لذتبخشترین قسمت شبهای پاییزی، فرو رفتن توی رختخوابیه که ملافههاش بوی آفتاب میده!
میشه
اینجوری نگاهم نکنی؟!
یکشنبه:
دچار یک سندرم حاد پس قاعدگی-یا سندرم پس قاعدگی حاد- شدهم!!!
دوشنبه:
دلم برای تمام کرمهای شبتاب میسوزد که سایه ندارند!
سهشنبه:
تنهایی.
چهارشنبه:
امسال سال فرج است اگر بخواهیم!
پنجشنبه:
از شیطان آموخت و سوزاند...
جمعه:
فقط باید برگشت.
مرگ یکبار، شیون چند بار؟!
استاد یکی از درسهای کارشناسیم با تاکید خاصی میخواست بالای برگهی ریکامندیشنم تاریخ روز بزنه٬ پرسید امروز چندمه؟ بهش گفتم سوم اکتبره. گفت سه اکتبر ۱۹۰۹؟!
مگه نماز جمعهس؟!
مگه راهپیمایی روز قدسه؟!
مگه انتخابات ریاست جمهوریه؟!
مگه استقبال مردمی سفرهای استانی و بینالمللی مستر پرزیدنته؟!
نه واقعن از کی باز شدن مدرسهها باشکوه شده؟!
چه حس خوبیه وقتی بعد از مدتها کتاب هوای تازه را باز کردم و صفحهی اولش غافلگیرم کرد. نوشته بودی :تو اینجایی و نفرین شب بیاثر است!
کی بود؟! زمستان هشتاد و سه شاید!!!
آدمای زیادی اومدن و از وسط زندگیم رد شدن؛
عابرای غریبه و اخمو٬
آشناهای خندون و شیرین
-البته گاهی هم برعکس-
اما این روزها٬
هستند آدمایی که از روی زندگی بقیه رد میشن؛ خندونِ خندون.
پ.ن: دیگه عادت کردم یا شاید فقط خیال میکنم که عادت کردم.
امروز صبح٬
آفتاب که نرمِ نرم از رو صورتم رد شد
بیدار شدم؛
لَختِ لَخت.
دوش گرفتم؛
سردِ سرد.
پیراهن سرخابیام را پوشیدم
موهام را همون طوری که همیشه دوست داشتی دم اسبی بستم.
چای تلخی را توی لیوان قرمزت با نقش اون گوسفند سادهِه،
داغِ داغ سرکشیدم
کفشهای سفیدم را از زیر تخت کشیدم بیرون
و چمدانم را.
از خاطراتم پرش کردم.
به ماهیهایت غذا دادم
و
به
همین
سادگی٬
تو
را
با
خودت
تنها
گذاشتم.
روزهای چسبناک این تابستان عجیب کش میآیند و دلهرهی این روزها رهایمان نمیکند. کابوس خوراک شب و خفگی سهم روزهایمان شده. صدا میزنیم نه به نجوا و پچپچه که به فریاد و هیاهو و چه شگفت که نه شنیده میشویم و نه دیده و این احساس مرا تهی میکند از همهی اعتماد و اعتقاد به نفسی که سالهاست به اسم مردم سالاری به ظاهر دینی به خوردمان دادهاند. فراغت دردناک این آبستنی احمقانه را به جان باید خرید تا به آرامش رسید و ثمرهی نو پای زمانه را پشت در یکی از خانههای این شهر دودناک بایست گذاشت و از حقیقت گریخت. آه که چه رویای شیرینی میتوانست انتظارمان را بکشد در نیمهی این تابستان ناگهان! شايد هم نه٬ كه میداند؟!!!
وقتی که سيم حکم کند، زر خدا شود
وقتی دروغ داور هر ماجرا شود
وقتی هوا٬ هوای تنفس، هوای زيست
سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود
وقتی در انتظار يکی پاره استخوان
هنگامهای ز جنبش دمها به پا شود
وقتی که سوسمار صفت، پيش آفتاب
يک رنگ، رنگها شود و رنگها شود
وقتی که دامن شرف و نطفهگير شرم
رجاله خيز گردد و پتيارهزا شود
بگذار در بزرگی اين منجلاب ياس
دنيای من به کوچکی انزوا شود.*
*سیمین بهبهانی- ۱۳۵۳
بیا.
نزدیکتر بیا٬
ببین.
