بهار من گذشته
زمان گاهی به جای گذشتن،
در نقطهای
نخکِـــــــــــــــــــــــــــــــش میشود!*
*روجا چمنکار
زمان گاهی به جای گذشتن،
در نقطهای
نخکِـــــــــــــــــــــــــــــــش میشود!*
*روجا چمنکار
این روزها زیاد از خاطرم میگذری،
یاد نگاهت در ازدحام بینهایت آدمها؛
مرا،
تا آخر همه زمستانها[ی عمرم] بس.
میدانی!
سی و دو حرف هم کم است برای من که از تو بگویم،
و حواس ششگانهام.
حتا،
رنگها هم یاری نمیکنند برای هر چه تخیل از تو،
و
صداها برای هر چه طنین که از چشمهای تو در من [اینچوناین] روان شده...
سحر تو هر چه بود یا نبود؛
این روزها،
تنهایی مرا لبریز کرده است.
پ.ن: هر چند پاییز است؛ احساس بهار را دارم!
وقتی زبان مادریات فقط ۱٢٧
فعل داشته باشد که مستقيم صرف میشوند، وقتی هزاران فعل ديگر را بايد به کمک فعل
معين صرف کرد، و اين فعل هم درست همان فعلی باشد که برای عمل هم خوابگی به کار میرود،
آن وقت زبان خيانت کار میشود...*
*رضا
قاسمی- وردی که برهها میخوانند
دل م می خواد یه جای بکر داشته باشم که اون جا همه حرف هام را بزنم و هیشکی هم به اون دست رسی نداشته باشه! دنیای مجازی و اینترنت و شبکه های اجتماعی و اسمارت فون و ... برا آدما حریم شخصی نگذاشته ن! هر چه قدر هم که سکیوریتی ها و پرایوسی ستینگ ت را شدید کنی و حواس ت را جمع کنی، باز هم می بینی که دیگه هیچ جا به معنی واقعی تنها نیستی! شاید هم گریزی نیست از این جریان سریع تکنولوژی.
دل م می خواد مثل 14 سالگی یه دفتر خوشگل خاطرات داشته باشم که تنها بیم خوندن ش از طرف برادر کوچیکه باشه که اون هم کیلومترها دوره و به هر حال، این نگرانی هم خود به خود رفع شده! شاید شروع کنم صفحه های پر نشده باقی مونده ش را از کلمه و احساس و خاطره لب ریز کنم تا تفریحی باشد برای روزهای دور که خوندن و یادآوری شون لب خندی غلیظ برام به ارمغان بیاره...