اون موقعها که فیسبوک و اینستاگرام نبود و توئیتر هم اینقدر همگانی نشده بود، اینجا تو وبلاگها مینوشتیم؛ کوتاه و دراز. مثل دفتر خاطرات ورقش میزنم و حال و هوای نوشتنشون یادم میاد. دلم دوباره خواست که اینجا بنویسم.
خاطرههای لعنتیِ دوستداشتنی
دنیا کوچکتر از آن است که گمشدهای را در آن یافته باشی
هیچکس اینجا گم نمیشود
آدمها به همان خونسردی که آمدهاند
چمدانشان را میبندند و ناپدید میشوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بیرحمترینشان در برف
آنچه بر جا میماند
رد پاییست و خاطرهای که هر از گاه
پس میزند مثل نسیم
پردههای اتاقت را!
* از وبلاگ رونوشت بدون اصل
پدر خيال میكرد آدم وقتي در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمیدانست كه تنهايی را فقط در شلوغی میشود حس كرد!
<سمفونی مردگان/ عباس معروفی>
همکار چینی نگاه قشنگ چینیگونهایی به بچهدار شدن حین تحصیل داره؛ بچهات توی عکسهای فارغالتحصیلیات هست.
خرابکاریهای عاشقانه
ویژگی حقایق گیجکننده٬ تن ندادن آنها به تجزیه و تحلیل است.
از اولین ثانیه از او خوشم آمده بود. چهگونه میشود این چیزها را توضیح داد؟ من هرگز به دوست داشتن کسی فکر نکرده بودم٬ هر کسی که بود. هرگز فکر نکرده بودم زیبایی کسی میتواند احساسی برانگیزد. با این حال٬ همهی اینها لحظهای که او را دیده بودم با قدرتی بدون تزلزل به حرکت درآمده بود: او زیباترین بود٬ بنابراین او را دوست داشتم٬ بنابراین او مرکز دنیا شد. راز ادامه مییافت. فهمیدم که نمیتوانستم به دوست داشتنش قناعت کنم: باید او هم مرا دوست میداشت. چرا؟ برای اینکه اینطوری بود.
با کمال سادگی او را در جریان گذاشتم. طبیعی بود که آگاهاش کنم: تو باید مرا دوست داشته باشی. لطف کرد و نگاهی به من انداخت٬ نگاهی که بهتر بود از آن صرفنظر میکردم. لبخند تحقیرآمیزی داشت. کاملن روشن بود که حرف احمقانهای زدهام. بنابراین باید به او توضیح میدادم که حرف من احمقانه نبود: تو باید مرا دوست داشته باشی٬ چون من تو را دوست دارم. میفهمی؟
به نظرم میرسید که با این دادههای اضافی همه چیز درست خواهد شد. ولی النا بلندتر خندید. به طور مبهمی احساس کردم به من توهین شده است. "چرا میخندی؟" با صدایی ملایم٬ متکبّر و مسخره جواب داد: "برای اینکه تو احمقی." بنابراین٬ از اولین ابراز عشق من اینگونه استقبال شد. حیرت٬ عشق٬ نوعدوستی و تحقیر٬ همه را با هم کشف کردم.
<خرابکاریهای عاشقانه- امیلی نوتومب- نشر مرکز>
آن روزها رفتند، آن روزهای خوب، آن روزهای سالم سرشار
خاطره خر است. بیهوا یقهات را میگیرد، پرتت میکند میان خرت و پرتهای خاک گرفته گوشه مغزت. بعد پاها را روی هم میاندازد و مینشیند به تماشا!
آن وقت تو وسط غبار برخاسته از روی خاطرات بلند میشوی، خودت را میتکانی. نگاه میکنی و یک یادگاری برمیداری، گرد روی آن را فوت میکنی. با احتیاط آن را سر جایش برمیگردانی. چشم میچرخانی و دانه دانه خاطرهها را مرور میکنی، به بعضیها دست میکشی و از بعضی دیگر به سرعت رد میشوی. بعد انگار طاقت نمیآوری و دوباره از زیر چشم نگاهش میکنی و آه میکشی! آآآآآآآه... بله، آهی عمیق. بعد یادش بخیری میگویی و باز به کند و کاو و یادآوری برمیگردی.
