تبليغاتX
کرم کتاب

بسمه تعالی

سال‌روز شانزده آذر، روز استکبار ستیزی دانشجویان مسلمان دانشگاه تهران در دوره سیاه رژیم ستم‌شاهی و روز دانشجو را گرامی داشته و اعلام می‌دارد این حماسه جاودانی دانشجویان فهیم که با تقدیم سه قربانی بزرگ بر علیه نقشه‌های شوم انگلیس و آمریکا همراه بوده، در جامعه ما آن‌گونه که باید در تاریخ ثبت نگردیده و این واقعه به لحاظ ماهیت استکبار ستیزی آن سرآغاز جنبش دانشجویی کشور است که باید زنده نگه داشته شود. دانشگاه تهران مهد این حماسه پرشکوه که مورد توجه همه جریان‌های سیاسی است، در پی حوادث هفته اخیر در صحن مقدس دانشگاه، اعلام می‌دارد که هر اقدامی که شأن و منزلت دانشگاه و دانشگاهیان را مخدوش نماید محکوم نموده و مجدداً تاکید می ‌نماید دانشگاه محل حضور دانشگاهیانی است که در جهت اعتلای علم و اخلاق و پژوهش گام برمی‌دارند و خواستار حفظ حرمت و قداست آن می‌باشند.‌
تاریخ: 21 آذر 1388
لینک: http://ut.ac.ir/fa/news


:: دوشنبه 1388/09/23 - کرم کتاب


سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ماست و هر دو هم از پایه خراب است!


:: سه شنبه 1388/09/17 - کرم کتاب


اولین شونزده آذری‌ه که توی دانشگاه نیستم:(


:: دوشنبه 1388/09/16 - کرم کتاب


لامصب نمی‌‌دونی اون برق برق زدن چشم‌هات چه‌کارم می‌‌کنه!!!

:: جمعه 1388/09/06 - کرم کتاب


پسرها حالا باید سرماهای سخت بخورند تا با سی و هفت درجه حرارت عاشق دخترها بشوند.*
*یوسف­آباد، خیابان سی و سوم- سینا دادخواه- نشر چشمه


:: چهارشنبه 1388/09/04 - کرم کتاب


بعضی حرف‌ها را هیچ وقت نمیشه گفت.

:: دوشنبه 1388/09/02 - کرم کتاب


هم از اسب افتادی، هم از اصل!
پ.ن: من هنوز محاکمه در خیابان را ندیده­ام و هر گونه تشابه این پست با دیالوگی از این فیلم کاملن تصادفی است.

:: یکشنبه 1388/09/01 - کرم کتاب


تراژدی انتخاب بین دو شر است، وقتی نه راه پیش داری و نه راه پس!

پ.ن: این همه ابرهای خاکستری در ذهن‌‌­م از کجا می­آیند؟!

:: یکشنبه 1388/08/24 - کرم کتاب


عزیزم ارزش­ت به پولی­ه که نداری!

:: شنبه 1388/08/16 - کرم کتاب

امان از این قلب‌های مهربان بیدادگر!*
*داستایوفسکی
:: چهارشنبه 1388/08/13 - کرم کتاب


تمام افسوس­ من از این است که چرا برنامه­ ریزی نکرده بودم تا در تاریخ 8/8/88، 888امین پست­م را پابلیش کنم!


:: شنبه 1388/08/09 - کرم کتاب


یه خودکار بیک چهار رنگ خریدم به یاد قدیما. از اونا که نصفش سفیده و نصفش آبی!

:: سه شنبه 1388/08/05 - کرم کتاب


ازت گذشتم!

:: جمعه 1388/08/01 - کرم کتاب


نه آن قدر دور باش، نه این قدر نزدیک!


:: سه شنبه 1388/07/28 - کرم کتاب


لذت‌بخش‌ترین قسمت شب‌های پاییزی، فرو رفتن توی رختخوابی‌ه که ملافه‌هاش بوی آفتاب میده!

:: شنبه 1388/07/25 - کرم کتاب

 
میشه این‌جوری نگاه‌م نکنی؟!

:: جمعه 1388/07/24 - کرم کتاب


شنبه:
این‌قدر به تو زل زده‌م که رفتن‌ت را ندیده‌م.

یک‌شنبه:
دچار یک سندرم حاد پس قاعدگی-یا سندرم پس قاعدگی حاد- شده‌م!!!

دوشنبه:
دل‌م برای تمام کرم‌های شب‌تاب می‌سوزد که سایه ندارند!

سه‌شنبه:
تنهایی.

چهارشنبه:
امسال سال فرج است اگر بخواهیم!

پنج‌شنبه:
از شیطان آموخت و سوزاند...

جمعه:
فقط باید برگشت.

:: پنجشنبه 1388/07/23 - کرم کتاب


احساس می
‌کنم مورسوی درون‌م بد جور عاشق‌ش شده...

