختر بچه موندی. بچه‌ها خود به خود فيلسوف‌ن؛ همه‌ش می‌پرسن.

آنا بزرگ‌ها چی؟

فرويد  بزرگ‌ها خود به خود احمق‌ن؛ جواب می‌دن.
(آنا دوباره خميازه می‌كشد.)
برو بخواب.
(پافشاری می‌كند.)
تو ديگه بزرگ شدی.

آنا  ولی تو خودت هم كه نيستی.

فرويد  چی نيستم؟

آنا  (با لب‌خند.)
بزرگ.

فرويد  (به لب‌خند او پاسخ می‌دهد.)
درست‌ه، من پير شدم.

آنا  (با مهربانی.)
و بيمار.

فرويد  (پژواك‌گونه.)
و بيمار.
(گويی با خودش می‌گويد.)
سن يه چيز غير واقعی‌ه...انتزاعی‌ه، مثل اعداد...پنجاه، شصت، هشتاد و دو؟ اصلن يعنی چی؟ جسم نداره، بی‌معناست. عددها هميشه درباره‌ی ديگران حرف می‌زنن. خودمون هيچ‌وقت ته دل‌مون حساب كردن بلد نيستيم.

آنا  عددها را فراموش كن چون اون‌ها هيچ‌وقت فراموش‌ت نمی‌كنن.

فرويد  اين ما نيستيم كه عوض می‌شيم، آنا...اين دنياست كه عوض می‌شه. آدم‌ها عجله دارن، دهن‌ها پچ‌پچ می‌كنن، زمستون‌ها سردتر می‌شن و تابستون‌ها شرجی‌تر، پله‌ها بلندتر و حروف كتاب‌ها كوچيک‌تر، آش‌ها كم‌نمک‌تر می‌شن و حتا عشق هم طعم‌ش را از دست می‌ده...همه‌ی اين‌ها توطئه‌ی ديگران‌ه چون ما ته دل‌مون عوض نشده.
(با تمسخر.)
می‌دونی آنا! فاجعه اين‌ه كه پيری بلايی‌ه كه فقط سر جوون‌ها می‌آد.
(آنا خميازه می‌كشد.)
پاشو برو بخواب.*
*مهمان ناخوانده- اریک امانوئل اشمیت- نشر نی

:: یکشنبه 1388/03/17 - کرم کتاب |


تو انگار خوب متوجه نمی‌شی، تو انگار متوجه نمی‌شی که تمام این داستان اصلن برام مهم نیست، درست‌ه که یکی دو بار روی اما دست بلند کردم، اما نه برای این‌که از اصولی دفاع کنم. این کار من برانگیخته از هیچ دیدگاه...اخلاقی نبوده. فقط دل‌م می‌خواسته یه فصل سیر کتک‌ش بزنم. تن‌ش می‌خارید...می‌فهمی؟*
*خیانت- نمایش‌نامه- هارولد پینتر- نشر نی

:: یکشنبه 1388/03/10 - کرم کتاب |

آدم مجبور، نیازمند به استعاره است. استعاره و باز هم استعاره. باید ساعت‌ها فکر کنی که فلان حرف را چه‌گونه بزنی ؛ از کجا به کجا برسی؛ چه را به چه ربط بدهی. باید کشف کنی؛ باید خواننده‌ات را به کشف برسانی؛ خواننده‌ی بی‌چاره‌ات باید مدت‌ها فکر کند تا بفهمد چه در مغزت می‌گذشته. تو همه‌ی تلاش‌ت را می‌کنی؛ آسمان را به ریسمان می‌بافی؛ هزار نشانه می‌گذاری که بفهمانی منظورت از فلان کس فلان چیز است و از بهمان کس بهمان چیز؛ اما در نهایت... در نهایت ممکن است خواننده پس از خواندن آن همه خزعبلاتی که به خوردش داده‌ای دچار تهوع شود! و چه‌قدر حق دارد! چه‌قدر این خواننده‌ی بی‌چاره حق دارد!*
*کجا می‌برند درختان مرده را- عاطفه طیه- انتشارات ققنوس

:: چهارشنبه 1388/02/16 - کرم کتاب |

تذکره‌ی اولیا
تذکره‌ی اولیا می‌خوانم
باد می‌آید
از آن بادهای بهاری
خنده‌ام می‌آید
از آن خنده‌های بهاری

حال و روز
وقتی بودی هم تنها بودم
حالا که نیستی
ببین حال و روزم

انسان و حیوان
انسان اراده است
حیوانِ غیر قابل پیش‌بینی
حیوان غریزه است
انسانِ قابل پیش‌بینی

کم‌رنگ
مادرم می‌گوید باز پاییز شد و آفتاب کم‌رنگ شد
می‌گویم آفتاب هم مگر کم‌رنگ می‌شود؟
مادرم می‌گوید همه چیز کم‌رنگ می‌شود

خاصیت
شکست، سیر است
هفتاد جور خاصیت دارد
پیروزی بادمجان است
خوش‌مزه است
خوش خوراک است
اما خاصیت ندارد

کبک خاکستری
تمام راه در فکر تو بودم
آیا روزهایی که من نیستم هم آن‌قدر زیبایی

کتاب
آب و آتش دشمنان کتاب‌اند

عشق
قبول
تو عاشق شو
من می‌میرم

شب یلداست
و تو در کنار منی
امشب کوتاه‌ترین شب سال است

رویا
تو تنها رویای صادقه‌ای
در خواب هم بی‌وفایی

مسئله این است
شادی بی‌خودی
یا غم باخودی

بزرگ شدن
پای‌م را در گوشت شتر پیچیده‌ام
برای به‌بودی
و سرم را در عشق
زیرا نبودی
و هق‌هق
این نمی‌دانم چند هزارمین سکسکه بود
که به دنیا آمد
و بزرگ‌ترها می‌گویند
یادت می‌رود
وقتی بزرگ شوی
و چه بد است
که آدم یادش می‌رود
وقتی بزرگ می‌شود

کلمه
دست‌هامان که به هم نزدیک می‌شوند
کلمه‌ها از لابه‌لای انگشتان‌مان می‌ریزند

پاییز

به پاییز می‌مانی
آدم نمی‌داند چه بپوشد
وقت دیدن‌ت

با دنده‌ی سنگین حرکت کنید- ابولفضل ابراهیم‌شاهی- نشر ماه‌ریز

 

:: دوشنبه 1388/02/07 - کرم کتاب |

نوشتن واقعن کار لذت‌بخشی است. همین که انسان خودش نباشد ولی در تمام ماجرایی که از آن صحبت می‌شود جریان داشته باشد، از آن لذت‌بخش‌تر است. مثلن همین امروز من مرد و زنی عاشق و معشوق را با هم‌دیگر سوار بر اسب در جنگل به گردش بردم. بعد ازظهر یک روز پاییزی بود، برگ زرد درختان را باد به هر سو می‌برد. من در این میان هم اسب بودم، هم سوار. هم برگ بودم، هم باد، هم خورشید قرمزی بودم که پلک‌های ایشان را که غرق در عشق بود نیمه می‌بستم و هم کلماتی بودم که آن دو بر زبان می‌آوردند.*
*گوستاو فلوبر ( قسمتی از مقدمه‌‌ی مادام بواری)

:: دوشنبه 1388/01/10 - کرم کتاب

جیرجیرک به خرس گفت: عاشق‌ت شدم.
خرس پهلوی‌ش را خاراند و پاسخ داد: از خواب که بیدار شدم درباره‌اش حرف می‌زنیم.
خرس به خواب زمستانی فرو رفت و ندانست که عمر جیرجیرک فقط سه روز است.*
*آویشن قشنگ نیست- حامد اسماعیلیون- نشر ثالث

:: دوشنبه 1387/11/14 - کرم کتاب |

از بس بهار در چشم تو بود
من فریب چشم تو را خوردم
اما به بهار بد نمی‌گویم
و نه به چشم‌های تو
که این فریب شیرین
همه‌ی عمر مرا بهاری کرد
حالا اگر می‌خواهی، برو، چشم‌های‌ت را از من بگیر.
این بهار همه‌ی روزهای مانده را کافی‌ست... *

*زنی که تابستان گشته رسید- چیستا یثربی- نشر قطره


:: سه شنبه 1387/10/17 - کرم کتاب

این‌قدر تو خیال غرق بودم که نفهمیدم کی ابرها رفتند.

همه‌ی نقشه‌های‌ت را بینداز دور. آن‌ها را از کتاب‌های‌ت پاره کن. از دل‌ت پاره کن. وگرنه دل‌ت را می‌شکنند. شک نداشته باش. همه‌ی کره‌های جغرافی را از پشت‌بام پرت کن پایین تا چیزی غیر از تکه‌های پلاستیکی از آن‌ها باقی نماند. همه‌ی اطلس‌ها را بسوزان. به‌هر حال هم از آن‌ها سر در نمی‌آوری. ناراحت‌کننده‌اند. مثل افسانه‌های قبیله‌ای دیگر. آن خط‌ها دیگر معنایی ندارند و کوهی نمی‌سازند. به سرزمینی آمده‌ای که هیچ کس به پشت سرش نگاه نمی‌کند. یادت باشد٬ به پشت سرت نگاه نکن. از پنجره به بیرون نگاه نکن. مبادا سرت را برگردانی! ممکن است سرت گیج برود. ممکن است بیفتی زمین. همه‌ نقشه‌های‌ت را بینداز دور. آن‌ها را بسوزان.*
*نقشه‌های‌ت را بسوزان- رابین جوی لف- انتشارات نیلوفر

:: سه شنبه 1387/08/07 - کرم کتاب

فاوست مورنائو در سکوت مطلق دفترش را ورق می‌زد. سکوتی ترس‌ناک‌تر از پرخاش. می‌دانستم آن حرف‌های بی‌مزه و آن خنده‌های احمقانه عاقبت کار دست‌م خواهد داد.
شبی که در ده دوست محمد بر آن صفه‌ی گلی٬ که از هر سو احاطه در شب و بیابان بود٬ نشستیم و بهرام نارویی رباب‌ش را برداست و با زبانی که از آن هیچ در نمی‌یافتم نغمه‌هایی سر داد که جن‌زده و گنگ و تب‌دار غرقه‌ام کرد در رخوت شبانه‌ی ستاره‌گان. حس کردم مرده‌ام و این این صدای جادویی نه از آن خنیاگری بلوچ که صدای نکیر و منکر است که٬ مهربان و تب‌دار٬ نامه‌ی اعمال‌ مرا می‌خوانند. یکی به نغمه و یکی به کلام. می‌دیدم که هیچ پرخاشی در میانه نیست٬ نه حتا هیچ سرزنشی. می‌دیدم گناهان مرا می‌شمرند اما نه از سر شماتت.همه‌اش به دل‌سوزی که پای‌ش اگر لغزید٬ لغزید اما نه از سر پستی که خطایی اگر رفت٬ رفت اما نه از سر اختیار.
چه سبک‌بار شده بودم آن شب. می‌گفتم:" پس این است مرگ؟ این حلاوت در کمین؟"
آه که چه تصوری داشتم از آن شب و عاقبت چه از کار در آمد!*
*هم‌نوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها- رضا قاسمی- انتشارات نیلوفر


:: دوشنبه 1387/07/22 - کرم کتاب

می‌گویند باید برای‌ت بنویسم تا حال‌م خوب شود. از تلخی مزمن این همه ماه و تنهایی و سکوت و خاطراتی که محاصره‌ام کرده‌اند و هر روز صبح با من بیدار می‌شوند و اگر فراموش کنم که زیر پتو و روی تخت‌م جای‌شان بگذارم٬ دنبال‌م راه می‌افتند توی اتاق و راه‌رو و حیاط٬ و سیگار می‌کشند و جیغ٬ و تکرار می‌شوند و تکرار می‌شوند.
آن‌قدر زیاد خواب‌ت را دیده‌ام٬ آن‌قدر زیاد با سایه‌ات راه رفته‌ام و حرف زده‌ام٬ آن‌قدر زیاد سایه‌ات را دوست داشته‌ام٬ که دیگر چیزی از خودت برای‌م نمانده...*
*کتاب مرگ‌بازی- داستان ماه امشب در می‌زند- پدرام رضایی‌زاده- نشر چشمه

 

پ.ن: ستاره که زیاده٬ تو بیا ماه شب‌های من باش.

:: جمعه 1387/07/05 - کرم کتاب


سنگین گام بر می‌دارم. آسمان یک‌سره ابری‌ست. گه‌گاه نم‌نم بارانی می‌بارد و بعد زود ول می‌کند. دوست دارم یک‌هو همه‌ی بغض‌ش را خالی کند تا بعد از غروب٬ ماه دوباره نورش را بپاشد روی سنگ‌فرش پیاده‌رو. دوباره شروع می‌کند و پراکنده چند قطره می‌بارد.. درست مثل آدمی که شاش‌بند شده باشد٬ مدام زور می‌زند و جز تک و توک قطره‌های ریز چیزی پس نمی‌دهد. یاد او می‌افتم که که می‌گفت: این وقت‌ها باید آن‌قدر لجاجت کنی و زیر ابرها قدم بزنی تا باران خیس خیس‌ت کند.*
*کسی گل‌دان‌ها را آب نمی‌دهد- آرش آذرپناه- نشر چشمه 

:: جمعه 1387/06/29 - کرم کتاب


نه صـــدایی٬
نه سکــوتی٬
نه درنگــــی٬
نه نگاهــــی!

