!Si ton parfum se répand, mes poèmes sera absolument fraîches
...Si ça se trouve
!?Qui sait


...J'sais pas que je compte les jours ou déduis un après l'autre! trop palpitant, en ce moment

مگر در دل‌م دانه مهر کاشته‌ای که حالا منتظر میوه محبتی؟!


هر وقت دل‌م برای خودم تنگ می‌شود، آرشیو وبلاگ‎م را می‌خوانم، خاطره مرور می‌کنم، خودم را بیش‌تر می‌شناسم و از [هجوم] بی‌نهایت احساسی که داشته‌ام به وجد می‌آیم!


انتهای "شاید" به کلمه "هرگز" متصل است و "هرگز" کلمه تلخ و تاریکی‌ست که تازگی‌ها، مثل ادراک ِگنگ ِ مرگ، وارد ذهن‌م شده و آن پس و پشت‌ها منتظر خودنمایی نشسته است.*
*جایی دیگر - گلی ترقی

این است حالِ ما


زن عقب رفت. مدت‌ها بود نمی‌دانست در بعضی مواقع چه کند. در حضور بعضی مردها روسری به سر داشت، در حضور بعضی‌ها نه، با بعضی‌ها دست می‌داد، با بعضی‌ها نه، گاهی که پست‌چی نامه می‌آورد مانتو به تن داشت، گاهی نه، وقتی زباله‌ها را می‌برد گاه چادر نازک می‌انداخت، گاهی نه... حالا مانده بود دست‌ها را کجا پنهان کند. دست میهمان محکم و طلب‌کار دراز شده بود.*

*داستان ماهی‌ها- مجموعه داستان تمساح بودایی نیوزیلندی محبوب من- آسیه نظام‌شهیدی- انتشارات هیلا


غم‌های‌م را می‌بافم به موهای‌م
چهل گیـــــــــــــــــــــــــــــــــس.
از زن‌نوشت


دل‌م یک عاشقانه پرهیاهو می‌خواهد، چیزی شبیه غرور و تعصب یا بلندی‌های بادگیر، ماجراهای عاشقانه پر دلهره؛ جوری که شب از حسی میان خوشی و اضطراب خواب‌ت نبرد...


کتاب سی‌سالگی من آغاز شد!

زمانی 
با تكه‌ای نان سیر می‌شدم،
و با لب‌خندی 
به خانه می‌رفتم 
اتوبوس‌های انبوه از مسافر را 
دوست داشتم.
انتظار نداشتم 
كسی به من در آفتاب 
صندلی تعارف كند، 
در انتظار گل سرخی بودم.*
*احمد رضا احمدی

آی ابراهيم!
بت بزرگی
كه باقی گذاشته‌ای،
نمرود نشود!
اين روزها
آتش
بر هيچ‌كس
گلستان نيست!*
*قناری مبهوت- محمد حسن‌زاده ليله‌كوهی

امروز از اون روزهایی‌ِ که از صبح الکی منتظر یک اتفاق فوق‌العاده‌ای و همین‌طوری سرخوشی برای خودت!
کاش یک هیجـــــــــــــــــــــــــــان بزرگ از راه برسد.

پائيز
جنون ادواری سال است.
پيرهن‌ش را ريز ريز می‌كند،
در ملافه‌ای به سفيدی برف
خواب می‌رود،
با انگشتانی
كه از لبه تخت بيرون است.
*
*شمس لنگرودی

می‌گويند،
كلنگ
واژه‌ شاعرانه‌ای نيست!
اما
تو
آن سوی ديواری!*

*قناری مبهوت- محمد حسن‌زاده ليله‌كوهی

 

چیزی مثل این روزها و شب‌ها


در هم تنیده
در هم پیچیده
سوال در سوال
عجیب و غریب
راهی به راهی دیگر
در هم‌آمیخته
چیزی مثل روزها و شب‌های ما
در هم
............. سکوت
مردی با صدای بلندی می‌گفت:
این‌جا همه چیز درهمِ . بخر و ببر!
از این‌جا