گاهی دلت یک دفعه بیخودی فشرده میشود و بغض به گلویت چنگ میاندازد و اشکت سرازیر میشود. گاهی هم خندهات میگیرد و قهقهه میزنی، بلند و گوشآزار! اینقدر میخندی که دلدرد میگیری. بعد یادت میآید اینجا واقعی نیست، دنیای گذشتههاست و این درد هم فقط یک احساس تو خالی است. تو باید به حال برگردی و دوباره مشغول روزمرگیهایت شوی و گهگاهی هم میتوانی آن روزها، آن روزهایی که به نظرت سالم و سرشار بود را هوس کنی.
فقط هوس...
پ.ن این یک پست خام است و احتمالا هیچوقت هم قرار نیست بالغ شود. در میان نوشتن توصیف نمودارهای یک گزارش ماهانه یکهو به سرم زد که "ایکاش مثلا یک روز از بیست و یکسالگیام تکرار میشد؛ یکی از همین روزهای میانه شهریور (سال هشتاد و سه)، حوالی ظهر" و بعد این کلمهها همینطوری بیرون ریختند.
عشق سالهای وبا
شش ماه بعد از اولین دیدارشان، سرانجام خودشان را در یک کابین در یکی از کشتیهای رودخانهای تازه رنگ شده یافتند. بعدازظهر زیبایی بود. المپیا زولهتا تازه عشقبازی لذتبخش یک کبوترباز وحشت زده را تجربه کرده بود و در نتیجه ترجیح داد تا چند ساعت دیگر همچنان به روی رختخواب و لخت بماند و آرام آرام از آن لحظات لذت برد. کابین برای انجام تعمیرات و رنگآمیزی خالی شده بود، از سوی دیگر بوی رنگ و تینر هم به آن افزوده شده بود، ولی آن دو، در آن بعد از ظهر غرق در لذت بودند و نابهسامانی و بوی تند آنجا را حس نمیکردند. فلورنتینوآریزا در جذبه یک هوس آنی، قوطی رنگ قرمز دم دستش را گشود انگشت اشاره خود را در رنگ فروبرد و روی شرمگاه زن زیبا شکل یک پیکان کشید که نوکش رو به پایین بود و روی شکم زن این عبارت را نوشت: این پیشی ملوس مال من است. همان شب المپیا زولهتا بدون اینکه آن نوشتهها را به یاد داشته باشد در برابر شوهرش لخت شد. شوهر او به روی خود نیاورد و کلمهای حرف نزد. به طرف دستشویی رفت و تیغ ریش تراشیاش را آورد و در حالی که زن مشغول پوشیدن لباس شب بود. سر او را گوش تا گوش برید.
عشق سالهای وبا-گابریل گارسیا مارکز
باد ترانهای میخواند
،رویاهایش را
آسمان پرستاره نادیده میگیرد
،و هر دانه برفی
.به اشکی نریخته میماند
،سکوت
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت
حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
*مارگوت بیکل/ ترجمه احمد شاملو
بعضی از خاطرهها مثل یک بادامِ تلخ هستند؛ فراموشنشدنی و سوزناک تا تیره پشت!
حال و هوای "منم بینام، بیبام، مرا دریاب تا خواب"
اندوهناکترین، هولناکترین و غیرقابل اجتنابترین بخش مهاجرت نه دلتنگی برای ندیدن و نداشتن آنهایی است که دوستشان داری، بلکه از دست دادن کسانی است که چشم به راه تو، چشم از این دنیا فرو بستهاند!
شانزده آذر عزیز
* البرز زاهدی
*زوربای یونانی- نیکوس کازانتزاکیس
خاطرههای پراکنده
* خاطرههای پراکنده، گلی ترقی
گاهی که دیدارها تازه میشود، به چه طراوتی!
حالا هزاران مایل دورتر از گنجینهام، دلم میخواهد دانه دانهشان را ورق بزنم و شاید از میان بعضیشان، دستخط چندین سال پیش با حال و هوای بیستسالگیام را مرور کنم! به هر حال کمتر از یک ماه مانده تا دیدارهای تازه و ... ^___^
با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز
دير كردى نيمه عاشقترم را باد برد...
*حامد عسگری
و به راستی خدایان در میان کلمات میزیاند
همه ما بارها و بارها صدای گرم و خوشحال سماور* را شنيدهايم ولی فقط غلامحسين ساعدی، آنرا در كلام گنجانده است!
*از كتاب واهمههای بینام و نشان- داستان دو برادر
همه جا، جمعه آخرین روز هفته است
عصر جمعه را با یک بطری شامپاین و بادوم هندی و یک گزارش نیمه تموم گذراندم!
اسم دخترت را که ملاله میگذاری، نباید منتظر زندگی بی ملالی برایش باشی!
