تبليغاتX
کرم کتاب


به آرامی آغاز به مردن می
کنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به صداهای زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن میكنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری ديگران به تو كمک كنند.

به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر برده  عادت
‌های خود شوی،
اگر هميشه از يک راه تكراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی،
اگر رنگ
های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشم
هایت را به درخشش وا میدارند،
و ضربان قلب
ت را تندتر می‌‌‌‌‌‌كنند،
دوری كنی.


تو به آرامی آغاز به مردن می
كنی
اگر هنگامی كه با شغل
ت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای اطمینان در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل يک بار در تمام زندگی
‌ات ورای مصلحت انديشی بروی.

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!*
*پابلو نرودا، ترجمه احمد شاملو

:: شنبه 1388/09/21 - کرم کتاب


نه فقط خردمندی قرون گذشته٬ بلکه دیوانگی‌های آن‌ها نیز در ما به جا می‌ماند. خطر بزرگی‌ست که وارث دیگران باشیم.*
*فردریش نیچه
:: یکشنبه 1388/09/08 - کرم کتاب


باران بی‌‌قراری می‌‌بارید
باران و برف
گفتیم تر نشویم
پناهی جستیم
در آب چاه بسته و تاریکی پنهان شدیم.*
*هر از گاهی بنشین- فریبا منتظر ظهور- انتشارات مروارید

پ.ن: سرنوشت مفهوم مزخرفی‌ست برای به گردن نگرفتن تقصیر.

:: جمعه 1388/09/06 - کرم کتاب


تراژدی انتخاب بین دو شر است، وقتی نه راه پیش داری و نه راه پس!

پ.ن: این همه ابرهای خاکستری در ذهن‌‌­م از کجا می­آیند؟!

:: یکشنبه 1388/08/24 - کرم کتاب


اولین واکنش ذهن زخمی از تجربه­‌ی جهنمی انکار است.*
*بورخس

:: شنبه 1388/08/16 - کرم کتاب

امان از این قلب‌های مهربان بیدادگر!*
*داستایوفسکی
:: چهارشنبه 1388/08/13 - کرم کتاب


جهان یک تن است و ما تنها.*
*غلام حسین عمرانی

:: جمعه 1388/07/17 - کرم کتاب

کاش می‌گفتی چیست،
آن‌چه از چشم تو تا عمق وجودم جاری‌ست!*
*فریدون مشیری

:: سه شنبه 1388/07/14 - کرم کتاب


به خدایی ایمان دارم که رقص بداند.

:: شنبه 1388/07/04 - کرم کتاب


به تو گفتم:" گنجشک کوچک من باش
                                                   تا در بهار تو٬ من درختی پر شکوفه شوم."*
                                                                                                                                          *احمد شاملو

:: شنبه 1388/07/04 - کرم کتاب


             دست مزن! چشم ببستم دو دست
                                            راه مرو! چشم دو پای‌م شکست
        حرف مزن! قطع نمودم سخن
                                         نطق نکن! چشم ببستم دهن
   هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن
                                   خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم، کور شوم، کر شوم
                            لیک محال است که من خر شوم*

                                     *سید اشرف‌الدین حسینی (نسیم شمال)


:: سه شنبه 1388/06/31 - کرم کتاب


دولت این مملکت در اختیار ملَت است
آخر ای ملَت، به کف کی اختیار آید تو را؟!*
*فرخی یزدی

:: جمعه 1388/06/27 - کرم کتاب


غم تو از تو وفادارتر است...

:: سه شنبه 1388/06/10 - کرم کتاب


حاصل خیره در آیینه شدن آیا
دو برابر شدن غصه‌ی تنهایی نیست؟*
*فاضل نظری- گریه‌ها‌ی امپرطور

:: پنجشنبه 1388/05/29 - کرم کتاب


قحطي خدا آمده است.*
*ابو سعيد ابوالخير

:: یکشنبه 1388/05/25 - کرم کتاب |

فخرالنساء می‌گفت: این‌ها که کار نشد، خودت را داری فریب می‌دهی. باید کاری بکنی که کار باشد، کاری که اقلن یک صفحه از تاریخ را سیاه کند. تفنگ را بردار و برو کنار نرده‌های باغ و یکی را که از آن ‌طرف رد می‌شود، نشانه بگیر و بزن. بعد هم بایست و جان ‌کندن‌ش را نگاه کن. اما اگر از کسی بدت آمد، اگر دیدی که طرف دارد یک بیت شعر را غلط می‌خواند و یا بینی‌اش را می‌گیرد و یا حتا پای‌ش را گذاشته‌ است روی سکوی خانه‌ی تو تا بندِ کفش‌ش را ببندد، مأذون نیستی سرش را نشانه بگیری. انتخابِ طرف هرچه بی‌دلیل‌تر باشد به‌تر است. کسی که برای کشتن یک آدم دنبالِ بهانه می‌گردد هم قاتل است و هم دروغ‌گو، تازه دروغ‌گویی که می‌خواهد سرِ خودش کلاه بگذارد. اگر خواستی بکشی دلیل نمی‌خواهد. باید سرِ طرف، سینه‌ی طرف را هدف بگیری و ماشه را بچکانی، همین. ببین، از اجداد والاتبار یاد بگیر. وقتی شکار پیدا نمی‌کردند آدم می‌زنند، بچه‌ها را حتا. می‌ایستادند و نگاه می‌کردند، به دست‌ها و پاهای‌ش که جمع می‌شد و تکان می‌خورد و به آن چشم‌ها که خیره به آدم نگاه می‌کرد.*
*شازده‌احتجاب- هوشنگ گلشیری

پ.ن: شعر عنوان از فاضل نظری
‌ه.

:: یکشنبه 1388/04/21 - کرم کتاب |

روزهای چسب‌ناک این تابستان عجیب کش می‌آیند و دلهره‌ی این روزها رهای‌مان نمی‌کند. کابوس خوراک شب و خفگی سهم روزهای‌مان شده. صدا می‌زنیم نه به نجوا و پچ‌پچه که به فریاد و هیاهو و چه شگفت که نه شنیده می‌شویم  و نه دیده و این احساس مرا تهی می‌کند از همه‌ی اعتماد و اعتقاد به نفسی که سال‌هاست به اسم مردم سالاری به ظاهر دینی به خوردمان داده‌اند. فراغت دردناک این آبستنی احمقانه را به جان باید خرید تا به  آرامش رسید و ثمره‌ی نو پای زمانه را پشت در یکی از خانه‌های این شهر دودناک بایست گذاشت و از حقیقت گریخت. آه که چه رویای شیرینی‌ می‌توانست انتظارمان را بکشد در نیمه‌ی این تابستان ناگهان! شايد هم نه٬‌ كه می‌داند؟!!!