 
ورقه‌ی شیفت شب را امضا می‌کند و در تاریک روشن صبح٬ خمیازه‌کشان سوار ماشین می‌شود. رادیو را روشن می‌کند تا موقع رانندگی خواب‌ش نبرد. از وقتی در شیفت شب آژانس مشغول شده٬ هم روزها خواب‌آلود است و هم شب‌ها.
به آپارتمان‌ش می‌رسد. با چشم‌های نیمه‌باز کلید را می‌چرخاند و در را هل می‌دهد. لباس‌ها و موبایل‌ش را -که قسطی خریده- روی مبل می‌اندازد و با شورت و زیرپوش به دست‌شویی می‌رود. با چشم‌های بسته خرت خرت مسواک می‌کشد که موبایل‌ش زنگ می‌زند. چشم‌ها را به‌قدر نیاز باز می‌کند و گوشی را از روی جوراب‌های‌ش برمی‌دارد: "الوو..." صدای مبهمی از آن طرف خط می‌گوید: "تازه به دوران رسیده!"  ‌کف‌ها را یک‌جا قورت می‌دهد: "چی؟" صدا می‌گوید: "بابا جدول‌ه٬ تازه به دوران رسیده٬ پنج حرف‌ه."
با گوشی به دست‌شویی برمی‌گردد و شیر آب را سفت می‌بندد: "داداش ساعت داری؟ این شماره را از کجا آوردی؟ شما؟ تو؟"
صدا واضح‌تر می‌شود: "داشتم جدول حل می‌کردم. این یکی را نمی‌دونستم. یه شماره‌ی رند گرفتم. گفتم از یارو می‌پرسم٬ اگه نخواست جواب بده٬ خب! قطع می‌کنم. یه شماره‌ی دیگه می‌گیرم."
خسته و خواب‌آلود بود. گوشی را بیش‌تر توی دست‌ش فشار داد٬ گفت: "من خواب‌م می‌آد...خب...بگو جدول مال کدوم مجلّه‌ست؟ این‌جا سر کوچه یه روزنامه‌فروش هست که تو دکّه می‌خوابه. می‌رم می‌خرم. ببین! یارو! من خسته‌ام٬ خواب‌م می‌آد. امّا این کار رو می‌کنم. اگه راست گفته بودی٬ به همین شماره که افتاده زنگ می‌زنم."
شلوارش را می‌پوشد و با زیرپوش از پلّه‌ها پایین می‌رود. هوای خیابان که به صورت‌ش می‌خورد٬ سرگیجه‌ی خواب‌آلودش می‌رسد٬ با چند خمیازه از دهان‌ش بیرون می‌آید. روزنامه‌فروش را بیدار می‌کند و فقط روی حساب همسایگی فحش نمی‌شنود. مجلّه‌ای که ناشناس گفته بود ٬ می‌خرد و به آپارتمان‌ش برمی‌گردد. در را هل می‌دهد. شلوارش را درمی‌آورد٬ بالش را کنار تلفن پرت می‌کند و دمرو مجلّه را ورق می‌زند. جدول را پیدا می‌کند و می‌بیند صدا راست گفته است. به شماره‌اش زنگ می‌زند. صدای زنانه‌ای از آن طرف خط می‌گوید: "بخش مراقبت‌های ویژه! بفرمایید؟" همان‌طور دمرو روی بالش وا می‌رود: "ببخشین٬ من با یه نفر که داشت جدول حل می‌کرد صحبت کردم...فکر کنم یکی از مریضا بود." و همه‌ی توضیحات را می‌خواهد بدهد که صدای ملیح می‌گوید: "مریضای این‌جا بدحال‌تر از اونی هستند که بیدار باشن! چه برسه به جدول حل کردن!" صدا از آن صداهایی‌ست که فقط از دهان‌های کوچک و گوشتالو بیرون می‌آید. صدای مردانه‌ای از آن طرف خط شنیده می‌شود: " ببخشید! با من کار دارن." صدای خش‌خش دست به دست شدن گوشی با معذرت‌خواهی می‌آید. انگار دست‌های ظریف٬ به سرعت گوشی را به مرد می‌دهد. "بله بله بفرمایید." و حتما ناخن‌های صورتی فرو می‌رود توی همان لب‌های کوچک.
صدای مردانه با خنده می‌گوید: "تویی؟ خریدی؟ دیدی راست گفتم؟"
می‌گوید: "رفتم مجلّّه را خریدم."
صدا می‌گوید: "ایول! سه‌ی عمودی."
انگشت‌ش روی سه‌ی عمودی می‌ماند: "پیداش کردم. بلد نیستم. بعدی رو بگو."
صدا می‌گوید: "بی‌خیال! دوی عمودی رو بلدی؟"
بالش را کمی زیر آرنج جابه‌جا می‌کند: "آره. می‌شه صله. با صاده‌ها." صدا کش‌دار می‌شود٬ انگار گوشی را بین شانه و چانه‌اش گیر داده باشد و در حال نوشتن کلمه‌ی صله حرف‌ش را بزند: "وقتی زنگ زدم توی...توالت بودی؟"
طاق‌باز می‌شود و به ترک سقف خیره می‌ماند: " آره! چرا با تازه به دوران رسیده شروع کردی؟ فکر کردم داری فحش می‌دی." صدا می‌گوید: "هالو!" دوباره دمرو می‌شود: "چی؟" صدا می‌نالد: "بابا جدول‌ه. پنج افقی."
خودکار را لای دندان‌ش گیر می‌دهد : ""شاید بشه ساده‌لوح." دکتر می‌پرسد: "خودت این‌طوری هستی؟"
ته خودکار را با دندان بیرون می‌کشد و می‌گوید: "نامزدم همیشه بهم می‌گفت خیلی ساده‌ام." دکتر گوشی را به دهان‌ش نزدیک می‌کند و یواش می‌پرسد: "احیانا واسه همین نیست که ول‌ت کرده؟"
از جا می‌پرد٬ صاف و سیخ روی موکت می‌نشیند: "تو کی هستی؟ تو می‌شناسیم. جدول بهانه بود. نه؟ حرف بزن." سکوت طولانی و کش‌داری برقرار می‌شود. انگار دکتر به عمق سیاه چشم‌های پرستار خیره شده باشد و جواب را مزه مزه کند: "ببین من واقعا تو را نمی‌شناسم."
راننده‌ی تنها هنوز سیخ نشسته است: "زر نزن. پس چه‌طوری از زندگی‌م می‌دونی؟" صدا خسته و آرام توضیح می‌دهد: "وقتی می‌گفتی نامزدم می‌گفت٬ فهمیدم حالا دیگه نیست. پس از هم جدا شدین."
موکت سرد است و هنوز سیخ نشسته: "اِ! ولی یادم نمی‌آد گفته باشم ول‌م کرد." دکتر شمرده‌تر از قبل زمزمه می‌کند: "درست‌ه. این را خودم فهمیدم. وقتی به موبایل‌ت زنگ زدم٬ خسته بودی و گفتی خواب‌ت می‌آد٬ امّا قطع نکردی. تو هیچ وقت رابطه‌ای را قطع نمی‌کنی. حالا دوی افقی رو بگو."
کم‌کم روی بالش ولو می‌شود. این صدا و این باریک‌بینی٬ رخوت شادی‌آفرینی را از خط تلفن روی پوست‌ش پخش می‌کند. از آن حال‌های خوش که فقط در یک گفت‌گوی منصفانه و مردانه به یک مرد دست می‌دهد. ذوق هم کرد٬ انگار بعد از سال‌ها انتظار٬ یک ماشین یا خانه در قرعه‌کشی برده باشد. حتّی نامزدش هم در اوج ملاحت٬ هرگز این‌طور باهاش حرف نزده بود. صدای آن طرف خط٬ هر که بود٬ بالاخره رقیب مناسبی برای مچ‌اندازی بود. با صدایی محکم٬ آرام و مردانه. با حالی خوش٬ چند ضربه به بالش زد: "دوی افقی؟ فکر کنم بشه دزد." صدا می‌گوید: "آره! موافق‌م."
گوشی را بین شانه و گوش‌ش گیر می‌دهد و با دست آزادش فلاسک چایی را می‌کشد طرف خودش: "تو دکتری. نه؟" صدا با بی‌حالی جواب می‌دهد: "آره. در ضمن حوصله‌ی بواسیرتم ندارم." هر دو قهقهه می‌زنند. دکتر می‌گوید: "یک افقی. می‌خوی قطع کن. من دوباره بگیرم. به نظر می‌آد وضع‌ت چندان تعریفی نداره."
سرش را روی بالش می‌گذارد و با چشم‌های نیمه‌باز دوباره به ترک‌های سقف حیره می‌شود. با لب‌خندی که از قهقهه به‌جا مانده٬ جواب می‌دهد: "نمی‌خواد. فردا شب تو بگیر. هقتِ افقی رو می‌بینی خیلی چاق و چلّه‌ست. به نظرت چه‌جور رویایی می‌تونه هشت حرف باشه؟"
دکتر سرخ می‌شود٬ دگمه‌های روپوش سفیدش را باز می‌کند٬ مدّت‌ها بود چنین لذّت و هیجانی را تجربه نکرده بود: "نمی‌دونم. برو بعدی."
سکوت طولانی‌ای برقرار می‌شود. انگار اصلا صدایی نبوده. دکتر چند لحظه گوشی را نگه می‌دارد. سکوت٬ سنگین است. بوی خواب از سینه‌ی پر موی راننده به روپوش سفیدش می‌رسد٬ با احتیاطی مادرانه٬ گوشی را از گوش‌ش جدا می‌کند تا بیدارش نکند که یکهو٬ صدای انفجار خروپف راننده از جا می‌پراندش. با خنده گوشی را می‌گذارد.
دست‌های صورتی٬ چای داغ را به طرف‌ش سر می‌دهد و صدای ملیح کمی جدّی می‌شود: "چه‌طور بود؟" مکث می‌کند. تنهایی خودش و تنهایی راننده را سبک سنگین می‌کند٬ چانه‌اش را می‌خاراند و نتیجه‌ی بررسی‌اش را شمرده شمرده توی صورت دخترک می‌پاشد: "من هم اگه جای تو بودم٬ ول‌ش می‌کردم."
جمعه بیست و هشتم٬ روی صندلی لهستانی- غزال زرگر امینی- انتشارات ققنوس

 

 

پ.ن: امشب درست دم غروب چه آسمون خوش‌رنگ شده بود. از کلاس نقاشی تا دم در خونه٬ سرم به آسمون و رنگ‌هاش گرم بود!

:: سه شنبه 1387/02/31 - کرم کتاب


به آبی آسمان نگاه کن. انگار تکّه‌ای از دامن پیراهن یک فرشته‌ی مقرّب خداست و خدا با مشت پر٬ ستاره‌ها را در این دامن افشانده. امکان ندارد بتوانی بشمری‌شان. سیمین ستاره‌ها را چشم‌های آسمان می‌شمرد و می‌گفت وقتی اشک به چشم می‌آید نمی‌دانم چشم در اشک غرقه می‌شود یا چشم با اشک جشن می‌گیرد؟ حواس ما از بی‌کرانگی و گستردگی و عظمت لذّت می‌برد و آن‌ها را مظاهر جلال الهی می‌داند که یک زیبایی بیش‌تر مردانه است. جمال الهی زنانه‌تر است. تو آن را در لب‌خند پسر نافهم‌ت که چهار دندان ریز بیش‌تر ندارد می‌بینی و یا در گل آبی تنها در یک جزیره‌ی نامسکون. و هم‌اکنون لاله‌های زرد همه‌جا گسترده. یک تپّه پر از لاله از پنجره‌ی اتاق خواب ما پیداست٬ امّا چه کنم که این لاله‌ها با دل من پیوندی ندارد. من هوس دیدار گل لاله عبّاسی را دارم. زن‌م گل لاله عبّاسی را نمی‌شناسد. می‌گوید این‌طور که تو وصف‌ش می‌کنی شبیه یک زن هرجایی‌ست. چرا باید شب‌ها یاز شود؟ امّا لاله‌ی زرد این‌جا شبیه یک زن غیرقابل دست‌رس است. و واقعا چه‌قدر بیش‌تر زنان آمریکایی غیرقابل دست‌رس‌اند! با یک چلو کباب...
انتخاب- سیمین دانشور - نشر قطره

 

پ.ن: من خود به چشم خویشتن دیدم که جان‌م می‌رود!

 

:: دوشنبه 1387/02/30 - کرم کتاب


گفت:" تا حالا شده که سوال دوچلخه بشی٬ تک‌چلخ بزنی٬ از پشت بیفتی٬ بمیلی؟ آله؟ " گفتم:" آره ". بی‌چاره دیوانه بود. باز گفت:" یه بال که سوال دوچلخه بودم٬ افتادم٬ مردم٬ بعد زنده شدم. یه خانوم خوشگل اومده بود بالا سلم. گفت زخمی شدی؟ گفتم آله جیگل! دستمو گلفت. فشال داد٬ خوب شدم. ماچ‌م کلد...یواشکی ماچ‌م کلد...خوبِ خوب شدم. منم ماچ‌ش کلدم...یواشکی!...دوست دختل‌م شد. بعدش زن‌م شد. شیش تا بچّه بلام آولد...نه هفت تا...هشت تا...نُه تا...نه٬ دو تا...دو تا بچّه‌ی خوشگل مامانی٬ توپولیِ توپولی٬ یکی دختل٬ یکی پسل. بزلگ شدن٬ لفتن مدلسه. من خلجشونو دادم. خودم دادم...می‌گم من خلجشونو دادم! "
- تو دادی؟! نه بابا تو ندادی. من دادم. بچّه‌های من بودن.
گفت:" حلف مفت نزن! من دادم. "گفتم:" باز بچّه دل‌ت خواست؟ "گفت:" اونا مال من بودن...من بچّه‌هامو می‌خوام...من بچّه‌هامو دوست دالم... " شروع کرد به گریه کردن. گفتم:" بچّه‌ها مال من بودن...مال تو نبودن...تو دیوونه‌ای." گفت:" خودت دیوونه‌ای پدل‌سگ! "گفتم:" پدل‌سگ جدِّ آبادته. سگ‌پدر. " گفت:" من بچّه می‌خوام. " گفتم:" بچّه‌دزد٬ می‌خوای بچّه‌های منو بدزدی. " هوار زد:" بچّه‌هامو بده٬ سگ‌پدل٬ گول بابات. بچّه‌هامو کجا بلدی؟ " خودم را به میله‌ها کوبیدم و داد زدم:" شاشیدم به قبر هرچی بچّه‌اس. "
یکی از روپوش‌سفیدها اومد و مثل هر روز به دوتامون سوزن فرو کرد و رفت. باز بچّه‌هامون مردن.
مرگ یک روشن‌فکر و یازده داستان دیگر- محمّد عبدی- نشر ورجاوند

 

:: سه شنبه 1387/02/24 - کرم کتاب


با چهره‌ای خندان به دنیا آمد٬ در یک روز تعطیل. همه‌ی افراد خانواده که برای این تعطیلی دور هم جمع شده بودند٬ از تولّدش به‌وجد آمدند. می‌گویند مادرش با شنیدن یکی از شوخی‌هایی که دور میز تعریف کردند٬ چنان از خنده ریسه رفت که کیسه‌ی آب‌ش پاره شد. متوجه‌ی رطوبت بین پاها که شد٬ فکر کرد در اثر خنده اختیار ادرارش را از دست داده٬ امّا خیلی زود فهمید ماجرا چیز دیگری‌ست. فهمید که سیلاب راه افتاده علامت به‌دنیا آمدن بچّه است٬ بچّه‌ی دوازدهم. با غش‌غش خنده از بقیّه عذرخواهی کرد و به اتاق خواب رفت. این یکی هم چند دقیفه بیش‌تر طول نکشید٬ عین یازده زایمان قبلی٬ پسری زیبا به‌دنیا آورد که به‌جای گریه می‌خندید.*
*لحظه‌‌ای‌ست روئیدن عشق- لورا اسکوئیول- انتشارات روشن‌گران و مطالعات زنان

 

:: دوشنبه 1387/02/23 - کرم کتاب


فریاد زد:"خفه‌شو! دهن‌ت رو ببند٬ اگه نه خودم خفه‌ت می‌کنم!" بعد اخم‌هایش را توی هم کشید٬ صدای تلویزیون را زیاد کرد و محو تماشای فوتبال شد. میلی نیرومند به من فرمان می‌داد که توی انباری بروم٬ قندشکن را بیاورم و از پشت سر به گردن‌ش بکوبم. لبه‌ی صندلی را محکم گرفتم تا نتوانم از جایم بلند شوم. امّا تلاش‌م بیهوده بود. بلند شدم٬ دودل ایستادم٬ بعد خودم را به سمت دست‌شویی کشیدم تا سر و صورت‌م را زیر آب سرد بگیرم.
در دست‌شویی را که باز کردم٬ جلوی آینه ایستاده بود و ریش‌ش را می‌تراشید. وحشت‌زده به اتاق برگشتم. آن‌جا هم نشسته بود و روزنامه می‌خواند. بچّه را از گه‌واره بیرون آوردم‌٬ بغل کردم و توی کوچه دویدم... . تا وقتی نفس داشتم دویدم٬ امّا هیچ دری در هیچ کوچه‌ای باز نبود.
آخرین کوچه به میدان‌گاهی خاکی می‌رسید. زنی سپیدموی زیر درخت سپیداری نشسته بود و قندشکن خونینی را در جوی آب می‌شست. به‌نظر می‌رسید که زن هزاران سال زیسته و هزاران بار آن قندشکن را در آب جوی شسته است. در پاهایم رمقی برای دویدن نمانده بود. نفس بچّه را روی صورتم حس می‌کردم. دهان‌ش بوی تند مشروب می‌داد و زبری سبیل‌هایش پوست گردن‌م را می‌خراشید. نگاه‌ش کردم. او بود. کنار جوی آب٬ زیر همان درخت سپیدار نشستم و شیرش دادم.
دخترخاله‌ی ونگوگ- فریده خرّمی-  انتشارات ققنوس

 

:: جمعه 1387/02/20 - کرم کتاب

ای انتظار پس کی به پایان می‌رسی و چون      
به پایان رسی بی ‌تو چگونه توانم زیست؟         
آندره ژید


بلند شدم. می‌دانستم در آشپزخانه است. گفت:
- می‌آیی کمک‌م کنی؟
گفتم:
- نه.
گفت:
- می‌خواهی عکس‌هایم را ببینی؟
باز هم دوست داشتم بگویم نه٬ امّا گفتم:
- بله٬ خیلی دوست دارم.
رفت به اتاق خواب‌ش. وقتی برگشت در آشپزخانه را با کلید قفل کرد و هرچه روی میز بود٬ با دست‌ش به زمین ریخت. سینی‌های آلومینیومی سر و صدایی بلند کردند.
کارتن عکس‌ها را روی میز پهن کرد٬ روبه‌روی من نشست.
توده‌ی عکس‌هایش را باز کردم و جز دست‌هایم هیچ ندیدم.
صدها عکس سیاه و سفید که جز دست‌هایم هیچ نشان نمی‌دادند.
دست‌هایم روی تارهای گیتار٬ دور میکروفن٬ در امتداد اندامم٬ دست‌هایم که دست‌هایی دیگر را پشت صحنه می‌فشارند٬ دست‌هایم که سیگاری برداشته‌اند٬ دست‌هایم که صورت‌م را لمس می‌کنند٬ دست‌هایم که برای طرف‌دارانم عکس امضا می‌کنند٬ دست‌های تب‌آلوده‌ام٬ دست‌هایم که بوسه می‌فرستند٬ دست‌هایم که به‌خود تزریق می‌کنند.
دست‌هایی بلند و لاغر با رگ‌هایی چون رودخانه‌هایی حقیر.
با در بطری بازی می‌کرد و خرده نان‌ها را با دست‌ له می‌کرد.
گفتم:
- همه‌اش همین است؟
برای نخستین بار٬ بیش از یک ثانیه به چشم‌هایش خیره شدم.
گفت:
- مایوس شدی؟
- نمی‌دونم.
- از دست‌هایت عکس گرفتم چون تنها چیز در وجود توست که تجزیه نشده.
- این‌طور فکر می‌کنی؟
با تکان سر تایید کرد٬ بوی موهایش به‌مشامم رسید.
گفتم:
- و قلبم؟ قلبم چه‌طور؟!
لب‌خند زد و کمی خم شد.
با حالی تردیدآمیز گفت:
- قلبت؟ قلبت تجزیه نشده؟!
صدای خنده‌ی بچّه‌ها از پشت در به گوش می‌رسید٬ یا مشت به در می‌کوبیدند. یخ می‌خواستند.
گفتم:
- باید دید...
احمق‌ها داشتند در را از جا درمی‌آوردند.
دست‌ش را روی دست‌هایم گذاشت٬ آن‌ها را نگاه کرد گویی نخستین بار بود دست‌هایم را می‌دید. گفت:
- بله٬ باید دید.

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد - آنا گاوالدا - نشر قطره.


