تا این گناه کهنه
زیر پوستم جا خوش کرده٬
دست از آغوش سفر بر نمیدارم.
رفتم رفتی رفت
رفتم بیاورمت رفتی
صبر از دستم رفت
رفتیم بمانیم رفتید
بیحوصله از کنارمان رفتند
دیگر برای آمدن کسی فال نمیگیرم
گیرم که آمدی
با رفتن من٬
ماندن تو صرف نمیکند!
بعد از هبوط
مثلا من آدمم
جرات نمیکنم
پایم را از دل این زمین بکنم
دارم از سوراخ جورابم نفس میکشم
هرچه میکشم از دست او...
نه! شما را نمیگویم
از وقتی که رانده شدیم تا حالا٬
او٬
پایش را توی یک کفش کرده
که مثلا مرغ یک پا دارد.
دلم خوش است دل دارم٬
دارم ندارمهایم را میشمارد:
خواب دارم خوراک نه! خانه ندارم
دل دارم دماغ نه! دلدار ندارم
سر دارم سایه نه! سامان ندارم
لعنتی
حتّی این تلفن هم زنگ نمیزند
یکی نیست بپرسد:
دیوانه!
چرا سیب را از دست او قاپیدی؟
کو؟
ولی من که آدم نیستم!
سه فزض برای صندلی خالیات
فرض اوّل: (تو رفتهای)
تو هم که نباشی
این شعر ادامه مییابد
و رنگ پیراهنت
بر این صندلی
مرا امید میبخشد.
فرض دوم: (تو برگشتهای)
پرده را کنار میزنی
پنجره را باز میکنی
مرا نمیبینی
مرا که روی این صندلی سنگ شدهام.
فرض سوم: (من نیستم)
حقیقت دارد
من هیچوقت کنار تو نبودهام
و این صندلی چوبی
مثل دروغی وسط این شعر افتاده است.
فاصله
فاصله را تو یادم دادی٬
وقتی با لبخند
دور شدی از من!
عکّاس بهتر از ما فاصله را میفهمید٬
تو در عکس نیستی
فاصله یعنی تو!
آغوش من از سفر پر است- فریاد شیری- انتشارات نیمنگاه.