بهار!
قبل از این که بروی، قول بده که سال دیگر باز هم بیایی،
شیرین‌تر بیایی.
اصلن یک جوری بیا که برویم گوشه باغی بنشینیم کمی گپ بزنیم ...*
*مهدی میرمحمد


نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی


گاهی گمان نمی‌کنی و می‌شود،

گاهی نمی‌شود که نمی‌شود،
گاهی هزار دوره دعا بی‌اجابت است...
گاهی نگفته قرعه به نام تو می‌شود!

 

به زمین، که شهوت تکرار من، درون ملتهب ش را از تخمه های سبز می انباشت؛ سلامی دوباره خواهم داد


گفته بودم باختيم؟
نان داديم؛
تا آزادی بيايد،
هم نان رفت هم آزادی.

آب داديم تا عدالت بيايد؛
هم آب رفت هم عدالت.

حالا هر وقت خواهرم گم می شود،
بايد او را از صف بهشت در خيابان وزرا پيدا كنيم!
گفته بودم باختيم؟!!!*
*
کیوان مهرگان


ما به خاطره زنده‌ایم و با خاطره نفس می‌کشیم...


«معیار ِ زندگی، خاطره است». با تکیّه بر خاطره است که آدمی می‌تواند به سوی گذشته؛ پیش رود. آن را آن‌گونه که می‌خواهد بازسازی کند و با اقامت در آن به تماشای ِگذشته‌ی ِ بازیافته در زمان ِ حال بنشیند و به این سبب، اندکی زندگی را قابل تحمّل‌تر سازد. *

*والتر بنیامین

آن‌چه یافت می‌نشود٬ آن‌م آرزوست


خرداد 1388، از ترافیکی که باعث می‌شد بعد از یک روز کار، خسته دیر به خانه برسم چه قدر شاکی بودم! ولی هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم این روزها شاید تنها روزهایی بودند که جوانی من می‌توانست در شادی جمعی ایرانی که بدون در نظر گرفتن افکار و عقاید سیاسی، دینی یا ... مردم بود، تجربه کند! افسوس نمی‌خورم، روزگار شیرین فردی زیاد داشته‌ام٬ ولی این نوع شادمانی خاص را به ندرت: بعد از بازی فوتبال ایران و استرالیا (آذر 1376)، روزهای 16 آذر دانشکده فنی، خرداد 1388 قبل از انتخابات!
و تمام شد.
سهم 29 ساله من از خوشی اجتماعی در ایران همین بود.
در حق ما جفا شده؛ از این جهت که آرامش اعتماد [به دیگران] از ما برای همیشه همیشه گرفته شد...
انسان گرگ انسان است و اگر ندرانی دریده می‌شوی در ذهن‌مان حک شده ... حقوق بشر که هیچ! یافت می‌نشود. در واقع هدف حس و تفکر و منطق و غریزه و ... و در کل روح انسان است که خراشیده می‌شود و خراشیده می‌شود و و خراشیده می‌شود و بالاخره از هم می‌پاشد؛ انسان و انسانیت با هم. همه تبدیل به کمپلکس‌های فعالی شده‌اند که با انرژی درونیِ بی‌نهایتِ مهار نشده از این سو به آن سو می‌روند برای یافتن ذره‌ای آرامش خیال!

 

دو راهی!

به چشمای تو سوگند که عشق‌ت واسه من رنگ جنون‌ه


ا
ین همه نوستالژی لعنتی، صحنه صحنه خاطرات نزدیک و دور دور... لغت به لغت حرف‌های اول و آخر قصه‌ها ریخته پشت پلک‌هام، گیر کرده تو گلوم. همه اینا به خاطر یه مشت هورمونه؟! لعنت به این زنونگی که حادثه رو مثل خون بو می‌کشه ...این همه نوستالژی لعنتی، صحنه صحنه خاطرات نزدیک و دور دور... لغت به لغت حرف‌های اول و آخر قصه‌ها، لعنت به این زنونگی که هر ماه این همه رو جلو چشام میاره...

فقط اگه می‌شد، اگه می‌شد دنیا رو عقب می‌بردم و توی اون عصر پاییز چال‌اش می‌کردم.