وقتی که سيم حکم کند، زر خدا شود
وقتی دروغ داور هر ماجرا شود
وقتی هوا٬ هوای تنفس، هوای زيست
سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود
وقتی در انتظار يکی پاره‌ استخوان ‌
هنگامه‌ای ز جنبش دم‌ها به پا شود
وقتی که سوسمار صفت، پيش آفتاب
‌يک رنگ، رنگ‌ها شود و رنگ‌ها شود
وقتی که دامن شرف و نطفه‌گير شرم ‌
رجاله خيز گردد و پتياره‌زا شود
بگذار در بزرگی اين منجلاب ياس
‌دنيای من به کوچکی انزوا شود.*
*سیمین بهبهانی- ۱۳۵۳

:: یکشنبه 1388/04/21 - کرم کتاب |


تمامی روزها یک روزند٬
تکه تکه در میان شبی بی‌پایان*.
*شمس لنگرودی

:: سه شنبه 1388/03/26 - کرم کتاب |

 بدون هیچ دعوتی می‌آیی. هرشب. یک فنجان چای تلخ برای خودت می‌ریزی و با روزنامه‌ات روی راحتی لم می‌دهی.

نگاه‌ت می‌کنم، نه مثل آن‌وقت‌ها سرسری. چشم‌های سیاه‌ت سطور روزنامه را می‌کاود. چند دسته موی سیاه روی پیشانی بلندت افتاده و تو گوشه سبیل باریک‌ت را می‌جوی.

روزنامه را می‌بندی. چایی را که سرد شده می‌نوشی و به من نگاه می‌کنی و بعد از جلوی چشمان‌م دور می‌شوی. به آشپزخانه می‌روی تا یک چای تلخ دیگر بریزی. چشمان‌م به مسیر رفتن‌ت خیره مانده. برنمی‌گردی. کورمال کورمال به آشپزخانه می‌روم. صدای‌ت می‌کنم. آنجا نیستی. جایی را نمی‌بینم با این حال به سمتی که حدس می‌زنم اجاقِ گاز باشد می‌روم. دستم را روی بدنه کتری می‌گذارم. سرد است. یادم می‌افتد چند روزی می‌شود که زیر آن را روشن نکرده‌ام. دست‌های‌م را دور بازوان‌م جمع می‌کنم تا کمی گرم شوم اما فایده ندارد. شاید خونم یخ زده است. به اتاق برمی‌گردم. پای‌م محکم می‌خورد به پایه مبل و روی آن رها می‌شوم و چشم‌های‌م را می‌بندم اگرچه فرقی هم نمی‌کند.

مادر می‌گفت من از سر تو زیادی‌ام. می‌گفت حیف شدم برای تو. من اما همیشه می‌خندیدم چون یاد انگشتان بلندت می‌افتادم وقتی که انگشتان مرا نوازش می‌کرد، یادت هست؟ همیشه می‌گفتی: «انگشتان بلند و سیاه من و انگشت‌های کوچولو و سفید تو!» بعد به صورتم نگاه می‌کردی و لبخند می‌زدی. چقدر انحنای گردن بلندت را موقع نگاه کردن دوست داشتم. فکر می‌کردم جبرئیل بر من نازل شده، قلبم گرم می‌شد.

چشم‌هایم را باز می‌کنم. فکر می‌کنم شیشه قرص‌ها را کجا گذاشته‌ام؟ مردمک چشم‌های‌م درون کاسه می‌گردد و جز تاریکی چیزی نمی‌بیند. دست دراز می‌کنم و کلید چراغ رومیزی را پیدا می‌کنم. نور زرد روی عکس تو می‌افتد، می‌دانی کدام عکس؟ همان که پشت به آن صخره بزرگ ایستاده‌ای و دست‌های‌ت را از هم باز کرده‌ای و می‌خندی. حتی صدای خنده‌ات را هم می‌شنوم و آن نعره بلندی که زدی و گفتی: «بگذار همه بدانند دوستت دارم.»

دل‌م ضعف می‌رود. گرسنه‌ام. باید چیزی بخورم. باید سعی کنم از روی راحتی بلند شوم و به آشپزخانه بروم. می‌گویی: «من چیزی برایت آماده می کنم.» و از برابر چشمان‌م دور می‌شوی. جیلینگ جیلینگ استکان و نعلبکی و جیلیز ویلیز کره توی ماهیتابه را می‌شنوم و بوی خوشی توی مشام‌م می‌پیچد. از همان‌جا می‌گویی: «این نان‌ها هم که کپک زده!»

یاد مادر می‌افتم که وقتی آنها را توی سفره می‌گذاشت چقدر سفارش کرد کمی به خودم برسم. طفلک مادر همیشه نگران است اما می‌دانی که مجبور بودم تلفن را قطع کنم.

فکر کردم تنهایی از هر چیزی بهتر است. مخصوصن از شنیدن حرف‌هایی که حال‌ت را بدتر می‌کند. این‌جور وقت‌ها فقط تو می‌توانی کمک‌م کنی. باید کمی به مغزم فشار بیاورم تا یادم بیاید شیشه قرص‌ها را کجا گذاشته‌ام. پدر می‌گفت: «این حرف‌ها را بهش نگو دل‌گیر می‌شه.» من اما گوش‌م بده‌کار نبود. همه چیز را به تو می‌گفتم  حتا حالا هم  وقتی حرف ناحسابی می‌شنوم، گوش‌های‌م را می‌گیرم. تلفن را قطع می‌کنم. چشم‌های‌م را هم می‌بندم. و وقتی تو می‌آیی گوش‌های‌م دیگر هیچ صدایی را جز صدای استکان و نعلبکی تو نمی‌شنود.

دیروز وقتی داشتی لباس‌های‌ت را می‌پوشیدی تا به سر کار بروی، من از زیر پتو نگاه‌ت می‌کردم. دوست نداشتم تو بفهمی بیدارم، این‌طوری راحت‌تر می‌توانستم نگاه‌ت کنم. تو یقه‌ پیراهن راه راه سفید و لیمویی‌ات را درست کردی و بعد کمی از همان ادوکلن همیشگی زدی. بوی‌ش همه جای خانه پر است، مخصوصن روی دسته گوشی تلفن.

به نظرم صدای مادر را می‌شنوم که صدای‌م می‌کند. حالا یادم آمد شیشه قرص‌ها را کجا گذاشتم. آنها را پشت قاب ‌عکس تو گذاشتم.

سینی را روی میز مقابل‌م می‌گذاری. عطر چای و نان تازه و بوی کره داغ می‌پیچد توی مشام‌م. می‌گویی:«چرا این پرده‌ها را این‌طور بسته‌ای؟» دست دراز می‌کنی و آنها را کنار می‌زنی. نور مهتاب می‌افتد روی میز، همان جا که سینی را گذاشته‌ای. حالا صورت‌ت آن‌قدر نزدیک است که نمی‌توانم چشم‌های‌ت را خوب ببینم.

