و خداوند زمین و آسمان را آفرید… 
و ساخت بقیه چیزا رو به چین واگذار کرد!


ميز اگر بودم
خاک مي‌گرفتم
از اين سكوت و سكون و تنهايی*
*علیرضا روشن

مثل حبـــــــــــــــاب ه


امروز به نقش بی بدیل پدیده های سطحی در زندگی م پی بردم، این که دو روز جوونی مثل حباب ه٬  نمی ارزه به یک دم جــــــــــــــــدایی...



هر روز صبح، دقیقن سر ساعت شش و بیست و پنج صدای باز شدن در خونه‌ش را می‌شنوم، از پله‌ها که سرازیر میشم، بوی عطرش تو هوای تازه راهرو مونده،


خوشی بدجور زیر دل م زده


دل م گاهی این همه آرامش را نمی خواهد، دل م لک زده برای آن چند ساعت خوشی بی دغدغه الواتی های دو نفره مان!

باید حال و هوای م را اساسی عوض کنم!


عشق من! من چای می ريزم،‌ تو پنجره را ببند.



به یاد ایام خیلی خوش دانشکده



تو را دوست می دارم

تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران
و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،
برای خاطر نخستین گل ها
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس
اندک می بینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می برند.
تو را دوست می دارم
برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها
که به جز وهمی نیست دوست می دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
 
ترجمه احمدشاملو

زندگی همین است

هست
نیست
هست
نیست
بشمار و دانه بگیر
هست
نیست
هست
نیست
تا استخاره‌ی ِ تسبیح ِ بودن و نبودن
به هست ختم شود
یا به نیست
اندیشه مکن
و دانه بگیر
هست
نیست
هست
نیست
دانه بگیر
جز این
چاره‌ای
نیست*

*علیرضا روشن


بعضی خبرها خیلی زیاد تکان دهنده اند.
ذهن م از صبح درگیر یکی از این خبرهاست!