زیاد خواندن شرط نیست بلکه خوب خواندن و خوب عمل کردن...(مارتین لوتر) . . . کلمات عوض نمیشوند، اما کتابها همیشه در حال تغییرند. عوالم مختلف پیوسته تغییر میکنند، افراد عوض میشوند، کتابی را در وقت مناسبی پیدا میکنند و آن کتاب جوابگوی چیزیست؛ نیازی، آرزویی.(پل استر) . . . من وقتی چیزی میخوانم٬ در واقع نمیخوانم. جملهای زیبا را به دهان میاندازم و مثل آب نیات میمکم٬ یا مثل لیکور مینوشم٬ تا آنکه اندیشه٬ مثل الکل٬ در وجود من حل شود٬ تا در دلم نفوذ کند و در رگهایم جاری شود و به ریشهی هر گلبول خونی برسد. (تنهایی پر هیاهو- بهومیل هرابال) . . . تصمیم گرفتهام در دنیایی زندگی کنم که کتابها به هزاران باغ تبدیل شدهاند و کودکانی که در آن باغها بازی میکنند و میآموزند راههای اصیل باروری چیزهای سبز را. (لطفن این کتاب را بکارید- ریچارد براتیگان)
سالروز شانزده آذر، روز استکبار ستیزی دانشجویان مسلمان دانشگاه تهران در دوره سیاه رژیم ستمشاهی و روز دانشجو را گرامی داشته و اعلام میدارد این حماسه جاودانی دانشجویان
فهیم که با تقدیم سه قربانی بزرگ بر علیه نقشههای شوم انگلیس و آمریکا همراه بوده، در جامعه ما آنگونه که باید در تاریخ ثبت نگردیده و این واقعه به لحاظ ماهیت
استکبار ستیزی آن سرآغاز جنبش دانشجویی کشور است که باید زنده نگه داشته شود.
دانشگاه تهران مهد این حماسه پرشکوه که مورد توجه همه جریانهای سیاسی است، در پی
حوادث هفته اخیر در صحن مقدس دانشگاه، اعلام میدارد که هر اقدامی که شأن و منزلت
دانشگاه و دانشگاهیان را مخدوش نماید محکوم نموده و مجدداً تاکید می نماید دانشگاه
محل حضور دانشگاهیانی است که در جهت اعتلای علم و اخلاق و پژوهش گام برمیدارند و
خواستار حفظ حرمت و قداست آن میباشند.
تاریخ: 21 آذر 1388 لینک: http://ut.ac.ir/fa/news
سر راه از قنادی مینیون دروازه دولت براش گاتا میخرم. بعد هم فکر میکنم که براش از اون سالادای ماکارونیم که عاشقشونه درست کنم و با غذایی که طبق معمول مامان میفرسته ازش پذیرایی کنم. خودم را تو تاپ قرمز و دامن سیاهم که تازه خریدمش تصور میکنم. ولی فکر نمیکنم اونا را امشب بپوشم. میخوام موهام را پریشون کنم و جلوش را با اون پروانهی کوچولوی نقرهای عقب بکشم، پیرهن بنفشی را که میدونه خودم خیلی دوستش دارم را بپوشم و ماتیک سرخابی بزنم و قبل شام همراه با قهوهای که تازه خوب درست کردنش را یاد گرفتم، بشینیم و حرف بزنیم. شاید هم محض خنده یه فال براش گرفتم و از تو فنجونش یه زن منتظر با یه عالمه پروانه بیرون کشیدم و...نه! شاید هم فقط بشینیم تلویزیون ببینیم و شام بخوریم و مثل همیشه از دستپخت مامان تعریف کنه و از رنگ موها و پیرهنم که چهقدر به من میان و آخر شب هم زبر بارون با چتر من برگرده خونهش. من هم قبل خواب یکی از کتابهای نیمه خوندهم را ورق بزنم و خیال کنم دفعهی بعد...