کسی در را می‌زند. چقدر بی‌موقع. انگار هنوز صدای مادر می‌آید که می‌گوید: «دیدید گفتم دخترم حیف شد؟»*
*داستان از فرشته نوبخت- ترجمه از حسين يزدان‌پناه

:: دوشنبه 1388/03/18 - کرم کتاب


سرزمینی وجود دارد که مردم آن را فقط از روی ترانه‌ها می‌شناسند. نام‌ش تیرنانوگ است و زیر تپه‌ها قرار گرفته است. مردان و زنانی در آن زندگی می‌کنند که راه آن‌جا را یافته‌اند و دوباره هیچ‌گاه دیده نشده‌اند. در سرزمین تیرنانوگ نیستی و زوال وجود ندارد. در آن‌جا درد و افسردگی شناخته شده نیست و نفرت و گرسنه‌گی معنایی ندارد. همه به راحتی با هم زندگی می‌کنند و با فراغ بال و بدون زحمت، خیلی چیزها به‌دست می‌آورند. اما مشکل  این است که در تیرنانوگ به خاطر نبودن غم، خوشی هم وجود ندارد.*
*یک افسانه‌ی اایرلندی

:: سه شنبه 1388/03/12 - کرم کتاب |


مرا مثل فارسی٬
از راست به چپ نخوان.
مرا مثل لاتین٬
از چپ به راست نخوان.
مرا مثل ژاپنی٬
از بالا به پایین نخوان.
لطفا٬
مرا ساده‌ی ساده‌ی ساده بخوان.

:: سه شنبه 1388/02/15 - کرم کتاب |

دور ميز قهوه‌ای
تا شب
تا ته كشيدن
سيگار و قهوه و حرف٬
می‌نشينيم.
می‌نشينيم و
افسردگی‌های‌مان را قسمت می‌كنيم؛
چنان مساوی
كه به هركس چيزی نمی‌رسد
از هيچ چيز.*
*عباس تربن

:: دوشنبه 1388/02/14 - کرم کتاب |

چند تا (مثلن 5، 6 تا) میمون را می‌اندازند توی یک قفس. یک نردبان گوشه‌ی قفس است و یک موز (یا نارگیل یا هر چیز دیگری که میمون‌ها دوست دارند) بالای نردبان. میمون‌ها موز را می‌بینند و یکی‌شان شروع می‌کند به بالا رفتن از نردبان. دست که به موز می‌رسد، روی سر بقیه آب سرد می‌ریزند یا آب داغ یا بالاخره کاری می‌کنند که زیاد میمون‌پسند نیست. آب را آزمایش‌گرها می‌ریزند؛ همان آدم‌هایی که از بیرون قفس به رفتار میمون‌ها نگاه می‌کنند.
دفعه‌ی بعد که موز را بالای نردبان می‌گذارند، باز یکی بالا می‌رود و باز بقیه خیس می‌شوند... بار سوم... چهارم... دیگر کسی از نردبان بالا نمی‌رود. میمون‌ها تصمیم می‌گیرند که موز به خیس شدن یا سوختن‌شان نمی‌ارزد. میمون‌ها از دور موز را نگاه می‌کنند.
بعد اتفاق تازه‌ای می‌افتد؛ یکی از میمون‌ها را از قفس بیرون می‌برند و میمون تازه‌ای به جای‌ش می‌آورند. میمون از همه جا بی‌خبر موز را که می‌بیند، می‌خواهد از نردبان برود بالا اما بقیه می‌ریزند روی سرش و می‌کشندش پایین و آن‌قدر می‌زنندش که بفهمد آن موز یک موز معمولی نیست! میمون 3-2 بار کتک می‌خورد بدون آن‌که چیزی از ماجرای آب بداند. حساب کار دست‌ش می‌آید و به جمع تماشا‌چی‌های هراسان می‌پیوندد. این کار را ادامه می‌دهند؛ هی میمون قدیمی از قفس بیرون می‌برند و به جای‌ش میمون بی‌خبر از همه جا اضافه می‌کنند. دوباره موز و دوباره نردبان و دوباره کتک و دوباره جمع یک‌دست میمون‌های حریص هراسان و بالاخره زمانی می‌رسد که هیچ کدام از میمون‌های قفس، هیچ‌وقت خیس نشده‌اند، هیچ‌کدام قصه‌ی موز و آب را نمی‌دانند. هیچ‌کدام نمی‌دانند که چرا نباید طرف موز بروند؛ فقط می‌دانند که نباید بروند؛ می‌دانند که اگر بروند کتک می‌خورند؛ از طرف بقیه‌ای که خودشان هم نمی‌دانند چرا کتک می‌زنند یا کتک می‌خورند.
حالا موزی هست و قفسی و میمون‌هایی که هیچ‌وقت طرف موز نمی‌روند، بدون این‌که بدانند این موز چه مرگ‌ش است یا خودشان چه مرگ‌شان است!

روزی، روزگاری کسی به هوای رسیدن به چیزی از نردبانی بالا رفته است و ما هنوز از ارتفاع می‌ترسیم.*
* احسان لطفی- هفته‌نامه‌ی همشهری جوان؛ چندین ماه پیش

:: دوشنبه 1388/02/07 - کرم کتاب |

به هنگام این قرارهای مخفی عاشقانه، حتا چای به‌سختی دم می‌کشد.
آدم‌ها روی صندلی می‌نشینند، لب‌های‌شان را تکان می‌دهند.
هرکسی خودش پا روی پا می‌اندازد
این گونه
یک پا کف اتاق را لمس می‌کند
پای دیگر آزادانه در هوا می‌چرخد
گاه به گاه کسی بلند می‌شود، نزدیک پنجره می‌رود
و از روزنه‌ی پرده
خیابان را دید می‌زند.*
* شیمبورسکا

:: یکشنبه 1388/01/09 - کرم کتاب |


ز خشک‌سالی چه ترسی؟!
كه سد بسی بستند نه در برابر آب٬ كه در برابر نور و آواز ...
و در برابر شور!

:: چهارشنبه 1387/11/30 - کرم کتاب |


از جهان چه می‌خواستیم
لباسی که ما را گرم کند
لیوانی از شیر گرم
و حدسی از روزی
که پایان ندارد.*
*احمدرضا احمدی

:: دوشنبه 1387/11/14 - کرم کتاب |

آدم کرگدن آدم است.


