تنها اعتراض است که می ماند
بعضی وقتا تو این مملکت باید لباس جنگ پوشید. فقط همین راه جواب میده! مثل امروز...
“... با هم به اين ميدان شهر كهنه آمده بوديم. روزهای قبل از كريسمس هم بود كه در كنار ميدان كاج عظيمی هم به پا كرده بودند با لامپهای رنگی و بساطها. مجسمه يان هوس، مصلح مذهبی را هم بهت نشان دادم كه در برابر ظلم حاكمان، دست در دست با كليسای كاتوليک آن زمان (قرن چهاردهم ميلادی) ايستاد و گرفتند و سوزاندنش به جرم الحاد، و بر پايه مجسمهاش كلام معروف او نقش بسته كه ”ايمان دارم كه مردم بار ديگر زمام حكومت بر خويش را در دست خواهند گرفت ...” كه ما گفتيم باشد ... با شما اين ميدان را طی كرديم و رفتيم قدري آنورتر، جنب كليسای بزرگ نيكلاس مقدس كه سر نبش ساختمانی مجسمه سر و كله كافكا نصب هست. ايشان در آنجا، در يكی از طبقههای بالای ساختمان به دنيا آمده بود. شما زير اين كلهی مجسمه عكس هم داری، با پالتو بارانیات و فضا هم قدری دلگير و كافكايیست ... يادت هست آن بارانیهايی را كه دوران نوجوانی به صد تومان میخريديم كه به آدم - البته پيش خود آدم - هيئت و حس مردان تنهای بارانیپوش فيلمهای عاشقانه را می داد؟ ...”
بخشی از "ميدانِ شهر كهنه" نوشته پرويز دوايی- شماره 91 فصلنامه نگاه نو
نمیدونم چرا کلاس فرانسه را یهو ول کردم٬ چرا دلم نخواست برم سر کار٬ چی شد که حتا خرید هم حالم را خوب نمیکنه و قرار با دوستای دبیرستان هم٬ چرا ۳۰۰ تا عکسهای آرشیو شده قدیمیم را چاپ کردم٬ چرا الکی غمگینم و ...
این روزها نشستم تو خونه و وقتم را به معنای واقعی کلمه به بطالت میگذرونم٬ گاهی که عشقم میکشه یه تست ریدینگ یا لیسنینگ میزنم. پیادهروی تو پارک نزدیک خونه و بالاخره یادگرفتن شنا تو این سن و سال تنها هیجان این روزهامه. البته به شدت هم استرس دارم: استرس رفتن و دل کندن از مامان و بابا و زندگی تو یک کشور دیگه که ازش هیچی نمیدونم٬ و این امتحان آیلتس هم شده قوز بالای قوز. هرچه که بیشتر به رفتن فکر میکنم٬ بیشتر٬ موندن را دوست دارم. برادرم میگه این یکی از مراحل مزخرف پروسه دردناک رفتنه که آدم دلش میخواد سرش را بکوبه به دیوار و بیخیال همه برنامهریزیهای کوتاهمدت و بلندمدتش بشه و خودش را دوباره پرت کنه تو روزمرگیها گذشتهش.
فکر کنم بعد از این مرحله قراره با خودم کنار بیام که از عهدهش بر میام و زندگی دوباره بیفته رو دور و شاید روزمرگیها یک جای دیگه و با یک شکل جدید شروع بشن. ولی تنها چیزی که برام جالبه٬ یادگرفتن زندگی کردن تو ۲۹ سالگیه٬ چون ۲۹ سال پیش اصلن یادم نیست چهطور با دنیا کنار اومدم.
These days, I try to see too much blue sky ahead