استاد یکی از درسهای کارشناسیم با تاکید خاصی میخواست بالای برگهی ریکامندیشنم تاریخ روز بزنه٬ پرسید امروز چندمه؟ بهش گفتم سوم اکتبره. گفت سه اکتبر ۱۹۰۹؟!
مگه نماز جمعهس؟! مگه راهپیمایی روز قدسه؟! مگه انتخابات ریاست جمهوریه؟! مگه استقبال مردمی سفرهای استانی و بینالمللی مستر پرزیدنته؟! نه واقعن از کی باز شدن مدرسهها باشکوه شده؟!
دست مزن! چشم ببستم دو دست راه مرو! چشم دو پایم شکست حرف مزن! قطع نمودم سخن نطق نکن! چشم ببستم دهن هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن خواهش نافهمی انسان مکن لال شوم، کور شوم، کر شوم لیک محال است که من خر شوم*
چه حس خوبیه وقتی بعد از مدتها کتاب هوای تازه را باز کردم و صفحهی اولش غافلگیرم کرد. نوشته بودی :تو اینجایی و نفرین شب بیاثر است! کی بود؟! زمستان هشتاد و سه شاید!!!
امان از این کلاغهای غروب تابستان و شهرت خبرهای دست اولشان. برای من که چشم بهراه تو هستم و دلشوره امانم نمیدهد، حتا زاغچه سیاههای کوچک هم قابل احترامند.
آدمای زیادی اومدن و از وسط زندگیم رد شدن؛ عابرای غریبه و اخمو٬ آشناهای خندون و شیرین -البته گاهی هم برعکس- اما این روزها٬ هستند آدمایی که از روی زندگی بقیه رد میشن؛ خندونِ خندون.
پ.ن: دیگه عادت کردم یا شاید فقط خیال میکنم که عادت کردم.
امروز صبح٬ آفتاب که نرمِ نرم از رو صورتم رد شد بیدار شدم؛ لَختِ لَخت. دوش گرفتم؛ سردِ سرد. پیراهن سرخابیام را پوشیدم موهام را همون طوری که همیشه دوست داشتی دم اسبی بستم. چای تلخی را توی لیوان قرمزت با نقش اون گوسفند سادهِه، داغِ داغ سرکشیدم کفشهای سفیدم را از زیر تخت کشیدم بیرون و چمدانم را. از خاطراتم پرش کردم. به ماهیهایت غذا دادم و به همین سادگی٬ تو را با خودت تنها گذاشتم.
روزهای چسبناک این تابستان عجیب کش میآیند و دلهرهی این روزها رهایمان نمیکند. کابوس خوراک شب و خفگی سهم روزهایمان شده. صدا میزنیم نه به نجوا و پچپچه که به فریاد و هیاهو و چه شگفت که نه شنیده میشویم و نه دیده و این احساس مرا تهی میکند از همهی اعتماد و اعتقاد به نفسی که سالهاست به اسم مردم سالاری به ظاهر دینی به خوردمان دادهاند. فراغت دردناک این آبستنی احمقانه را به جان باید خرید تا به آرامش رسید و ثمرهی نو پای زمانه را پشت در یکی از خانههای این شهر دودناک بایست گذاشت و از حقیقت گریخت. آه که چه رویای شیرینی میتوانست انتظارمان را بکشد در نیمهی این تابستان ناگهان! شايد هم نه٬ كه میداند؟!!!
وقتی که سيم حکم کند، زر خدا شود وقتی دروغ داور هر ماجرا شود وقتی هوا٬ هوای تنفس، هوای زيست سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود وقتی در انتظار يکی پاره استخوان هنگامهای ز جنبش دمها به پا شود وقتی که سوسمار صفت، پيش آفتاب يک رنگ، رنگها شود و رنگها شود وقتی که دامن شرف و نطفهگير شرم رجاله خيز گردد و پتيارهزا شود بگذار در بزرگی اين منجلاب ياس دنيای من به کوچکی انزوا شود.* *سیمین بهبهانی- ۱۳۵۳
بیا. نزدیکتر بیا٬ ببین. خوب ببین٬ ما را که نشستهایم پشت میز روبهروی پنجرهی خوشمنظرهی کافه کنج. من مثل همیشه بستنی شکلاتی میخورم٬ و تو اسپرسوی روشنفکریات. من تلخام از تو٬ تو شیرینی از من.