خوب ببین٬
ما را که نشستهایم پشت میز روبهروی پنجرهی خوشمنظرهی کافه کنج.
من مثل همیشه بستنی شکلاتی میخورم٬
و تو اسپرسوی روشنفکریات.
من تلخام از تو٬
تو شیرینی از من.
پ.ن(۱): ابلیس قادر است بهخاطرِ اهدافِ خویش از کتابِ مقدس نقل کند.*
* شکسپیر
پ.ن(۲): Et si tu n`existais pas
قلبم را آنقدر کوچک میکنم؛
که فقط جای تو باشد٬
و آن اندازه بزرگ؛
که تو را لبریز کند.
چه سخت و دیر و تلخ میگذرد این روزها...کاش چشم باز کنیم و ببینیم همه چیز کابوس بوده است.
پ.ن: بالاخره تاپ نیوز یاهو عوض شد و علت مرگ مایکل جکسون جای اخبار ایران را گرفت!
میخوان به زور همرنگ بشیم. میخوان به اجبار بشیم مثل خودشون٬ ما که مثل
هم میپوشیم٬ مثل هم میخندیم، مثل هم حرف میزنیم... پس اگه قراره کسی همرنگ جماعت بشه -که ما تو
اکثریت هستیم- اونا باید بیان و خودشون را شبیه ما کنند! ولی این هم میشه اجبار٬ خب هر کس به کیش خود. ما به همین هم دلخوشیم.
راستش کیه که این روزها واقعن فکر میکنه داره زندگی میکنه؟! دله کی خوشه؟! کدوم یکیمون احساس محترم شمرده شدن را تجربه میکنه؟! همه جا تیره شده، خوشیهامون کوچیک شدن، به سبز شدن برگی هم راضیم اگه جوانهای باشه... درسته هنوز همه چیز سیاه سیاه نشده ولی اصلن روشنی هم نیست. خیلی وقته
که حتا آسمون هم خاکستری شده٬ رفتیم تو پیلههای سیاه و طوسی و قهوهای٬ همون طوزی که ازمون خواستن! هنوز هم شادترین رنگ مجاز٬ سبز یشمی بد رنگه. حتا رنگ ماشینهامون هم تیرهست٬
وای که دلم لک زده واسه دیدن یه فولکس قورباغهای سبز خوشرنگ!
چند تا (مثلن 5، 6 تا) میمون را میاندازند توی یک قفس. یک نردبان گوشهی قفس است و یک موز (یا نارگیل یا هر چیز دیگری که میمونها دوست دارند) بالای نردبان. میمونها موز را میبینند و یکیشان شروع میکند به بالا رفتن از نردبان. دست که به موز میرسد، روی سر بقیه آب سرد میریزند یا آب داغ یا بالاخره کاری میکنند که زیاد میمونپسند نیست. آب را آزمایشگرها میریزند؛ همان آدمهایی که از بیرون قفس به رفتار میمونها نگاه میکنند.
دفعهی بعد که موز را بالای نردبان میگذارند، باز یکی بالا میرود و باز بقیه خیس میشوند... بار سوم... چهارم... دیگر کسی از نردبان بالا نمیرود. میمونها تصمیم میگیرند که موز به خیس شدن یا سوختنشان نمیارزد. میمونها از دور موز را نگاه میکنند.
بعد اتفاق تازهای میافتد؛ یکی از میمونها را از قفس بیرون میبرند و میمون تازهای به جایش میآورند. میمون از همه جا بیخبر موز را که میبیند، میخواهد از نردبان برود بالا اما بقیه میریزند روی سرش و میکشندش پایین و آنقدر میزنندش که بفهمد آن موز یک موز معمولی نیست! میمون 3-2 بار کتک میخورد بدون آنکه چیزی از ماجرای آب بداند. حساب کار دستش میآید و به جمع تماشاچیهای هراسان میپیوندد. این کار را ادامه میدهند؛ هی میمون قدیمی از قفس بیرون میبرند و به جایش میمون بیخبر از همه جا اضافه میکنند. دوباره موز و دوباره نردبان و دوباره کتک و دوباره جمع یکدست میمونهای حریص هراسان و بالاخره زمانی میرسد که هیچ کدام از میمونهای قفس، هیچوقت خیس نشدهاند، هیچکدام قصهی موز و آب را نمیدانند. هیچکدام نمیدانند که چرا نباید طرف موز بروند؛ فقط میدانند که نباید بروند؛ میدانند که اگر بروند کتک میخورند؛ از طرف بقیهای که خودشان هم نمیدانند چرا کتک میزنند یا کتک میخورند.