:: دوشنبه 1387/02/16 - کرم کتاب

بدون بیم مجازات٬     
لذّتی در گریز  نیست.

صورتش مثل این‌که آهار خورده باشد خشک بود و نفسش به توفان می‌مانست. آب دهانش طعم شکر سوخته را داشت...و چه نیرویی از دست داده بود. دست‌کم یک لیوان آب با عرق از تنش تبخیر شده بود. زن وارفته بلند شد و سرش را خم کرد. صورت شن‌زده‌اش با چشمان مرد هم‌تراز شد. ناگهان با انگشت‌ها دماغش را فین کرد و به کپّه‌ای شن چنگ زد و دستش را با آن پاک کرد. شلوارش از کپل خمیده‌اش لغزیده بود‌.
مرد خشم‌گین سر برگرداند. با این حال کاملا درست نبود که بگوییم خشم‌گین بود. احساس غریبی که با خشکی فرق داشت روی نوک زبانش معلّق بود.
حس نمی‌کرد منحط شده باشد٬ امّا به‌هیچ‌ وجه حالش مناسب تجاوز روحی نبود. چیزی بود مثل خوردن مانیوکِ کال. تجاوز روحی به این معنا بود که پیش از آزار دادن زن به‌ناچار خود را می‌آزرد. آخر چرا باید به یک بیماری مقاربتی ِ حتّی روحی مبتلا شود؟ این دیگر نمکی بود روی زخم.
به‌طور مبهمی حس می‌کرد که فقط دو جور میل جنسی هست. مثلا بر اساس حلقه‌ی موبیوس هنگام اظهار عشق به زنی ظاهرا همیشه از صحبت درباره‌ی تغذیه و طعم شروع می‌کردی...یعنی پیش از آن‌که به‌مسائل جنسی برسی. برای کسی که دارد از گرسنگی می‌میرد غذا همیشه مفهومی مجرّد دارد٬ هرگز چنین چیزی مثل طعم گوشت گوساله‌ی کوبه یا خرچنگ هیروشیما مطرح نیست. امّا وقتی شکم سیر است٬ تازه بنا می‌کند به‌فرق گذاشتن بین طعم و ریخت ظاهری. میل جنسـی هم همین‌طور است. اوّل میل به‌طور کلّی مطرح می‌شود و پس از آن است که سلیقه‌ی جنسی خاص بروز می‌کند. از سـکس نمی‌توان به‌طور کلّی حرف زد٬ چیزی است وابسته به ‌زمان و مکان...گاه به‌مقدار خاصّی از ویتامین نیاز دارید...و گاهی به کاسه‌ای برنج و مارماهی. این نظریّه‌ای بود بسیار سنجیده٬ امّا متاسفانه حتّی یک معشوقه هم به پشتیبانی از آن خود را به او عرضه نکرد و آمادگی خود را در تجربه‌ی میل جنسـی به‌طور کلّی و هم‌خوابگی به طور اخص اعلام نداشت. این امر طبیعی بود. هیچ مرد یا زنی تنها طبق نظریّه عشق‌بازی نمی‌کند. از این نکته خبر داشت٬ امّا ساده‌دلانه نظریه‌ی حلقه‌ی موبیوس را در نظر گرفت و بارها زنگ خانه‌ی خالی را زد٬ فقط به این دلیل که نمی‌خواست مرتکب تجاوز روحی شود.
زن در ریگ روان- کوبو آبه- انتشارات نیلوفر



پ.ن(۱): از این آقاهه و فکراش خوشم اومد٬ مخصوصا این فصل کتاب را خیلی دوست دارم!
پ.ن(۲): چقدر این روزها خوب‌ه٬ من توی خونه‌ام و از این خلاءِ ذهنی لذّت می‌برم...
پ.ن(۳): راستی یادتون‌ه حلقه‌ی موبیوس (Möbius) چی بود و چه خاصیتی داشت؟!

:: چهارشنبه 1387/02/11 - کرم کتاب |

تا این گناه کهنه                       
زیر پوستم جا خوش کرده٬         
دست از آغوش سفر بر نمی‌دارم.

رفتم   رفتی    رفت
رفتم                بیاورمت            رفتی
صبر از دستم                            رفت
رفتیم              بمانیم               رفتید
بی‌حوصله از کنارمان                  رفتند
دیگر برای آمدن کسی فال نمی‌گیرم
گیرم که آمدی
با رفتن من٬
ماندن تو صرف نمی‌کند!

بعد از هبوط
مثلا من آدمم
جرات نمی‌کنم
پایم را از دل این زمین بکنم
دارم از سوراخ جورابم نفس می‌کشم
هرچه می‌کشم از دست او...
نه! شما را نمی‌گویم
از وقتی که رانده شدیم تا حالا٬
او٬
پایش را توی یک کفش کرده
که مثلا مرغ یک پا دارد.
دلم خوش است دل دارم٬
دارم ندارم‌هایم را می‌شمارد:
خواب دارم    خوراک نه!      خانه ندارم
دل دارم        دماغ نه!        دل‌دار ندارم
سر دارم       سایه نه!       سامان ندارم

لعنتی
حتّی این تلفن هم زنگ نمی‌زند
یکی نیست بپرسد:
دیوانه!
چرا سیب را از دست او قاپیدی؟
کو؟
ولی من که آدم نیستم!

سه فزض برای صندلی خالی‌ات
فرض اوّل: (تو رفته‌ای)
تو هم که نباشی
این شعر ادامه می‌یابد
و رنگ پیراهنت
بر این صندلی
مرا امید می‌بخشد.

فرض دوم: (تو برگشته‌ای)
پرده را کنار می‌زنی
پنجره را باز می‌کنی
مرا نمی‌بینی
مرا که روی این صندلی سنگ شده‌ام.

فرض سوم: (من نیستم)
حقیقت دارد
من هیچ‌وقت کنار تو نبوده‌ام
و این صندلی چوبی
مثل دروغی وسط این شعر افتاده است.

فاصله
فاصله را تو یادم دادی٬
وقتی با لبخند
دور شدی از من!
عکّاس بهتر از ما فاصله را می‌فهمید٬
تو در عکس نیستی
فاصله یعنی تو!

آغوش من از سفر پر است- فریاد شیری- انتشارات نیم‌نگاه.


 

:: سه شنبه 1387/02/10 - کرم کتاب |


تقاطع خیابان کارگر با خیابان آزادی٬ میدان انقلاب است. کارگر که به آزادی می‌رسد٬ انقلاب می‌شود. انگار این جمله از میان دو لب یک جامعه‌شناس گفته شده است. هنوز بوی تازگی می‌دهد. البته بوی توتون کاپیتان بلکی را که معمولا جامعه‌شناسان مصرف می‌کنند٬ باید به بوی تازگی اضافه کرد. ارتباط بین کارگر و آزادی و انقلاب را جدا" خودم پیدا کرده‌ام. نمی‌دانم که یک نفر هر سه اسم را انتخاب کرده یا نه. و تازه اگر یک نفر سه اسم را گذاشته٬ آگاهانه این کار را کرده یا نه.

[] [] []

به چه زبانی بگویم. من شهید نشده‌ام. من مرده‌ام. این را بارها گفته‌ام و هیچ کس توجه نکرده است. من به عنوان تفریح و سرگرمی به جبهه رفتم. تازه خیلی هم خوش نگذشت. همان روز اول تا آمدیم ببینیم کجا آمده‌ایم٬ یک خمپاره وسط چادر خورد. نه اشهد گفتم نه یا حسین. ترکش به گلویم خورد. خیلی هم درد گرفت. پدرم در آمد تا مردم. کاش می‌مردیم و همه چیز تمام می‌شد. کاش ما را فوری داخل جهنم می‌انداختند. اولین اشتباهشان این بود که مرا در قطعه‌ی شهدا دفن کردند. هر چه در مرده‌شوی‌خانه زور زدم که بگویم من شهید نشده‌ام٬ نشد که نشد. مرا چال کردند توی قطعه‌ی شهدا. پدرم در آمده است. نه عذابم می‌دهند نه تکلیفم را روشن می‌کنند. با شهدای کناری هم که اصلا نمی‌شود حرف زد. همه‌اش حرف خدا و پیغمبر و دعای توسل و دعای کمیل. شب‌ها نمی‌گذارند آدم بخوابد. شما نمی‌دانید این‌جا چه خبر است. این‌ها روحشان همیشه آزاد است; ولی خودشان می‌گویند٬ دلشان گرفته است و به شهر نمی‌روند. برای این‌که هم من از تنهایی در بیایم و هم خودشان راحت به کارهایشان برسند٬ ساعت آزادی‌شان را به من داده‌اند; اما شرط کرده‌اند که هر بار به شهر می‌روم٬ برایشان نکته‌ی جدیدی کشف کنم. الهی هر چه زود‌تر به قول آخوندها صوراسرافیل بدمد و من از این زندگی٬ زندگی که نمی‌شود گفت٬ مردگی نکبتی خلاص شوم!
داستان خیابان- کتاب ناصر ارمنی- رضا امیرخانی- نشر نیستان

 

پ.ن: خاطرات سرد (شیوا کریمی) و خانواده‌ی من و بقیه‌ی حیوانات (جرالد دارل) هم کتاب‌های خوبی‌اند برای گذروندن این تعطیلات کش‌آمده!

:: شنبه 1387/01/10 - کرم کتاب |

...جیمز...

پاپانوئل از روی بی‌عقلی خرس عروسکی داد به جیمز
غافل از این‌که همان سال٬ یک خرس گریزلی او را لت و پار کرده بود.

 

...دختری با یک عالم چشم...

روزی در پارک
کلی تعجب کردم.
دختری را دیدم
که یک عالم چشم داشت

دختر خیلی خوشگل بود
(و خیلی شگفت‌انگیز!)
دیدم دهان هم دارد٬
همین بود که حرف زدیم.

درباره‌ی گل‌ها
و کلاس‌های شعرش٬
و این‌که اگر می‌خواست عینک بزند
چه مشکلاتی داشت.

خیلی باحال است
که دختری را بشناسی که یک عالم چشم داشته باشد٬
ولی اگر بزند زیر گریه
بدجوری خیس می‌شوی.+

مرگ غم انگیز پسر صدفی- تیم برتون٬ نشر حرفه‌هنرمند٬ شابک ۱-۳-۹۶۹۴۳-۹۶۴

:: پنجشنبه 1386/12/09 - کرم کتاب |


"یاسمین؟"
عباس دستش را روی شانه‌ام گذاشته بود٬ "یاسمین؟"
سرم را بلند کردم. خواستم با چشم‌های خواب‌آلود نگاهش کنم که نکردم. با چشم های باز نگاهش کردم:
"بله؟"
"خوابت برده بود؟"
"نه."
"پس چرا این‌جا نشستی؟" گاز را نگاه کرد: "چای داریم؟"
از جایم بلند شدم. از میان ظرف‌های شسته شده‌ی توی جاظرفی سه تا استکان برداشتم و توی سینی گذاشتم.
عباس گفت:
"بذار من بریزم."
قوری را از روی کتری برداشتم:
"می‌ریزم."
عباس به طرف پنجره رفت و از لای پرده توی کوچه را نگاه کرد. توی استکان‌ها چای ریختم. عباس پرده‌ی آشپزخانه را صاف کرد و آمد سینی چای را از دستم گرفت.
از میان ظرف‌های شسته شده‌- نازنین لیقوانی- نشر روزنه کار

پ.ن(۱): به نظرم شیوه‌ی‌ نگارش نویسنده٬ خیلی شبیه زویا پیرزاده!

‌پ.ن(۲): اسم کتاب دیگه‌ی نازنین لیقوانی٬ به سادگی خوردن یک فنجان چای‌ه.

 

:: جمعه 1386/11/26 - کرم کتاب |


یعد از یک روز طولانی
با خمیازه‌هایی کش‌دار
از هم جدا شدیم.
سوشکی

راه می‌روم
سایه‌ام در کنارم
یه تماشای ماه.
سودو

آسمان صاف است
و ماه و ابر
هر دو یک‌رنگ‌اند.
سوگتسو-نی

توده‌ای از ابر
ماه را حمل می‌کنند.
بونچو

 

نور ماه بر درختان کاج (ذن هابکو)- گردآورنده و مترجم (از ژاپنی به انگلیسی): جاناتان کلمنتس-  ترجمه از انگلیسی به فارسی: نیکی کریمی-  نشر چشمه

 

:: جمعه 1386/11/19 - کرم کتاب |


پاهایم از من فرار کردند. من روی سرامیک های سرد آشپزخانه که مواد شوینده رویشان حباب ساخته بودند٬ محکم خوردم زمین. سرامیک ها دردشان آمد. حباب ها از ترس ترکیدند و من مردم!*
*مرا در آغوش بگیر- نجمه مولوی- نشر آهنگ قلم

 

:: یکشنبه 1386/11/07 - کرم کتاب |


مرد  به شکار می رود و می ستیزد.                        

زن دسیسه می چیند و خیال می بافد،                

او مادر وهم است،                                                    

مادر خدایان،                                     

چشمی نهان دارد،                      

پرو بالی که توان پرواز بی کران تخیّل می بخشدش.

خدایان هم چون مردانند:                

بر سینه ی زنی٬            

زاده می شوند و می میرند.                    
(ژول میشله)                                     


سرت به دوران افتاده٬ آکنده از نوای والسی در دوردست و بوی گیاهان معطّر نمناک. خسته بر تخت می افتی٬ بر گونه هایت٬ چشمانت٬ بینی ات دست می کشی٬ گویی از این می ترسی که دستی نامرئی صورتکی را که بیست و هـــــفت سال بر چهره داشته ای ربوده باشد٬ صورتکی مقوایی که چهره ی راســتین تو را پنهان می کرده٬ نمود واقعی تو را٬ نمودی را که زمانی داشته ای٬ امّا فراموش کرده ای. چهره در بالش فرو می کنی تا نگذاری باد گذشته ها سیمای خودت را برباید٬ چرا که نمی خواهی این سیما را از دست بدهی. چهره در بالش فرو کرده٬ همان جا دراز می کشی چشم انتظار آن چه باید پیش آید٬ چشم انتظار آن چه نمی توانی بازش بداری. دیگر به ساعت نگاه نمی کنی٬ این شیءِ بی مصرف که به گونه ای ملال آور زمان را همــاهنگ با بطالت انسانی می سنجد٬ آن عقربه های کوچک که ساعاتی طولانی را نشان می دهند که ابداع شده اند تا پوششی باشند بر گذار واقعی زمان که با شـــتابی چنان هولناک و بی اعـــتنا می گریزد که هیچ ساعتی نمی تواند آن را بسنجد. یک زندگی٬ یک قرن٬ پنجاه سال. دیگر نمی توانی این سنجش های فریب کار را تصوّر کنی٬ نمی توانی این غبار بی حجم را دست نگاه داری.
چون سر از بالش برمی داری خود را در تاریکی می یابی. شب فرو افتاده است.*
*آئورا- کارلوس فوئنتس- نشر نی

 

:: چهارشنبه 1386/11/03 - کرم کتاب |

برای پدرم
که استادِ ها کردن دنیاست.

شام را چیده: کمی جوانه ی گندم با ریواس کوهی٬ یک نعلبکی خرما٬ سس دست ساز رفیقش رویا جون٬ گوجه فرنگی و کرفس خرد شده و ذرّت. روغن زیتون٬ کمی شیره ی انگور که از انجمن خریده٬ یک سبد میوه که ته میز گذاشته و آخر سر دو لیوان شیر عسل. تعارف که نداریم٬ خب این خام گیـاه خواری آدم را از تخم می اندازد. هبچ تکّه اش هم که مزه ی درست حسابی ای نمی شود. با این حال دم نمی زنم.
تحمّـــــل می کنم.
تحمّل می کنم٬ ولی پشت بندش یک فیلم سـ کسی - جنایی می بینم که گه بزنم به کلّ ش! از مثبت تا منفی. بعد سر فرصت بنشیند و هی بگوید "عین گربه می مونی."٬ بگوید "خجالت داره" ٬ یا هر چه دلش می خواهد بگوید. وقتی قرار بر دق دادن باشد٬ تو بلدی٬ من بلد نیستم؟!
یک بار هم شده "سوسن" گوش بده

دست های کوچکی دارم. به نسبت خودش کمی پهن است و انگشت هایم کوتاه. دبستان که بودم ٬ داشتیم بازی می کردیم که یک دفعه زمین خوردم. کف دست چپم زخمی شد٬ زخم بدی بود. آن قدر که کار به بیمارستان کشید٬ چند تایی بخیه خورد و وقتی خوب شد٬ شکل بخیه ها مثل یک پرستو از آب در آمد. درست کف دست چپم یک پرستو دارم. پرستوی تخسی که از شیطانی آمده. حتّی نمی دانم که دختر است یا پسر٬ خودش هم نمی گوید. با این حال دوستش دارم. اگر بگویم دستم را دوست دارم٬ یعنی خودخواهی؟
ها کردن

از کتاب ها کردن (مجموعه داستان پیوسته) پیمان هوشمندزاده٬ نشر چشمه٬ ۸۸ صفحه.
جلد کتاب هم کار اردشیر رستمی ه و فوق العاده س مثل خود کتاب!