پ.ن(۱): ابلیس قادر است بهخاطرِ اهدافِ خویش از کتابِ مقدس نقل کند.* * شکسپیر پ.ن(۲): Et si tu n`existais pas
سرزمینی وجود دارد که مردم آن را فقط از روی ترانهها میشناسند. نامش تیرنانوگ است و زیر تپهها قرار گرفته است. مردان و زنانی در آن زندگی میکنند که راه آنجا را یافتهاند و دوباره هیچگاه دیده نشدهاند. در سرزمین تیرنانوگ نیستی و زوال وجود ندارد. در آنجا درد و افسردگی شناخته شده نیست و نفرت و گرسنهگی معنایی ندارد. همه به راحتی با هم زندگی میکنند و با فراغ بال و بدون زحمت، خیلی چیزها بهدست میآورند. اما مشکل این است که در تیرنانوگ به خاطر نبودن غم، خوشی هم وجود ندارد.* *یک افسانهی اایرلندی
میخوان به زور همرنگ بشیم. میخوان به اجبار بشیم مثل خودشون٬ ما که مثل
هم میپوشیم٬ مثل هم میخندیم، مثل هم حرف میزنیم... پس اگه قراره کسی همرنگ جماعت بشه -که ما تو
اکثریت هستیم- اونا باید بیان و خودشون را شبیه ما کنند! ولی این هم میشه اجبار٬ خب هر کس به کیش خود. ما به همین هم دلخوشیم. راستش کیه که این روزها واقعن فکر میکنه داره زندگی میکنه؟! دله کی خوشه؟! کدوم یکیمون احساس محترم شمرده شدن را تجربه میکنه؟! همه جا تیره شده، خوشیهامون کوچیک شدن، به سبز شدن برگی هم راضیم اگه جوانهای باشه... درسته هنوز همه چیز سیاه سیاه نشده ولی اصلن روشنی هم نیست. خیلی وقته
که حتا آسمون هم خاکستری شده٬ رفتیم تو پیلههای سیاه و طوسی و قهوهای٬ همون طوزی که ازمون خواستن! هنوز هم شادترین رنگ مجاز٬ سبز یشمی بد رنگه. حتا رنگ ماشینهامون هم تیرهست٬
وای که دلم لک زده واسه دیدن یه فولکس قورباغهای سبز خوشرنگ!
چند تا (مثلن 5، 6 تا) میمون را میاندازند توی یک قفس. یک نردبان گوشهی قفس است و یک موز (یا نارگیل یا هر چیز دیگری که میمونها دوست دارند) بالای نردبان. میمونها موز را میبینند و یکیشان شروع میکند به بالا رفتن از نردبان. دست که به موز میرسد، روی سر بقیه آب سرد میریزند یا آب داغ یا بالاخره کاری میکنند که زیاد میمونپسند نیست. آب را آزمایشگرها میریزند؛ همان آدمهایی که از بیرون قفس به رفتار میمونها نگاه میکنند. دفعهی بعد که موز را بالای نردبان میگذارند، باز یکی بالا میرود و باز بقیه خیس میشوند... بار سوم... چهارم... دیگر کسی از نردبان بالا نمیرود. میمونها تصمیم میگیرند که موز به خیس شدن یا سوختنشان نمیارزد. میمونها از دور موز را نگاه میکنند. بعد اتفاق تازهای میافتد؛ یکی از میمونها را از قفس بیرون میبرند و میمون تازهای به جایش میآورند. میمون از همه جا بیخبر موز را که میبیند، میخواهد از نردبان برود بالا اما بقیه میریزند روی سرش و میکشندش پایین و آنقدر میزنندش که بفهمد آن موز یک موز معمولی نیست! میمون 3-2 بار کتک میخورد بدون آنکه چیزی از ماجرای آب بداند. حساب کار دستش