در دنيا دو جور آدم وجود داره: آدم‌های خوب و بد.
آدمای خوب شب‌ها خيلی خوب می‌خوابن؛ اما آدمای بد می‌دونن كه از ساعات شب استفاده‌های بهتری هم می‌شه كرد.*
* مرگ درمی‌زند- وودی آلن

:: چهارشنبه 1387/10/25 - کرم کتاب


این روزها که می‌گذرد، هر روز
احساس می‌کنم که کسی در باد
فریاد می‌زند
احساس می‌کنم که مرا
از عمق جاده‌های مه آلود
یک آشنای دور صدا می‌زند 
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می‌آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی‌بهانه توقف کند
تا چشم‌های خسته‌ی خواب‌آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه‌ی جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دست‌های صمیمی
در جست‌وجوی دوست
آغاز می‌شود
روزی که روز تازه‌ی پرواز
روزی که نامه‌ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه‌ای بفرستیم
صندوق‌های پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای ره‌گذران پیاده‌رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
 با خط ساده‌ای بنویسند: 
" تنها ورود گردن کج ، ممنوع! "
و زانوان خسته‌ی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
و قصه‌های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه‌های قدیمی
پایان خوب داشته باشند
روز وفور لب‌خند
لب‌خند بی‌دریغ
لب‌خند بی‌مضایقه‌ی چشم‌ها
آن روز
بی‌چشم‌داشت بودن ِ لب‌خند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره‌های تنگ قوافی
لب‌خند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی‌کنند
پروانه‌های خشک شده، آن روز
از لای برگ‌های کتاب شعر
پرواز می‌کنند
و خواب در دهان مسلسل‌ها
خمیازه می‌کشد
و کفش‌های کهنه‌ی سربازی
در کنج موزه‌های قدیمی
با تار عنکبوت گره می‌خورند 
در دست کودکان
از باد پر شوند
روزی که سبز٬ زرد نباشد
گل‌ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دل‌ها اجازه داشته باشند
هر‌جا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم‌ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی‌پنجره بروید
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه‌ی باغ می‌کشند
که می‌توان به‌سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
 ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گم‌شده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
 از پشت لحظه‌ها به در آیید!
 ای روز آفتابی!
ای مثل چشم‌های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدن‌ت روشن !
این روزها که می‌گذرد، هر روز
در انتظار آمدن‌ت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدن‌ت هستم ؟*
*قیصر امین‌پور


:: دوشنبه 1387/10/23 - کرم کتاب


حواس‌ت نبود٬ داشتم نگاه‌ت می‌کردم!

:: شنبه 1387/10/14 - کرم کتاب

مارها قورباغه‌ها را مي‌خوردند و قورباغه‌ها غمگين بودند
قورباغه‌ها به لک‌لک‌ها شكايت كردند
لک‌لک‌ها مارها را خوردند و قورباغه‌ها شادمان شدند
لک‌لک‌ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه‌ها
قورباغه‌‌ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده‌ای از آنها با لک‌لک‌ها كنار آمدند و عده‌ای ديگر خواهان باز‌گشت مارها شدند
مارها باز‌گشتند و هم‌پای لک‌لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها كردند
حالا ديگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند كه برای خورده شدن به دنيا می‌آيند!
تنها يک مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است:

اين‌كه نمی‌دانند توسط دوستان‌شان خورده می‌شوند يا دشمنان‌شان!*
*منوچهر احترامی

:: چهارشنبه 1387/10/11 - کرم کتاب


با همه جلوه‌ی طاووس و خرامانی کبک
                   عیب آن است که بی مهرتر از فاخته‌ای
                                     بیم مات است در این بازی بیهوده مرو
                                                چه کنم دست تو بردی که دغل باخته‌ای*
                                                                   *سعدی

 



پ.ن: گوگل ریدرم را که مرور می‌کنم  پنج نفر رویایی دارم را پست کردهن٬ ما که رویایی نداریم٬ انگار باید فقط با رویاهای دیگران خوش باشیم!

:: شنبه 1387/08/18 - کرم کتاب


معتقدم که سرنوشت انسان‌ها را فقط محبت معلوم می‌کند و بس.*
*شکسپیر

:: شنبه 1387/08/04 - کرم کتاب


تلخ‌ترین خاطره‌ی فرهاد٬
                               شیرین است.

:: یکشنبه 1387/07/28 - کرم کتاب

هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و امّا
هزار چون و هزاران چرای بی‌زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه‌ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری.*
*قیصر امین‌پور
 

:: شنبه 1387/05/05 - کرم کتاب


من تمنّا کردم
که تو با من باشی.
تو به من گفتی:
هرگز... هرگز...
پاسخی سخت و درشت٬
و مرا غصّه‌ی این هرگز کشت.*
*حمید مصدّق

 

:: سه شنبه 1387/03/21 - کرم کتاب


با یک شکوفه٬
با تو٬
من آغاز می‌کنم
حماسه‌ی بزرگ عشق را.*
*خسرو گل‌سرخی

 

:: چهارشنبه 1387/03/01 - کرم کتاب


اگر حروف سیاه و برجسته‌ی روزنامه‌ها را برمی‌داشتن٬ چه‌قدر دنیا ساکت‌تر می‌شد.*
کورت توخولسکی

 

:: یکشنبه 1387/02/22 - کرم کتاب

بیهوده نگرد.                                   
زیر این خاکستر٬                                
هیـــــــــــچ شعله‌ای پنهان نیست!                
در گرمای ۴۰ درجه فقط می‌توان تب کرد٬
برای کسی که روزی هزار بار برایت می‌میرد
.*
*فریاد شیری


 

:: یکشنبه 1387/02/15 - کرم کتاب

 
این افسردگی من حالتی‌ست خاص خود من، ترکیب‌یافته از مفردات بسیار، تقطیر شده از اشیاء متعدد و در حقیقت عصاره‌ی ذهنی سیر و سفرهایم، که هر چند بار اندیشه‌های من باز متوجه آن شود مرا در اندوهی خاطره‌انگیز فرو می‌برد.*
*نمایش‌نامه‌ی هر طور شما بخواهید- شکسپیر

 

:: دوشنبه 1387/01/05 - کرم کتاب |


ديگران را ببخش.
نه به‌خاطر اين‌كه آن‌ها سزاوار بخشش تو هستند٬ بلكه فقط به‌خاطر اين‌كه تو سزاوار آرامشی.*
*زرتشت

:: چهارشنبه 1386/11/17 - کرم کتاب |


چشمه خشک نیست
آب از زلالی دیده نمی‌شود.
با سنگ‌ریزه‌ای٬
آب را ببین!*
*عمران صلاحی

 

:: شنبه 1386/11/13 - کرم کتاب |

 
از ماهیت روح چیزی نمی دانم، امّا این را کاملأ فهمیده ام که روح از کدام بخش بدن تا مرز انهدام٬ سقوط می کند: از نقطه ی سیاه رنگ و ریزی در مردمک چشم.*
*کریستین بوبن

 

:: سه شنبه 1386/11/09 - کرم کتاب |


هی! عمو!
  زندگی همین است!
             همین تلوزیون آر.تی.آی سیاه و سفید!
    همین میگرن‌های موروثی!
          همین هار شدن بخاری نفتی!
       همین جست خیزها و خنده‌های بی دلیل!
                   همین برف‌ها و کلاغ‌ها که لهجه‌ی لری داشتند انگار!*
                                                                      *حسین پناهی

 

:: جمعه 1386/11/05 - کرم کتاب


ناگه غروب کدامین ستاره٬
ژرفای شب را چنین بیش کرده است؟!*
*ماث

 

:: سه شنبه 1386/11/02 - کرم کتاب |


در جیب پالتویم به دنبال تابستان می گردم!*

*پرویز شاپور

:: سه شنبه 1386/10/18 - کرم کتاب |

 

لب پنجره

چراغی گذاشت٬

که می سوخت در آن دلی!