:: چهارشنبه 1388/07/22 - کرم کتاب


مرگ یک‌بار، شیون چند بار؟!

:: سه شنبه 1388/07/21 - کرم کتاب


جهان یک تن است و ما تنها.*
*غلام حسین عمرانی

:: جمعه 1388/07/17 - کرم کتاب


سر راه از قنادی مینیون دروازه دولت براش گاتا می‌خرم. بعد هم فکر می‌کنم که براش از اون سالادای ماکارونی‌م که عاشق‌شون‌ه درست کنم و با غذایی که طبق معمول مامان می‌فرسته ازش پذیرایی کنم. خودم را تو تاپ قرمز و دامن سیاه‌م که تازه خریدم‌ش تصور می‌کنم. ولی فکر نمی‌کنم اونا را امشب بپوشم. می‌خوام موهام را پریشون کنم و جلوش را با اون پروانه‌ی کوچولوی نقره‌ای عقب بکشم، پیرهن بنفشی را که می‌دونه خودم خیلی دوست‌ش دارم را بپوشم و ماتیک سرخابی بزنم و قبل شام همراه با قهوه‌ای که تازه خوب درست کردن‌ش را یاد گرفتم، بشینیم و حرف بزنیم. شاید هم محض خنده یه فال براش گرفتم و از تو فنجون‌ش یه زن منتظر با یه عالمه پروانه بیرون کشیدم و...نه! شاید هم فقط بشینیم تلویزیون ببینیم و شام بخوریم و مثل همیشه از دست‌پخت مامان تعریف کنه و از رنگ موها و پیرهن‌م که چه‌قدر به من میان و آخر شب هم زبر بارون با چتر من برگرده خونه‌ش. من هم قبل خواب یکی از کتاب‌های نیمه خونده‌م را ورق بزنم و خیال کنم دفعه‌ی بعد...

:: پنجشنبه 1388/07/16 - کرم کتاب

کاش می‌گفتی چیست،
آن‌چه از چشم تو تا عمق وجودم جاری‌ست!*
*فریدون مشیری

:: سه شنبه 1388/07/14 - کرم کتاب

استاد یکی از درس‌های کارشناسی‌م با تاکید خاصی می‌خواست بالای برگه‌‌ی ریکامندیشن‌م تاریخ روز بزنه٬ پرسید امروز چندم‌ه؟ بهش گفتم سوم اکتبره. گفت سه اکتبر ۱۹۰۹؟!

:: شنبه 1388/07/11 - کرم کتاب


نیت می‌کنم
و از پسرک سر چهار راه فال می‌خرم.
حالا حتا خواجه هم می‌داند
که
بازی‌مان تمام شده...

:: سه شنبه 1388/07/07 - کرم کتاب

مگه نماز جمعه‌س؟!
مگه راه‌پیمایی روز قدس‌ه؟!
مگه انتخابات ریاست جمهوری‌ه؟!
مگه استقبال مردمی سفرهای استانی و بین‌المللی مستر پرزیدنت‌ه؟!
نه واقعن از کی باز شدن مدرسه‌ها باشکوه شده؟!

:: یکشنبه 1388/07/05 - کرم کتاب


به خدایی ایمان دارم که رقص بداند.

:: شنبه 1388/07/04 - کرم کتاب


روزی که می‌رفتی باران می‌بارید.
یادت هست؟!
گفتی روزی که برمی‌گردی هم باران می‌بارد!
می‌دانی
این روزها این‌جا٬
       ب
                ا
            ر
                     ن
              م
       ی
                   ب
          ا
                ر
     د 
           .
                 .
          .
             .
          .
           .

:: چهارشنبه 1388/07/01 - کرم کتاب


             دست مزن! چشم ببستم دو دست
                                            راه مرو! چشم دو پای‌م شکست
        حرف مزن! قطع نمودم سخن
                                         نطق نکن! چشم ببستم دهن
   هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن
                                   خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم، کور شوم، کر شوم
                            لیک محال است که من خر شوم*

                                     *سید اشرف‌الدین حسینی (نسیم شمال)


:: سه شنبه 1388/06/31 - کرم کتاب


بالاخره از خر شیطون افتاد پایین!

:: یکشنبه 1388/06/29 - کرم کتاب


دولت این مملکت در اختیار ملَت است
آخر ای ملَت، به کف کی اختیار آید تو را؟!*
*فرخی یزدی

:: جمعه 1388/06/27 - کرم کتاب

چه حس خوبی‌ه وقتی بعد از مدت‌ها کتاب هوای تازه‌ را باز کردم و صفحه‌ی اول‌ش غافل‌گیرم کرد. نوشته بودی :تو این‌جایی و نفرین شب بی‌اثر است!
کی بود؟! زمستان هشتاد و سه شاید!!!

