بهار من گذشته

زمان گاهی به جای گذشتن،
در نقطه‌ای نخ‌کِـــــــــــــــــــــــــــــــش می‌شود
!*
*روجا چمنکار



دل م بهار را می خواهد و قدم زدن در جمشیدیه و دست های تو!


برای مردی که از کنار هم گذشتیم، بی آن که وسوسه سرخ حوایی‌‌ام او را با من هم‌راه کند.

                                                                                                    بهار من فقط به یاد تو می‌گذرد
                                                                                                                                          به‌خاطر تو...

این روزها زیاد از خاطرم می‌گذری،

یاد نگاه‌ت در ازدحام بی‌نهایت آدم‌ها؛
مرا،
تا آخر همه زمستان‌ها[ی عمرم] بس.

می‌دانی!
سی و دو حرف هم کم است برای من که از تو بگوی‌م،
و حواس شش‌گانه‌ام.

حتا،
رنگ‌ها هم یاری نمی‌کنند برای هر چه تخیل از تو،
و
صداها برای هر چه طنین که از چشم‌های تو در من [این‌چون‌این] روان شده...

سحر تو هر چه بود یا نبود؛
این روزها،
تنهایی مرا لب‌ریز کرده است.



پ.ن: هر چند پاییز است؛ احساس بهار را دارم!


Someone will NEVER EVER be forgotten.


وقتی زبان مادری‌ات فقط
۱٢٧ فعل داشته باشد که مستقيم صرف می‌شوند، وقتی هزاران فعل ديگر را بايد به کمک فعل معين صرف کرد، و اين فعل هم درست همان فعلی باشد که برای عمل هم خوابگی به کار می‌رود، آن وقت زبان خيانت کار می‌شود...*
*رضا قاسمی- وردی که بره‌ها می‌خوانند


آدمی زاد فقط با آب و نان و هوا نيست كه زنده است،
اين را دانستم و می دانم كه آدم به آدم است كه زنده است؛
آدم به عشق آدم زنده است!

*کلیدر-محمود دولت آبادی

بحران این روزهای من تنها نبودن است در این دهکده کوچک


دل م می خواد یه جای بکر داشته باشم که اون جا همه حرف هام را بزنم و هیشکی هم به اون دست رسی نداشته باشه! دنیای مجازی و اینترنت و شبکه های اجتماعی و اسمارت فون و ... برا آدما حریم شخصی نگذاشته ن! هر چه قدر هم که سکیوریتی ها و پرایوسی ستینگ ت را شدید کنی و حواس ت را جمع کنی، باز هم می بینی که دیگه هیچ جا به معنی واقعی تنها نیستی! شاید هم گریزی نیست از این جریان سریع تکنولوژی.
دل م می خواد مثل 14 سالگی یه دفتر خوشگل خاطرات داشته باشم که تنها بیم خوندن ش از طرف برادر کوچیکه باشه که اون هم کیلومترها دوره و به هر حال، این نگرانی هم خود به خود رفع شده! شاید شروع کنم صفحه های پر نشده باقی مونده ش را از کلمه و احساس و خاطره لب ریز کنم تا تفریحی باشد برای روزهای دور که خوندن و یادآوری شون لب خندی غلیظ برام به ارمغان بیاره...

شوهر من يک تمساح است


"شوهر من يک تمساح است. الان مدت‌هاست از او برای تزيين خانه استفاده می كنم. يعني از وقتي چند ميهمانی رفته‌ام و ديده‌ام آدم‌ها اتوهای زغالی را توی بوفه‌ي ظرف‌های شان می گذارند، يا چراغ‌نفتی های پنجاه سال پيش را توی اتاق پذيرايی كنار تلويزيون‌های چهل اينچ آويزان میكنند يا صندوقچه‌های مادربزرگ شان را آورده‌اند وسط اتاق، روي ش پوست پلنگ انداخته‌اند و يک ديزی سنگی هم روی ش گذاشته‌اند، فكر كرده‌ام يک تمساح هم می تواند تزيين قشنگي باشد برای خانه.
تمساح م را گذاشته‌ام كنار چراغ پايه‌بلند بلژيكی، روی كاناپه‌ای سبز و دراز كه مخصوص خودش داده‌ام درست كنند. گاهی هم می گذارم ش روی ميز ناهارخوری.
اين كه چه طور شد من زن يک تمساح شدم، قصه‌ای طولانی و پيچيده ندارد. همين‌جوری شد ديگر. خودبه خود پيش آمد. به قول خاله خانباجی ها: پيشونی، كجا منو می شونی ..."*
* تمساح بودایی نیوزاندی محبوب من- آسيه نظام شهيدی- نشر هيلا

my tehran for sale


تهران مانند زنی است که پاهای ش را روی هم می گــــرداند و سیگار «کنـت» می کشد، عینک دودی می زند و «ودکالایم» می خورد؛ «بی کینی» می پوشد و حمام آفتاب می گیرد، اما وقتی پای صحبتش بنشینید، از اُملّی و سبک مغزی و حمق و پرمدّعایی و شلختگی و ورّاجی او، آدم تا سر حدّ مرگ ملول می شود...!
*کارنامه چــهل ساله - دکتر محمد اسلامی ندوشن



