مرده‌بادها و زنده‌بادها تاريخ مصرف دارند. خاصيت باد است كه يک‌جا بند نمی‌شود!


اصلن سال باید با پاییز تحویل شود


فصل بوهای نو مبارک!

بوی ماه مهر؛ ماه مهربان


بوی نوی کتاب و دفتر ورق‌نخوده
بوی مدادرنگی‌های نوک‌تیز
دوستی‌های جدید روی نیمکت‌های کهنه
اضطراب روزهای امتحان و شیطنت‌های کوتاه زنگ تفریح
...
حس و حال پاییزی دارم در این سرزمین همیشه‌بهار
یاد سال‌های دور؛
روزهای اول مهر
خوشی شمردن پنج‌های مهر
اندوه گذشتن از بیست‌های آبان
اشتیاق لحظه‌های کوتاه اضافه شده شب‌های یلدا کنار قصه‌های مادربزرگ
و ...
پاییز بیش‌تر از بهار حس و حال زندگی به من می‌دهد
می‌چمد و می‌خرامد بر اسب یال‌افشان زردش،
پادشاه فصل‌ها پاییز.
آه! باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست!


دیشب ماه کامل بود و امروز هوای تنفس تمیز است. اصلن روزِ خبرهای خوش، شب‌های روشنی دارد!


چه خوب‌ه که میشه به همه چیز این‌قدر نزدیک بود؛ فقط با کوتاه کردن ناخن‌ها!


نام‌مان در هوا سرگردان است


حالا اگر فرض کنم
گل‌دان کوچک کنار پنجره
از آفتاب هم‌آن بهره‌ای را می‌برد
که من
از آزادی،
لابد به قول خواجه شیراز
بر عقل و دانش من
خندند مرغ و ماهی.*
*نام‌مان در هوا سرگردان است، عادل بیابان‌گرد جوان، نشر نیلوفر

خدایا ما از همه آی‌تی‌من‌ها در امان بدار

زنگ زدم به آی‌تی‌دسک دانشگاه برای مشکل فایرفاکس‌م که نمی‌دونم چه مرگ‌ش شده و هی ریدایرکت‌م می‌کنه به سایت‌های زبون‌م لال!!! یهو مثلن می‌خوام یک مطلب خیلی علمیُ که گوگل زحمت کشیده برام پیدا کرده، باز کنم که نمای نزدیک باسن خانوم جی لو به نمایش گزارده می‌شه! 

خلاصه بعد کلی بالا و پایین کردن ستینگ‌ها و نصب مجدد روباه مکار و یک ساعت تحمل سرعت کم کامپیوتر، به خاطر آنتی ویروس و اسپای‌ور و کوفت و ...، باز هم به جایی نرسیدیم و من هم‌چنان به جاهای خیلی خوب خوب راه‌نمایی می‌شدم!

دوباره زنگ زدم گفتم هم‌کارتون فلان کارُ کردن و فیلان و .... ولی این درست نشده هنوز!

این‌بار این یکی کلن منُ اندخت بیرون و بعد نیم ساعت تلاش بی‌وقفه (اون هم در استرالیا؟!!!) بهم زنگ زده که درست شد.

من‌ هم خوش‌حال، لاگ‌این که کردم. دیدم بله درست شده و فایرفاکس‌م به فا... رفته :(

ما طبق پالیسی دانشگاه و کپی‌رایت و این جنگولک‌بازی‌ها، دسترسی نصب نداریم و من الان مجبورم با سافاری یا آی‌ای سر کنم یا به گوگل کروم رضایت بدم که البته از همه‌شون متنففففففففففففرم! :|

حالا این‌ها هیچی، مصیبت بزرگ‌تر این‌ه که من جز پسورد ای‌میل‌هام هیچ پسورد دیگه‌ای یادم نیست و باید همه را یه دور ریست کن!


کاش فاصله‌ام تا کتاب‌فروشی‌های روبه‌روی دانشگاه‌، زمان بین دو کلاس بود...


در من کرکس غمگینی می‌زیست که مرا تنها گذاشته...

بی‌مرگی


دیگر جوان نبود، اما خودش را خوب نگه می‌داشت. نه فقط ساکنان نی‌زار، بلکه همه جانوران دور و نزدیک می‌شناختندش و از دیدارش بیم داشتند. سوی چشم‌ش کم نشده بود، و اگر از بلندای هزار متری طعمه‌ای می‌دید، مثل چکشی که میخ را به یک ضرب به جای خود بکوبد، بر سرش فرود می‌آمد.
در این احوال، در اوج رخشندگی، در اوج توانایی، در میان کوبش بال، ناگهان قلب‌‌ش ایستاد. اما نه خرگوش‌ها، نه موش‌خرماها، نه ماکیان ده‌کده‌های اطراف، دل آن را که سر از لانه‌هاشان برآرند نداشتند، چون او آن‌جا، در هزار متری بالای سرشان، با بال‌های گسترده شناور بود، در سکونی پر هراس، دمی برزیسته از مرگ، تا آن‌که باد ایستاد.*
*قصه‌های یک دقیقه‌ای، ایشتوان ارکنی، نشر چشمه

-EX


نسبت بعضی‌ها همون به‌تر که یک پس‌وند سابق بهش اضافه بشه تا تغییر به یک نسبت جدید!

