آدمی‌زاد اين پتانسيل عجيب را دارد كه خودش را ببُرد، تا كند و در تاق‌چه بگذارد.

هیچ‌کس تا به‌حال دو مرتبه در عمرش عاشق نشده، عشق دوم، عشق سوم، این‌ها بی‎معنی‌ست. فقط رفت و امد است. افت و خیز است. معاشرت می‌کنند و اسم‌ش را می گذارند عشق...
*خداحافظ گاری کوپر- رومن گاری

برای آشنایِ خوبِ قدیمی‌ام


در بی‌عینکی‌های‌م
هم،
تن‌ت
آشنای قرن‌هاست
...

این‌جا رسوایی لکه‌های رنگ بر در و دیوار مانده است؛
جنگ دست‌های من با تیزی خاطرات
و شاید جای دست‌های تو.
نمی‌دانم کجای بیست و چند سالگی‌م تو را گم کردم.
حتا نمی‌دانم تو جا ماندی یا من رفتم؟!
اما،
در خیال‌ِ روشن‌م،
یاد نگاه‌ت بر صورت‌م حک شده
و من،
در این روزهای بی‌عینکی، یاد تو را به وضوح می‌بینم؛
پر نورِ پر نور!
و تو هیچ نمی‌دانی که من ساعت‌های کش‌دار این روزهای بهاری را میزبان یاد تو‌ام،
می‌نشینیم و چای می‌نوشیم و از هر دری حرفی می‌زنیم.
و من تو را تماشا می‌کنم؛
سیر سیر!


ماه بالای سر آبادی است.

اهل آبادی در خواب است.
باغ هم‌سایه چراغ‌ش روشن،
من چراغ‌م خاموش.
یاد من باشد تنها هستم.
ماه بالای سر تنهایی است.*
*سهراب سپهری


وقتی تو نیستی،
تمام خانه ما درد می‌كند!*
*نزار قبانی