پشت قاب شیشه پنجره‌ای...


 تو مثل کهربايي!


«از پائولو کوئلیو متنفرم» به روایت کامران محمدی

+
رسم خوشايند پيشنهاد كتاب: از پائولو كوئليو متنفرم!
حمیدرضا امیدی سرور از جمله معدود آدم‌هایی است که هنوز شور و حال نوشتن، عشق به ادبیات و نویسنده و دنیای تلخ داستان، در حرکات و رفتار و کلامش پیداست. از آن‌هایی که در بدترین شرایط ممکن می‌نویسد و در بدترین شرایط ممکن، نخستین کتابش را در نشر آموت منتشر کرده است؛ «از پائولو کوئلیو متنفرم».
این رمان ۴۰۰ صفحه‌ای، فقط و فقط حاصل عشق نویسنده‌اش به دنیای داستان و نوشتن است و صرف نظر از این که چه‌قدر خوب یا بد است، چه‌قدر جدی و قابل بحث است، چه‌قدر حرف تازه‌ای دارد، یا حتی چه‌قدر به عنوان یک رمان، قاعده‌مند و درست نوشته شده است، نشان می‌دهد هنوز هم می‌توان آدم‌هایی را پیدا کرد که لابه‌لای کار شبانه‌روزی و نبرد تن‌به‌تن با زمان و زیست، مسحور رؤیای نوشتن، به کلمات دل می‌بندند…

«از پائولو کوئلیو (که نمی‌دانم همین طور درست است یا کوئیلو) متنفرم» پر است از فضاها و موضوعات و دل‌مشغولی‌های قشر شبه‌روشنفکر متوسط، یعنی بیش‌ترِ ما! همان‌هایی که پاتوق‌شان زمانی سینما «عصر جدید» بود و فروغ و شاملو می‌خواندند و به «کافه‌قنادی فرانسه»، روبه‌روی «سینماسپیده» می‌رفتند… عشق برای این‌ها به شدت با موضوعات فکری و هنری مخلوط بود. گفت‌وگوهای‌شان با کتاب و سینما و موسیقی شروع می‌شد و بعد، به رخت‌خواب می‌رسید! رخت‌خواب‌هایی که در اتاق خواب خانه‌ی مشترک‌شان قرار گرفته بود و… عشق‌های فرهنگی-هنری سرشان به دیوار می‌خورد و فقط با نشستن سرِ سفره‌ی عقد بود که کام‌یابی حاصل می‌شد. ازدواج‌هایی که از هر ۱۰ تا ۹ تایش سرنوشتی جز طلاق فرهنگی-هنری نداشت…
حالا البته دردهای مشترک تغییر کرده است و نسل تازه، یا مستقیم سر از رخت‌خواب درمی‌آورند یا برای گرم شدن، از سیاست و «من و تو» و «بی‌بی‌سی فارسی» حرف می‌زنند. البته امیدی سرور که خودش از «نسل سینما عصرجدید» است، نسلی که ساعت‌ها برای دیدن فیلم «نوبت عاشقی» محسن مخملباف و «سولاریس» آندره تارکوفسکی در جشنواره فیلم فجر، در صف‌های طویل سینما بهمن ـزیر برف و باران‌ـ ایستاده، پائولو کوئیلو را از روزگارِ کمی ‌جلوتر وام گرفته است. نویسنده‌ای که زمانی توانسته بود جای میلان کوندرا را در «نسل عصر جدید» بگیرد و موضوع مشترکی باشد برای جوانان شبه‌روشنفکر در مسیر کافی‌شاپ و رخت‌خواب! این انتخاب هوشمندانه‌ای است. پائولو کوئیلو برای این یکی‌دو نسل، تنها یک نویسنده نیست؛ یک مفهوم است. مفهومی پر از خاطره و حرف و نگاه و باقی قضایا!…

بگذریم!

«از پائولو کوئلیو متنفرم» کتابی است با چنین موضوعاتی.