وقتی همه خوابیم


سرگرانی نيست‌ش با خواب سنگين زمستانی
از پس سردی روزان زمستان است روزان بهارانی*
*
نیمای یوش

hier encore, j'avais vingt ans


مشکل این‌جا نیست که یک کتاب خوب یا یک صندلی راحت توی ایوون یا یک سیب خوش‌مزه و آب‌دار دم دست‌م نیست تا به تفریح مورد علاقه‌م برسم؛ که توی صندلی فرو برم و یک دل سیر کتاب بخوونم و سیب گاز بزنم.
حال و هوای خرداد هشتاد و یک را کم دارم!


چه روشنايی بيهوده‌ای در اين دريچه مسدود سر كشيد.

1949


لاسلو رايک*، وزير امور خارجه، مبارز قديمی حزب، برحسب تقاضای شخصی محكوم به اعدام شد. حكم اعدام در فضايی سرشار از تفاهم و اعتماد متقابل، و در حضور جمع قليل مدعوين به اجرا درآمد.


* László Rajk، وزير امور خارجه مجارستان، در اين سال "به همه چيز اعتراف كرد"، خود را مجرم شمرد و به اعدام محكوم شد.

قصه‌های يک دقيقه‌ای، ايشتوان اِركنی، نشر چشمه


متاسفانه عقل تنها چیزی‌ست که همه خیال می‌کنند بیش‌ترین سهم آن‌را دارند!

به قول مسیح علی‌نژاد :"خلاصه این‌که در تب و تاب بحث‌های انتخاباتی مراقبِ رفاقت‌ها و دوستی‌های کهنه باشیم... خیلی‌ها زیر یک سقف هم مثل هم فکر نمی‌کنند، پس با احمق و خائن خواندنِ یک‌دیگر، خانه خرابی نکنیم. همین."


و به‌ترین چیز
رسیدن به نگاهی‌ست

که از «هیچ» حادثه‌ای
تر نمی‌شود.


گاهی هم
رسوایی لازم است،
همیشه که نباید هم‌رنگ جماعت شد!


دل‌م دیوانه بودن با تو می‌خواست!


تو که همه دنیا نیستی!

یک داستان عاشقانه


يک بشكه مواد ترانزيتی و يک واگن زغال‌بر، توی يكی از ايستگاه‌های اصلی قطار مونتس به هم خوردند و احساس كردند كه برخوردشان به هيچ وجه تصادفی نيست، زغال‌بر زمزمه كرد: دوسِت دارم عزيزم. بشكه مواد ترانزيتی از شنيدن اين حرف تا بناگوش سرخ شد و مدتی هر دو خيره به هم نگاه كردند. بعد هم آه‌كشان به حركت در آمدند، بشكه مواد ترانزيتی به سمت كياسو رفت و زغال بر به سمت كپنهاک. واقعن متاسفم كه آن‌ها هرگز دوباره هم‌ديگر را نديدند.*

*یک جفت چکمه برای هزارپا- فرانتس هولر

خونه

هر بار که به خونه‌مون فکر می‌کنم تو ذهن‌م همون خونه‌ای هست که تا هجده سالگی با بابا و مامان‌م توی اون زندگی می‌کردم و بعد از اون هم، تعطیلات و آخر هفته‎ها رُ توش می‌گذروندم. همون که هنوز میز و کمد و وسایل و لباس‌ها و کتاب‌هام اون‌جاست! خونه‌مون... نه "خونه بابام" یا "خونه مامان‌م" یا فقط یک خونه تنها، بدونِ مون‌ی که بهش چسبیده!


نشسته‌ام جرعه جرعه یاد تو را می‌نوشم؛ سیزده‌هزار کیلومتر دورتر.


از دل‌تنگی‌های دمِ عید وقتی نوشتن توهم هم‏‏‌صحبتی است در ژرفنای تنهایی


دل‌م می‌خواد برم وایستم دمِ در آشپزخونه و بهش بگم خسته نمیشی هر سال کابینت‌ها را می‌ریزی بیرون و دوباره همه چیُ میذاری سرِ جاش. این‌جا که فرقی نمی‌کنه، همیشه تمیزِ!
دل‌م می‌خواد ببینم‌ش که داره برای سبزه سفره هفت‌سین آواز می‌خونه و روش آب می‌پاشه!
دل‌م می‌خواد دوباره بهمون بگه دوست دارین امسال تخم‌مرغ‌ها را چه‌طوری رنگ کنیم و بعد دسته جمعی بشینیم یه شونه تخم‌مرغ آب‌پز را دونه دونه رنگ کنیم و تا چند روز، اون بگه هرکس باید هر روز یه تخم‌مرغ بخوره و ما هی غر بزنیم که خب مگه مجبوری هر سال این همه تخم‌مرغُ آب‌پز کنی و اون بگه هیچ‌چیز عید را به اندازه تخم‌مرغ رنگی‌ش دوست نداره.
دل‌م می‌خواد سرم‌ُ بلند کنم و ببینم نشسته روبه‌رومُ داره نگاه‌م می‌کنه و بهش بگم میشه بذاری کارمُ بکنم و اون بگه به تو چه‌کار دارم، تو کار خودتُ بکن، من نگاه‌ت می‌کنم.
دل‌م می‌خواد فقط اون صِدام بزنه که هیچ‌کس لحن عاطفه گفتن‌ش را نداره.
دل‌م می‌خواد امسال عید پیش مامان‌م بودم؛ داره سه سالی میشه که سر سفره هفت‌سین خونه‌مون نیستم و دل‌م عجیب هوای بوی سنبل و شب‌بویی که تو راه‌رو می‌پیچیدُ کرده...

گاهی گریزی باید


همیشه که لازم نیست تو هم توی گود باشی، بنشینُ و از بیرون، با خیال راحت تماشا کن!