خانهها و خیابانها را رها کردهام،
دانههای گندم را بر پشتِ بامها فراموش کردهام،
من کبوترِ توام؛
به شانههای تو عادت دارم.*
*برگی میافتد اندکی از سایه کم میشود - یاور مهدی پور
تو بودی که بعدها گفتی
هیچ چیز تضمین ندارد و رابطه آدمها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی
داشته باشد. یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته
است.
وقتی آدم به چیزی که میخواهد نمیرسد، زیاد دور نمیرود. همان حوالی پرسه میزند و به آشناترین چیز نزدیک به او، شبیه او چنگ
میزند.
فکر میکردم آدمها همانطور که آمدهاند، میروند. نمیدانستم که نمیروند. میمانند. اثرشان میماند حتا اگر همه
چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند.
زندگی کردن را به
ما یاد ندادهاند. در مورد کائنات میتوانیم ساعتها حرف بزنیم ولی از پس
سادهترین مشکلات زندگیمان بر نمیآییم. بزرگ شدهایم ولی تربیت نشدهایم.
مردهای من عاشق نمیشدند. دم دست بودند ولی مال من
نبودند. با آمدنشان این حس گزنده به سراغت میآمد که یک روز میروند و وقت
رفتنشان میدانستی مردههایی هستند که توانایی فکر کردن به بازماندهها را
ندارند!*
*رویای تبت- فریبا وفی
رویای ناتمام
میگذرد در میان کَرت کاهو.
بوی گردوی تازه،
به مشام میرسد...
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست؟!
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستارههای تو را دانهچین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خندههای توام، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب*
*فریدون مشیری
دو حقیقت درباره مرگ
مرگ هم به تساوی تقسیم نمیشود
عجبا! هیچکس هنوز
به سهم کمش از مرگ،
اعتراض نکرده است
خیلیها سهم بیشتری از مرگ نصیبشان میشود*
...
کودک بودم که در سینما،
مردی از اسب افتاد و
آنقدر روی زمین کشیده شد که...
گریه چشمهایم را بست.
بعدها دانستم؛
افتادن از اسب گریه ندارد،
خیلیها از اصل میافتند و میمیرند!*
*محمد علی بهمنی
من میخوام یه دسته گل به آب بدم
مجموع حماقت و اعتماد بهنفس٬ همیشه مقدار ثابتیه٬ ولی کیفیت فعلِ حاصل به شدّت به میزان حماقت و اعتماد بهنفس فاعل بستگی داره!
Très bonne idée
.Je choisirai le Paradis pour le climat et l'Enfer pour la compagnie
Mark Twain
آبرو
یک عمر تلاش کرد تا هیچ کدوم چیزی نفهمن٬ ولی با چاپ دو آگهی ترحیم در یک روزنامهی کثیرالانتشار همه چی به هم ریخت.
چه قدر خوبه که آدم آخرین قطعهی پازل زندگی یک نفر دیگه باشه!
زیاد خواندن شرط نیست بلکه خوب خواندن و خوب عمل کردن...(مارتین لوتر)