میآید و به جمع تماشاچیهای هراسان میپیوندد. این کار را ادامه میدهند؛ هی میمون قدیمی از قفس بیرون میبرند و به جایش میمون بیخبر از همه جا اضافه میکنند. دوباره موز و دوباره نردبان و دوباره کتک و دوباره جمع یکدست میمونهای حریص هراسان و بالاخره زمانی میرسد که هیچ کدام از میمونهای قفس، هیچوقت خیس نشدهاند، هیچکدام قصهی موز و آب را نمیدانند. هیچکدام نمیدانند که چرا نباید طرف موز بروند؛ فقط میدانند که نباید بروند؛ میدانند که اگر بروند کتک میخورند؛ از طرف بقیهای که خودشان هم نمیدانند چرا کتک میزنند یا کتک میخورند. حالا موزی هست و قفسی و میمونهایی که هیچوقت طرف موز نمیروند، بدون اینکه بدانند این موز چه مرگش است یا خودشان چه مرگشان است! ■ روزی، روزگاری کسی به هوای رسیدن به چیزی از نردبانی بالا رفته است و ما هنوز از ارتفاع میترسیم.* * احسان لطفی- هفتهنامهی همشهری جوان؛ چندین ماه پیش
نوشتن واقعن کار لذتبخشی است. همین که انسان خودش نباشد ولی در تمام ماجرایی که از آن صحبت میشود جریان داشته باشد، از آن لذتبخشتر است. مثلن همین امروز من مرد و زنی عاشق و معشوق را با همدیگر سوار بر اسب در جنگل به گردش بردم. بعد ازظهر یک روز پاییزی بود، برگ زرد درختان را باد به هر سو میبرد. من در این میان هم اسب بودم، هم سوار. هم برگ بودم، هم باد، هم خورشید قرمزی بودم که پلکهای ایشان را که غرق در عشق بود نیمه میبستم و هم کلماتی بودم که آن دو بر زبان میآوردند.* *گوستاو فلوبر ( قسمتی از مقدمهی مادام بواری)
پسرک لای کتابی را باز کرد...آهی کشید و گفت، دوست داری اینو بخونی؟....به هیشکی نشونش ندادم تا حالا...گفتم چیه؟...لبخندی شرمگین زد و گفت که این یادگار روزهای سربازیست...دخترکی فرستاده برایش... گفت که از آن روز هزار بار خواندتش...خط به خط...زیر لب گفتم اگر دلت میخواهد میخوانمش...و قلبم تند تپید...به یاد تمام نامههایی افتادم که هرگز ننوشتی برایم...به یاد نامههایی که از کودکی نگه داشته بودم توی کشوی کنار در...یاد اولین نامهای که پست کردم برایت...یادم افتاد که بارها بهت گفته بودم که عاشق اینم که برایم چیزکی بنویسی... که پستچی زنگ در را بزند و من هراسان پلهها را دو تا یکی بدوم و قلبم تند بزند و با دستهای لرزان گوشهی پاکت را پاره کنم... که هر خط را هزار بار بخوانم و آرزو کنم که نامه هرگز تمام نشود .
.
نشستهایم توی کافه...چشم در چشم...عاشق آدمهایی هستم که بی آنکه حرف بزنم میفهمند چه میخواهم...نوک انگشتهای سردم را لمس میکند و با چشمهایش بهم میگوید که همه چیز درست میشود...بعد...لحظه، جادویی میشود...پیرمرد آکاردئونش را که باز و بسته میکند...دل من هرّی میریزد پایین...بهش میگویم که آخر چرا این آهنگ؟؟؟...چرا حالا؟؟؟...چیزی ندارد بگوید که...چشمهایش خیس میشود.
.