+ خبرگزاری کتاب ایران
+ رادیو زمانه

از من پرسیده ای زندگی چیست. مثل این که بپرسی هویج چیست؟
خب هویج٬ هویج است و همین است که هست.                            

 ۲۰ آوریل ۱۹۰۴
از نامه های چخوف به اولگا

 

:: دوشنبه 1386/10/24 - کرم کتاب |


دلم می خواد یه داستان عاشقانه بنویسم٬ نمی دونم٬ شاید هم دلم می خواد یه حسّ مذهبی داشته باشم. شاید دلم می خواد یه داستان رمانتیک بنویسم٬ امّا اصلا دوست ندارم عاشق کسی باشم٬ خسته شدم٬ خیلی بازی سختی است.*

*مجنونِ لیلی٬ سید ابراهیم نبوی

 

 

:: سه شنبه 1386/10/04 - کرم کتاب |


چشم هایم را باز و بسته می کنم٬ همه جیز را بسیار تار و مبهم می بینم. دوباره پای هایم را می بینم که مرا کشال(۱) کرده با خودشان می برند. خاک ها و ریگ های زرد و داغ نگاهم را پر می سازد. نگاهانم می سوزد و دشت بل بل می زند و من احساس می کنم هنوز در دشت لیلی افتاده ام. روی خاک ها و ریگ های داغ٬ جل زده(۲) ام و کسانی مرا از پشت خودشان کشال می کنند. مرا در بین یک چقوری(۳) می اندازند و در زیر جانم نرمی یی را احساس می کنم. فکر می کنم هنوز در بین کانتینر استم و روی قبرغه (۴)های پر گوشت او که روی پای هایم افتاده بود نشسته ام. نگاهانم را دیگر خاک پر نکرده٬ کومه(۵) هایم روی دست های از پشت بسته شده ای قرار دارد. بعد صدای ماشینِ نمی دانم چی را می شنوم که نزدیک می شود. باز احساس می کنم سنگینی بدنی روی پای هایم افتادهاست. دهانم را باز می کنم تا هوای پر از خاک و ریگ را به درون شش هایم بفرستم٬ ولی دهانم پر از خاک می شود و چشم هایم را که بازند٬ بسته نمی توانم و خاک و خاک و خاک و... خاک...خاک...خاک...خاک...خاک...*

(۱) آویزان
(۲) آفتاب زده
(۳) گودال٬ چاله
(۴) دنده
(۵) گونه

*داستان دشت لیلی٬ انجیرهای سرخ مزار٬ محمّد حسین محمّدی

 


:: جمعه 1386/09/30 - کرم کتاب |


چه کارا نمی کنیم تا این خلاءِ درونمون را پر کنیم! هر کی اونو پرش کنه٬ یه متر هم بزنه بره بالاتر٬ اون مرد بزرگی ه! زیاد مهم نیست سر یه نفر کجا بنده٬ مهم این نیست که اون بالا بالاها توی ابرا سیر کنه. برای این که خوب بفهمی طرف چند مرده حلّاج ه٬ بایست ببینی پاهاش کجا بنده٬ رو سطح زمین ه یا تو قعر اون. اون وقت دیگه خنده از یادت میره.
بعضی وقتا تلفن که زنگ نمی زنه و کسی ازت چیزی نمی خواد٬ حتّی خودت از خودت چیزی نمی خوای٬ وقتی بوق و کرناهای زندگی همه خاموش شدن و نوازنده ها سازاشونو وارونه کردن تا آب دهنشون بریزه بیرون... اون وقت به صدای درونت گوش میدی٬ می بینی... اون تو پر از خلاءِ!*

* بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن!- خلا- کورت توخولسکی

 

:: دوشنبه 1386/09/05 - کرم کتاب |


پدر و مادرها موجودات عجیبی هستند. حتی وقتی بچه شان شبیه به یک تاول کوچک و فوق العاده زشت است٬ باز هم فکر می کنند که او نظیر ندارد...*
*ماتیلدا - رولد دال

پ.ن: البته به پای نیکولا کوچولو٬ مانولیتو و رامونا که نمی رسه ولی قصه های ماتیلدا هم خوندنی ه واسه اونایی که گاهی می خوان کودک درونشون را نوازش کنند!

 

:: دوشنبه 1386/08/28 - کرم کتاب |


وقتی پسر همسایه مرا بوسید دوازده سال داشتم. صبح روز بعد تشکم روی نرده های بالکن بود و مادرم سرکوفتم می زد که فردا٬ پس فردا باید به خانه ی شوهر بروم ولی هنوز خودم را خیس می کنم.
از کتاب بازی عروس و داماد٬ بلقیس سلیمانی

 

پ.ن: امروز کتاب بازی آخر بانو و بازی عروس و داماد را خریدم (به توصیه ی اثر انگشت!).

 

:: یکشنبه 1386/08/20 - کرم کتاب |


آن شب انتظار نداشتم تلفن کند...
چه مرد عجیبی بود. "من هستم." انگار نمی دانستم که اوست!
خدا می دانست برای چه می خواهد مرا ببیند (اگر می دانستم لااقل گیسوانم را فر می دادم و آرایش می کردم.) شاید می خواست به من بگوید...نه٬ غیر ممکن بود. می خواست به من بگوید که همه چیز بین ما خاتمه یافته است؟
با صدای بلند نام او را بر زبان راندم. نامش در فضای اتاقم طنین افکند. اسمی آشنا بود. اشیا از شنیدن آن متعجب نشده بودند. برایشان بیگانه نبود. شاید می خواست بگوید که بهتر است دیگر هم دیگر را ملاقات نکنیم. همدیگر را ترک کنیم٬ دشمن هم بشویم و خیلی بدتر از آن٬ برای هم بی تفاوت بشویم. "آنا! بس است. پایان یافته است." ولی نه٬ امکان نداشت. او مرا نانی خطاب کرده بود. گفته بود:"من هستم." و برای من٬ من یعنی او. در حالی که من برای او چندین و چند نفر بود. او به من خیانت می کرد. شاید همین امروز هم داشت خیانت می کرد. ولی به زودی زود٬ دیگر نمی گذاشتم به من خیانت کند.*

 

 

*کتاب یک دسته گل بنفشه٬ داستان پناهگاه٬ آلبا دسس پدس

پ.ن: کتاب قشنگی ه٬ با ترجمه ی خوبی از بهمن فرزانه٬ هر کدوم از داستان هاش می تونه یک کتاب باشه!

 

 

:: شنبه 1386/08/12 - کرم کتاب |

خالد حسینی را که می شناسید؟! نویسنده ی افغانی کتاب بادبادک باز. حالا نشر باغ نو کتاب هزار خورشید درخشان را ازش چاپ کرده که این هم مثل کتاب قبلی ش٬ فروش خیلی خوبی داشته.

 

پ.ن(۱): دوباره می خوام جنگ و صلح را بخونم.

پ.ن(۲): این روزها احساس می کنم...

 

:: یکشنبه 1386/07/01 - کرم کتاب |


پروفسور کراگماتز منو کشید یه گوشه و شروع کرد ازم سوال کردن. سوال پشت سوال. گفتم: "نه٬ خب٬ آره بعضی از کارهای الیوت خوبن. پوند٬ خب بعله٬ ولی اونی که خیال می کردم نبود. نه از شاعرهای معاصر آمریکایی هیچ شاعر فوق العاده ای به فکرم نمی رسه. متاسفم. شعر عینی؟ خب٬ بله٬ شعر عینی هم مثل هرچیز عینی دیگه ست. کی؟ سلین؟ فقط یه پیر خرفت. یه کتاب خوب بیشتر نداره و اون هم کتاب اولش ه. چی؟ بله. البته که کافی ه. شما خودتون چی؟ فکر نکنم حتی یکی هم نوشته باشید٬ نه؟ چرا بند کردم به کریلی؟ باشه٬ دیگه این کار رو نمی کنم. ولی کریلی قالب کارش را درست ریخته و این خیلی مهم تر از کاری ه که منتقدهاش کردند. بله من مشروب می خورم. کسی هست که مشروب نخوره؟ اصلا مگه امورات آدم بی مشروب می گذره؟ زن ها؟ خب٬ بعــــــــله٬ البته٬ پس می خواین درباره ی شیر آتش نشانی و شیشه خالی مرکب هندی چیز بنویسم؟ بعله٬ درباره فرقون قرمز توی بارون هم می دونم٬ ببین٬ آقای کراگماتز! این جا آدم های دیگه ای هم هستند. من می رم یه دوری بزنم..."

 

کتاب موسیقی آب گرم را چارلز بوکفسکی نوشته و انتشارات ماه ریز چاپش کرده ٬ البته نمی دونم چطوری تونسته مجوز چاپ بگیره!!! خوندنش رو امتحان کنید.

پ.ن: روی کتاب از قول نویسنده نوشته شده:  

.These words I write keep me from total madness

 

:: چهارشنبه 1386/06/07 - کرم کتاب |


متاسفانه من خیلی به ندرت٬ می توانم تب کنم. هر چه کمتر تب می کنم بیشتر تنهایی می کشم٬ هیچ کس هم باورش نمی شود. شبانگاه وقتی روی تخت خود دراز می کشم درست همین خستگی ست که به من آرامش می بخشد. در این خستگی نوعی سعادت حس می کنم که مرا به خواب می برد٬ شاید هم دلیل آن که می خواهم هر جور که باشد بدون استراحت کار کنم واقعا همین باشد که می ترسم خستگی٬ این سرچشمه ی خوشبختی را از دست بدهم.*

*دفترچه ی ممنوع - آلبا دِ سس پدس

 

:: شنبه 1386/05/20 - کرم کتاب |


از جومپا لاهیری کتاب مترجم دردها را خوندم و بسی حال بردم...
فعلا وقت ندارم ولی به زودی ازش می نویسم!

 
پنج شنبه ۱۱ مرداد

خب بالاخره بخت این معرفی کتاب تو وبلاگم دوباره باز شد. این کتاب کمی من را به یاد فضای ایرانی کتاب های گلی ترقی می اندازه (داستان خانه‌ خانم سن و این خانه متبرک) و بیشتر از اون٬ یادآور عطر سنبل٬ عطر کاج (فیروزه جزایری) است٬ داستان دخترک هندی که در میان پارادوکس های امریکایی با فرهنگ ندیده ی هندی اش زندگی می کند (داستان وقتی آقای پیرزاده برای شام می‌آمد)...

مجموعه ی داستان "مترجم دردها" با اینکه اولین کتاب جومپا لاهیری، نویسنده ی هندی است؛ اما در مدتی کوتاه پس از انتشار برنده‌ی جایزه‌ی بهترین کتاب اول نیویورکر، جایزه پن_همینگوی، جایزه‌ی کتاب برگزیده‌ی پابلیشرز ویکلی، جایزه‌ی ادیسن مت کاف از آکادمی هنر و ادبیات آمریکا، جایزه‌ی کتاب برگزیده‌ی نیویورک تایمز، جایزه اْ هنری، نامزد جایزه‌ی لوس‌آنجلس تایمز و برنده‌ی جایزه پولیتزر ادبی سال 2000 شده است. اتفاقی که به ندرت برای یک مجموعه داستان کوتاه ـــ که از قضا به فرهنگ و آداب مردمان شرق می‌پردازد ـــ می‌افتد. ادامه ی مطلب...

+ یادداشت روزنامه ی شرق

+ جومپا لاهیری

پ.ن(۱): اگه خودتون بخونیدش متوجه فضای داستان٬ جنس کلمات و شخصیت پردازی این خانوم هندی میشین.
من هنوز کتاب های دیگه ی خانم لاهیری (هم نام و خوبی خدا) را نخوندم.

پ.ن(۲): الان دارم چرا درمانده ایم؟(جامعه شناسی خودمانی) از حسن نراقی و مجموعه کتاب های مانولیتو از الویرا لیندو را می خونم...(+)

 

 

 

:: یکشنبه 1386/05/07 - کرم کتاب |


حس می کنم که مرد خوشبختی هستم. مرد خوشبختِ هویج خوار. دلم می خواهد بروم زیر میز و پاهایش را ببوسم. قول می دهم روزی یک کیلو هویج بخورم٬ هویج به جای قند توی چای٬ به جای تخمه توی سینما٬ به جای قهوه و روزنامه و سیگار. سرش را می اندازد زیر و اندوهگین نگاهم می کند. بغضش راقورت می دهد و از استقامت و فداکاری و گذشت خودش احساس رضایت می کند. می دانم که باید نوازشش کنم٬ باید مطمئنش کنم که انسان ها وقتی عاشق شدند عاشق می مانند. صورتش را جلو می آورد و با غصّه می گوید: "امشب شب عروسی مونه. این جا بود که با هم آشنا شدیم. یادت نیست؟" ای وای. ای وای. حق با این زن است. چطور می شود که انسان شب عروسی اش را فراموش کند؟ البته. باید هر سال جشن گرفت. باید چراغانی کرد٬ باید گل خرید و خدا را شکر کرد.*

 

*  کتابِ من هم چه گوارا هستم. داستانِ درخت (گلی ترقی)

 البته من کتاب های دیگر گلی ترقی را بیشتر دوست دارم٬ مخصوصا کتابِ دو دنیا را.

 

:: سه شنبه 1386/04/19 - کرم کتاب |

  

چه تدبیر ای مسلمانان که که من خود را نمی دانم
نه ترسا و یهودی ام٬ نه گبرم نه مسلمانم

نه شرقی ام٬ نه غربی ام٬ نه بری ام٬ نه بحری ام
نه ارکان طبیعی ام٬ نه از افلاک گردانم

نه از خاکم٬ نه از بادم٬ نه از آبم٬ نه از آتش
نه از عرشم٬ نه از فرشم٬ نه از کونم٬ نه از کانم

نه از دنیا٬ نه از عقبی٬ نه از جنت٬ نه از دوزخ
نه از آدم٬ نه از حوا٬ نه از فردوس رضوانم

مکانم لا مکان باشد٬ نشانم بی نشان باشد
نه تن باشد٬ نه جان باشد٬ که من از جان جانانم

دو شی از خود برون کردم یکی دیدم دو عالم را
یکی جویم٬ یکی گویم٬ یکی دانم٬ یکی خوانم[۱]

شروع سفر به ایران درست مثل یک معادله ی جبر و ریاضی است٬ ممکن است راه حل داشته و یا نداشته باشد![۲]


تری وارد
به همراه خانواده اش (پدر و مادر و ۳ برادرش) به ایران می آیند تا آشپز سابق خود٬ حسن٬ را پیدا کنند٬ محمد خاتمی تازه به ریاست جمهوری ایران رسیده و اوضاع بر وفق مراد است تا یک خانواده ی آمریکایی به ایران بیایند و در ظاهر یک توریست در جستجوی حسن باشند!
داستان به همین سادگی ست٬ ولی اون چیزی که من یا بقیه را به خوندنش ترغیب می کنه٬ صمیمیت و صداقت گفته های مستدل ترنس وارد است درباره ی ایران و ایرانیان(پارسیان) و من البته در عجبم که چطور بعضی از این نوشته ها اجازه ی چاپ پیدا کرده ن!!!
حتی با وجودی که پایان بندی کتاب به شدت سر هم بندی است و به حادثه ی ۱۱ سپتامبر ( که من نمی دونم باغرض یا بی غرض است!) بر می گردد٬ ولی به نظر من کل کتاب در کمال صداقت٬ صریح است.
به علاوه نویسنده درباره ی تاریخ ایران هم به چیزهایی اشاره کرده٬  که با وجود اینکه این همه سال در طول دوره ی دانش آموزی مان تاریخ خواندیم و ۲۰ شدیم ولی همه ی تاریخ را نخواندیم٬ که البته نمی گویم این کتاب به همه ش پرداخته ولی نکات ندانسته ی زیادی برای من تاریخ ندان دارد!

 غلامحسین جنتی عطایی و مریم ایزدی هم این کتاب را ترجمه کرده ن٬ نشر جیحون هم ناشر این کتاب ه.

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[۱]مولانا

[۲] رابرت بایرن

 

 

پ.ن(۱): خوندن این کتاب را به شدت توصیه می کنم!

پ.ن(۲): به خاطر تاخیر زیادم در توضیح راجع به این کتاب پوزش می طلبم!

 

:: یکشنبه 1386/03/27 - کرم کتاب |

دیشب کتاب خاطرات یک گیشا و در گرگ و میش راه (+) را خریدم و الان در حال خوندن اولی ش هستم٬ انگار این روزها خیلی دور و بر کتابایی می گردم که سرگذشت و خاطره نویسی ست!

:: سه شنبه 1386/02/04 - کرم کتاب |

 

دیشب سرگذشت واریس دیری ( مدل سومالیایی) رو خریدم و تا ۱:۳۰ بیدار موندم و خوندمش! واقعا بعضی وقتا باید خوشحال باشم که تو ایران به دنیا اومدم!

Waris Dirie  (خودتون اگه بخونید متوجه عمق فاجعه میشید٬ برای من که حتی تصورش خیلی دردناک ه)

 

:: دوشنبه 1386/02/03 - کرم کتاب |

توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود٬

حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند٬ روی سياه٬
ناخن دراز٬ واه واه واه!!!
نه فلفلی٬ نه قلقلی٬
نه مرغ زرد كاكلی٬
هيچ كس باهاش رفيق نبود.
تنها روی سه پايه نشسته بود تو سايه
باباش می گفت: حسنی ميای بريم حموم؟
نه نميام! نه نميام!
سرتو می خوای اصلاح كنی؟
نه نمی خوام! نه نمی خوام!