 

*عمران صلاحی

:: شنبه 1386/10/15 - کرم کتاب |

 

نصف ه زندگی انسان به "خودداری کردن"، "ساکت بودن" و "صریح نگفتن" می گذرد.

*آلبر کامو

 

:: پنجشنبه 1386/10/13 - کرم کتاب |


به خود گفتم: "او" وجود دارد و رستگار شدم.*

* لئو تولستوی

 

:: جمعه 1386/08/11 - کرم کتاب |


روز شما هم پر از روزنه
ما ندیده ایم در کوچه هیچ زنی با دامنی پر از انار و روسری زرد .
هیچ زنی با آفتابی در بغل.
هیچ زنی با زنبیلی زندگی.
ما ندیده ایم…*

 

*بهمن قره داغی


 

:: دوشنبه 1386/07/16 - کرم کتاب |

به آنکه حتا دشنه اش را عاشقم

چون دوستت می دارم
حتا آفتاب هم که بر پوستت بگذرد
من می سوزم
پاییز از حوالی حوصله‌ات که بگذرد
من زرد می شوم
روسری زردت که از کوچه عبور می‌کند
عاشق می شوم
و تا کفش های رفتنت ‌جفت می شوند
غریب می‌مانم
و تنها وقتی گریه ای گمان نمی برم در تو
من سبز می‌مانم...
که نیلوفرانه دوستت می دارم
نه ماننده‌ی مردمانی که دوست داشتن را
به عادتی که ارث برده‌اند
با طعم غریزه نشخوار می کنند
من درست مثل خودم
هنوز و همیشه دوستت می دارم *

*بهمن قره داغی

 

پ.ن: چه حالی میده اگه یه نفر هم از این شعرها واسه ما بگه!

 

:: جمعه 1386/06/30 - کرم کتاب |


 گل زرد و گل زرد و گل زرد
بیا با هم بنالیم از سر درد
عنان تا در کف نامردمان است
ستم با مرد خواهد کرد نامرد *

 

*هوشنگ ابتهاج (ه. الف. سایه)

 

:: چهارشنبه 1386/06/28 - کرم کتاب |


سکوت...
و سکوت عمیق تر...
وقتی که جیرجیرک درنگ می کند.*

 

* لئونارد کوهن

 

:: سه شنبه 1386/06/27 - کرم کتاب |

.If you can`t stand the heat, get out of the kitchen

   Harry S. Truman 

 

:: شنبه 1386/06/24 - کرم کتاب |


صدای آب می آید٬ مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟
لباس لحظه ها پاک است.*

 

*سهراب سپهری

:: دوشنبه 1386/06/19 - کرم کتاب |



صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست
که در انتهای صمیمیّت حزن می روید...*

 

*سهراب سپهری

 

:: یکشنبه 1386/06/04 - کرم کتاب |


گفت: محبّت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید که ای من!

 

:: پنجشنبه 1386/05/25 - کرم کتاب |


در نبرد بين انسان های سخت و روزهای سخت اين انسان های سخت هستند که می مانند٬ نه روزهای سخت!*

 

* شکسپير

 

:: پنجشنبه 1386/05/18 - کرم کتاب |


من شبنم خواب آلوده ی یک ستاره ام
که روی علف ها چکیده ام٬ جایم اینجا نبود...*

 

* سهراب سپهری

:: دوشنبه 1386/05/15 - کرم کتاب |


آیینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن٬ آیینه شکستن خطاست!*

 

*سعدی

 

:: شنبه 1386/05/13 - کرم کتاب |

 

به عشق آشکار شویم و به رنج!

 

:: سه شنبه 1386/03/22 - کرم کتاب |

 

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ٬

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه ی خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد٬
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ای می زند جرس.
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
 - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!*

*احمد شاملو

 

:: یکشنبه 1386/02/23 - کرم کتاب |

                                         

                                         می نویسم سنگ ٬
                        در ذهنم سیبی ست!
         می نویسم کوه ٬
                                   در ذهنم درختی ست!
                    می نویسیم زمین ٬
در ذهنم بهاری !*

   *امیررضا ناصری

 

:: شنبه 1386/02/22 - کرم کتاب |

 

من
به عشق تو
خدا می شوم*

 

 

 

*منبع

 

:: سه شنبه 1386/02/11 - کرم کتاب |

ای کاش
هزار تیغ برهنه
بر اندوه تو می نشست
تا بتوانم
بشارت روشنی فردا را
بر فراز پلک هایت
نگاه کنم
اینک
صدای آن یار بی دریغ
گل می کند در سبزترین سکوت
و گلهای هرزه را
در بارش مداوم خویش
درو می کند
جنگل
در اندیشه های سبز تو
جاری ست *


*خسرو گلسرخی

:: سه شنبه 1386/02/04 - کرم کتاب |

زندگی تراژدی است برای آن‌کسی ‌که احساس می‌کند و کمدی است برای آنکه می‌انديشد.*

* ژان دلابروير

:: سه شنبه 1386/01/28 - کرم کتاب |

Dante said: The birth doesn`t make a person a nobleman, but a great person makes noble a birth
:: دوشنبه 1386/01/20 - کرم کتاب |

شب بر روی شیشه های تار
می نشست آرام٬ چون خاکستری تبدار
باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می کرد٬
پیچ نیلوفر چو دودی موج می زد بر سر دیوار
در میان کاج ها٬ جادوگر مهتاب
با چراغ بی فروغش می خزید آرام٬
گویی او در گور ظلمت٬ روح سرگردان خود را جستجو می کرد
من خزیدم در دل بستر
خسته از تشویش و خاموشی٬
گفتم: ای خواب ای سر انگشت کلید باغهای سبز!
چشم هایت برکه ی تاریک ماهی های آرامش
کوله بارت را به روی کودک گریان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی...*
*فروغ فرخزاد 

:: یکشنبه 1386/01/19 - کرم کتاب |

یک دقیقه تاریکی کورمان نمی کند!*

*گابریل گارسیا مارکز (اقامت پنهانی میگل لیتین در شیلی)

:: پنجشنبه 1386/01/16 - کرم کتاب |

شايد زندگی آن جشنی نباشد كه آرزويش را داشتيم٬ اما حالا كه ناخواسته به آن دعوت شده ايم بهتر است تا می توانيم برقصيم!*

*چارلی چاپلين

:: یکشنبه 1385/12/13 - کرم کتاب |

خشک آمد کشتگاه
در جوار کشت همسایه.
گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
 
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟*

* نیما یوشیج 

پ.ن: یاد مدرسه افتادم و خانم زین العابدینی٬ دبیر ادبیات.