:: دوشنبه 1388/06/23 - کرم کتاب |


ته فنجان قهوه‌‍‌ام نقش یک آیینه می‌ی‍بینم،
تعبیر کن
بر وفق مراد است یا سبب دق؟!

:: شنبه 1388/06/21 - کرم کتاب


لذتی که در انتقام هست در گذشت نیست!

:: چهارشنبه 1388/06/18 - کرم کتاب


چشم‌‍‌های‌م آن‌‍‌قدر دنبال‌ت دویده که از نفس افتاده.
   من
         نگران
                  تو
                     و
                      تو
                           سرگردان
                                        دگران...

:: سه شنبه 1388/06/17 - کرم کتاب


امان از این کلاغ‌های غروب تابستان و شهرت خبرهای دست اول‌شان.
برای من که چشم به‌‍راه تو هستم و دل‌شوره امان‌م نمی‌دهد،
حتا زاغ‌‍چه سیاه‌های کوچک هم قابل احترام‌ند.


:: دوشنبه 1388/06/16 - کرم کتاب


نگاه‌ت کم‌یاب و دست‌ت گرم و قلب‌ت مرغوب است٬
حالا چرا نباید دوست‌ت داشته باشم؟!

:: یکشنبه 1388/06/15 - کرم کتاب


غم تو از تو وفادارتر است...

:: سه شنبه 1388/06/10 - کرم کتاب


از قول من خیلی ببوس‌ش!

:: یکشنبه 1388/06/01 - کرم کتاب


حاصل خیره در آیینه شدن آیا
دو برابر شدن غصه‌ی تنهایی نیست؟*
*فاضل نظری- گریه‌ها‌ی امپرطور

:: پنجشنبه 1388/05/29 - کرم کتاب


قحطي خدا آمده است.*
*ابو سعيد ابوالخير

:: یکشنبه 1388/05/25 - کرم کتاب |

آدمای زیادی اومدن و از وسط زندگی‌م رد ‌شدن؛
عابرای غریبه و اخمو٬
آشناهای خندون و شیرین
                         -البته گاهی هم برعکس-
اما این روزها٬
هستند آدمایی که از روی زندگی بقیه رد می‌شن؛ خندونِ خندون.

 

پ.ن: دیگه عادت کردم یا شاید فقط خیال می‌کنم که عادت کردم.

:: دوشنبه 1388/05/12 - کرم کتاب

امروز صبح٬
                آفتاب که نرمِ نرم از رو صورت‌م رد شد
بیدار شدم؛
                   لَختِ لَخت.
دوش ‌گرفتم؛
                         سردِ سرد.
پیراهن سرخابی‌ام را پوشیدم
موهام را همون طوری که همیشه دوست داشتی دم اسبی بستم.
چای تلخی را توی لیوان قرمزت با نقش اون گوسفند سادهِه،
                                    داغِ داغ سر‌کشیدم
          کفش‌های سفیدم را از زیر تخت کشیدم بیرون
     و چمدان‌م را.
از خاطرات‌م پرش ‌کردم.
                        به ماهی‌های‌ت غذا دادم
و
به
همین
سادگی٬
تو
را
با
خودت
تنها
گذاشتم.

:: دوشنبه 1388/05/05 - کرم کتاب |


دهان‌م بوی نعناع می‌دهد٬
                         وقتی
                   تو را صدا می‌زنم.

:: یکشنبه 1388/05/04 - کرم کتاب |


من سیب سرخ حوا هستم؛ اگر تو آدم باشی.

:: سه شنبه 1388/04/30 - کرم کتاب

روزهای چسب‌ناک این تابستان عجیب کش می‌آیند و دلهره‌ی این روزها رهای‌مان نمی‌کند. کابوس خوراک شب و خفگی سهم روزهای‌مان شده. صدا می‌زنیم نه به نجوا و پچ‌پچه که به فریاد و هیاهو و چه شگفت که نه شنیده می‌شویم  و نه دیده و این احساس مرا تهی می‌کند از همه‌ی اعتماد و اعتقاد به نفسی که سال‌هاست به اسم مردم سالاری به ظاهر دینی به خوردمان داده‌اند. فراغت دردناک این آبستنی احمقانه را به جان باید خرید تا به  آرامش رسید و ثمره‌ی نو پای زمانه را پشت در یکی از خانه‌های این شهر دودناک بایست گذاشت و از حقیقت گریخت. آه که چه رویای شیرینی‌ می‌توانست انتظارمان را بکشد در نیمه‌ی این تابستان ناگهان! شايد هم نه٬‌ كه می‌داند؟!!!