حالا موزی هست و قفسی و میمونهایی که هیچوقت طرف موز نمیروند، بدون اینکه بدانند این موز چه مرگش است یا خودشان چه مرگشان است!
■
روزی، روزگاری کسی به هوای رسیدن به چیزی از نردبانی بالا رفته است و ما هنوز از ارتفاع میترسیم.*
* احسان لطفی- هفتهنامهی همشهری جوان؛ چندین ماه پیش
نگاهت آنگونه با نگاهم آميخت
كه هنوز هم كه هنوز است
يادش
يک زمستان مرا گرم میكند.
نوشتن واقعن کار لذتبخشی است. همین که انسان خودش نباشد ولی در تمام ماجرایی که از آن صحبت میشود جریان داشته باشد، از آن لذتبخشتر است. مثلن همین امروز من مرد و زنی عاشق و معشوق را با همدیگر سوار بر اسب در جنگل به گردش بردم. بعد ازظهر یک روز پاییزی بود، برگ زرد درختان را باد به هر سو میبرد. من در این میان هم اسب بودم، هم سوار. هم برگ بودم، هم باد، هم خورشید قرمزی بودم که پلکهای ایشان را که غرق در عشق بود نیمه میبستم و هم کلماتی بودم که آن دو بر زبان میآوردند.*
*گوستاو فلوبر ( قسمتی از مقدمهی مادام بواری)
جشن فارغالتحصيلی سوت و كور امسال كجا و مراسم سال 85 كجا!!! فقط من و پريسا مونديم :(((
پسرک لای کتابی را باز کرد...آهی کشید و گفت، دوست داری اینو بخونی؟....به هیشکی نشونش ندادم تا حالا...گفتم چیه؟...لبخندی شرمگین زد و گفت که این یادگار روزهای سربازیست...دخترکی فرستاده برایش... گفت که از آن روز هزار بار خواندتش...خط به خط...زیر لب گفتم اگر دلت میخواهد میخوانمش...و قلبم تند تپید...به یاد تمام نامههایی افتادم که هرگز ننوشتی برایم...به یاد نامههایی که از کودکی نگه داشته بودم توی کشوی کنار در...یاد اولین نامهای که پست کردم برایت...یادم افتاد که بارها بهت گفته بودم که عاشق اینم که برایم چیزکی بنویسی... که پستچی زنگ در را بزند و من هراسان پلهها را دو تا یکی بدوم و قلبم تند بزند و با دستهای لرزان گوشهی پاکت را پاره کنم... که هر خط را هزار بار بخوانم و آرزو کنم که نامه هرگز تمام نشود .
.
نشستهایم توی کافه...چشم در چشم...عاشق آدمهایی هستم که بی آنکه حرف بزنم میفهمند چه میخواهم...نوک انگشتهای سردم را لمس میکند و با چشمهایش بهم میگوید که همه چیز درست میشود...بعد...لحظه، جادویی میشود...پیرمرد آکاردئونش را که باز و بسته میکند...دل من هرّی میریزد پایین...بهش میگویم که آخر چرا این آهنگ؟؟؟...چرا حالا؟؟؟...چیزی ندارد بگوید که...چشمهایش خیس میشود.
.
چشمهای او جور خاصی هستند...فرقی که نمیکند...شب باشد یا روز....بهار یا پاییز...چرا اما...انگار که پاییزها جور خاصتری هم میشوند حتی...میز آنقدر کوچک است که نفسهایش را حس میکنم روی صورتم... زل میزنم توی چشمهایش...دستم را میگیرد...میز را میکشد کنار...و من سر میخورم توی آغوشش...چهطور فکر کردم که میداند چشمهایش چهقدر خاصند.
.
بعضی چیزها حسرت میشوند.... بعد هر چهقدر هم بیایند و بروند و اتفاق بیافتند، حسرت میمانند....مثل روزهای کشدار تابستان که حتی بوی بلال از بیست قدمی٬ دهانم را آب میاندازد...قلپهای تگری آب طالبی...همهشان به راحتی پرتم می کنند توی تابستان هجده سالگیم....میدانی آخر؟....چشمهایت جور خاصی دلم را برد....از همان روز اول!