:: جمعه 1385/12/11 - کرم کتاب |

تنها يک سقوط است که جاذبه ی زمين مسئول آن نيست: فرو افتادن در عشق*

 *آلبرت انيشتين

:: جمعه 1385/11/20 - کرم کتاب |

من تنها با مردی ازدواج می كنم كه عتيقه‌شناس باشد زيرا در اين صورت است كه هرچه پيرتر شوم در نظر شوهرم عزيزتر خواهم بود. (آگاتا كريستي)

ازدواج كنيد، به هر وسيله كه می‌توانيد، اگر زن خوبی گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يک همسر بد شويد فيلسوف از آب درخواهيد آمد و اين برای هر مردی خوب است. (سقراط)

انسان بر اثر نداشتن حوصله كارش به طلاق می‌كشد و بر اثر نداشتن حافظه دوباره ازدواج می‌كند. (مارس گرانشو)

با زنی ازدواج كنيد كه اگر مرد ‌بود بهترين دوست شما می‌شد. (بردون)

مردانی كه می‌كوشند زن ها را درک كنند فقط موفق می‌شوند با آنها ازدواج كنند. (بن بيكر)

:: دوشنبه 1385/11/16 - کرم کتاب |

هرکسی چیزی را می بیند که آن را در قلب خود حمل می کند. *

*گوته

:: یکشنبه 1385/11/15 - کرم کتاب |

رمز وفور نعمت تمرکز نکردن بر آن چیزی است که نیستی. افکارت را به سمتی سوق بده که تمام آنچه را هستی و باید باشی، درک کند.*

* وین دایر

:: یکشنبه 1385/11/15 - کرم کتاب |

برای اینکه هیچ چیز تغییر نکند٬ باید همه چیز را تغییر داد!
:: پنجشنبه 1385/11/12 - کرم کتاب |

كافی ست كمی بيشتر بياسايی‌ و همه چيز را به دست حيات بسپاری‌... اعتماد صرف و بی‌اعتنايی كامل‌...غيبت تو حضور خداوند گونه‌گی‌ست‌. آن لحظه كه تو نيستی‌، همان دم معجزه رخ نموده است‌!

:: جمعه 1385/11/06 - کرم کتاب |

ما فکرمی کنیم که دیگران از علاقه ای که نسبت به آنها داریم آگاهند اما غالباً این طور نیست، گاهی اوقات ما آن چنان سرگرم اثبات عشق خود می شویم که گفتنش را فراموش می کنیم!

:: یکشنبه 1385/11/01 - کرم کتاب |

آبِ درون جام تابان است٬ آب دریا تاریک.

 حقیقتِ کوچک را کلامی ست روشن٬حقیقتِ بزرگ را خاموشی عظیم!*

*تاگور

:: سه شنبه 1385/10/19 - کرم کتاب |

زن روزنامه را انداخت روی مبل و به شوهرش گفت:"واقعا مسخره است!هر سوالی که از سیاستمداران می پرسند٬ می گویند نمی دانیم! ولی به محض اینکه بازنشسته می شوند٬ شروع می کنند به نوشتن خاطرات!*

*گل آقا - شماره ی  ۱۸۲- دی ۸۵

:: چهارشنبه 1385/10/13 - کرم کتاب |

هر چیز خوبی در زندگی یا غیر قانونی ست و یا غیر اخلاقی و یا چاق کننده!

هشتاد درصد امتحانات پایان ترم براساس کلاسی است که در آن غایب بوده ای.


نان کره مالیده شده از روی کره ای اش به روی فرش سقوط می کند ؛هر چه فرش گران تر باشد این احتمال هم بیشتر می شود .

قانون ترمودینامیک مورفی : مسائل تحت فشار بدتر می شوند. (با این یکی خیلی حال کردم!)

بازبینی کمی قانون مورفی : همه ی چیزها یکباره خراب می شوند .

قانون بقاءِ کثیفی: برای تمیز شدن هر چیزی باید چیز دیگری تمیز شود!

لبخند بزنید٬ فردا همه چیز بدتر و وخیم تر خواهد شد!*

*از قوانین مورفی

:: یکشنبه 1385/10/10 - کرم کتاب |

این کاریکاتور شبیه کیه؟

:: پنجشنبه 1385/10/07 - کرم کتاب |

يک خانم و يک آقا که سوار قطاری به مقصدی خيلی دور شده بودند، بعد ازحرکت قطار متوجه شدند که در اين کوپه ی درجه يک که تختخواب دار بود، با هم تنها هستند و هيچ مسافر ديگری وارد کوپه نمی شود.
ساعت ها سفر در سکوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتنی بافتن بود.
شب که وقت خواب رسيد خانم تخت طبقه ی بالا و آقا تخت طبقه ی پايين را اشغال کردند. اما مدتی نگذشته بود که خانم از طبقه ی بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشيد! ميشه يه لطفی در حق من بفرمائيد؟
-
چه لطفی؟
-
من خيلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من يک پتوی اضافی بگيريد؟
-
من  يه پيشنهاد دارم!
- چه پيشنهادی؟!!

-
فقط برای همين امشب، تصور کنيم که زن و شوهر هستيم.
زن ريزخندی کرد و با شيطنت گفت:
- چه اشکال داره؟ موافقم
!
-
قبول؟!!
-
قبول!
- حالا مثل بچه آدم خودت پاشو برو از
مهموندار پتو بگير. من خوابم مياد. ديگه هم مزاحم من نشو !

پ.ن: اینو از وبلاگِ حسام دزدیدم! دو تا دیگه هم هست٬ اگه دوست دارین خودتون برین بخونین!

:: یکشنبه 1385/10/03 - کرم کتاب |

Male mosquitoes  R vegetarians. Only females bite

:: یکشنبه 1385/10/03 - کرم کتاب |

نان را از من بگیر٬ اگر می خواهی

هوا را از من بگیر

امّا خنده ات را نه
روشنی را٬ بهار را

از من بگیر

امّا خنده ات را هرگز...*

*پابلو نرودا

:: یکشنبه 1385/09/26 - کرم کتاب |

پرنده ی نر٬ هر شب جفتش را صدا می کرد...

هنوز خبر انقراض نسلش را٬ در روزنامه نخوانده بود!*

*علی حمزه ساروی

:: جمعه 1385/09/24 - کرم کتاب |

با خاستگاهی افرایی
دلخوش به همنشینی شمشادم
حتی،
یکی در باغچه ی آن سو تر
[در خانه ی خودم]
با بوی برگِ آمده با باد،
از جنگل شگفت شما، شادم

قاف مرا هنوز
سیمرغ هم به خواب ندیده است!*

*محمدعلی بهمنی

پ.ن: اینو تو وبلاگ اندیشه دیدم.

:: جمعه 1385/09/24 - کرم کتاب |

یکی از روانپزشکان به سبک آگهی های تجارتی٬ روی تابلوی مطب خود نوشته:" تخلیه ی عقده٬ تشخیص ترکیدگی بغض و گرفتگی دل"*

*عمران صلاحی(حالا حکایت ماست)

:: جمعه 1385/09/17 - کرم کتاب |

من امسال یک ستاره ام، اما سال دیگر چه خواهم بود؟ یک سیاهچاله؟!
:: چهارشنبه 1385/09/15 - کرم کتاب |

ثروت از فقر بهتر است، البته فقط از نظر مالی!*
*وودی آلن
:: سه شنبه 1385/09/14 - کرم کتاب |

بس که ديوار دلم کوتاه است٬

               هر کس از کوچه ی تنهايی من می گذرد٬

                                   به هوای هوسی هم که شده

 سرکی می کشد و می گذرد!

