هیچ راز و رمزی این‌جا نیست


چند قدم آن طرف‌تر از کلبه مستراحی بود و درش به شکل فجیعی باز مانده بود.
داخل مستراح جلوه یک صورت انسانی را داشت و انگار داشت می‌گفت: "آن پیرکی که منو ساخته 9745 بار این‌جا ریده و حالا مرده و من دیگه نمی‌خوام کسی دست‌ش به من برسه. اون آدم خوبی بود. منو با عشق و علاقه ساخت. تنهام بذار. من حالا یادگار اون ما تحت نازنینی‌ام که کلک‌ش کنده شده. هیچ راز و رمزی این‌جا نیست. برای همینه که در بازه. اگه ریدن‌ت گرفته، مثل گوزن‌ها برو لای بوته‌ها*".
*صید قزل آلا در آمریکا-ریچارد براتیگان

بالاخره باران بارید...

نوشتن

زیر برف سفید کلمات دوش می‌گیرم!
+ 
می‌توانم بی‌فاصله بنویسم. بی‌هیچ درنگی. حالا مطمئن شده‌ام که نوشتن در ناامیدی
ِ بسیار و آن‌گاه که در برابر زندگی روزمره کاملن از پای در آمده‌ایم شکل می‌گیرد. هم‌چنان که ویرجنیا وولف این‌گونه معتقد بود. من نمی‌توانم از پولِ بسیار حرف بزنم اما می‌توانم از کلماتی بسیار حرف بزنم و زنده بمانم. شاید تنها علت زنده ماندن این است که هنوز کتاب‌های خوبی برای خوانده شدن وجود دارند. آ‌ن‌ها در قفسه‌های‌ند. جایی نمی‌روند. کلمات‌شان جابه‌جا نمی‌شود. این‌ها به من امیدواری می‌دهند. کتاب‌ها خیانت نمی‌کنند. می‌شود روی آ‌‌ن‌ها حساب کرد. همین‌جاست که می‌شود گفت آ‌ن‌چه ‌در کتاب‌ها اتفاق می‌افتد بسیار سالم‌تر از واقعیت است. واقعیت، به شدت آسیب دیده است. پناه‌گاهی برای خود نمی‌یابم. وقتی واقعیت ناامیدمان می‌کند به نوشتن رو می‌کنیم. آدورنو درست و دقیق می گوید که وقتی خانه‌ای ندارید نوشتن خانه‌ی شما می‌شود. این خانه با تمام وسعت‌ش از آنِ من است. خانه‌ای که هیچ شکل خاصی ندارد. یک صفحه‌ی سفید و قلم برای نوشتن. نوشتن تا ابد. شاید نوعی خوش‌بختی باشد. به‌تر است این خوش‌بختی را از واقعیت ِ آسیب‌دیده حفظ کنیم. گاهی می ترسم پرنده‌ای که در یک تابلو نقاشی مربوط به هزار سال قبل است و بر دیوار خانه میخ کرده‌ام ناگهان از وحشتی که در روزمرگی‌های ماست پرواز کند و برود. لازم نیست حتمن چیزی نوشته باشم که فراخور ذهن مخاطب باشد. اما لازم است بنویسم. بی هیچ ذهنیتی یا روایتی. ناامیدی به‌ترین دلیل است. زیر برف سفید کلمات دوش می‌گیرم.

سوت سکوت


امروز در پياده‌رو به ياد روزهای رفته افتادم و يادم افتاد آن روز را كه رو‌به‌روی دانشگاه پايم به آسمان گير كرد و افتادم، روزی كه آب بينی من، پايين و خنده‌های تو بالا بود، يادش به خير! اين اولين تفاهم ما بود...*
*سوت سکوت (مجموعه شعر طنز)- عباس تربن- نشر جیحون

آه ای دریغ و حسرت همیشگی


بعضی چیزا درست موقعی که منتظرش نیستی میان سراغ ت! درست اون وقتی که دیگه بهش نیازی نداری! درست مثل نوش دارو ولی بعد از مرگ سهراب!

بگذار زندگی‌ یک نفسِ راحت بکشد


یک روزِ آفتابی را انتخاب کن
خودت را سریع به خانه برسان
راحت‌ترین مبلِ خانه را انتخاب کن
پرده‌ها را کنار بکش (اتاق نباید تاریک باشد)
در زیباترین فنجانی که داری قهوه بریز
و در آرامش کامل
در روزِ روشن
به دور از استرس‌های خارج از خانه
تمام عکس‌های‌ش را پاره کن
تمام خاطرات‌ش را یکی‌ یکی‌ دور بریز (نیازی به مرورِ دوباره هم نیست)
تمامِ کلمات راست و دروغ‌ش را از ذهن‌ت پاک کن (در هر صورت فرقی‌ نمی‌کند)

بعد با شکوهِ تمام چروکِ لباس‌ت را مرتب کن

مثلِ آدمی‌ که هیچ وقت عاشق نبوده
مثلِ آدمی‌ که همیشه تنها بوده
از خانه بزن بیرون
بگذار زندگی‌ یک نفسِ راحت بکشد
(بی‌ انصاف ... ببین آدم را وا میداری چه چیزهایی بنویسم ...)*
*نیکی‌ فیروزکوهی

هنوز هم یاد نگاه‌ش‌ مرا برای شاعر شدن بس است!