پ.ن: نویسندهی این مطلب من نیستم و اسمش را هم نمیدونم.
بعضی از آدما خوشرنگن٬ بعضیا بدرنگ.
بعضیها پررررررنگ٬ بعضیهام کمرنگ.
یه عدهای هم بیرنگ.
بعضیای دیگه هم خودرنگن.
پ.ن: بلیت جشنواره میخوام.
دیشب رفته بودم
کتاب فروشی. پریسا ازم پرسید:" فلان کتابها را خریدی؟! "
گفتم:" آره اون هفته اومدم یه گونی
کتاب خریدم ولی اصلن حس خوندنشون نبوده تا حالا..."
نمیدونم چرا کتابفروشه چشماش چار تا شد!
بوسه اسم است چون عمومی است.
بوسه فعل است چون هم لازم است هم متعدی.
بوسه حرف تعجب است چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مبهوت میکند.
بوسه ضمير است چون از قيد انسان خارج نيست.
بوسه حرف ربط است چون دو نفر را به هم متصل میکند.
پ.ن: این را از تو آرشیوم پیدا کردم و اصلن نویسندهش را نمیشناسم.
در خاطرم چیزی نمانده جز لبهایی و چشمهایی از تو...
احساس میکنم افتادم روی غلتک.
این به این معنیه که بالاخره گاهی هم غلتکه از روم رد میشه!
مدتیست افکارم تیز شدهاند٬
هر چه میکشم جز تودهای سیاه و سفید از کار در نمیآید.
نهایت تلاشم در استفاده از رنگها به خاکستری میرسد
و شاید سایهی محوی از پادشاه رنگهایم؛
زرد اخرایی.
آبی اولترا مارین٬
کمی آب
و قلمموی ۱۸ تخت.
حالا من هم
عمق دریاها را میفهمم.
نه
اصلن همه چیز را فراموش کن.
چهقدر خوبه بعضی وقتها آدم چشمهاش را ببنده و دهنش را باز کنه و هر چی دلش خواست بگه و خودش را خــــــــوب خالی کنه.
پ.ن: این روزها بد جور پاچه میگیرم!
آهای مرد! چیزی که خیلی بهش مینازی فقط یک اسمه. اون هم فقط در نظر کسانی مثل خودته که بهت اعتبار میده. به پشتوانهی یک تاریخ چند هزار سالهی مردسالاری زور میگی هر چهقدر که حال میکنی. قول مردونه(!!!) میدی و بدقولی میکنی٬ تصور میکنی این زمین٬ این هوا و حتی همهی زنها برای تو خلق شدهن. آره امروز حداقل تونستم حال یکیتون را بگیرم! ترسیده بودی٬ لبهات میلرزید. امروز دلم خیلی برات سوخت. التماس کردی٬ حتی گریهت هم گرفت٬ گفتی زن داری و یه پسر کوچیک٬ گفتی تو صورتت تف کنم٬ بهت سیلی بزنم ولی ازت شکایت نکنم! بهم گفتی ببخشمت و متاسفانه اینقدر احمقی که نمیدونی بخشش من در قبال جبرانه و تو نمیتونی حتا سر سوزنی کارت را جبران کنی. گفتی شیطون گولت زد٬ اصلن نفهمیدی داری چهکار میکنی و دست خودت نبوده! خندهدارترین حرفی که یه آدم مثلن بالغ و عاقل که شرع مقدس(!!!) هم وجودش را دو برابر وجود یک زن میدونه٬ میتونه بزنه! تو به خودت این اجازه را دادی که مسائل جنسیت را تو خیابون مطرح کنی٬ به خودت اینقدر مطمئنی که به شان اجتماعی و قیافهت نگاه نمیکنی و به من٬ آره به من٬ هر پیشنهادی تهوعآوری را میدی.
دنیای مردونهت مال خودت! من از دنیای زنونهی لطیفم لذت میبرم٬ خیلی خوشحالم که وقتی عصبی یا ناراحت میشم٬ اشکهام بیاراده میآن و حالم را خوب میکنند. من خیلی خوشبختم که به اشیا طوری نگاه میکنم که تو با قویترین میکروسکوپ هم نمیتونی٬ اینقدر آروم و با دقت رانندگی میکنم که حرصت پشت سرم در میآد٬ اینقدر میتونم حرف بزنم و حرف هم واسه گفتن داشته باشم که تو مخیلهت هم جا نشه... تو اینها را ضعف من میدونی و نمیدونی شاید کمبود تو باشه که نمیتونی مثل من باشی.