چشمهای او جور خاصی هستند...فرقی که نمیکند...شب باشد یا روز....بهار یا پاییز...چرا اما...انگار که پاییزها جور خاصتری هم میشوند حتی...میز آنقدر کوچک است که نفسهایش را حس میکنم روی صورتم... زل میزنم توی چشمهایش...دستم را میگیرد...میز را میکشد کنار...و من سر میخورم توی آغوشش...چهطور فکر کردم که میداند چشمهایش چهقدر خاصند.
.
بعضی چیزها حسرت میشوند.... بعد هر چهقدر هم بیایند و بروند و اتفاق بیافتند، حسرت میمانند....مثل روزهای کشدار تابستان که حتی بوی بلال از بیست قدمی٬ دهانم را آب میاندازد...قلپهای تگری آب طالبی...همهشان به راحتی پرتم می کنند توی تابستان هجده سالگیم....میدانی آخر؟....چشمهایت جور خاصی دلم را برد....از همان روز اول!
پ.ن: نویسندهی این مطلب من نیستم و اسمش را هم نمیدونم.
بوسه اسم است چون عمومی است. بوسه فعل است چون هم لازم است هم متعدی. بوسه حرف تعجب است چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مبهوت میکند. بوسه ضمير است چون از قيد انسان خارج نيست. بوسه حرف ربط است چون دو نفر را به هم متصل میکند.
پ.ن: این را از تو آرشیوم پیدا کردم و اصلن نویسندهش را نمیشناسم.
نمیدونم این پاییز افسرده طاقت میاره تا به شادی یلدا برسه یا نه؟!
من عاشق اشکهایی هستم که فقط برای چند لحظه به چشم میدوند، اشکهایی که اگر انسان روبرویات به اندازهی کافی بفهمد، دنیایی حرف را از عمق دل به چشم میکشانند و به همان سرعت هم دوباره جذب دل میشوند... من عاشق حرفهایی هستم که فقط چشم میتواند بزند، عاشق چشمهای مرطوبی که اشکهایشان را همه جا و برای همه کس رو نمیکنند. از اینجا
پشت پنجره میایستم به نشانهی همدردی با درختها٬ فنجانی از سکوت را جرعه جرعه مینوشم٬ کمی بعد٬ خط نگاهم از آسمان بالا میرود و میرسد به دستهی پریشان کلاغها. از آنها هم میگذرد و به ابرهای سنگین غروب بیست و چهارم آبان هشتاد و هفت گره میخورد. صبر میکنم... از حالا دیگر نگاهم فقط به آسمان است تا با باران پایین بیاید.
مدتیست افکارم تیز شدهاند٬ هر چه میکشم جز تودهای سیاه و سفید از کار در نمیآید. نهایت تلاشم در استفاده از رنگها به خاکستری میرسد و شاید سایهی محوی از پادشاه رنگهایم؛ زرد اخرایی.
از کنار ۲۵ سالگیام به سرعت میگذرم و همه چیز را مرور میکنم. آنقدر تند که از آن آبسترهای میبینم٬ بیوضوح. گذشت. تمام شد. به همین راحتی تمام شد و من در سراشیبی دههی سوم زندگیام سرعت میگیرم. ده سال پیش تصور ۲۶ سالگی خیلی دور بود و تار و امروز که آنقدر نزدیک است باز هم چه تار. به خودم میگویم امسال چه موقعیتهایی که از دست دادم و چه کارهای بیهوده که نکردم! چه آهها که در دلم ماند و خفه شد از بی نفسی. مثل حبابی درشت بر روی آب٬ چه بی تعادل و سست این سال هم گذشت و روزهایی که ساده٬ خوشیاش از دستم لیز خورد و خرد شد. آه ای دریغ و حسرت همیشگی!
عکسهای کودکیام را از روی دیوار جمع میکنم٬ تمام عروسکهایم را میبوسم و کنار میگذارم، و همهی بچهبازیهایم را. هنوز یک روز تا ۲۶ سالگی مانده! انگار تا متولد شدن مجالی هست... هست؟!!!
پ.ن: میدونم خیلی درهم برهم نوشتم، ولی این احساس منه در آستانهی نیمهی دوم دههی سوم زندگی.