تمام کابوس دیشب‌م این بود که ورق‌های جزوه جِرم‌ [پیش‌رفته] که به نظرم میاد خدیوپارسی استادش بود، داشت تموم می‌شد و من همه‌ش غصه می‌خوردم که چه‌طوری این همه مطلب را می‌تونم تا جلسه بعد، دوباره تو یک دفتر دیگه بنویسم! 


بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش؟!


شده‌ایم مَثَل آن جماعتی که بر گور خالی شیون و زاری سر داده بود.

به کفش‌های‌م
سنجاق سر می‌زنم،
موهای‌م را با بند کتانی می‌بافم،
دست‌های‌م را جوراب می‌پوشانم،
شعرهای‌م را برای‌ت شال گردن می‌بافم...

حالا حس به‌تری دارم.
راستی برای شام کمی لامپ بخر
بخوریم روشن شویم!*
*ساغر مسعودی

یه جایی هم هست؛ احتمالن حوالی سی سالگی، که نمیشه گفت خوبِ یا بد، لذت‌بخشِ یا رنج‌آور... بستگی به نگاه‌ت داره. تنها چیزی که میشه به قطع در موردش گفت اینه که خیلی واقعیِ، به شدت واقعی! اون‌جا که رسیدی با خودت میگی: هوووممم، من راز فصل‌ها را می‌ دانم...*
*از یک دوست (م.الف)


هر روز، بعد از ظهر:

دقیقن از وقت ناهار تا سه یا چاهار عصر، من کم‌تر نفس‌ می‌کشم؛ دور و برمون پر میشه از انواع بوی غذا و ادویه‌های جورواجور که ترکیب‌شون واقعن افتضاحِ، یه چیزی شبیه بوی ماندگی یخچال! وای خدایا! این بو تو دیواره‌های استیل مایکروفر هم نفوذ کرده و حتا با گرم کردن غذا در ظرف در بسته هم به خورد اون میره و تقریبن همه چی را غیر قابل خوردن می‌کنه!
ترجیح میدم درباره انتقال جرم و تاثیر دما بر ضریب نفوذ گازها، فقط فکر کنم تا نتیجه‌ش را بخورم :|

راستی!
در میان این همه اگر
تو چه‌قدر بايدی!*
*قيصر امين‌پور