وقتی که سيم حکم کند، زر خدا شود
وقتی دروغ داور هر ماجرا شود
وقتی هوا٬ هوای تنفس، هوای زيست
سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود
وقتی در انتظار يکی پاره‌ استخوان ‌
هنگامه‌ای ز جنبش دم‌ها به پا شود
وقتی که سوسمار صفت، پيش آفتاب
‌يک رنگ، رنگ‌ها شود و رنگ‌ها شود
وقتی که دامن شرف و نطفه‌گير شرم ‌
رجاله خيز گردد و پتياره‌زا شود
بگذار در بزرگی اين منجلاب ياس
‌دنيای من به کوچکی انزوا شود.*
*سیمین بهبهانی- ۱۳۵۳

:: یکشنبه 1388/04/21 - کرم کتاب |

بیا.
نزدیک‌تر بیا٬
ببین.
خوب ببین٬
ما را که نشسته‌ایم پشت میز روبه‌روی پنجره‌ی خوش‌منظره‌ی کافه کنج.
من مثل همیشه بستنی شکلاتی می‌خورم٬
و تو اسپرسوی روشن‌فکری‌ات.
من تلخ‌ام از تو٬
تو شیرینی از من.
 

پ.ن(۱): ابلیس قادر است به‌خاطرِ اهدافِ خویش از کتابِ مقدس نقل کند.*
* شکسپیر
پ.ن(۲):
Et si tu n`existais pas


:: سه شنبه 1388/04/09 - کرم کتاب |

قلب‌م را آن‌قدر کوچک می‌کنم؛
که فقط جای تو باشد٬
و آن اندازه بزرگ؛
که تو را لب‌ریز کند.

:: دوشنبه 1388/04/08 - کرم کتاب |

چه سخت و دیر و تلخ می‌گذرد این روزها...کاش چشم باز کنیم و ببینیم همه چیز کابوس بوده است.

 

پ.ن: بالاخره تاپ نیوز یاهو عوض شد و علت مرگ مایکل جکسون جای اخبار ایران را گرفت!

:: یکشنبه 1388/04/07 - کرم کتاب


تمساح‌ها چه زمانی اشک می‌ریزند؟
۱. وقتی دل‌تنگ‌اند
۲. وقت خوردن شکار
۳. وقتی می‌ترسند

پ.ن(۱): این یکی از سوال‌های مسابقه‌ی ۳۰۳ هست که جمعه شب از کانال ۳ پخش شد!
پ.ن(۲): Benford`s law

:: دوشنبه 1388/04/01 - کرم کتاب |


تمامی روزها یک روزند٬
تکه تکه در میان شبی بی‌پایان*.
*شمس لنگرودی

:: سه شنبه 1388/03/26 - کرم کتاب |


سرزمینی وجود دارد که مردم آن را فقط از روی ترانه‌ها می‌شناسند. نام‌ش تیرنانوگ است و زیر تپه‌ها قرار گرفته است. مردان و زنانی در آن زندگی می‌کنند که راه آن‌جا را یافته‌اند و دوباره هیچ‌گاه دیده نشده‌اند. در سرزمین تیرنانوگ نیستی و زوال وجود ندارد. در آن‌جا درد و افسردگی شناخته شده نیست و نفرت و گرسنه‌گی معنایی ندارد. همه به راحتی با هم زندگی می‌کنند و با فراغ بال و بدون زحمت، خیلی چیزها به‌دست می‌آورند. اما مشکل  این است که در تیرنانوگ به خاطر نبودن غم، خوشی هم وجود ندارد.*
*یک افسانه‌ی اایرلندی

:: سه شنبه 1388/03/12 - کرم کتاب |


چه بده که برای بعضی کارها بزرگ شدم!!! :(

:: چهارشنبه 1388/03/06 - کرم کتاب |


می‌خوان به زور هم‌رنگ بشیم. می‌خوان به اجبار بشیم مثل خودشون٬ ما که مثل هم می‌پوشیم٬ مثل هم می‌خندیم، مثل هم حرف می‌زنیم... پس اگه قراره کسی هم‌رنگ جماعت بشه -که ما تو اکثریت هستیم- اونا باید بیان و خودشون را شبیه ما کنند! ولی این هم میشه اجبار٬ خب هر کس به کیش خود. ما به همین هم دل‌خوشی‌م.
راست‌ش کی‌ه که این روزها واقعن فکر می‌کنه داره  زندگی می‌کنه؟! دل‌ه کی خوش‌ه؟! کدوم یکی‌مون احساس محترم شمرده شدن را تجربه می‌کنه؟! همه جا تیره‌ شده، خوشی‌هامون کوچیک شدن، به سبز شدن برگی هم راضی‌‌م اگه جوانه‌ای باشه... درست‌ه هنوز همه چیز سیاه سیاه نشده ولی اصلن روشنی هم نیست. خیلی وقت‌ه که حتا آسمون هم خاکستری شده٬ رفتیم تو پیله‌های سیاه و طوسی و قهوه‌ای٬ همون طوزی که ازمون خواستن! هنوز هم شادترین رنگ مجاز٬ سبز یشمی بد رنگ‌ه. حتا رنگ ماشین‌هامون هم تیره‌ست٬ وای که دل‌م‌‌ لک زده واسه دیدن یه فولکس قورباغه‌ای سبز خوش‌رنگ!

