شانزده آذر عزیز
روزی برای خیابان 16 آذر شعر خواهم نوشت حتی اگر هیچوقت شاعر نباشم. اول به ساندویچ آیدای سر خیابان سر خواهم زد و ساندویچی را که چیپس لایش ریخته شده بود و زیر دندانهایت خرد میشد تبدیل میکنم به یک تشبیهِ رمانتیک. مثلا برگهای پاییز زیر پایِ عابرانِ خیابان 16 آذر. بعد میرسم به خیابانِ پورسینا. میرسم به دری که فکر میکردیم تحت نظر نیست و هر وقت که دانشگاه به هم میریخت بدو بدو از آن به چاک میزدیم و خودمان را لابلای درختهای پارک لاله گم میکردیم. میرسم به پارکینگِ خیابانِ پورسینا که ماشین، همان ابزارِ برتریجویی بر رقبای عشقیمان، این برتری ناجوانمردانه طبقاتی آنجا خودش را نشان میداد و همانجا بود که اولین بار دستش را گذاشتم روی دنده و بعد فشار دادم. بعد خندیدیم.
از خیابانِ پورسینا میرسم به درِ 16 آذر که روز بعد از انتخابات سر جایش نبود. بچهها در را از جا کنده بودند و با خودشان به میدان فاطمی میبردند. به دری که ساعت 6 بعد از ظهر بسته میشد و مایی که تا ساعت 9 نزدیک درختِ توتِ وسطِ حیاطِ روبروی دانشکده گپ میزدیم باید خودمان را به در کوچکِ بعدی میرساندیم. باید از جاری شدن در خیابان 16 آذر و عبور از قطار بی حرکتِ ماشینهایی که فقط بوق میزدند بنویسم. لابد خواهم نوشت ما سنگهایی بودیم لابلایِ رود ساکن که از بین موجهای ایستاده جاری میشدیم تا میدان انقلاب... روزی از گریختن، از دویدن درست در میانه خیابان 16 آذر خواهم گفت و روزی از چشمانِ بهتزدهام خواهم نوشت وقتی اولین عشقِ دورانِ جوانی را در خیابان 16 آذر گمش کردم و از روزی خواهم نوشت که دوباره پیدایش کردم، وقتی سرش روی شانه دیگری بود و داشت همانطور میخندید که همیشه میخندید. حتی اگر شاعر نباشم راه رفتنِ پسری بیست و دو ساله را خواهم سرود، وقتی با بغض سیگار میکشد و خیابانِ 16 آذر را برعکس بالا میرود تا خودش را در ازدحامِ خیابانِ لعنتشده امیرآباد گم کند. حتی اگر شاعر نباشم روزی خیابانِ 16 آذر را شعر میکنم.
* البرز زاهدی
* البرز زاهدی
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۳/۰۱/۲۵ ساعت توسط کرم کتاب
زیاد خواندن شرط نیست بلکه خوب خواندن و خوب عمل کردن...(مارتین لوتر)