كره الاغ كدخدا
يورتمه می رفت تو كوچه ها٬
الاغه چرا يورتمه ميری؟
دارم ميرم بار ببرم٬
ديرم شده عجله دارم.
الاغ خوب و نازنين!
سر در هوا سم بر زمين
يالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
يك  كمی به من سواری ميدی؟
نه كه نميدم
چرا نميدی؟
واسه اينكه من تميزم
پيش همه عزيزم٬ اما تو چی؟
موی بلند٬ روی سياه٬
ناخن دراز٬ واه واه واه!!!

غازه پريد تو استخر٬
تو اردكی يا غازی؟
من غاز خوش زبانم!
ميای بريم به بازی؟
نه جانم٬
چرا نميای؟
واسه اينكه من
صبح تا غروب
ميون آب٬ كنار جو٬
مشغول كار شستشو٬
اما تو چی؟
موی بلند٬ روی سياه٬
ناخن دراز٬ واه واه واه!!!

در وا شد و يه جوجه
دويد و اومد تو كوچه
جيک جيک كنان
گردش زنان
اومدو اومد پيش حسنی٬
جوجه كوچولو
كوچول موچولو
ميای با من بازی كنی؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ی ريزه ميزه
ببين چقد تميزه؟
اما تو چی؟
موی بلند٬ روی سياه٬
ناخن دراز٬ واه واه واه!!!

حسنی با چشم گريون
پا شد و اومد تو ميدون:
آی فلفلی! آی قلقلی!
مياين با من بازی كنين؟
نه كه نميايم
چرا نمياين؟
فلفلی گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفته‌ای دو بار ميريم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت:نگاش كنين
موی بلند٬ روی سياه٬
ناخن دراز٬ واه واه واه!!!

حسنی دويد پيش باباش٬
حسنی ميای بريم حموم؟
ميام! ميام!
سرتو ميخوای اصلاح كنی؟
ميخوام! ميخوام!
حسنی نگو يه دسته گل
تر و تميز و تپل مپل

الاغ و خروس٬ جوجه و غاز و ببعی٬
با فلفلی٬ با قلقلی٬ با مرغ زرد كاكلی٬
حلقه زدن دور حسن
الاغه می گفت:
اگه كاری نداری بريم الاغ سواری.
خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
هر چی ميخوای فوری بگو.
مرغه می‌گفت:
حسنی! برو تو كوچه
بازی بكن با جوجه.
غازه می‌گفت:
حسنی  بيا با همديگه بريم شنا.
توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود!

پ.ن: ما با حسنی و بعبعی حسنی و دزد مرغ فلفلی بزرگ شدیم ٬ من یادم میاد که چند بار مامانم برای من و برادرام این کتابا را خرید و اون موقع ها همه ش را حفظ بودیم٬ الان هم فقط می تونم بگم:" منوچهر احترامی! ما بخشی از خوشی های کودکی مان را بهت مدیونیم!"

 

اینجا خاطره ی حسنی دوبار زنده شد!

:: سه شنبه 1386/01/28 - کرم کتاب |

تازه ی تازه خوندمش٬ آلیس مونرو هم نوشته ش! میام می نویسم چی بود.

ادامه دارد...             

:: شنبه 1386/01/25 - کرم کتاب |

+ تاریخ مصرف انقلاب تموم شده‌بود، صادرش کردن.

+ یه نفر می‌خواست معروف بشه، دنیا رو به گند کشید.

 از کتاب مجوز نشر نداشته ی قصه‌ی کوتوله‌ها و درازها، به قلم ابراهیم نبوی

:: سه شنبه 1386/01/21 - کرم کتاب |

 

ليزا   اگه يه روز قادر شم به تو اعتماد كنم ديگه اون وقت به خودم اطمينان نخواهم داشت. برام سخته

       اعتماد داشته باشم.

ژيل   اعتماد «داشتن»! آدم هيچ وقت اعتماد ن «داره». اعتماد مالكيت پذير نيست. می تونه در اختيار

        كسی قرار بگيره، آدم اعتماد «می كنه».

ليزا   دقيقا". همين برام سخته.

ژيل   برای اينكه در جايگاه تماشاچی و قاضی قرار می گيری، از عشق توقع داری.

ليزا   آره.

ژيل   در حالی كه اين عشقه كه از تو توقع داره. تو می خوای كه عشق بهت ثابت كنه كه وجود داره.

       چه اشتباهی! اين تویی كه بايد ثابت كنی كه اون وجود داره.

ليزا   چطوری؟

ژيل   با اعتماد كردن!

...

 

از اول، می دونی كه يه جنايتی رخ داده! در واقع حادثه ای كه باعث شده كه مرد، ژيل، حافظه ش را از دست بده و همسرش، ليزا، سعی می كنه با صحبت كردن با اون درباره ی خودشون و خاطرات گذشته، هويتش را بهش برگردونه! اما ليزا داره دروغ ميگه، درحقيقت، واقعيت را پنهان می كنه! اريك امانوئل اشميت تونسته با طنزی سياه، تحليلی ظريف از دلدادگی و زندگی زناشويی ارائه بده كه خواننده ی متحير و شگفت زده را هر لحظه، غافلگير می كنه!

خود ژيل هم نويسنده ای ست كه خودش معتقده تنها كتابی كه ازش می مونه همين  خرده جنايت های زن و شوهری هست و يه جايی هم ميگه كه :

 

"خرده جنايت های زن و شوهری مجموعه داستان های كوتاه است، بهتره بگم مجموعه داستان های كوتاهِ مزخرف، بسكه نظريه هاش بدبينانه است. تو اين كتاب، زندگی زناشويی مثل مشاركت دو قاتل معرفی می كنم. چرا؟! برای اينكه از همون اول، تنها چيزی كه باعث ميشه كه يک زن و يک مرد با هم باشن، خشونته، اين كششی كه اونا را به جون هم می اندازه و..."«صفحه ی ۴۴»

اين كتاب را شهلا حائری ترجمه كرده و فرهنگستان تئاتر فرانسه به خاطر اين كتاب، در سال ۲۰۰۱ به اشميت جايزه داده! در ضمن نشر قطره اين كتاب را تو ايران چاپ كرده.کتاب جالبیه!

:: چهارشنبه 1386/01/15 - کرم کتاب |

کمدی های کیهانی از عجیب وغریب ترین و مثال زدنی ترین کتاب های ایتالو کالوینو است. اوج خلاقیت و پرواز فکر او خواننده را به هیجان و حیرت می رساند. تخیل بی پروای کالوینو در جمع مباحث علمی و جذابیت داستان نویسی، راه ها و شیوه های کاملا" تازه ای پیش چشم هنرمندان قرار داده. آنجا که بحثی علمی را در شرح کهکشان ها و ساخته شدن ماده جدید بیان می کند ، و بعد داستان را زبان شخصیت داستان می شنویم که با دوستش روی منحنی فضا با اتم تیله بازی می کنند و یا داستانی که بعد از چند خطی در باب فاصله کهکشان ها با این جملات شروع می شود: "یک شب مثل همیشه با تلسکوپ به آسمان نگاه می کردم، متوجه شدم که از کهکشانی به فاصله صد میلیون سال نوری، یک تکه مقوا سر بر آورد. روی آن نوشته شده بود: < دیدمت> ".

هر داستان با چند خطی درتوضیح یک بحث علمی آغاز و با داستانی درباره آن بحث علمی ، اما کاملا" ذهنی و انتزاعی به پایان می رسد. نگاه انسانی کالوینو در خلق داستان ها ستایش برانگیز است. به قول موگه رازانی مترجم همین کتاب:" کمدی های کیهانی اثری ست که در داستان های آن، اینشتین، یاکوبسن، هگل و سیبرنتیک به دیدار هم می آیند. جایی که تخیل نیرومند، طنز پاک و توجه به واقعیت و تاریخ در هم آمیخته است. این کتاب را با آثار تخیلی مارکز و بورخس مقایسه کرده اند. اما کمدی های کیهانی منحصر به فرد است. مطلقا" ظریف، مطلقا" دلنشین، و مطلقا" مدرن."

ایتالو کالوینو نویسنده ایست مبدع و نوآور. خلاقیت او در قصه نویسی، از موضوع داستان تا طرح و چگونگی پرداخت آن اعجاب آور است. رولان بارت او را با بورخس به دو خط موازی تشبیه کرده و از او به عنوان نویسنده ای پست مدرن نام می برد. کالوینو نویسنده ای ست که که جایی چنان روشن همه چیز را از جنگ و خونریزی تا مراسم تشریفات پادشاهی و عشق و عاشقی را به طنز می گیرد و جایی دیگر جهانی خلق می کند سراسر راز و ابهام، شهر هایی که مارکوپولو وار در می نوردیم و هر کدام را چون صندوقی می بینیم در افسانه های هزار و یک شب٬ که پر از جواهراتی ست که نویسنده برایمان ارمغان آورده.

ایتالو کالوینو متولد 15 اکتبر 1923 در روستایی به نام سانتیاگو دی لاس وگاس در حوالی هاوانا واقع در کوبا به دنیا آمد و در ماه اکتبر 1985 در ایتالیا به سن شصت و دو سالگی و در شب پیش از سفرش به آمریکا برای ایراد یک سخنرانی در زمینه ادبیات در دانشگاه هاروارد از دنیا رفت.

کتاب هایی که نوشته:

جاده ی لانه های عنکبوت ( 1947) - کلاغ آخر داستان می آید ( 1959) - ویکنت دو نیم شده (1952) - بارون درخت نشین (1957 ) - شوالیه ی ناموجود (1959) - گرد آوری افسانه ها (1956) - بورس بازی ساختمان (1965) - کمدی های کیهانی (1965) - ت نقطه دار (1967) - افسانه ی قصر سرنوشت های متقاطع (1969) - شهرهای نامرئی (1972) - پالومار (1983) - اگر شبی از شب های زمستان مسافری (1983) - یادداشت هایی برای هزاره ی بعدی (1986).

:: دوشنبه 1385/12/14 - کرم کتاب |

مانوئل پوییگ٬ نویسنده ی آرژانتینی٬ این کتاب را نوشته و احمد گلشیری اون را به فارسی ترجمه کرده٬ مانوئل پوییگ در رشته ی فلسفه درس خوانده و رشته ی سینما را در سینه سیتای رم در کنار همدرسانش "دسیکا" در رشته ی کارگردانی و "زاواتینی" در رشته ی فیلمنامه نویسی گذرانده. پوییگ به چهار زبان در کنار اسپانیایی که زبان اصلی ی اوست آشنایی ی کامل داشت و داستان های کوتاه و رمان هایی را به این زبان ها نوشته است٬ در سال 1990 در سن 58 سالگی جهان ما را ترک کرد.
نفرین ابدی بر خواننده ی این برگ ها٬ که در دهه 1980 به چاپ رسید٬ رمانی ست تماما" ساخته و پرداخته ی دیالوگ، با حضور تنها دو شخصیت. پیرمرد، که نویسنده ای ست افلیج، جوانی را به استخدام گرفته تا از او مراقبت کند و او را با صندلی چرخ دار در شهر بگرداند. "رامیرز"، پیرمرد افلیج، علاقه عجیبی به آزار و اذیت "لری" جوان دارد. ذهن او را می کاود و عقده های او را پیش چشمش می آورد. اعتماد به نفس او را نابود می کند و از این کار لذت بسیار می برد. دیالوگ های آن ها گاهی تا مرز خیال می رود و مخاطب در می ماند که پیرمرد، "لری" را خیال می کند یا او واقعیت دارد. هر چه هست "لری" را تا مرز جنون می رساند. "لری" بارها به "رامیرز" اعتراض می کند و حتی سعی در گرفتن انتقام از او می کند، اما گویی اصلا تاثیری در حال پیرمرد ندارد، تا این که ... .
کتاب نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها کتاب غریبی ست، با پایانی غریب. داستانی متشکل از دیالوگ، بین دو شخصیت، که تمامی ی کنش ها و واکنش ها، شخصیت پردازی ها، محیط و آدم های اطراف این شخصیت ها از دل همین دیالوگ ها بیرون می آیند. نویسنده قصد و عجله ای برای رمز گشایی در داستان ندارد. و شاید رازی هم در میان نباشد. دو نفر در کنار هم به بلوغ فکری می رسند و هر یک از دیگری در خلال یک جنگ دیالوگی، چیزی نصیب می برد. دیالوگ هایی که بسیار ظریف و استادانه نوشته شده است.
چند خط آغازین دیالوگ های شروع داستان، نه تنها مخاطب را به فضای داستان پرتاب می کنند بلکه او را با شخصیت هایی کاملا پرداخت شده و غریب مواجه می کند.

 
- این جا کجاست؟
- میدون واشنگتنه، آقای رامیرز.
- می دونم میدونه، اما واشنگتن شو نمی دونستم، جدی می گم.
- واشنگتن اسم یه آدمه، اولین رئیس جمهور امریکا.
- آره، شنیده م، ممنون.
- ... .
- واشنگتن ... .
- فکرشو نکنین، مهم نیس، آقای رامیرز. فقط یه اسمه، همین و بس.
- این جا مال اون بابا بوده؟
- خیر. فقط اسمشو رو این جا گذاشته ن.
- اسم شو؟
- بله. چرا این جوری نگام می کنین؟
- گفتی اسم شو رو این جا گذاشته ن؟
- ببین، اسم من لری یه. اسم شما هم رامیرزه. و واشنگتن هم اسم این میدونه، گوش می دین؟ اسم این میدون واشنگتنه.
- اینو که گفتی. چیزی رو که می خوام بدونم اینه که وقتی می گیم واشنگتن چه احساسی باید داشته باشیم؟
- ... .
- گفتی که اسم اهمیتی نداره. پس، به نظر تو، چی مهمه؟
- ببینین، چیزی که برای من مهمه معلوم نیس برای شما هم مهم باشه. نظرها فرق می کنه ... متوجه هستین؟
- پس بگو ببینم چه چیزی مهمه؟
- من پول می گیرم صندلی چرخ دار شما رو راه ببرم، نه این که عقیده مو نسبت به زندگی براتون شرح بدم.
 
پ.ن: یادمه اون موقع که داشتم این کتاب را می خوندم (فکر کنم سال ۸۲ بود)٬ یکی از همکلاسی هام اذیتم می کرد که: آخه آدم کتابی را می خونه که به خاطر خوندنش تا ابد نفرینش می کنند!(؟؟؟)
این کتاب یه رسم الخط جالبی داره ! از بقیه ی کتاب های متداول با این تعداد صفحه هم(حدود ۳۰۰ صفحه) اندازه ش کوچولوترِه٬ خلاصه که همه ی چیزای خوب مهیاست تا بشینی و یه دلِ سیر کتاب بخوری!
:: پنجشنبه 1385/12/10 - کرم کتاب |

نه سرزمین هرز، که بزرگ جنگلی واژگون
شاخ و برگ هایش، همه در زیر زمین.*
 
جنگل واژگون داستانی ست درباره ی عشقی در کودکی که در بزرگسالی تجدید می شود. نمونه ای از یک داستان عاشقانه که در آثار سلینجر به ندرت دیده شده.
داستان با کودکیِ کورین، شخصیت اصلی  داستان آغاز می شود. سلینجر، به طرز ماهرانه ای ۱۹ سال زندگی  او را در چند صفحه روایت می کند و ما را به همراه خودش که یکی از شخصیت های داستان است وارد زندگی  بزرگسالی ی او می کند.
ایجاد رابطه، تاثیر والدین بر کودک، درک درست از آدم ها، روان شناسی شخصیت ها در این اثر تنیده شده.
*ریموند فورد شخصیت داستان جنگل واژگون٬ این شعر بازگو کننده ی تمامی داستان است و به ما یادآور می شود که در پس هر چیز معمولی، نکته ای ماندگار نهفته!
:: یکشنبه 1385/12/06 - کرم کتاب |

دیشب تو مرور کتاب هام به یه کتاب کوچولو رسیدم که ۳ سال پیش که خریدمش( ۳/۳/۱۳۸۳) و خوندمش خیلی ازش لذت بردم و دوباره٬ دیشب خواستم داستان هاش را مزه مزه کنم...

سوپ بهشتی٬ گزیده ی داستان های کوتاهِ که بهاره جمشیدی اون ها را ترجمه کرده٬ من که از داستان "مورچه (ستورات دی بک)" و" نصیحت های یک روستایی به مسافر آمریکا (ویلیام سارویا)" خیلی خوشم اومد!

پ.ن: عنوان پستم٬ اسم یکی از داستان های کتابِ که بی جو اون را نوشته.