نام مناسب حق یک کودک است.
وقتی دلگیری و تنها...
کلاس پنجم ابتدایی که بودم به همین خونهای که الان هم توش زندگی میکنیم و من
البته طبیعتن باید بگم خانه پدری ولی دوست ندارم و فقط میگم خونهمون نقل مکان
کردیم، شاید اوایل دی یا آخرهای آذر هفتاد و دو بود، به هر حال بعد از امتحانهای ثلث
اول! من هم مجبور بودم مدرسه و دوستیهای چهار سالهام را بگذارم و به یک مدرسه جدید
بروم! شاید اگر این اتفاق اول راهنمایی میافتاد برای من چیزی عوض نمیشد چون
نهایتن سه ماه بود که وارد فضای نوی مدرسه راهنمایی شده بودم، ولی کلاس پنجم خیلی
فرق میکرد. انگار در مدرسه قبلی ریشه دوانده بودم، کلی دوست داشتم، همه معلمها
از کلاس اول تا پنجم را میشناختم و همه آنها هم من را (میدونم این جا را اشتباه
به قرینه حذف میکنم، ولی میکنم!) خلاصه امروز داشتم فکر میکردم برای یک بچه
یازده ساله چهقدر سخت بوده وارد جایی شود که کسی را نمیشناخته جز دختر همسایهای
که با اون هم چند روز پیش، همصحبت شده بود! اون سال وارد گروه سرود مدرسه
نشدم چون گروه خیلی پیشتر تشکیل و سازماندهی شده بود و دیگه جایی برای من تازهوارد
نبود (و من هم هیچ درخواستی نکردم البته!) تا به حال هم یکی از حسرتهایم مانده است؛
وقتی میدیدم بچهها و دوستان جدیدم را از دفتر صدا میزنند تا برای تمرین بروند
یا یک ساعت بیشتر در مدرسه بمانند و من باید مثل شاگرد تنبلهایی که هیچ وقت به
این فضاها دعوت نمیشدند، جدا میافتادم (در حال حاضر دغدغهام این نیست که به نقص
سیستم آموزشی و پرورشی مدرسههای آن زمان و احتمالن الان بپردازم)! و با وجود معدل بیست، باز باید قابلیتهایم را به تک تک بچهها، معلمم ،
مدیر و ناظم ثابت میکردم، تازه همه به چشم تازه واردِ مشکوک به من نگاه میکردند. با همکلاسیهای جدید دوست شدم ولی تا آخر سال که شش ماهش مانده بود همیشه
غریبه ماندم! همیشه یا اغلب تنها به خانه برمیگشتم و این برای من یازده ساله رنج
بزرگی محسوب میشد. این احساس فراموش شد تا این روزها که از مهاجرتم نزدیک به دو
سال میگذرد، حس میکنم همان بچه کلاس پنجمیام که وسط سال، مدرسهاش را عوض
کردهاند؛ دوستانی دارم که خیلی نمیشناسمشان و آنها هم مرا (باز حذف به قرینه،
اشتباهی خودآگاه است!)، دوستانی دارم که دلم برایشان خیلی تنگ شده، گروههایی که به
آنها سالها تعلق داشتم و الان از همهشان دور ماندهام، شرایطی داشتم که لازم
نبود از اول خودم را معرفی کنم یا مجبور نبودم با سی سال سن خودم را ثابت کنم و
باز مشکوکانه قبولم کنند/نکنند! حتا برای فرار از بعضی موقعیتها (برای من فرار
از بیکاری و استرس پیدا کردن کار و دکترا خواندن)، مجبور به انتخابهای نامطلوب
نمیشدم که بعد خودم را قانع کنم که زندگی گاهی مطابق خواست تو پیش نمیرود... نسل اولی که مهاجرت را به جان میخرد واقعن سختی میکشد و گاهی از
چیزهای سادهای رنج میبرد که گفتنی نیست، باید در یک موقعیت واقعی حس شود تا درکشدنی
باشد. من دو بار از این قسم پیراهنها پاره کردهام و به جرأت میگویم که احساس میکنم
هيچ جاذبهای مرا بر روی زمينهای ناآشنا نگه نمیدارد!
پ.ن: اوه چه یک نفس حرف زدم!
این مکثهای دوستداشتنی
عاشق ويرگولها و نقطهويرگولهايی هستم كه احساس مرا قویتر نشان میدهند، پر رنگتر و گوياتر!
زیاد خواندن شرط نیست بلکه خوب خواندن و خوب عمل کردن...(مارتین لوتر)