:: یکشنبه 1388/03/03 - کرم کتاب


گاهی محال هم محال می‌شود.

:: سه شنبه 1388/02/29 - کرم کتاب


دل‌م بهاری و نگاه‌م تابستانی‌ست.

:: دوشنبه 1388/02/28 - کرم کتاب |


روز ۶۰ام بهار نزدیک است.
باید برای کوچ آماده شد...

:: شنبه 1388/02/26 - کرم کتاب |


مرا مثل فارسی٬
از راست به چپ نخوان.
مرا مثل لاتین٬
از چپ به راست نخوان.
مرا مثل ژاپنی٬
از بالا به پایین نخوان.
لطفا٬
مرا ساده‌ی ساده‌ی ساده بخوان.

:: سه شنبه 1388/02/15 - کرم کتاب |


فرق نمی‌کنه من را چی صدا کنی؛ تو فقط بگو "تو".

:: یکشنبه 1388/02/13 - کرم کتاب |

چند تا (مثلن 5، 6 تا) میمون را می‌اندازند توی یک قفس. یک نردبان گوشه‌ی قفس است و یک موز (یا نارگیل یا هر چیز دیگری که میمون‌ها دوست دارند) بالای نردبان. میمون‌ها موز را می‌بینند و یکی‌شان شروع می‌کند به بالا رفتن از نردبان. دست که به موز می‌رسد، روی سر بقیه آب سرد می‌ریزند یا آب داغ یا بالاخره کاری می‌کنند که زیاد میمون‌پسند نیست. آب را آزمایش‌گرها می‌ریزند؛ همان آدم‌هایی که از بیرون قفس به رفتار میمون‌ها نگاه می‌کنند.
دفعه‌ی بعد که موز را بالای نردبان می‌گذارند، باز یکی بالا می‌رود و باز بقیه خیس می‌شوند... بار سوم... چهارم... دیگر کسی از نردبان بالا نمی‌رود. میمون‌ها تصمیم می‌گیرند که موز به خیس شدن یا سوختن‌شان نمی‌ارزد. میمون‌ها از دور موز را نگاه می‌کنند.
بعد اتفاق تازه‌ای می‌افتد؛ یکی از میمون‌ها را از قفس بیرون می‌برند و میمون تازه‌ای به جای‌ش می‌آورند. میمون از همه جا بی‌خبر موز را که می‌بیند، می‌خواهد از نردبان برود بالا اما بقیه می‌ریزند روی سرش و می‌کشندش پایین و آن‌قدر می‌زنندش که بفهمد آن موز یک موز معمولی نیست! میمون 3-2 بار کتک می‌خورد بدون آن‌که چیزی از ماجرای آب بداند. حساب کار دست‌ش می‌آید و به جمع تماشا‌چی‌های هراسان می‌پیوندد. این کار را ادامه می‌دهند؛ هی میمون قدیمی از قفس بیرون می‌برند و به جای‌ش میمون بی‌خبر از همه جا اضافه می‌کنند. دوباره موز و دوباره نردبان و دوباره کتک و دوباره جمع یک‌دست میمون‌های حریص هراسان و بالاخره زمانی می‌رسد که هیچ کدام از میمون‌های قفس، هیچ‌وقت خیس نشده‌اند، هیچ‌کدام قصه‌ی موز و آب را نمی‌دانند. هیچ‌کدام نمی‌دانند که چرا نباید طرف موز بروند؛ فقط می‌دانند که نباید بروند؛ می‌دانند که اگر بروند کتک می‌خورند؛ از طرف بقیه‌ای که خودشان هم نمی‌دانند چرا کتک می‌زنند یا کتک می‌خورند.
حالا موزی هست و قفسی و میمون‌هایی که هیچ‌وقت طرف موز نمی‌روند، بدون این‌که بدانند این موز چه مرگ‌ش است یا خودشان چه مرگ‌شان است!

روزی، روزگاری کسی به هوای رسیدن به چیزی از نردبانی بالا رفته است و ما هنوز از ارتفاع می‌ترسیم.*
* احسان لطفی- هفته‌نامه‌ی همشهری جوان؛ چندین ماه پیش

:: دوشنبه 1388/02/07 - کرم کتاب |


آرزوی‌م این است
که
در یکی از غروب‌های سرد این بهار
در کافه‌ای گرم
مرا مثل چای سر بکشی.

:: چهارشنبه 1388/01/26 - کرم کتاب |

نگاه‌ت آن‌گونه با نگاه‌م آميخت
كه هنوز هم كه هنوز است
يادش
يک زمستان مرا گرم می‌كند.