ویرایش شده در ۱۲:۴۱ سه شنبه ۸۵.۹.۱۴ ...

این شعر را تو آفلاین هام دیدم و اینجا گذاشتم وخدا را شکر٬ تا حالا یه همچین احساسی نداشتم !

:: دوشنبه 1385/09/13 - کرم کتاب |

اتاق فرسوده است
آینه کدر شد
صورت من کو ؟
من با این صورت
عاشق شدم
امتحان دادم
قبول شدم
ساز شنیدم
دشنام دادم
دشنام شنیدم
گرسنه شدم
باران خوردم
سیر شدم
رنگ شناختم
رنگ باختم
سفید شدم
خوابیدم
بیدارشدم
مادرم را صدا کردم
تو را صدا کردم
جواب دادم
خواب رفتم
عینک زدم
سفر رفتم
غم داشتم
ماندم
آمدم
در آینه نگاه کردم
سفر رفتم
گلدان را آب دادم
ماهی را نان دادم
می دانستم صورت من
صورت توست
سه دقیقه مانده به ساعت چهار
 آینه کدر شد
هراس ندارم
 آهسته در باز شد
 زنی در آستانه ی در نشست
 آینه کدورت داشت
به صورتم نگاه کرد
می خواست خودش را
در آینه ببیند 
مرا باور کرد
مرا صدا کرد
می خواستم از دور کسی مرا ببیند
تا برای دیگران بگوید
تا کدر شدن آینه
من لبخند داشتم
زن ساکت٬ زن صبور
با سکوت ابریشمی
از طلوع صبح٬ از فنجان قهوه
برمی خاست
آماده بودم
در صبح
برای ریختن باران
در لیوان گریه کنم
از شما هراس ندارم
که به من تو بگویید
فقط صورتم را به دیگران بگویید
که لبخند داشت
لبم سفیدی بود
باغ ندارم
خانه ندارم
رویا ندارم
خواب دارم
عشق دارم
نان دارم
اطلسی دارم
حافظه دارم
خستگی دارم
سردی دارم
گرمی دارم
مادر دارم
قلب دارم
دوست دارم
یک چمدان دارم
یک سفر دارم
یک پاییز دارم
یک شوخی دارم
لباسهای من کهنه نیست
ولی در چمدان بسته نمی شود
یک تکه قالی دارم
آسمان نیست
ابری است
آبی است
فرهنگ لغت دارم٬
دوازده جلد است
مولف مرده است
یک پرتقال دارم
برای تو
عینک دارم
شیشه ندارد
نه سفید٬ نه سیاه
برای چهارفصل است
یک لیوان از باران دارم
ناتمام است
شکسته است
یک جفت جوراب آبی دارم
دریا را دوست دارم
کار نمی کند
سه دقیقه مانده به چهار را
نشان می دهد
اگر آینه را بشکند
اگر گل نیلوفر دهد
اگر میوه دهد
اگر حرمت مادرم را
با چادر سیاه بداند
اگر شمعدانی در آینه
کوچک تر شود
من کوچک می شدم *
* احمدرضا احمدی

:: چهارشنبه 1385/09/08 - کرم کتاب |

 پرندگان همه خیس اند
 و گفتگویی از پریدن نیست
 در سرزمین ما
 پرندگان همه خیس اند
 در سرزمینی که عشق٬ کاغذی است
 انتظار معجزه را بعید می دانم !*

*خسرو گلسرخی

:: شنبه 1385/09/04 - کرم کتاب |

در آینه دوباره نمایان شد...
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست٬
تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند
نام تو را به رمز
رندان سینه چاک نبشابور
در لحظه های مستی
مستی و راستی
آهسته زیر لب
تکرار می کنند
وقتی تو
روی چوبه ی دارت
خموش و مات
بودی
ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور
مامورهای معذور
همسان و هم سکوت ماندیم
خاکستر تو را
باد سحرگاهان
هر جا که برد
مردی ز خاک رویید
در کوچه باغ های نیشابور
مستان٬ نیم شب به ترنم
آوازهای سرخ تو را باز
ترجیع وار زمزمه کردند
نامت هنوز ورد زبان هاست*

*دکتر شفیعی کدکنی 

:: جمعه 1385/09/03 - کرم کتاب |

 اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که او هم همین کار رو بکنه٬ پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه این طور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده!

پ.ن: نمی دونم این نوشته از کیه!ولی خیلی قشنگه!

:: چهارشنبه 1385/09/01 - کرم کتاب |

این بار نیز پرده که افتاد
سهراب نیم خیز شد
دامن تکاند که برخیزد و بگوید:
اجرای خوب ! کف زدن حضار را می شنوی
اما نتوانست
خون را که دید گفت:
تو قاعده ی بازی را بر هم زدی آقا
قرار بود فاجعه بازی شود٬ نه بازی فاجعه
قرار همیشه همین بوده
باقی افسانه دروغ است *