Spring Effect

چه خوب است
که
مخاطب خاص شعرهای یک شاعر باشی.

او؛

اول همه شعرهای‌ش بگوید:
"تقدیم به تو".

تو؛

الهام ناخودآگاهانه شاعر باشی،
و بی آن‌که خود بدانی،
مدام از خیال شاعر بگذری!

!Il semble que j'aie appelé quelqu'un

من قبول میکنم که کسی را صدا زدم
رسیدم
به تمام دست‌م
ولی دیگر باور نمی‌کنم
تا من تمام رفتن‌ها و آمدن‌ها را ببینم
که بتوانم برای کسی بگویم
چرا رها کردم
چرا نخواستم
حرف‌ها را با پچ‌پچ بگویم
که کسی این در را بیش‌تر باز کند
*احمدرضا احمدی

...Eventually you get used to

آندره آ : اون رفت. باید می‌دونستم این‌جوری میشه.
اینگرید : خودتو سرزنش نکن، تو عاشق‌ش شده بودی.
آندره آ : حالا دیگه می‌تونم بگم تجربه اول‌م نیست.
اینگرید : ناراحتی؟
آندره آ : آره!
اینگرید : عادت می‌کنی.
آندره آ : نمی‌خوام فراموش‌ش کنم.
اینگرید : عادت می‌کنی، ولی فراموش‌ش هم نمی‌کنی.

*برگرفته از نمایش‌نامه "تجربه‌های اخیر" از امیررضا کوهستانی


ما دلمان برای هم تنگ شده، با بهانه‌یی ساده نشسته‌ایم كنار دستگاه تلفن. دست‌هایمان با هم می‌روند طرف گوشی. بوق اشغال می‌شنویم. یكی از ما به فكرش می‌رسد گوشی را بگذارد و به آن‌یكی فرصت شماره‌گیری بدهد. آن‌یكی هم با همین فكر گوشی را می‌گذارد. تلفن زنگ نمی‌زند. از كنار دستگاه بلند می‌شویم. یكی از ما تمام روز توی زندگی آن‌یكی سرک می‌كشد. آن‌یكی سرک‌های این‌یكی را می‌بیند، لبخند می‌زند و خودش هم توی زندگی آن‌یكی سرک می‌كشد و می‌بیند كه آن‌یكی لبخند می‌زند. شب تصمیم می‌گیریم روز بعد، بی‌بهانه زنگ بزنیم. فردا هر دو می‌نشینیم كنار دستگاه تلفن. با هم دست‌هایمان می‌روند طرف گوشی. بوق اشغال می‌شنویم ...
*نامتعارفه آقای مترجم!- فرخنده حاجی‌زاده


خاطره ای که در درون م است...


خاطره ای در درون م است
چون سنگی سپید درون چاهی
سر ستیز با آن ندارم، توان ش را نیز:
برای م شادی است و اندوه.
در چشمان م خیره شود اگر کسی
آن را خواهد دید.
غم گین تر از آنی خواهد شد
که داستانی اندوه زا شنیده است.
می دانم خدایان انسان را
بدل به شیئی می کنند، بی آنکه روح را از او برگیرند.
تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من
تا اندوه را جاودانه سازی.
*آنا آخماتووا

بدشانسی


شاید من هم مثل ساموئل بکت به سکوت معتاد شده‌ام . اما او سکوت‌ش را بین جملات نمایشنامه‌ها و داستان‌های‌ش مینوشت. من چه‌طور سکوت‌م را بنویسم؟ احتمال دارد که جیمز جویس دوست ساموئل با شیطنت‌هایی که بلد بود او را وادار به نوشتن سکوت‌ش میکرده. پس نتیجه می‌گیرم که من یک جیمز جویس کم دارم . مارسل پروست هم به سکوت معتاد بود. ولی او هم آلبرتین را داشت. آلبرتین یک دختر خوشگل و شوخ و شنگ بود و او را وادار کرد که سکوت‌ش را در هشت جلد بنویسد. پس من یک آلبرتین هم کم دارم. حالا بدشانسی من این است که هر وقت با هزار بدبختی یک جیمز جویس و یک آلبرتین برای خودم جور می‌کنم این دو تا فورن عاشق هم می‌شوند و شروع می‌کنند به عشق‌بازی‌های آن‌چنانی. اصلن یادشان می‌رود برای چه آن‌ها را به دنیای خودم آورده‌ام.*
*منبع نامشخص