چیزهای کوچک


دوست‌های شعف‌انگيزم را می‌خواهم؛ که گپ زدن با آن‌ها آدم را سر ذوق می‎آورد، که لازم نیست هر روز خودت را برای‌شان معرفی کنی، که تو را خوب می‌دانند... که مکالمه‌ای چند کلمه‌ای یا حتا پیامی کوتاه کافی‌ست برای این‌که یک بعدازظهر همراه‌ت شوند؛ برای زیرِ پا گذاشتن تمام خوشی‌ها و خنده‌های سرخوشانه! که این‌قدر خاطره و اتفاق مشترک دارید برای حرف زدن و یاد کردن و با هم آه کشیدن و از خنده لوله شدن و ...، که دیگه چه خبر، به بن‌بست سلامتی نمی‌رسد و هزار حرف و حرف و حرف با خودش می‌آورد...
و گاهی دل‌تنگی به یک جاهایی فشار می‌آورد؛ بغض می‌شود وسط جذب بیولوژیکی سرب و کادمیوم و کروم و غلظت اسیدسولفوریک و اِدِتِ‌آ و اشک می‌شود پنهانی و تو فقط دل‌ت لک زده برای همین حرف‌های الکی و بی‌سر و ته و بعد قههه زدن در میان جمعی که تو را زیرزیرکی نگاه می‌کنند و گاهی چشم‌غره می‌روند که یواش‌تر.
و برای خیلی چیزهای کوچکِ خنده‌داری که البته دل‌خوشی بزرگی هستند، دل‌م تنگ شده.
من از این همه ناشناسی که هر روز می‌‎بینم، خسته شده‌ام!


تصمیم کبرا


امروز می‌شه گفت یکی‌ از تصمیم‌های مهم زندگی‌م را گرفتم؛ صبح که از خواب بیدار شدم با خودم فکر کردم هر روز برای چند نفر اسم‌م را هجی می‌کنم و تازه چه شکل‌های عجیب غریبی از اسم‌م را باید بشنوم؛ سه تا سیلاب بودن و  صدای "آ" ابتدایی و کسرهِ انتهایی‌ش، عاطفه را به یک اسم غیرقابل تلفظ تبدیل کرده!!! تازه برای بعضیا باید درباره معنی‌ اسم‌م توضیح بدم و بعد تاکید کنم که ریشه اسم‌م به خاطره ورودِ زبانِ عربی‌ به فارسی، عربیِ ولی‌ خودم عرب نیستم! در نگاه اول شاید این حرف‌ها خیلی مسخره به نظر برسه، ولی وقتی هر روز تکرار میشه و تازه نتیجه‌ای هم نداره و خیلی مسخره‌ست بخوای به مردم آموزش بدی و یه جورایی مجبورشون بکنی اسم‌ت را درست تلفظ کنند (که می‌دونم اشتباهِ) یا اون‌ها در تلاشی بی‌نتیجه باشند که یاد بگیرن، به علاوه این‌که وقتی‌ اسم‌م اون‌طوری که مامان و بابا صدام می‌کنن قرار نیست تلفظ بشه و در به‌ترین حالت بهم بگن عاتیفا؛ که نه برای خودم مانوسِ و نه احتمالن برای اونی‌ ک به زحمت تونسته این‌طوری تلفظ‌ش کنه و همین‌طور ترجیح میدم بهم عاطی هم گفته نشه (باز هم به همون دلایلی که گفتم!) شاید بشه گفت یک اسم جدید که به اسم خودم خیلی‌ نزدیکِ و دیگه لازم نیست هر روز برای این مردم هزار فرهنگ و زبان توضیح بدم و باز هم منتظر چشم‌های گشاد شده از تعجب و استفهام‌شون باشم، به‌ترین راه حل هم که نباشد، ساده‌ترین راه است.
می‌‌دونم خیلی‌ سخت خواهد بود برای منی‌ که هیچ‌وقت دو تا اسم نداشتم و شاید هم هیچ‌وقت بهش عادت نکنم! ولی‌ خب هنوز برای خانواده و دوست‌های‌ قدیمی‌م عاطفه هستم و برای هر کسی‌ که از امروز بهش معرفی‌ میشم یک اسم جدید! حالا می‌فهمم چرا خواهرم همیشه دل‌ش می‌خواد به همون اسمی که توی خونه صداش می‌کنیم صدا بشه! گرچه تفاوتِ دو تا اسم‌ش فقط جانشینیِ یک "الف" با "ی" است: مهشاد، به عنوانِ اسمِ شناسنامه‌ای و مهشید، توی خونه!