به خاطر این که تمایلات جنسی و غرایز شهوانیت به غلیان در نیاد و به اسم ایجاد امنیت برای خودم٬ سر هر چهارراهی باید دربارهی حق طبیعی خودم در انتخاب نوع لباس و آرایشم جواب پس بدم. این من هستم که باید مواظب باشم که تو اختیار از کف ندی و تازه بعد هم گناهت را بندازی گردن شیطان فلک زده٬ آخه مضحک نیست مرد گندهای مثل تو بگه شیطون گولم زد؟!
مگه من امروز نه اینکه فقط برای پیادهروی و بدون هیچ آرایشی و لباس زننده(!!!)ای بیرون رفته بودم که تو به خودت اجازه دادی که من را از شادابی بعد ورزشم محروم کنی! حتی لایق جواب هم نبودی و داشتی تو میل جنسیت غرق میشدی که من شانس آوردم و ماشین راهنمایی و رانندگی سر راهم سبز شد و تو از باشگاه پاس تا پل ستاری دویدی٬ به اندازهی همون راهی که دنبالم راه افتاده بودی و حرفهای مزخرف و صداهای حیوانی در آورده بودی و من تحمل کرده بودم تا شاید تو از رو بری که نرفتی. من فمینست نیستم٬ عقدهی شنیدن التماسهات را هم ندارم ولی از حق انسانی خودم نمیگذرم٬ همون حقی را که تو به راحتی از من گرفتیش٬ نه امروز٬ که همیشه٬ هر ساعتی از شب و روز٬ توی هر خیابون و کوچهی شلوغ و خلوت...
فقط میتونم بگم خیلی بدبختی٬ به خاطر تمام توهمات واهیت دربارهی مرد بودن و مردانهگیت.
پ.ن: من به همهی مردها اینطوری نگاه نمیکنم٬ به کسی هم نمیخوام توهین کنم٬ بالاخره بین مردها بهطور تصادفی مرد خوب هم پیدا میشه!
سرود اندوههای شبانهی گندمزار٬ همیشه به عهدهی جیرجیرکهاست.
یک سفر دو روزه به تبریز داشتم (بهخاطر کنگرهی مهندسی شیمی)٬ دانشگاه سهند به بدترین شکلی که میتونست از عهدهی این کار بر اومد. این فقط نظر من نبود و تقریبا بقیه هم همین نظر را داشتند. همه چیز از پذیرش٬ پذیرایی٬ برنامهریزی ارائهی مقالهها و پوسترها مشکل داشت. خندهدارترین قسمت هم سخنرانی به زبان ترکی در مراسم افتتاحیهی کنگره بود. حتا مقالهها را هم به شکل یک DVD دو زاری و نه به صورت کتاب چاپ شده به ما دادند٬ در حالی که یکی از بچههای سهند که خبر داشت گفت که پولش را حساب کرده بودند. ما که از قبل هتل رزرو کرده بودیم ولی جای خواب مناسبی هم فراهم نشده بود.
نمایشگاه جانبی این کنگره هم بدون شک هیچ چیزی برای نمایش نداشت جز یک غرفهی تبریزگردی و چند تا غرفه از کارهای پژوهشی دانشکدهی مهندسی شیمی سهند.
این موارد را جمع کنید با اشتباه بزرگی که در مورد ارائهی مقالههای من و دوستم(نگار) پیش اومده بود و دبیرخانهی کنگره زیر بار نمیرفت و فقط از طریق پیدا کردن آشنا (طبق معمول در ایران!) حل شد.
بدترین قسمت هم هم-کوپه شدن با یک آقای مشهدی پر حرف بود که با اصرار و پر رو بازیِ ما جاش را عوض کردند! حالا هم سرما خوردم و دارم فکر میکنم که هیچ مسافرتی اینقدر تخمی٬ تا حالا نرفته بودم.
به سراغ یکی از اولین داستانهای چاپ نشدهش رفت؛ خودکشی نویسندهی پیری که ایدهای برای نوشتن نداشت. به آخر داستان که رسید قوطی قرص و بطری آب هم تمام شده بود.
پ.ن: به دیگران فرصت اشتباه هم بدهیم.