هوایی نیست که آهی برآید
زیر آواری از کلمه خفه میشوم
و هیچ کس نیست مرا بشنود.
دلم عجیب سنگین است،
وقت فارغ شدن کی میرسد؟!
بعضی وقتها هم هست که نباید چیزی را مزه مزه کنی
نُه یا ده ساله بودم، خاله کوچیکه که اون موقع دبیرستانی بود یه کارت پستال داشت؛ تصویر سهرخ زنی و مردی که از نیمرخ صورتش تنها لب و چانهای معلوم بود. برای من، نگاه زن که به سینه این آقای بارانیپوش تکیه داده بود، اولین تصویر یک عاشقانه واقعی بود. چیزی که شبیه رقص سیندرلا با شاهزاده یا بوسه سانسور شده زیبای خفته و کلمههای عاشقانه سریال آینه نبود. تصویری که به یک طرح مدادرنگیِ کودکانه منتهی شد و حتا همچنان که به عشق فکر میکنم، این اولین تصویریست که از ذهنم میگذرد.
پ.ن: این نقاشی هنوز هم
لابهلای یادگاریهای بچگی- که احتمالن هر دختری مشابهش را داره- نگه داشته شده!
از این همه راه، همه به رم منتهی میشوند
کنار هم نشستهایم؛
تو چای مینوشی، من اضطراب فرو میدهم!
تو از گرما گله میکنی، مرا لرزه میگیرد.
تو به کودکی نوپا [که به دنبال پروانهایست] لبخند میپاشی، من از حقیقتِ ترس فرار میکنم.
تو به من گوش میدهی، من از تار تنهاییام تور میبافم.
تو کنارم نشستهای، من تظاهر میکنم نیستی.
من که در کلمات غرق میشوم، تو چایت تمام میشود!
هر کدام به سمت خود میرویم...
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش؟!
شدهایم مَثَل آن جماعتی که بر گور خالی شیون و زاری سر داده بود.
سنجاق سر میزنم،
موهایم را با بند کتانی میبافم،
دستهایم را جوراب میپوشانم،
شعرهایم را برایت شال گردن میبافم...
حالا حس بهتری دارم.
راستی برای شام کمی لامپ بخر
بخوریم روشن شویم!*
*ساغر مسعودی
یه جایی هم
هست؛ احتمالن حوالی سی سالگی، که نمیشه گفت خوبِ یا بد، لذتبخشِ یا رنجآور...
بستگی به نگاهت داره. تنها چیزی که میشه به قطع در موردش گفت اینه که خیلی
واقعیِ، به شدت واقعی! اونجا که رسیدی با خودت میگی: هوووممم، من راز فصلها را
می دانم...*
*از یک دوست (م.الف)
هر روز، بعد از ظهر:
دقیقن از
وقت ناهار تا سه یا چاهار عصر، من کمتر نفس میکشم؛ دور و برمون پر میشه از انواع
بوی غذا و ادویههای جورواجور که ترکیبشون واقعن افتضاحِ، یه چیزی شبیه بوی
ماندگی یخچال! وای خدایا! این بو تو دیوارههای استیل مایکروفر هم نفوذ کرده و حتا با گرم کردن غذا در ظرف در بسته هم به خورد اون میره و تقریبن همه چی را
غیر قابل خوردن میکنه!
ترجیح
میدم درباره انتقال جرم و تاثیر دما بر ضریب نفوذ گازها، فقط فکر کنم تا نتیجهش
را بخورم :|
چی میشد زندگی هم تو لحظههای حساسش، موسیقی متن داشت؟!
کریسمس پر مایه (mass)!
دارم روی کادوی دخترک همسایه، پیام کریسمسیام را مینویسم، ولی اشتباهی و خیلی ناخودآگاه، جای یک s برای کریسمس دو تا ss میگذارم، به نظرم Christmass هم میتونه درست باشه چون چشم مهندسی شیمیام بهش عادت داره! وقتی با غلطگیر پاکش میکنم به نظرم حتا خیلی احمقانهتر میرسد! خب وقتی همهچیزمان الکترونیکی شده و تکنولوژی غلطگیری اتوماتیک هم هست، چه وقت نیاز بوده که بدانم دو تا ss یا یک s؟!!! اصلن چند وقت است حتا فارسی هم پیام تبریک کاغذی ننوشتهام؟! و سعی میکنم ذهن وسواسم را متقاعد کنم که توضیح کلامی میدهم موقع تحویل کادو به دخترک، که خدای نکرده خیال نکنند بیسوادم؛ آخر mass زیاد دیدهام!