 

مرا به خاطرت نگه‌دار...

دل‌خوشی‌های كوچکِ گریزناپذیر


آ
ن‌چه‌ آن هنگام زندگی می‌كرديم و هر چهارتامان از آن آگاه بوديم، اين بود: چيزی شبيه يک روز مرخصی اضافی حين خدمت، كمی مهلت، فاصله بين دو پرانتز، يک لحظه لطافت. چند ساعتی كه از ديگران ربوده بوديم... تا چه زمان يارای آن را خواهيم داشت كه اين چنين خويش را از بند روزمرگی برهانيم و جانانه نفسی تازه كنيم؟ زندگی هنوز چند روز مرخصی برايی‌مان اندوخته بود؟ و نيز چند تا دماغ سوخته؟! چند تا دل‌خوشی كوچک؟! كی هم‌ديگر را از دست می‌داديم و رشته‌ها چه‌گونه میگسستند؟!*
*گریزناپذیر- آنا گاوالدا- نشر قطره

سی، یک عدد است مثل دوازده یا نوزده یا بیست‌هفت!


این روزها که انگار روی دور تند زندگی افتاده‌ام و هر روز بیش‌تر سی سالگی را احساس می‌کنم، همین‌طوری هی دل‌م برای اتفاقات کوچک و بزرگ بیست سالگی‌ام تنگ می‌شود و برای همه آن‌هایی که از میان زندگی‌ام گذشته‌اند و ...
بعد هی دل‌م با خودش نی‌لبک می‌زند و گاه به گاهی هم اشکی و آهی عمیق و یا نه، شاید هم لب‌خندی و یاد دوستی‌ها و خاطرات از گلو بالا می‌رود و چشم‌ها را تر می‌کند و طراوتی می‌دهد به روان سیال و در نهایت، وضوح و درخشش ذهن تجلی می‌یابد: چه خنده‌های سرخوشانه‌ای و چه روزهای روشنی!
این روزهای نزدیک، گاهی به من می‌گویند که دفتر بیست سالگی تمام شده ولی زندگی هنوز مثل قبل پیش می‌رود. من فقط چند روزی بزرگ‌تر می‌شوم و هنوز هم می‌توانم از دیدن یک تاب تنها وسط پارک یا بادکنکی قرمز و سرگردان در آسمان ذوق‌زده شوم، آب‌نبات لیس بزنم و پاهای‌م را در یک جلسه رسمی تکان تکان بدهم و برای خودم عروسک بخرم. هنوز هم می‌شود موها را دو طرف صورت بافت و با گلِ سرهای کفش‌دوزکی بست و با دامن دورچین کوتاه و جوراب‌های رنگین کمانی از خونه بیرون زد.
شاید دو ده سال اول زندگی را دیگران برای‌مان درست می‌کنند ولی بیست سالگی را خودِ خود آدم می‌سازد بی‌تجربه و شناخت. و بعد سی سالگی می‌شود نتیجه‌ شیرینی از این خودساختگی! می‌شود نورهایی که آخر کار به نقاشی‌ات اضافه می‌کنی؛ دمی مسیحایی برای زنده‌ کردن‌ش و بعد حتا می‌توانی برای خودت صاحبِ سبک شوی و زندگی دیگران را بسازی تا آن‌ها هم بشوند بیست ساله و ...؛ چه نشاط‌آور!
به هرحال، خوش‌حال‌م! خوش‌حال‌م که سی ساله می‌شوم، عاطفه درونی‌ام به بلوغ می‌رسد، دنیا رنگ‌های جدیدی به من می‌نماید و ده سال وقت دارم تا خوش‌های سی‌ سالگی را با درک به‌تری از زندگی تجربه کنم.

باید بروم؛ هزار کار نکرده مرا وسوسه می‌کند!