:: سه شنبه 1385/12/01 - کرم کتاب |

تو این چند روز تعطیلی که این ترم را به اون ترم چسبوند (همین ۲روز تاسوعا و عاشورا را میگم)٬ فرصتی دست داد تا کتابی بخونیم و حظی وافر بریم! یه کتاب توپ از یه خانوم ایتالیایی از قرن گذشته: گراتزیا دلددا...باور کنین کتابش خیلی جالب بود! یه داستان کوتاه٬ که فقط در مدت ۲ روزاتفاق می افته و با شخصیت های محدود (حدود ۴ نفر)! داستان تردید هایی که هر کدوم به شکل های مختلف تجربه کردیم...تا حالا شده کاری را بخواین بکنین ولی به خاطر اونایی که دوستشون دارین ازش گدشته باشین؟دلددا  ٬ خیلی خوب تونسته بدون تکراری بودن ۴۸ ساعت را کنار هم بچینه و از مکنونات قلبی این ۴ نفر حرف بزنه! کتاب وسوسه(مادر) درامی ست بسیار قوی از عذاب وجدان ها...

پ.ن(۱): گراتزیا دلددا در ۱۹۲۶ نوبل گرفته!

پ.ن(۲): این داستان در سال ۱۹۱۹ به صورت پاورقی در روزنامه ی ایل تمپو چاپ می شده و بعد به شکل کتاب در اومده.

پ.ن(۳): ترجمه ی کتاب هم٬ کار بهمن فرزانه ست.

:: پنجشنبه 1385/11/12 - کرم کتاب |

وقتی دست سرنوشت احساس عشقی را در دل انسان می انگیزد، در وجود انسان همه چیز از این عشق نظام می گیرد و عشق، احساس وسعت را برایش می آورد. زمانی که در صحرا سکونت داشتم، اگر در دل شب، اعراب در اطراف آتش هایی که برافروخته بودیم، ظاهر می شدند و ما را از خطرات دور دست آگاه می کردند؛ بیابان به بار می نشست و معنایی پیدا می کرد.وسعت صحرا ساخته ی این پیک ها بود. موسیقی نیز وقتی زیباست همین حال را دارد. همین طور رایحه ی یک گنجه ی قدیمی، موقعی که خاطرات را بر می انگیزدو آنها را به یکدیگر می پیوندد، کیفیت هیجان انگیز این احساس وسعت است.

اما این را هم می دانم که از آنچه مربوط به انسان است، هیچ چیز به شمارش و اندازه گیری در نمی آید. وسعت واقعی را چشم نمی بیند، بلکه فقط فکر درک می کند. ارزش آن به اندازه ی ارزش زبان است، زیرا زبان است که چیزها را به هم می پیوندد...

کتاب خلبان جنگ اثر نویسنده ی بزرگ فرانسوی، آنتوان دو سنت اگزوپری ست، یک شاهکار دیگر از خالق شازده کوچولو.

پ.ن: چون وقت ندارم و طبق برنامه ریزی م باید درس بخونم٬ بیشتر توضیح نمیدم!

:: دوشنبه 1385/10/18 - کرم کتاب |

• دست، تنها ابزار آفرينندگی انسان نبوده است که نشانه ی آزادی او نيز هست!
• انسان کاملا برحسب تصادف به دنيا می آيد اما مرگش حتمی ست. و همين مقدر بودن مرگ است که به زندگی معنا می دهد.
• تو فقط هنگامی مي توانی بدانی درست می انديشی که من منطقت را با انديشه ی نادرستی تحريک کنم و من فقط هنگامی می توانم عقيده ی سخيفم را اصلاح کنم که تو اجازه ی سخن گفتن داشته باشی.
• و...
لالايی با شيپور (گزين گويه ها و ناگفته های احمد شاملو)

:: شنبه 1385/08/27 - کرم کتاب |

در اين کتاب، دو روان شناس و يک روانپزشک، چهل فکر سمّی را که در شما افسردگ، اضطراب و احساس گناه ايجاد می کنند، شرح می دهند. سپس اين چهل فکر را زير سوال برده و پادزهرهای آنها را در اختيارتان می گذارند. چهار فکر سمّی «قربانی٬ هميشه قربانی است»، «همسرم بايد عاشق پدر و مادر و خانواده ام باشد»، «انتقاد، بهترين راه اصلاح اشتباهات مردم است» و «همه  بايد آدم را دوست داشته باشند»، نمونه هايی از اين چهل فکر سمّی هستند.

فکر سمی 1: تفريح، اتلاف وقت است !
فکر سمی 2: به نفع تو است که ديگران را کنترل کنی!
فکر سمی 3: بهتر است «عقده ی دلت را خالی کنی!» 
فکر سمی 4: هر طور رفتار کنی، خانواده و دوستانت بايد عاشقت باشند !
و...

پ.ن: نويسندگان کتاب "یک دقيقه اين 40 فکر سمّی را کنار بگذار" : دکتر آرنولد لازاروس - دکتر کليفورد لازاروس - دکتر آلن فی

:: یکشنبه 1385/08/21 - کرم کتاب |

 

اون قدر كه دو تا كتاب قبلي اريک امانوئل اشميت (اسكار و خانوم صورتی و موسيو ابراهيم و گل های قرآنش) من رو جذب كرد، اين كتابش(ميلاروپا) كه درباره ی تناسخ بوداييه٬ نتونست من رو به خوندن كل داستان كوتاهش ترغيب كنه(شايد هم من در شرايط خوندنش نبودم، چون من اعتقاد دارم خوندن كتاب هم شرايط مناسب خودش را می خواد!)

به هر حال كتاب، من رو خيلی گيج كرد...بايد تلاش كنم كه تا آخر بخونمش و  بعد درباره ش حرف بزنم!

پ.ن(1): هنوز وقت نكردم انجيل های من را بخونم.

پ.ن(2): آخه يكی به من بگه: " دختر جان! بشين درستو بخون به جای اينكه كل آخر هفته ات را به گردش و كتاب (البته از نوع غير درسی) خوندن و مهمونی و مسافرت و كلا تفريحات بگذرونی."

پ.ن(3): امتحان های نامرد هم دارن نزديک ميشن!(ووووووووووووو...وی)

:: شنبه 1385/07/29 - کرم کتاب |

اين كتاب، راجع به هنر عكاسی نيست!

اين كتاب، اصلا به عكاسی كاری ندارد.به اسمش توجه نكنيد، اين همه اسم بی ربط توی دنيا هست آن وقت شما گير داده ايد به اسم اين كتاب؟...(پشت جلد)

ابراهيم رها، كتابش را با اين جمله شروع می كنه:

"تقديم به سيد محمد خاتمی

مردی كه روحش را به قدرت نفروخت"

 و در طول داستان بازسازی شده ی بينوايان، كه البته خودش ميگه كه بينوايان (2) ست، حوادث سال هاي گذشته ی ايران، در دوره ی 8 ساله رياست جمهوری خاتمی را با ربط و بی ربط(!!!) به ماجراهايی كه (مثلا) برای ژان والژان (يعنی محمد خاتمی) و كوزت (دانشجو در هر برهه ی زمانی) و خيلی های ديگه (مثلا كرباسچی، مهاجرانی، نوری و حجاريان و...) اتفاق افتاده، نسبت ميده، البته من هنوز هم دارم فكر مي كنم به اين كتابه چطور اجازه ی نشر دادن!!!

كتاب دوقطعه عكس 4*6، از دو تا داستان تشكيل شده، كه يكی اش همين بينوايان (2) هستش و يكی ديگه اش، شهر بی قصه (مثلا ادامه ی شهر قصه ی مرحوم بيژن مفيد است).

بزرگمهر حسين پور هم، زحمت تصوير های كتاب را كشيده.

جلد كتاب هم با اين كه از دو تا رنگ ساده ی سبز روشن و بنفش هست، ولی خيلی نظر جلب كنه(!!!)(من را  يه كم، ياد سنبل هفت سين ميندازه!حالا شما هم دنبال ربطش نگردين، چون كاملا بی ربطه!)

بهتره كتاب را خودتون برين بخونين تا بفهمين چی ميگم...(اگه هم می خواين  بخرينش، قيمتش ناقابله؛ فقط 1500 تومان!)

:: شنبه 1385/07/29 - کرم کتاب |

داستان این طوری شروع میشه که:

سال ۱۶۶۴

مادرم نگفت که می آیند.بعدا اشار کرد که نمی خواسته عصبی به نظر برسم تعجب کردم٬ آخر فکر می کردم مرا بهتر می شناسد.غریبه ها معتقد بودند آدم آرامی هستم.نوزاد که بودم گریه نمی کردم. فقط مادرم متوجه آرواره ی به هم فشرده و  گشادگی چشمان بیش از حد درشتم می شد .

در آشپزخانه مشغول خرد کردن سبزیجات بودم که صداها را از جلوی در خانه شنیدم - صدای زن ٬ به صافی سطح برنج و  صدای مرد٬ بم و خفه٬ همانند  تخته ی میزی که رویش مشغول کار بودم.از آن نوع صداهایی که به ندرت در خانه ی ما شنیده می شد.می توانستم قالی های گرانبها ٬ کتاب های قیمتی٬ مروارید و پوست خز را در صدایشان بشنوم...

به  نظر من٬  تریسی شوالیه خیلی خوب تونسته تو این کتاب هنر نویسندگی خودش را نشون بده!

روزنامه ی تایمز لندن درباره ی کتاب گفته  که:"شوالیه استاد جرییات است٬ استاد تصاویرخاطره انگیز... بر اساس این جزییات است که خواننده را به درون نقاشی می کشاند..."

 رمانی فوق العاده و اسرارآمیز...که در روند به وجود آمدن نقاشی عمیقا آشکارکننده است...حقیقتا تجربه ای اسرار آمیز است.- روزنامه ی گاردین لندن-

من خووندن این  کتاب را توصیه می کنم!بخوون ونظرت را بهم بگو 

:: سه شنبه 1385/06/21 - کرم کتاب |

  اینو بخونید٬جالبه!تو وبلاگ یک مشت تمشک خوندمش!
:: سه شنبه 1385/06/07 - کرم کتاب |

 

از دفترچه ی خاطرات يك مسافر سرگردان

 

# سوار تاكسی كه می شومٍ،دو نفر هستم، جلوی تاكسی می نشينم و به راننده می گويم:"من دونفر هستم، لطفا حركت كنيد." آن وقت او با چهار مسافر به راه می افتد.

 

# به خانه كه می روم،يك نفر هم نيستم، مادرم به من می گويد:"از دختر خاله ات ياد بگير كه پزشكی قبول شده و دارد برايی خودش كسی می شود."

 

# به « او» كه می رسم، يك نقطه ی تسليم به ابعاد اپسيلن در دايره ی قسمت می باشم و ما، بنا داريم پس از اخذ ديپلم من، به بيكران ها پرواز كنيم و بدين وسيله من به نقطه ی سوپريمم عزیمت نمایم.

 

#  به مدرسه كه می روم، تعداد بيشماری آدم هستم.سر كلاس به معلم می گويم:"ببخشيد،ما اجازه داريم برويم آب بخوريم؟" و معلم می گويد:"شما چند نفريد؟" و بچه ها می خندند.

 

# با خودم كه خلوت می كنم، يك نفر هستم، يك نفر كه هنوز كه هنوز است نمی داند چند نفر است!(هفته نامه ی گل آقا،  ۱۶ تیر ۱۳۷۹)

 

اولی...دومی

خمیازه کشیدن و خندیدن مسری است-جراید

اولی خمیازه می كشد...دومی خميازه می كشد.

اولی می خندد...دومی می خندد.

اولی اشك می ريزد...

دومی هم چنان خميازه می كشد و می خندد.(هفته نامه ی گل آقا،۲۰ مرداد۱۳۷۹)

 

 

پاها،

تكان می خورند

كفش ها را در می نوردند

و بويی فضا را می پراكند.

 

 

 

خاك بر سرت

كه به من كج كج نگاه می كنی.

شعر جای اين حرف ها نيست،

وگرنه حاليت می كردم كه چند

       

        مر

               ده

                    حلا

                           جم

 

 

اين مجموعه(ه مثل تفاهم)كه رويا صدر، اون را نوشته، يك بار(قبل تر ها)توی هفته نامه و ماهنامه ی گل آقا (۱۳۸۰-۱۳۷۸)چاپ شده اند.رويا صدر، در مقدمه ی كتابش می نويسه:"مجموعه ی حاضر، كوششی است در بازنمايی عمق طنز تراژيك مضحكه ی زندگی در جامعه ی امروز و نزديك شدن به گونه ای زبان زنانه در طنز."

 

 

:: جمعه 1385/06/03 - کرم کتاب |

...وقتی جاده های گوناگونی در برابرت باز می شود و نمی دانی کدام یک از آنها را در پیش بگیری٬بی گدار به آب نزن و به طور اتفاقی یکی از آنها را انتخاب نکن.بنشین و منتظر بمان.با همان اعتماد عمیقی که روز تولدت برای اولین بار نفس کشیدی٬ نفس بکش و اجازه نده هیچ چیزی تمرکزت را از بین ببرد.هم چنان در انتظار باقی بمان.حرکت نکن و در سکوت به صدای قلبت گوش بده.زمانی که قلبت با تو صحبت کرد٬ برخیز و به آن سویی که می گوید٬ برو.(از متن کتاب) 

سوزانا تامارو٬ یکی از سرشناس ترین نویسنده های بعد از جنگ ایتالیاست که با نوشتن رمان برو آنجا که دلت می گوید شهرتش جهانی شد٬این کتاب تا به حال به بیش از ۳۲ زبان ترجمه شده است.

و اما درباره ی خود داستان...جونم براتون بگه که...

این کتاب٬ داستان یک مادربزگ است که برای نوه اش از روزها و خاطرات زندگی اش می نویسد. (برای روزی که دخترک برمی گردد چون ممکن است ماربزگ نباشد)...گاهی از تجربیات خودش می نویسد٬ گاهی نصیحتش می کند و ...به نظر من کتاب جالبی بود٬این قدر که تا حالا سه بار اون را خوندم!

نبرد برای یک ایده٬ بدون داشتن ایده ای از خود٬ یکی از خطرناک ترین کارهایی است که انسان می تواند انجام دهد.

:: جمعه 1385/05/27 - کرم کتاب |

جنگ که تمام شد سرباز به خانه برگشت.اما نان نداشت.

آدمی را دید که نان در دست داشت.او را کشت.

قاضی گفت:می دانی که حق نداری آدم بکشی؟

سرباز گفت:چرا حق ندارم؟!

ولفگانگ برشرت٬ در آثارش٬  به تصویر قربانیانی نمی پردازد که بازو در بازوی یکدیگر می انداختند و مست از غرور غریو سرودهای دسته جمعی در دل مزارع فرانسه پیش می رفتند تا سربازان دشمن را از پای در آورند و پاریس و دیگر شهرهای فرانسه را اشغال کنند.آنان آکنده از این احساسند که اگر سربازان دیگری وجود دارند٬ به یقین٬ احساسی همسان با آنها دارند و به یکسان قربانیان دوران خود هستند.

برشرت از درون سلول زندان٬ نیز نوشته است٬ از درون قفس.او که خود بارها ساکن این قفس بوده با دقت و وسواس به ریزه کاری های آن پرداخته است و با این کار قصدش آن نبوده که بگوید مثلا قفس بزرگ تر ساخته شود٬ نور بیشتری به درون آن بتابد٬ یا نگهبانش رفتاری ملایم تر داشته باشد و ... بلکه قصد او صرفا آن بوده که بگوید ساختن قفس باید متوقف شود!

پ.ن:داستان کوتاه بالا از کتاب اندوه عیسی انتخاب شده.

:: پنجشنبه 1385/05/26 - کرم کتاب |

۱.آدما خودشون رو خوش بو می کنند

چرا کسی خودشو خوش طعم نمی کنه؟

۲.مظلومیت باید جراحی بشه٬

باز هم معلوم نیست که زنده بمونه!!!

۳.برای من مارک کفشت مهم نیست

من فقط نمی خوام زیر پات ل...ه  ب...ش...م!

۴.آدم هایی که نصیحت می کنند٬ باید حتما تنبیه بشن٬

آدم هایی که تنبیه می کنند٬ باید نصیحت بشن!

۵.خنده دارترین موجودات٬ موجوداتی هستند که وقتی زنده اند محل دفن شون رو از همدیگه می خرند.

۶.اونی که

عاشق آسمونه٬

حتما

زمین می خوره!!!

"ابوالفضل ابراهیم شاهی"

:: دوشنبه 1385/05/23 - کرم کتاب |

 

رمانی بسیار لذت بخش... تصویری که کورت ونه گوت از همسر اولش، برادرش و خواهرش ارائه می دهد، زیبا، دقیق، انتقادآمیز و دوست داشتنی است.
حاشیه گویی ها، جملات قصار و خاطرات به یادماندنی به همراه نبوغ مهارناپذیر و تخیل قوی محسور کننده ی ونه گوت، اثری بی نظیر و تکان دهنده خلق کرده اند.
زمان لرزه ٬دلنشین، خارق العاده و غیرمتعارف است. ونه گوت همواره زبانی طعنه آمیز داشته است و  نویسنده ای باریک بین و منحصر به فرد.
پس از خواندن رمان زمان لرزه احساس می کنم٬ این افتخار را داشته ام که چندین ساعت از عمرم را در حضور یکی از خوش مشرب ترین، خوش اخلاق ترین و سرزنده ترین انسان های دورانمان سپری کنم. این رمان معجونی هوشمندانه، جذاب و بسیار مفرح از داستان٬ نظرات شخصی و زندگی نامه است.