برای روزهای دانشجویی
دلم برای شانزده آذرهای فنی تنگ شده، برای روزهایی که بهانه آلودگی هوا، دانشگاه را تعطیل نمیکرد! برای
شانزده آذرِ اول که [شايد] شنبه بود و خاتمی در چمران بود و ما سر کلاس
ریشههای انقلاب، شور و شوق هجده سالگیمان را تخلیه می کردیم و خاتمی در
چمران مورد تفقد قرار گرفت.
برای دومین سالروز دانشجو
شدنمان که ترمو یک را تعطیل کردیم؛ برای فریاد یار دبستانی، از فنی تا
درِ پنجاه تومنی! برای تجمعهای مسجد دانشگاه برای آزادی آغاجری، برای
اعتراض به عمید زنجانی، برای سومین و چهارمین و پنجمین و ... شانزده آذر
فنی که از صبح با رویت کارت دانشجویی شروع میشد و عصر با ترس و لرز و
گذشتن از در قدس یا پزشکی به پایان میرسید!
دلم برای خواندن فردا و تلنگر و تعادل زیر ساعت، برای برگههای رنگی وقایع اتفاقیه، برای همه روزهای دانشجویی فنی لک زده است!
پ.ن: يک
اتفاقهايی هست كه ديگر هر كاری هم كه میكنی تكرار نمیشوند، حتا شبيهش!
كه
دلت را هم به وانمود كردنش خوش كنی!
من به روزهای دانشجوییام كه
فكر میكنم اين
احساس خيلی خيلی غلیظتر میشود و حالا اینکه عمر مثل باد میگذرد را
خوب درک میکنم! بعد حسابی دلم میگیرد از اينكه هر كدام از دوستان
نزدیک يا آنهای كه زمانی میشناختم مجبور شدهاند (هر کدام به دليلی) به یک طرف دنيا کوج کنند و دیگر حتا نمیتوانی برای يک بعد از ظهر، قرار سادهای بگذاری و گپی بزنی و چایی بنوشی! اين هم سهم ماست از زندگی؛ آن دوران خيلی کوتاه بود، ولی خوش گذشت انصافن!
به خاطر کندن گل سرخ ارّه آوردهاید؟!!!
چرا ارّه؟
فقط به گل سرخ بگویید: تو، هی تو!
خودش میافتد و میمیرد!*
*بیژن نجدی
گاهی آنقدر آدم خودش را از گوشه و کنار میبرد که از او چیزی نمیماند!
کدام به خانه برگشتن است، کدام سفر رفتن!
!Si ton parfum se répand, mes poèmes sera absolument fraîches
!?Qui sait
...J'sais pas que je compte les jours ou déduis un après l'autre! trop palpitant, en ce moment
هر وقت دلم برای خودم تنگ میشود، آرشیو وبلاگم را میخوانم، خاطره مرور میکنم، خودم را بیشتر میشناسم و از [هجوم] بینهایت احساسی که داشتهام به وجد میآیم!
این است حالِ ما
زن عقب رفت. مدتها بود نمیدانست در بعضی مواقع چه کند. در حضور بعضی
مردها روسری به سر داشت، در حضور بعضیها نه، با بعضیها دست میداد، با
بعضیها نه، گاهی که پستچی نامه میآورد مانتو به تن داشت، گاهی نه، وقتی
زبالهها را میبرد گاه چادر نازک میانداخت، گاهی نه... حالا مانده بود
دستها را کجا پنهان کند. دست میهمان محکم و طلبکار دراز شده بود.*
*داستان ماهیها- مجموعه داستان تمساح بودایی نیوزیلندی محبوب من- آسیه نظامشهیدی- انتشارات هیلا
زیاد خواندن شرط نیست بلکه خوب خواندن و خوب عمل کردن...(مارتین لوتر)