:: سه شنبه 1388/01/25 - کرم کتاب |

نوشتن واقعن کار لذت‌بخشی است. همین که انسان خودش نباشد ولی در تمام ماجرایی که از آن صحبت می‌شود جریان داشته باشد، از آن لذت‌بخش‌تر است. مثلن همین امروز من مرد و زنی عاشق و معشوق را با هم‌دیگر سوار بر اسب در جنگل به گردش بردم. بعد ازظهر یک روز پاییزی بود، برگ زرد درختان را باد به هر سو می‌برد. من در این میان هم اسب بودم، هم سوار. هم برگ بودم، هم باد، هم خورشید قرمزی بودم که پلک‌های ایشان را که غرق در عشق بود نیمه می‌بستم و هم کلماتی بودم که آن دو بر زبان می‌آوردند.*
*گوستاو فلوبر ( قسمتی از مقدمه‌‌ی مادام بواری)

:: دوشنبه 1388/01/10 - کرم کتاب

جشن فارغ‌التحصيلی سوت و كور امسال كجا و مراسم  سال 85 كجا!!! فقط من و پريسا مونديم :(((

:: چهارشنبه 1387/12/14 - کرم کتاب |

پسرک لای کتابی را باز کرد...آهی کشید و گفت، دوست داری اینو بخونی؟....به هیشکی نشون‌ش ندادم تا حالا...گفتم چیه؟...لبخندی شرمگین زد و گفت که این یادگار روزهای سربازی‌ست...دخترکی فرستاده برای‌ش... گفت که از آن روز هزار بار خواندت‌ش...خط به خط...زیر لب گفتم اگر دل‌ت می‌خواهد می‌خوانم‌ش...و قلب‌م تند تپید...به یاد تمام نامه‌هایی افتادم که هرگز ننوشتی برای‌م...به یاد نامه‌هایی که از کودکی نگه داشته بودم توی کشوی کنار در...یاد اولین نامه‌ای که پست کردم برای‌ت...یادم افتاد که بارها بهت گفته بودم که عاشق این‌م که برای‌م چیزکی بنویسی... که پست‌چی زنگ در را بزند و من هراسان پله‌ها را دو تا یکی بدوم و قلب‌م تند بزند و با دست‌های لرزان گوشه‌ی پاکت را پاره کنم... که هر خط را هزار بار بخوانم و آرزو کنم که نامه هرگز تمام نشود .

.

نشسته‌ایم توی کافه...چشم در چشم...عاشق آدم‌هایی هستم که بی آن‌که حرف بزنم می‌فهمند چه می‌خواهم...نوک انگشت‌های سردم را لمس می‌کند و با چشم‌های‌ش بهم می‌گوید که همه چیز درست می‌شود...بعد...لحظه، جادویی می‌شود...پیرمرد آکاردئون‌ش را که باز و بسته می‌کند...دل من هرّی می‌ریزد پایین...بهش می‌گویم که آخر چرا این آهنگ؟؟؟...چرا حالا؟؟؟...چیزی ندارد بگوید که...چشم‌های‌ش خیس می‌شود.

.

چشم‌های او جور خاصی هستند...فرقی که نمی‌کند...شب باشد یا روز....بهار یا پاییز...چرا اما...انگار که پاییزها جور خاص‌تری هم می‌شوند حتی...میز آن‌قدر کوچک است که نفس‌های‌ش را حس می‌کنم روی صورت‌م... زل می‌زنم توی چشم‌های‌ش...دست‌م را می‌گیرد...میز را می‌کشد کنار...و من سر می‌خورم توی آغوش‌ش...چه‌طور فکر کردم که می‌داند چشم‌های‌ش چه‌قدر خاص‌ند.

.

بعضی چیزها حسرت می‌شوند.... بعد هر چه‌قدر هم بیایند و بروند و اتفاق بیافتند، حسرت می‌مانند....مثل روزهای کش‌دار تابستان که حتی بوی بلال از بیست قدمی٬ دهان‌م را آب می‌‌اندازد...قلپ‌های تگری آب طالبی...همه‌شان به راحتی پرت‌م می کنند توی تابستان هجده سالگی‌م....می‌دانی آخر؟....چشم‌های‌ت جور خاصی دل‌م را برد....از همان روز اول!


پ.ن: نویسنده‌ی این مطلب من نیستم و اسم‌ش را هم نمی‌دونم.

:: دوشنبه 1387/12/12 - کرم کتاب


تا چهار هفته نباید از تهران خارج بشم.

:: یکشنبه 1387/11/27 - کرم کتاب


حواس‌پرتی‌ات را به حساب عاشق شدن‌ت می‌گذارم٬ نه پیر شدن‌ت.