:: چهارشنبه 1385/05/18 - کرم کتاب |

  از این موعظه ها زیاد شنیدم:"انسان عزیز است."٬"زندگی انسان مقدس است."٬"جان شیرین خوش است."...ولی تمام اینا با اولین گلوله ای که از تفنگت خارج می شه و قلب انسانی رو سوراخ می کنه ٬از کله ات می پره بیرون...آره ٬رنگ خون برای این تیره است که نشه این جمله های قشنگو از پشتش خوند!آره٬بعد چهار سال آدم کشی دیگه این مزخرفات تو کله ی آدم فرو نمی ره...خون با خون فرقی نداره٬کافیه چشم به فورانش عادت کنه!

الن الکساندر میلن  همون کسی هست که داستانای خرس مشهور "پو" را نوشته!نمایش نامه ی "آقا پسر به خانه می آید."در این ژانر ٬شاید بهترین نمونه ی کار او باشد.نگاه شوخ وشنگ و به ظاهر غیر مسئول و بی درد او به جدی ترین و عمیق ترین مسائل اجتماعی زمان ا.ا. میلن٬تامل بر انگیز است.

در ضمن اینم بگم که آقای سیروس ابراهیم زاده این نمایش نامه را به فارسی برگردونده!از خوندنش٬مطمئنم که لذت می برین!

:: یکشنبه 1385/05/15 - کرم کتاب |

 

خاطرات حوا/مارک تواین/انتشارات کتاب خانه/صفحه ی ۵۴

 چهل سال بعد

اما دعا و آرزوی من این است که ما این راه زندگی را با هم به پایان بریم٬آرزویم این است که نمیریم مگر آن که در قلب هر مرد و زن غاشق٬جایی داشته باشیم. تا آخر دنیا و عشق به نام من ـ حوا ـ خوانده شود.

اما اگر قرار است یکی ار ما اول برود٬دعایم این است که من اول باشم ٬زندگی بدون او زندگی نیست٬چگونه می شود آن را تحمل کرد؟ و این دعا جاودانه است و مادامی که نسل من روی زمین است٬این دعا زمزمه خواهد شد.من اولین همسر دنیایم و در آخرین همسر دنیا٬من ـ حوا ـ تکرار خواهم شد.

و آدم بر گور حوا چنین گفت:     

                   با حضور حوا ٬ همه جا بهشت من بود.

:: چهارشنبه 1385/05/11 - کرم کتاب |

 

در دنیا باید مواظب هر چیزی بود تا خطرناک نشود٬حتی یک گل!

آره حتی گلی کوچک هم گاهی می تواند خیلی خطرناک باشد و آن هنگامی است که مثل درخت بائوباب در قلب آدم ریشه زده باشد و آن گاه است که می تواند همه ی وجود آدم را فرا گیرد...(ساویسا مهوار )

:: دوشنبه 1385/05/09 - کرم کتاب |

 

نویسنده ی کتاب سه شنبه ها با موری این کتاب را نوشته!اگه سه شنبه ها با موری را نخووندین ٬حتما به لطف تکرارهای چندین باره ی تلویزیون ایران یه بار هم که شده٬فیلمشو دیدین!یه داستان لطیف٬اما تکان دهنده!

این بار٬ میچ آلبوم بر خلاف کار قبلش که درباره ی روزای قبل از مرگ نوشته٬میره سراغ زندگی بعد از مرگ.و پنج نفری که تو زمان زنده بودن رو زندگی ما تاثیر گذاشتن ٬یا ما زندگیشون  را عوض کردیم.این تاثیرات و ملاقات های اتفاقی تو زندگی همه هست و شاید کمتر کسی هم باشه که  متوجه اش بشه!!!حالا فکر می کنین تا اینجای زندگیتون چند نفر از این پنج تا را دیدین؟؟؟؟

اما داستان... روایت کننده ی زندگی ادی هست٬یه کهنه سرباز که توی یه شهربازی قدیمی  به عنوان تعمیرکار مشغوله٬ وقتی می خواد زندگی یه دختر کوچولو را نجات بده ٬جون خودش را از دست میده!وقتی تو بهشت٬چشماشو باز می کنه با پنج نفری که اون ها را تو زندگیش دیده وقبل از اون درگذشته اند را می بینه و رازهای زندگی اش٬براش آشکار می شه.فلاش بک هایی از زندگی ادی از بچگی تا مرگش که اتفاقا روز تولدش هم هست٬ما را با گذشته ی ادی آشنا می کنه!

داستان از آخر شروع می شه٬یعنی از اون جایی که ادی پیر زیر نور آفتاب می میره٬شاید عجیب باشه ولی همه ی آخرها٬می توانند خودشون یه شروع دوباره باشن!

...

سفر

ادی در آخرین لحظات زندگی خود دیگر هیچ چیز را نمی دید.نه اسکله٬نه جمعیت٬و نه ارابه ی خرد شده را.

در داستان ها٬معمولا می خوانیم که پس از مرگ جسم٬روح کسی که می میرد٬در لحظه ی آخر بالای سرش پرسه می زند٬ یا در اطراف اتومبیل های پلیس تصادفات خیابان٬ ناظر جسم بی روح خود می شود ٬یا مثل عنکبوتی به سقف بیمارستان می چسبد.و هستند کسانی که با یک معجزه ٬زندگی را در این دنیا از سر می گیرند.

اما ادی هرگز این شانس را پیدا نکرد.

کجاست...؟

چه وقت است...؟

آسمان ٬سنگین و مه آلود بود.اما ناگهان تبدیل به آبی فیروزه ای و بعد لیمویی روشن شد.و روح ادی شناور در آسمان٬به طرف بازوانی که هنوز برایش باز بودند٬در حرکت بود.

کجاست...؟

ارابه داشت می افتاد.به یادش آمد...

:: پنجشنبه 1385/05/05 - کرم کتاب |

چند تا شعر خوشگل عقشولانه ازکتاب آقای امیررضا ناصری :

 

آنقدر کوچک می شوم٬

تا مرا توی جیبت بگذاری

اما قول بده از یاد نمی بری مرا.

*  * **ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ** *  *

تمام قدرت دنیا در دست های من است٬

زمین در دست ها من٬

زمان در دست های من.

می توانم از دوردست ترین ستاره ی هستی

خوشه ای انگور گس٬

خبه ای انار می خوش٬

طبقی سیب گلاب

و هر چه بخواهی باز

برای تو مهیا کنم.

*  * **ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ** *  *

می خواهم از تو بگریزم

مثل فرار از نگاه قابی بر تاقچه

اما٬

تو

قابی نیستی که از آن بگریزم.

من

خود قاب توام٬

و در گریز از خویش می شکنم.

*  * **ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ** *  *

نام مرا که بپرسی

انگشت اشاره ای خواهی شنید٬

آیینه ای...

 

 

:: چهارشنبه 1385/04/28 - کرم کتاب |

می گویند اسکیموها بیش از بیست اسم برای"برف" دارند.تعجبی ندارد چون یک اسکیمو تمام عمرش را میان برف می گذراند٬و خزئیاتی به چشمش می خورد که ما هرگز به آنها توجه نکرده ایم.

دوره ی نوجوانی ام در نیوپورت بیج با درجه های "رنگ برنزه" آشنا شدم.فرق بین برنزه ی عمیق٬ برنزه ی پریده٬برنزه ی برنزی رنگ٬و برنزه ی تازه را یاد گرفتم.هیچ کس دوست ندارد با "برنزه ی کارگری"دیده شود٬همان نوعی که خط تی شرت و شلوار کوتاه روی بدن مشخص است.از آن بدتر "سوخته ی قلابی"است٬همان که توی اتاقک برنزه شدن ایجاد می شود.با کلاس تر از همه ٬برنزه ی موج سواری است٬همراه موی رنگ پریده از آفتاب.

دوره ی بچگی ام در ایران٬به حای برف و آدم های برنزه٬دور و برم پر بود از فامیل.تعجبی ندارد که زبان فارسی نسبت به انگلیسی کلمات دقیق تر و بیشتری برای نسبت های فامیلی دارد.برادران پدر"عمو" هستند.برادر مادر "دایی"است.شوهرهای خاله و عمه هم "شوهر خاله"و"شوهر عمه"هستندتوی انگلیسی همه ی این مرد ها یکسان نامیده می شوند٬همین طور بچه هایشان....(از متن کتاب)

خانم فیروزه جزایری دوما که از هفت سالگی در امریکا زندگی می کنه٬از "ایرانی بازی" های ایرانی ها می نویسه!از زندگی اش در امریکا٬به طنز روونی که خیلی هم به دل می شینه و با خودمون میگیم:"ا! ما هم که گاهی...."(راستی بگم در تمام کتاب٬یه لحظه هم از حرفای فیروزه احساس نمی کنی بهت داره به عنوان یه ایرانی بر می خوره!)

خلاصه اگه می خوای که یه آینه بذاری جلوت که بعضی کارای خودت و اطرافیانت را به جالب ترین و خنده دارترین شکل نشونت بده٬این کتاب را بخون!نویسنده بین بوی خوش سنبل سفره ی هفت سین و عطر کاج کریسمس گیر افتاده!بین سنت های ایرانی و اصالت خانوادگیش و زندگی مدرن و راحت امریکا...

پشت جلد هم یه کم از کتاب تعریف شده که توی امریکا٬ نامزد دریافت فلان جایزه و دارای بهمان نشان است.کتاب جالبیه!بخونین!

 

آمازون

تصویر نویسنده

امیر حسن چهل تن و ترجمه "خنده دار به فارسی"

گفت وگوی اختصاصی با نويسنده کتاب عطر سنبل عطر کاج (چلچراغ)

:: یکشنبه 1385/04/11 - کرم کتاب |

Some short stories ,only with "55" words! count them

this book was gathered by STEVE MOSS

Into The Night

Look, smile, teeth, lips, voice, sexy, car, feel, apartment, couch, music, dance, lights, drink, moist, dry, soft, firm, fast, slow, easy, hard, leg, knee, thigh, shoulders, breast, fingers, silky, rough, breath, living room, bedroom, bathroom, kitchen, basement, bed, pillow, sheets, shower, coffee, stocking, brassiers, dress, shirt, naked, rattle, door, husband, scramble, kill, clothed, window.

by:Dick Skeen

************************

In Th Garden

Standing there in the garden, she saw him running toward her.

"Tina! My flower! The love of my life!" He`d said it at last.

"Oh, Tom!"

"Tina, my flower!"

"Oh, Tom! I love U, too!"

Tom reached her, Knelt down, & quickly pushed her aside

"My flower! U were standing on my prize-winning rose"

by:Hope A. Torres

************************

The Dance

He shuffles to my locker. Skinny Steve with the zits. Yuck!Probably wants to ask me to the dance. My last chance. Oh, well better than a wallflower, like Jenny.

Deep breath, "Hi,Steve."

"U wanted to ask me sth.?"

Even his zits blushed.

"I wondered... do U have Jenny s phone No.?"

by:Joy Jolissain

*************************

Headed 4 Trouble

The scantily clad hitchhicker knew she was in trouble.the moment she stepped into the car.

The driver gazed disapprovingly @ her costume. "Looking 4 some fun?"

"No ... I`m just going to the beach."

"Think so? Well, I`ve got other plans 4 U, sweetie, & they don`t include beaches."

Guess I`m grounded, huh Mom?"

by:Dick Skeen

:: سه شنبه 1385/04/06 - کرم کتاب |

سلطان

من و آلسست و اود و روفوس و کلوتر و بقیه ی بچه ها،تصمیم گرفتیم برویم ماهیگیری.

یک میدان هست که ما خیلی وقت ها آنجا بازی می کنیم و وسط آن میدان هم یک حوض قشنگ و تو حوض هم پر از بچه قورباغه.بچه قورباغه ها جانورهای کوچولویی هستند که رشد می کنند و تبدیل به قورباغه می شوند.ما اینها را تو مدرسه یاد گرفتیم.کلوتر این چیزها را نمی دانست،چون سر کلاس کمتر گوش می کند،ولی ما برایش توضیح دادیم.

من یک شیشه ی خالی مربا را برداشتم و به میدان رفتم و مواظب بودم که نگهبان نبیندم.نگهبان میدان یک جفت سبیل کلفت،یک چوب دستی یک سوت بلبلی مثل سوت بابای روفوس،که پلیس است،دارد وهمیشه هم سر ما غر می زند،چون خیلی کارها در میدان قدغن است؛روی چمن نباید رفت،بالای درخت نباید رفت،گل ها را نباید چید،دوچرخه سواری نباید کرد،روی زمین کاغذ نباید ریخت و کتک کاری هم نباید کرد.ولی با همه ی این احوال خوش می گذرد!

اود،روفوس و کلوتر با بطری هایشان لب حوض ایستاده بودند.آلسست هم آخر همه رسید،او گفت که بطری خالی پیدا نکرده و مجبور شده که یک شیشه ی مربا را خودش خالی کند.لب و لوچه ی آلسست هنوز هم مربایی بود؛او خیلی سرحال به نظر می رسید.از آنجا که از نگهبان خبری نبود،همگی به سرعت مشغول ماهیگیری شدیم.صید کردن بچه قورباغه ها کار سختی بود!باید لب حوض روی شکم می خوابیدیم و بطری را توی آب فرو می کردیم و سعی می کردیم بچه قورباغه ها را که مدام می جنبیدند و اصلا هم دلشان نمی خواست وارد بطری شوند ،به دام بیندازیم.اولین کسی که یک بچه قورباغه گرفت کلوتر بود که البته خیلی هم به خودش می بالید،چون او عادت نداشت که در کاری نفر اول بشود،حالا هر کاری که می خواست باشد.

بالاخره هر کس یک بچه قورباغه برای خودش گرفته بود.البته آلسست موفق نشده بود بچه قورباغه ای بگیرد ولی روفوس که صیاد معرکه ای است،توی بطری اش دو تا بچه قورباغه داشت و آن را که کوچک تر بود به آلسست داد.

کلوتر پرسید:"حالا با بچه قورباغه هایمان چه کار کنیم؟"

روفوس جواب داد:"آنها را می بریم خانه و صبر می کنیم تا بزرگ شوند ووقتی قورباغه شدند با آنها مسابقه می دهیم.خیلی خنده دار می شود!"

اود گفت:"قورباغه ها را روی یک خط می گذاریم ،هر کدام زودتر به آن طرف خط رسید برنده است!"

آلسست گفت:"تازه ران قورباغه با سیر،خیلی خوشمزه می شود!"

و آلسست در حالی که زبانش را دور لب هاش می مالید به بچه قورباغه اش نگاه کرد.

بعد همگی دوان دوان رفتیم طرف خانه هامان،آخر نگهبان داشت می آمد.تو خیابان که راه می رفتم،نگاهی به بچه قورباغه ام تو بطری انداختم؛خیلی بانمک بود؛مدام وول می خورد و و من مطمئن بودم که قورباغه ی محشری می شود و همه ی مسابقه ها را می برد.تصمیم گرفتم اسمش را بگذارم"سلطان"،این اسم اسب سفیدی بود که هفته ی پیش فیلمش را دیده بودم.او خیلی تند می دوید و هروقت صاحبش سوت می زد می آمد.من هم می خواهم به بچه قورباغه ام یاد بدهم دور خودش بچرخد و وقتی بزرگ شد با سوت من بیاید.وارد خانه که شدم ،مامان نگاهم کرد و شروع کرد به جیغ کشیدن؛"ببین خودت را به چه روزی انداختی!سر تا پات پر از لجن شده،عین موش آب کشیده شدی!این بار دیگر چه دسته گلی به آب دادی؟"مامان حق داشت .سر و وضعم خیلی مرتب نبود،آخر وقتی می خواستم دستم را تو آب فرو بکنم یادم رفته بود که آستین هام را بالا بزنم.

مامان پرسید:"این شیشه چیست؟چی توش ریختی؟"

بچه قورباغه را بهش نشان دادم و گفتم:"این سلطان است.بعدا قورباغه می شود،وقتی سوت بزنم می آید و همه ی مسابقه ها را می برد."

مامان اخم هاش حسابی در هم رفته بود.بعد دوباره جیغ کشید:"آخر من از دست تو چه کار کنم؟چند بار بهت گفتم این کثافت ها را نیاور تو خانه؟!"

من گفتم:"این کثافت نیست،خیلی هم تمیز است،برای اینکه همیشه تو آب است.تازه من می خواهم یادش بدهم دور خودش بچرخد!"

مامان گفت:"بیا،بابات هم آمد،حالا ببین او چی می گوید."

وقتی بابا شیشه را دید،گفت:"نگاه کن!این یک بچه قورباغه است!"و رفت تا روی صندلی اش بنشیند و روزنامه اش را بخواند.مامان را کارد می زدی،خونش در نمی آمد.

او از بابا پرسید:"فقط همین را می توانستی بگویی؟من دوست ندارم این بچه هر آشغال و کثافتی را بیاورد تو خانه!"

بابا گفت:"به!یک بچه قورباغه که آنقدرها هم مهم نیست..."

مامان گفت:"خوب،باشد،باشد!حالا که حرف من اهمیتی ندارد،من هم هیچی نمی گویم، ولی گفته باشم توی این خانه یا جای من است یا این بچه قورباغه!"و رفت توی آشپزخانه.