*منوچهر آتشی

:: چهارشنبه 1385/09/01 - کرم کتاب |

چه می خواستم بگویم؟ برای آدم که هوش و حواس نمی ماند ... آها ... یادم آمد جریان این است که ارادتمند دو سه سال است که حافظه ام را از دست داده ام و از رجال قوم هم فراموشکار تر شده ام مثلا سه سال پیش تصمیم گرفتم زن بگیرم والده و مالده را راه انداختیم رفتیم یک دختر خانمی را برای همسری انتخاب کردیم چند روز بعد رفتیم محضر و عقد ازدواج را بستیم و قرار شد جمعه بعدش عروسی کنیم ولی شاید باور نکنید که حقیر یادم رفت که شب جمعه باید عروسی کنم و روی همین اصل خانواده عروس با دلخوری تمام از دست من شاکی شدند و طلاق دخترک را گرفتند و نصف مهریه اش را پرداختیم .
از آن تاریخ به بعد من ٬ تصمیم گرفتم که هر طور شده دوایی گیر بیاورم و خودم را از دست فراموشی نجات بدهم چهار سال تمام این تصمیم را داشتم و هر روز صبح که از خانه بیرون می رفتم با خودم می گفتم امروز پیش دکتر می روم و نسخه ی فراموشی را می گیرم ولی شب که به خانه می آمدم یادم می آمد که یادم رفته به دکتر مراجعه کنم !
 آخرین چاره را در این دیدم که هر وقت یادم آمد به رفقا و دوستان و آشنایان بگویم که یادم بیاورند تا روز هشتم مرداد ( البته درست یادم نیست شاید هم پانزده تیر ماه ) به دکتر مراجعه کنم و بالاخره هم با اینکه نصف رفقا یادشان رفته بود چندتاشان یادم آوردند و روز دوازدهم اردیبهشت ( تاریخ درستش فکر کنم همین باشد ) رفتم پیش دکتر٬ یکی دو ساعت توی اتاق انتظار نشستیم و سر نوبت که شد وارد اتاق معاینه شدم دکتر ... ( فعلا اسمش یادم نیست ) مرا رو به روی خودش نشاند ( یا شاید هم پهلوی خودش جایش درست یادم نمی آید ) و پرسید : "چه مرضی داری ؟!"
یه خرده من و من کردم چون دردم یادم رفته بود...
دکتر گفت : "رو دربایستی نکن می خوای واسه ات دو سه تا پنی سیلین بنویسم ؟ نمی خواد خجالت بکشی ... وانگهی تو تنها نیستی صبح تا حالا سی چهل تا دیگه هم درد تو را داشتن و اومدن اینجا و نسخه گرفتن لباست را دربیار ببینم حاده یا مزمن!"
 لباس هایم را بیرون آوردم٬ بدنم را دست کشید و گفت : "مزمنه٬ ولی زیاد دیر نکردی!"
یادم آمد که دو سه سال است مرض دیگری هم گرفته ام و یادم رفته پیش دکتر بروم
 بالاخره آن روز دکتر نسخه اش را نوشت ولی من هر چه فکر کردم یادم نیامد که چرا پیش دکتر رفته بودم حق ویزیت را دادم و از مطب دکتر بیرون آمدم دو سه روز بعد یادم آمد که یادم رفته نسخه را از دکتر بگیرم به خاطر سپردم که فردا صبح بروم و نسخه را بگیرم ولی درد این بود که اسم و آدرس دکتر را فراموش کرده بودم!!!
شش ماه از این مقدمه گذشت ( شاید هم دو سال گذشت٬ تاریخ دقیقش یادم نیست آخر آدم ضبط صوت نیست که همه چیز را بتواند به حافظه اش بسپارد ! ) چند وقت پیش دست کردم وی جیبم دیدم یک پاکت پستی دستم آمد. بیرونش آوردم٬ دیدم تاریخش مال نه ماه پیش است٬ یادم آمد که یک نامه فوری برای یکی از دوستانم نوشته ام ولی یادم رفته نامه را پست کنم ! این نامه مرا به یاد این انداخت که حافظه ام ضعیف است(!!!) تصمیم گرفتم به دکتر مراجعه کنم اتفاقا نام و آدرس دکتر حافظه یادم آمد برای اینکه دیگر یادم نرود کاغذ و قلم را در آوردم و آن را یادداشت کردم بلافاصله یک تاکسی صدا زدم و سوار شدم گفت : "کجا بروم ؟"
هر چه فکر کردم یادم نیامد توی جیب هایم را گشتم و آدرس را پیدا کردم آن را به راننده دادم و گفتم : "برو به این آدرس."
 راننده تاکسی کمی آن را زیر و رو کرد و گفت : "آقا! متاسفانه من هم مثل شما بی سوادم!"
کاغذ را از او گرفتم و پیاده شدم ( بعدا از خودم پرسیدم که چرا عین آدرس را برایش نخوانده ام !‌) تاکسی بعدی را سوار شدم و آدرس رابرایش خواندم تاکسی راه افتاد و مرابه مطب دکتر مورد نظر برد. از تاکسی پیاده شدم و رفتم توی مطب اتفاقا آقای دکتر سرش شلوغ بود و سه ساعت و خرده ای طول کشید تا نوبت من رسید گفت :"دوباره چته ؟ مگه نسخه ی اولی تاثیر نکرد ؟"
گفتم : "دفعه اول است که من پیش شما آمده ام ."
گفت : "مگه تو همون نیستی که دیروز اومدی پیش من و نسخه گرفتی ؟"
گفتم : "واسه چی نسخه گرفتم ؟"
 گفت : "واسه ضعف حافظه!"
تازه یادم آمد که دیروز هم دکتر برایم نسخه نوشته جیب هایم را گشتم و عین نسخه اش را پیدا کردم با خجالت از مطبش بیرون آمدم که بروم و دوای نسخه را بگیرم . دیدم یک نفر مرا صدا می زند برگشتم دیدم شوفر تاکسی است٬
می گوید : بی معرفت ‚ سه ساعته واسه پونزه زار منو اینجا کاشتی!*

* از کتاب یک لب و هزار خنده
تنظیم عمران صالحی و یک نفر دیگر!

:: دوشنبه 1385/08/29 - کرم کتاب |

شتاب مکن
 که ابر بر خانه ات ببارد
 و عشق
 در تکه ای نان گم شود
 هرگز نتوان
 آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوط کلمات
 سقوط می کند
 و هنگام که از زمین برخیزد
 کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند
 آدمی را توانایی
 عشق نیست
در عشق می شکند و می میرد!*

*احمدرضا احمدی

:: یکشنبه 1385/08/28 - کرم کتاب |

در حاشیه یکی از پارکهای بزرگ شهر
در خیابان امیر آباد
مجسمه ی مردی ست شاید از برنز یا فلز دیگر
که روی یک صندلی سنگی نشسته است و به پارک نگاه می کند
او بسیار طبیعی ست
و کمی هم خسته
او را طوری ساخته اند
که خم به ابرو نمی آورد
او را طوری ساخته اند
که درد را حس نمی کند
او را طوری ساخته اند
که ظاهرا
چیزی نمی شنود
چیزی نمی بیند
چیزی نمی گوید
و هیچ آرزویی و غصه ای ندارد
او را دقیقا برای کنار پارک خوشبخت ساخته اند
در زمستان گذشته
من با این مجسمه دوست شدم
چرا که هر روز صبح زود برای ورزش به این پارک می رفتم
چرا که می توانستم گهگاه چند کلمه ای با او درد دل کنم
به رازداری او مطمئن بودم
و او را به چشم سنگ صبور قصه ها نگاه می کردم
من در زمستان گذشته
بعد از اینکه با مجسمه دوست شدم
هفت و شاید هم هشت روز با او درددل کردم - فقط هفت یا هشت روز-
و در آخرین روزی که با او درددل کردم
ناگهان ترکید
با صدایی وحشتناک
و من خیلی تعجب کردم
البته نه برای اینکه مجسمه ترکید ....
***
حالا چند جای مجسمه را وصله پینه کرده اند
و به من هم گفته اند کنار آن مجسمه ننشینم
یعنی نوشته اند : دست نزنید ‚ تازه تعمیر است
من هنوز هم متعجبم
و گمان می کنم
تا روزی که بمیرم
متعجب باقی بمانم
البته نه برای اینکه مجسمه ترکید* 

*از کتاب در حد توانستن٬ شعر گونه هایی از نادرابراهیمی

:: سه شنبه 1385/08/23 - کرم کتاب |

بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن
بر آسمان بپاش شراب نگاه را٬
بگذار از دریچه ی چشم تو بنگرم
لبخند ماه را.*

*فریدون مشیری

:: سه شنبه 1385/08/23 - کرم کتاب |