:: شنبه 1387/11/19 - کرم کتاب

بعضی از آدما خوش‌رنگ‌ن٬ بعضیا بدرنگ.
بعضی‌ها پررررررنگ٬ بعضی‌هام کم‌رنگ.
یه عده‌ای هم بی‌رنگ‌.
بعضیای دیگه هم خودرنگ‌ن.

:: چهارشنبه 1387/11/16 - کرم کتاب |


چه‌قدر سخت‌ه یه دقه یه جا بشینم.

:: سه شنبه 1387/11/15 - کرم کتاب |


نگاه کن
اما تعجب نکن.

:: یکشنبه 1387/11/13 - کرم کتاب |


خیلی متاسف‌م برای کسی که شعر انقلابی را گوگل می‌کنه ولی فقط به این می‌رسه!


پ.ن: بلیت جشنواره می‌خوام.

:: چهارشنبه 1387/11/09 - کرم کتاب


می‌دونم که تو دنیا کتاب‌های زیادی‌ه که نخوانده‌م!

:: سه شنبه 1387/11/08 - کرم کتاب


قایق از تور تهی،
و دل از آرزوی مروارید.

:: چهارشنبه 1387/11/02 - کرم کتاب


یک ردیف شمع‌دانی پشت پنجره‌ام گذاشته‌ام و مدهوش‌م از رنگ و بوی‌شان، شب و روز.


:: پنجشنبه 1387/10/26 - کرم کتاب

دی‌شب رفته بودم کتاب فروشی. پریسا ازم پرسید:" فلان کتاب‌ها را خریدی؟! "
گفتم:" آره اون هفته اومدم یه گونی کتاب خریدم ولی اصلن حس خوندن‌شون نبوده تا حالا..."

نمی‌دونم چرا کتاب‌فروش‌ه چشماش چار تا شد!

:: چهارشنبه 1387/10/25 - کرم کتاب

بوسه اسم است چون عمومی است.
بوسه فعل است چون هم لازم است هم متعدی.
بوسه حرف تعجب است چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مبهوت می‌کند.
بوسه ضمير است چون از قيد انسان خارج نيست.
بوسه حرف ربط است چون دو نفر را به هم متصل می‌کند.

پ.ن: این را از تو آرشیوم پیدا کردم و اصلن نویسنده‌ش را نمی‌شناسم.

:: یکشنبه 1387/10/22 - کرم کتاب


بچه‌گی‌ کودک دوازده ساله‌ای با بازی ادای دار زدن به پایان رسید.

:: دوشنبه 1387/10/16 - کرم کتاب


منتظرم زمستون هم تموم بشه.

:: یکشنبه 1387/10/01 - کرم کتاب

در خاطرم چیزی نمانده جز لب‌هایی و چشم‌هایی از تو...

:: شنبه 1387/09/30 - کرم کتاب


وقتی پدربزرگ مرد، زن جوان‌ش رسید به نوه‌ی بزرگ پسری‌ش.

:: شنبه 1387/09/23 - کرم کتاب


دیگه دانشجو نیستم پس شاید از امروز، شانزده آذر، فقط من را یاد دکتر غلام‌رضا قاضی‌مقدم، استاد شیمی یک، بندازه!
 
مراسم ختم: مسجد النبی٬ دوشنبه ۱۸/۹/۱۳۸۷ (۱۹:۳۰-۱۸) +

:: شنبه 1387/09/16 - کرم کتاب

باز هم عقب ماندم.
:: دوشنبه 1387/09/11 - کرم کتاب


دخترکی با موهای ‌پریشان
در باد می‌دود،
‌                 به دنبال شاپرکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

و نگاه‌ مرا با خود می‌کشاند.

:: دوشنبه 1387/09/11 - کرم کتاب


تنها چیزی که از تو در من جا مانده، نگاهت بر من است.

:: جمعه 1387/09/08 - کرم کتاب


سری نیست، سودایی هم.

:: سه شنبه 1387/09/05 - کرم کتاب

 

احساس می‌کنم افتادم روی غلتک.
این به این معنی‌ه که بالاخره
گاهی هم غلتک‌ه از روم رد میشه!


:: یکشنبه 1387/09/03 - کرم کتاب


یک عمر طول کشید تا با خداحافظی کنار بیام ولی انگار قصد رفتن نداری....


:: شنبه 1387/09/02 - کرم کتاب


نمی‌دونم این پاییز افسرده طاقت میاره تا به شادی یلدا برسه یا نه؟!

 

 
من عاشق اشکهایی هستم که فقط برای چند لحظه به چشم میدوند، اشکهایی که اگر انسان روبرویات به اندازه‌ی کافی بفهمد،‌ دنیایی حرف را از عمق دل به چشم میکشانند و به همان سرعت هم دوباره جذب دل میشوند... من عاشق حرفهایی هستم که فقط چشم میتواند بزند، عاشق چشمهای مرطوبی که اشکهایشان را همه جا و برای همه کس رو نمیکنند. از این‌جا

:: جمعه 1387/09/01 - کرم کتاب


دلم می‌خواد برم بشینم روی لبه‌ی آرزوهام و هی پاهام را تکون تکون بدم تا خسته بشم.