بابا آه بلندی کشید و روزنامه اش را تا کرد و گفت:"انگار چاره ای نداریم نیکولا!باید از خیر این بچه قورباغه بگذریم!"

من زدم زیر گریه و گفتم نمی خواهم یک مو از سر سلطان کم بشود و اینکه ما خیلی با هم دوست شدیم.بابا من را تو بغلش گرفت و گفت:"گوش کن پسر جان!تو می دانی که این بچه قورباغه یک مامان قورباغه دارد .و مامانش حتما از اینکه بچه اش گم شده تا حالا خیلی ناراحت شده.مامان تو هم اگر تو را بیندازند تو بطری و ببرند خیلی ناراحت می شود.مگر نه؟خوب قورباغه ها هم همین طورند.حالا می دانی چه کار می کنیم؟دو تایی می رویم و بچه قورباغه را سر جاش می گذاریم و آن وقت می توانی جمعه ها بروی و ببینیش.و بعد هم برایت یک شکلات گنده می خرم."

من کمی فکر کردم و گفتم که باشد،قبول است.

آن وقت بابا رفت تو آشپزخانه و به شوخی به مامان گفت:"ما تصمیم گرفتیم تو را نگه داریم و از خیر بچه قورباغه بگذریم."

مامان هم خندید و مرا بوسید وگفت که برای امشب کیک می پزد و من دیگرهیچ دلخور نبودم.

به میدان که رسیدیم،من ،بابا را که بطری دستش بود سر حوض بردم و گفتم:"آنجاست."بعدش هم با سلطان خداحافظی کردم و بابا بطری را خالی کرد تو حوض.

وقتی برگشتیم برویم،دیدیم نگهبان میدان با چشم های گرد شده از پشت درختی بیرون آمد و گفت:"من نمی دانم امروز شما خل شده اید یا من خل شده ام،ولی شما هفتمین آقایی هستید،که یکی شان هم پلیس بود،که امروز آمده و یک بطری آب را همین گوشه ی حوض خالی کرده."

وقتی که یک کاریکاتوریست داستان بنویسه و تازه خودش هم برای داستاناش تصویرگری بکند،خودتون تصور کنید چه کتاب محشری از آب در میاد!داستانای نیکولا کوچولو که کار مشترک کاریکاتوریست فرانسوی سامپه و گوسینی هست من را به دنیای شیطنت های بچگیم برد!ده تا کتاب کوچولو موچولو که بعضی وقت ها وادارت می کنه بدون در نظر گرفتن سن و سالت و یا جایی که هستی قاه قاه بخندی! پشت جلد کتاب هم نوشته شده:"نیکولا کوچولو کتابی است برای کودکان هفت ساله تا هفتاد و هفت ساله!"انتشارات کیمیا(هرمس)هم همه شون را چاپ کرده.

 

:: یکشنبه 1385/03/21 - کرم کتاب |

ماتئی ویسنی یک ،که سال هاست داره نمایشنامه هاش را به زبان فرانسوی می نویسه،در واقع متولد رومانی در سال 1956 هست،ولی نوشته هاش تو رومانی ممنوع هستن.

ویسنی یک نمایشنامه های زیادی نوشته :دستنویس های قلابی،نان در جیب،تاتر تیکه شده یا مرد زباله ای،اسب ها کنار پنجره،آخرین گودو،نامه ای به درخت ها و پرندگان،چطور می توانم یک پرنده بشوم وسه شب با مادوکس،که این آخری هم به فارسی ترجمه شده.

شخصیت های  نمایشنامه ی داستان خرس های پاندا،یه زن و یه مرد هستند که نه شب،طبق توافق طرفین،قراره با هم باشن، این نمایشنامه تا حالا به زبان های مختلف ترجمه شده و جایزه های زیادی هم گرفته،مثل جایزه ی بزرگ اس.آ.سی.دی و بومارشه.

من از شب دومش خیلی خوشم میاد یه قسمت هاییش را می نویسم:

{در سایه روشن.شاید پس از معاشقه.پشت به پشت هم روی زمین نشسته اند و سر هایشان را به هم تکیه داده اند.زن انگور می خورد.مرد سیگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست.}

زن: بگو آ.

مرد: آ.

زن: مهربون تر، آ.

مرد: آ.

زن: آهسته تر، آ.

مرد: آ.

زن: من یه آی لطیف تر می خوام.

مرد: آ.

زن: با صدای بلند اما لطیف، آ.

مرد: آ.

زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای بهم بگی دوستم داری.

مرد: آ.

زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی.

مرد: آ.

زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای بهم بگی خوشگلم.

مرد: آ.

زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای بهم بگی برام می میری.

مرد: آ.

زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای بهم بگی بمون.

مرد: آ.

زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای بهم بگی لباسات را در آر.

مرد: آ.

مرد: ...

زن: یه بار دیگه.

مرد: ...

زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای ازم بپرسی چرا دیر اومدی.

مرد: آ.

زن: بگو آ ،مثل اینکه می خوای بهم بگی سلام.

مرد: آ.

زن: بگو آ ،مثل اینکه می خوای بهم بگی خداحافظ.

مرد: آ.

زن: بگو آ ،مثل اینکه می خوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.

مرد: آ.

زن: نه،این جوری نه.

مرد: آ.

زن: ببین اگه به حرفم گوش ندی،دیگه بازی نمی کنم.

مرد: آ...

زن: پس بگو آ ،یه جوری که انگارمیخوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.

مرد: آ.

........

:: پنجشنبه 1385/02/21 - کرم کتاب |

نطفه ی فریاد در سکوت بسته می شود.

مرگ،فرصت نداد آرزوهای بیشتری به گور ببرم.

سایه ی چهار نژاد ،یک رنگ است.

خطوط موازی در آغوش هم جان سپردند.

برای مردن،تا آخرین روز فرصت داریم.

یک عمر(!)به زندگی مدیونم.

خط استوا از قلبم می گذرد.

درخت در پائیز "استریپ  تیز" می کند.

سپیده دمان ،خورشیدبا داس مه نو، ستارگان را درو می کند.

وای به روزی که سگ گله هار شود.

کاغذی را که سفید است،به دلخواه خودم می خوانم.

روی پل صراط پوست موز انداختم....(مرحوم پرویز شاپور)

شاملو برای کار عجیب و هنرمندانه ی پرویز شاپور،اسمی عجیب گذاشت و در همان روزها کسانی که غم زبان فارسی را می خوردند،از این کلمه ی مرکب نیمه فارسی و نیمه فرنگی جاخوردند.اما کلمه جای خود را باز کرد و "کاریکلماتور" به فرهنگ لغات فارسی اضافه شد.(مرحوم کیومرث صابری)

:: سه شنبه 1385/02/12 - کرم کتاب |

  این جمله شما را یاد چی میندازه؟"ناتانائیل!ای کاش اهمیت در نگاه تو باشد،نه در آن چیزی که به آن می نگری!"منو که برد به سال های دور-به نیمکت های مدرسه-به کتاب فارسی!

مائده های زمینی را که می خوندم به اعجاز و جذابیت لغات به غایت پر از ایجاز آندره ژید پی بردم!اون قدر قشنگ هر چی را توصیف می کنه،که تا کتاب را تموم نکردم ،دلم نیومد بذارمش زمین!

ناتانائیل!آرزو مکن خدا را در جایی جز همه جا بیابی!هر مخلوقی ،نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد...

برای من "خواندن"اینکه شن های ساحل نرم است کافی نیست،می خواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند.معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برای من بیهوده است.اطمینان هست که آدمی هرگز کاری را انجام نمی دهد،مگر آن که به فهم آن قادر باشد.درک کردن همان احساس قدرت به عمل است،"هر چه بیش تر انسانیت را به عهده گرفتن"،عنوان خوبی است....(از متن کتاب)

:: یکشنبه 1385/02/10 - کرم کتاب |

سال 1932 است،مارتین شولسه آلمانی و ماکس آیزنشتاین یهودی امریکایی،دو تاجر تابلو در امریکا هستند که تجارت و رفاقت موفقی دارند،تا اینکه مارتین با ثروت امریکائیش به آلمان می رود آلمانی که با تغییرات هیتلری رو به رو شده است.کتاب، نامه نگاری بین دو دوست در سال های 1932 تا 1934 است.

نامه ها به خوبی و با قدرت تمام،حوادث و انقلاب درونی آن سال های آلمان و تحول یک خانواده ی آزادی خواه تقریبا امریکایی به یک خانواده ی وطن پرست آلمانی عضو حزب نازی را نشان می دهد!تغییرات و تحولاتی که باعث پایان دوستی های قدیمی می شود.

کرسمان تیلور نویسنده ی زن امریکایی این کتاب را بر اساس چند نامه ی واقعی ،در سال 1938 یعنی یک سال قبل از جنگ جهانی دوم نوشته،این کتاب ،به عنوان یکی از شاهکارهای ادبیات امریکا در دنیا شناخته شده،صریح،بی پرده،کوتاه و با پایانی غیر منتظره!

 

1 اوت 1933

"... تو یک ازادی خواه هستی،مارتین.تو همه چیز را در دراز مدت می بینی.خوب می دانم که تو نمی توانی در این حرکت جنون آمیز مردمی،که حتی اگر قوی هم باشد،اساسا مرگبار است،شرکت کنی...."

18 اوت 1933

"...تو می گوئی که ما آزادی خواهان را شکنجه می دهیم و کتاب می سوزانیم.بهتر است بیدار شوی .آیا جراحی که یک غده ی سرطانی را عمل می کند چنین احساسات ابلهانه ای از خود نشان می دهد!؟او بدون درد وجدان می شکافد.آری!ما بی رحم هستیم.تولد،عملی خشن است و تولد تازه ی ما هم خشن است...

تو مرا مجبور به تکرار می کنی:دیگر هرگز برای من نامه ننویس.ما دیگر دوست نیستیم!تو باید این را فهمیده باشی!"(از متن کتاب)

راستی،کرسمان تیلور یک زن خانه دار است با چند کار کوچک ویرایش در یک شرکت تبلیغاتی!اگه کتاب بابا لنگ دراز را خونده باشین و ازخوندن و سرک کشیدن تو نامه های جودی به باباش لذت بردین،خوندن این داستان کوتاه هم براتون جالبه!

:: شنبه 1385/02/09 - کرم کتاب |

چند لحظه ی آفتابی در زندگی با ارزش تر از یک روز آفتابی در عالم رویاست!(پیتر لسر)

شاید دانایان حق بیشتری داشته باشنداما قوی ترها هرگز....(جوزف جابرت)

بدون تاریکی ،نور مفهومی ندارد،باید شب را شناخت!(آلبر کانو)

بر آن چه دوست می داری نوری بتاب،اما سایه ا ش را به حال خود بگذار...(کریستین بوبن)

حقیقت به آیینه ای شکسته ،روی زمین می ماند ،که هر تکه ی کوچکش ؛تمام آسمان را منعکس می کند!(کریستین بوبن)

انسان دو سال نیاز دارد تا حرف زدن بیاموزد و پنجاه سال تا سکوت را!(ارنست همینگوی)

بهترین راه درک زندگی،جستجوی زیبایی ها در روزمرگی است.(فرانس کافکا)

تنها چیزی که با بخشیدن دو برابر می شود،خوشبختی است.(آلبرت سوئیتزر)

:: شنبه 1385/02/09 - کرم کتاب |

وقتی می توانی ببینی،نگاه کن!
وقتی می توانی نگاه کنی،رعایت کن!

دیشب،نمی دونم چرا نصفه شب از خواب پریدم،تنها چیزی را که دیدم سفیدی دیوار بود،البته تو منگی از خواب پریدن ،اول نفهمیدم دیواره و از اون جایی که تو تاریک-روشن دم صبح انتظار داشتم که خطوط مبهم اشیا را ببینم یه لحظه فکر کردم کور شدم مثل "مرد کور اولی" کتاب کوری " ژوزه ساراماگو"!کوری که سیاهی نمی بینه!همه چی را سفید می بینه!این جوری شد که تصمیم گرفتم،با اینکه دو،سه سالی هست که این کتابه را خوندم برم سراغ یادداشتایی که راجع به این کتاب نوشته بودم!

درون مایه ی این کتاب فساد و بی نظمی است.فسادی که در نتیجه ی رعایت نکردن نظم در جوامع بشری رخ میده،از نظر ژوزه ساراماگو بی نظمی در هر شکلی یه نوع فساده!آدمای کتاب کوری هم دارن عقوبت کاراشون را پس میدن!اون دختری که عینک دودی می زد،یا اون پیر مرده،که یک چشمش را با چشم بند می بست و یا دکتر چشم پزشک!این وسط ،بین این همه کور که کوریشون مسریه،فقط زن چشم پزشک،هست که کور نشده و مجبور میشه واسه اینکه با شوهرش بمونه،وانمود کنه کوره ولی از طرف دیگه بدون اینکه بقیه بفهمن،نقش راهنماشون را هم بازی کنه!....

یه چیز دیگه که تواین کتاب خیلی برام جالب بود ،این بود که آدما اسم نداشتن!!!ولی با این حال اصلا شخصیت ها را با هم اشتباه نمی گیری!خیلی جالبه،تو یه کتاب سیصد،چارصد صفحه ای با یه عالمه آدم مختلف!!!شخصیت ها به جای اسم، لقب یا عنوانی که نشون دهنده ی موقعیت شغلی یا اجتماعی و یا هر موقعیت خاص دیگه است، دارن!ساراماگو استاد استعاره است، شخصیت ها و اسم و رسم ومناسبت شغلی اونا را طوری انتخاب می کنه که چندین لایه معنا را در بطنشون خوابوندن!تازه اصلا هم عادت نداره از علائم سجاوندی استفاده کنه!

راستی تازگی ها هم کتاب "بینایی" از اون به فارسی ترجمه شده،که فرصت نشده بخونمش!

ساراماگو آثار خودش را با استفاده از اسطوره ها و حکایت های مذهبی مکتوب و باورهای شفاهی و خرافی می نویسه،ولی اون قدر به دل می شینه که حس نمی کنی یه نفر از اون ور دنیا ،به پرتغالی نوشتشون!مردی که یه بار تونسته نوبل بگیره!

حالا که فرصت داریم و می تونیم ببینیم ،بهتره همه چی را خوب نگاه کنیم و حق دیگران را هم به این خاطر که متوجه اش نیستن یا اصلا ازش خبر ندارن ...رعایت کنیم!

:: شنبه 1385/02/09 - کرم کتاب |

چند روز پیش یه کتاب خوندم که حسابی تکون دهنده بود!اسمش بچه ای که صداش می کردن"اوهوی"! بود!داستان یه پسر کوچولو هست که مامانش تو تنهایی اذیتش می کنه!اون وقتایی که مامانش می فرستادش تو حموم با یه سطل آمونیاک و کلر واقعا دردآوره!یا اون جایی که پوشک برادرکوچیکشو می چپونه تو دهنش!....هیچ کس جز باباش نمی دونه چی به سرش میاد!ولی اونم کمکش نمی کنه فقط یه روز اون رو با بدبختیاش میذاره و میره!

داستان،درباره ی خاطرات دیوید هست:از گرسنگی هاش و تلاشش واسه سیر کردن خودش،از مدرسه رفتن و دروغ هایی که مجبور هست درباره ی زخمهاش  به معلم ها بگه...تا اینکه بالاخره با کمک معلم ها و مشاور مدرسه اش ،از دست مادر بی رحمش ،نجات پیدا می کنه!در واقع،آزاد میشه!

البته مامانش از اول هم این طوری نبوده،ولی به دلیل ناشناخته ای(!!!)که تو  کتاب گفته نمیشه ،یهو رفتارش،با این پسرش عوض میشه!(نه با همه ی بچه هاش!)این نکته تا آخر کتاب نامعلوم می مونه!نمی دونم چرا!؟

راستی،عکس روی جلد هم خیلی خوشگله:یه بچه ی ناز، که به شعله ی یه  شمع نیم سوز، خیره شده!!!نویسنده ی کتاب  ،همون طور که گفتم داره روزای بچگیش را تعریف می کنه دیوید پلزر هست ،که الان یه پسر داره و سعی می کنه بر خلاف باباش،براش پدر خوبی باشه! 

 

:: جمعه 1385/02/08 - کرم کتاب |

راز زندگی

در افسانه ها آمده،که روزی که خداوند جهان را آفرید،فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند.

یکی از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا!آن را در زمین مدفون بکن.

فرشته ی دیگری گفت:آن را در دریا قرار بده.

و سومی گفت:راز زندگی را در کوه ها بگذار.

ولی خدا وند فرمود:اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم،فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند،در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه ی بندگانم باشد!

در این هنگام یکی از فرشتگان گفت:ای خدای مهربان!راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده،زیرا هیچ کس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب به درون خودش نگاه کند.....و خداوند این فکر را پسندید!

 نشان لیاقت عشق یه کتاب پر از داستانای کوچولوٍ هست که معمولا محور داستاناش دور و بر "عشق و ایمان" می چرخه!راستی نویسنده ی این داستان ها رٍا هم کسی نمی شناسه!خوندنش تو یه غروب بارونی بهار حس خوبی بهم داد!

:: پنجشنبه 1385/02/07 - کرم کتاب |