یک داستان عاشقانه


يک بشكه مواد ترانزيتی و يک واگن زغال‌بر، توی يكی از ايستگاه‌های اصلی قطار مونتس به هم خوردند و احساس كردند كه برخوردشان به هيچ وجه تصادفی نيست، زغال‌بر زمزمه كرد: دوسِت دارم عزيزم. بشكه مواد ترانزيتی از شنيدن اين حرف تا بناگوش سرخ شد و مدتی هر دو خيره به هم نگاه كردند. بعد هم آه‌كشان به حركت در آمدند، بشكه مواد ترانزيتی به سمت كياسو رفت و زغال بر به سمت كپنهاک. واقعن متاسفم كه آن‌ها هرگز دوباره هم‌ديگر را نديدند.*

*یک جفت چکمه برای هزارپا- فرانتس هولر

خونه

هر بار که به خونه‌مون فکر می‌کنم تو ذهن‌م همون خونه‌ای هست که تا هجده سالگی با بابا و مامان‌م توی اون زندگی می‌کردم و بعد از اون هم، تعطیلات و آخر هفته‎ها رُ توش می‌گذروندم. همون که هنوز میز و کمد و وسایل و لباس‌ها و کتاب‌هام اون‌جاست! خونه‌مون... نه "خونه بابام" یا "خونه مامان‌م" یا فقط یک خونه تنها، بدونِ مون‌ی که بهش چسبیده!


نشسته‌ام جرعه جرعه یاد تو را می‌نوشم؛ سیزده‌هزار کیلومتر دورتر.


از دل‌تنگی‌های دمِ عید وقتی نوشتن توهم هم‏‏‌صحبتی است در ژرفنای تنهایی


دل‌م می‌خواد برم وایستم دمِ در آشپزخونه و بهش بگم خسته نمیشی هر سال کابینت‌ها را می‌ریزی بیرون و دوباره همه چیُ میذاری سرِ جاش. این‌جا که فرقی نمی‌کنه، همیشه تمیزِ!
دل‌م می‌خواد ببینم‌ش که داره برای سبزه سفره هفت‌سین آواز می‌خونه و روش آب می‌پاشه!
دل‌م می‌خواد دوباره بهمون بگه دوست دارین امسال تخم‌مرغ‌ها را چه‌طوری رنگ کنیم و بعد دسته جمعی بشینیم یه شونه تخم‌مرغ آب‌پز را دونه دونه رنگ کنیم و تا چند روز، اون بگه هرکس باید هر روز یه تخم‌مرغ بخوره و ما هی غر بزنیم که خب مگه مجبوری هر سال این همه تخم‌مرغُ آب‌پز کنی و اون بگه هیچ‌چیز عید را به اندازه تخم‌مرغ رنگی‌ش دوست نداره.
دل‌م می‌خواد سرم‌ُ بلند کنم و ببینم نشسته روبه‌رومُ داره نگاه‌م می‌کنه و بهش بگم میشه بذاری کارمُ بکنم و اون بگه به تو چه‌کار دارم، تو کار خودتُ بکن، من نگاه‌ت می‌کنم.
دل‌م می‌خواد فقط اون صِدام بزنه که هیچ‌کس لحن عاطفه گفتن‌ش را نداره.
دل‌م می‌خواد امسال عید پیش مامان‌م بودم؛ داره سه سالی میشه که سر سفره هفت‌سین خونه‌مون نیستم و دل‌م عجیب هوای بوی سنبل و شب‌بویی که تو راه‌رو می‌پیچیدُ کرده...

گاهی گریزی باید


همیشه که لازم نیست تو هم توی گود باشی، بنشینُ و از بیرون، با خیال راحت تماشا کن!


به تو از تو می‌نویسم.

هوایی نیست که آهی برآید


زیر آواری از کلمه خفه می‌شوم
و هیچ کس نیست مرا بشنود.
دل‌م عجیب سنگین است،
وقت فارغ شدن کی می‌رسد؟!


بعضی وقت‌ها هم هست که نباید چیزی را مزه مزه کنی


نُه یا ده ساله بودم، خاله‌ کوچیکه که اون موقع دبیرستانی بود یه کارت پستال داشت؛ تصویر سه‌رخ زنی و مردی که از نیم‌رخ صورت‌ش تنها لب و چانه‌ای معلوم بود. برای من، نگاه زن که به سینه این آقای بارانی‌پوش تکیه داده بود، اولین تصویر یک عاشقانه واقعی بود. چیزی که شبیه رقص سیندرلا با شاهزاده یا بوسه سانسور شده زیبای خفته و کلمه‌های عاشقانه سریال آینه نبود. تصویری که به یک طرح مدادرنگیِ کودکانه منتهی شد و حتا هم‌چنان که به عشق فکر می‌کنم، این اولین تصویری‌ست که از ذهن‌م می‌گذرد.

پ.ن: این نقاشی هنوز هم لابه‌لای یادگاری‌های بچگی- که احتمالن هر دختری مشابه‌ش را داره- نگه‌ داشته شده!



از این همه راه، همه به رم منتهی می‌شوند


کنار هم نشسته‌ایم؛
تو چای می‌نوشی، من اضطراب فرو می‌دهم!
تو از گرما گله می‌کنی، مرا لرزه می‌گیرد.
تو به کودکی نوپا [که به دنبال پروانه‌ای‌ست] لب‌خند می‌پاشی، من از حقیقتِ ترس فرار می‌کنم.
تو به من گوش می‌دهی، من از تار تنهایی‌ام تور می‌بافم.
تو کنارم نشسته‌ای، من تظاهر می‌کنم نیستی.
من که در کلمات غرق می‌شوم، تو چای‌ت تمام می‌شود!
هر کدام به سمت خود می‌رویم...