:: چهارشنبه 1387/08/29 - کرم کتاب


باید به دنیای فراموشی رفت تا تو را به یاد آورد.
تا تو
تا تو
تا تو
تا تو
تا تو
تا تو


:: یکشنبه 1387/08/26 - کرم کتاب


پشت پنجره می‌ایستم
به نشانه‌ی هم‌دردی با درخت‌ها٬
فنجانی از سکوت را جرعه جرعه می‌نوشم٬
کمی بعد٬
خط نگاه‌م از آسمان بالا می‌رود
و می‌رسد به دسته‌ی پریشان کلاغ‌ها.
از آن‌ها هم می‌گذرد
و به ابرهای سنگین غروب بیست و چهارم آبان هشتاد و هفت گره می‌خورد.
صبر می‌کنم...
از حالا دیگر نگاه‌م فقط به آسمان است تا با باران پایین بیاید.

:: جمعه 1387/08/24 - کرم کتاب


عزیزم فکر نمی‌کنی رفتی تو کما؟!

:: جمعه 1387/08/24 - کرم کتاب


مدتی‌ست افکارم تیز شده‌اند٬
هر چه می‌کشم جز توده‌ای سیاه و سفید از کار در نمی‌آید.
نهایت تلاش‌م در استفاده از رنگ‌ها به خاکستری می‌رسد
و شاید سایه‌ی محوی از پادشاه رنگ‌های‌م؛
                                                            زرد اخرایی. 

:: دوشنبه 1387/08/20 - کرم کتاب


ترسیده‌ام ولی‌ فقط چشم‌هام را بسته‌ام!

:: یکشنبه 1387/08/19 - کرم کتاب


از کنار ۲۵ سالگی‌ام به سرعت می‌گذرم و همه چیز را مرور می‌کنم.
آن‌قدر تند که از آن آبستره‌ای می‌بینم٬
بی‌وضوح.
گذشت.
تمام شد.
به همین راحتی تمام شد و من در سراشیبی دهه‌‌ی سوم زندگی‌ام سرعت می‌گیرم.
ده سال پیش تصور ۲۶ سالگی‌ خیلی دور بود و تار
و امروز که آن‌قدر نزدیک است باز هم چه تار.
به خودم می‌گویم امسال چه موقعیت‌هایی که از دست دادم و چه کارهای بیهوده که نکردم!
چه‌ آه‌ها که در دل‌م ماند و خفه شد از بی نفسی.
مثل حبابی درشت بر روی آب٬ چه بی تعادل و سست
این سال هم گذشت
و
روزهایی که ساده٬ خوشی‌اش از دست‌م لیز خورد و خرد شد.
آه ای دریغ و حسرت همیشگی!


عکس‌های کودکی‌ام را از روی دیوار جمع می‌کنم٬
تمام عروسک‌های‌م را می‌بوسم و کنار می‌گذارم،
و همه‌ی بچه
بازیهای‌م را.
هنوز یک روز تا ۲۶ سالگی مانده!
انگار تا متولد شدن مجالی هست...
هست؟!!!






پ.ن: می‌دونم خیلی درهم برهم نوشتم، ولی این احساس من‌ه در آستانه‌ی نیمه‌ی دوم دهه‌ی سوم زندگی.

:: یکشنبه 1387/08/19 - کرم کتاب


امروز تبدیل به یک گوش شدم.

:: شنبه 1387/08/11 - کرم کتاب


دوست دارم خاطرات‌مان را با یک جعبه مداد رنگی قدیمی رنگ ‌بزنم٬ شاید کمی تازه شوند.

:: شنبه 1387/08/11 - کرم کتاب

آبی اولترا مارین٬
کمی آب
و قلم‌موی ۱۸ تخت.
حالا من هم

عمق دریاها را  می‌فهمم.

:: جمعه 1387/08/10 - کرم کتاب


دل‌م می‌خواهد یک سبد خرمالو برای‌ت بیاورم.
و بعد
تو با یک نگاه٬
عاشق‌م بشوی.
فقط یک چیزی
درخت خرمالوی حیاط‌‌‌مان٬
همین پارسال خشک شد!

نه
اصلن همه چیز را فراموش کن.

 

:: چهارشنبه 1387/08/08 - کرم کتاب

چه‌قدر خوب‌ه بعضی وقت‌ها آدم چشم‌‌هاش را ببنده و دهن‌ش را باز کنه و هر چی دل‌ش خواست بگه و خودش را خــــــــوب خالی کنه.

پ.ن: این روزها بد جور پاچه می‌گیرم!

:: دوشنبه 1387/08/06 - کرم کتاب