بگذار جهان دوباره آرام بگیرد.*
*گروس عبدالملکیان
A همزمان با B (زنش) و C
(معشوقهش) رابطه دارد و C از رابطه زناشویی A و B باخبر است. اگر B از
ارتباط همسرش با C خبردار شود، به احتمال 76 درصد ترجیح میدهد بهرغم آسیب
شدید عاطفی، همچنان با A زندگی کند ( احتمال 76 درصد بر اساس بررسی و
تحلیل ریاضی یک جامعه آماری با 1100 نمونه بهدست آمده است).
اگر جای A
با B تغییر کند و مثلن B با مردی به نام D دوست شود، مطلوب است محاسبه
احتمال تصمیم A بر ادامه زندگی با B در صورت خبردار شدن او از رابطه همسرش
با D.
جواب: 0.13 درصد یا 1 نفر از هر 763 نفر مرد.*
*تهران در بعد از ظهر-مصطفی مستور
كمی به من برس!
من
از رسيدن تو،
حالم
خوب میشود.
*فكر كنم باران ديشب مرا شسته، امروز
"تو"ام. (مجموعه شعر)- کامران رسولزاده- نشر مروارید
خانهها و خیابانها را رها کردهام،
دانههای گندم را بر پشتِ بامها فراموش کردهام،
من کبوترِ توام؛
به شانههای تو عادت دارم.*
*برگی میافتد اندکی از سایه کم میشود - یاور مهدی پور
تو بودی که بعدها گفتی
هیچ چیز تضمین ندارد و رابطه آدمها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی
داشته باشد. یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته
است.
وقتی آدم به چیزی که میخواهد نمیرسد، زیاد دور نمیرود. همان حوالی پرسه میزند و به آشناترین چیز نزدیک به او، شبیه او چنگ
میزند.
فکر میکردم آدمها همانطور که آمدهاند، میروند. نمیدانستم که نمیروند. میمانند. اثرشان میماند حتا اگر همه
چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند.
زندگی کردن را به
ما یاد ندادهاند. در مورد کائنات میتوانیم ساعتها حرف بزنیم ولی از پس
سادهترین مشکلات زندگیمان بر نمیآییم. بزرگ شدهایم ولی تربیت نشدهایم.
مردهای من عاشق نمیشدند. دم دست بودند ولی مال من
نبودند. با آمدنشان این حس گزنده به سراغت میآمد که یک روز میروند و وقت
رفتنشان میدانستی مردههایی هستند که توانایی فکر کردن به بازماندهها را
ندارند!*
*رویای تبت- فریبا وفی
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستارههای تو را دانهچین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خندههای توام، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب*
*فریدون مشیری
مرگ هم به تساوی تقسیم نمیشود
عجبا! هیچکس هنوز
به سهم کمش از مرگ،
اعتراض نکرده است
خیلیها سهم بیشتری از مرگ نصیبشان میشود*
...
کودک بودم که در سینما،
مردی از اسب افتاد و
آنقدر روی زمین کشیده شد که...
گریه چشمهایم را بست.
بعدها دانستم؛
افتادن از اسب گریه ندارد،
خیلیها از اصل میافتند و میمیرند!*
*محمد علی بهمنی
مجموع حماقت و اعتماد بهنفس٬ همیشه مقدار ثابتیه٬ ولی کیفیت فعلِ حاصل به شدّت به میزان حماقت و اعتماد بهنفس فاعل بستگی داره!
.Je choisirai le Paradis pour le climat et l'Enfer pour la compagnie
Mark Twain
یک عمر تلاش کرد تا هیچ کدوم چیزی نفهمن٬ ولی با چاپ دو آگهی ترحیم در یک روزنامهی کثیرالانتشار همه چی به هم ریخت.
گاه میگویم فغانی برکشم
باز میبینم
صدایم کوته است*...
*مهدی اخوان ثالث
بهار!
قبل از این که بروی، قول بده که سال دیگر باز هم بیایی،
شیرینتر بیایی.
اصلن یک
جوری بیا که برویم گوشه باغی بنشینیم کمی گپ بزنیم ...*
*مهدی میرمحمد
گاهی گمان نمیکنی و میشود،
گاهی نمیشود که نمیشود،
گاهی هزار دوره دعا بیاجابت است...
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود!
آب
داديم تا عدالت بيايد؛
هم آب رفت هم عدالت.
حالا هر وقت خواهرم گم می شود،
بايد او را از صف بهشت در خيابان وزرا پيدا كنيم!
گفته بودم باختيم؟!!!*
*کیوان مهرگان
«معیار ِ زندگی، خاطره است». با تکیّه بر خاطره است که آدمی میتواند به سوی گذشته؛ پیش رود. آن را آنگونه که میخواهد بازسازی کند و با اقامت در آن به تماشای ِگذشتهی ِ بازیافته در زمان ِ حال بنشیند و به این سبب، اندکی زندگی را قابل تحمّلتر سازد. *
خرداد 1388، از ترافیکی که باعث میشد بعد از یک روز کار، خسته دیر به خانه برسم چه قدر شاکی بودم! ولی هیچوقت فکر نمیکردم این روزها شاید تنها روزهایی بودند که جوانی من میتوانست در شادی جمعی ایرانی که بدون در نظر گرفتن افکار و عقاید سیاسی، دینی یا ... مردم بود، تجربه کند! افسوس نمیخورم، روزگار شیرین فردی زیاد داشتهام٬ ولی این نوع شادمانی خاص را به ندرت: بعد از بازی فوتبال ایران و استرالیا (آذر 1376)، روزهای 16 آذر دانشکده فنی، خرداد 1388 قبل از انتخابات!
و تمام شد.
سهم 29 ساله من از خوشی اجتماعی در ایران همین بود.
در حق ما جفا شده؛ از این جهت که آرامش اعتماد [به دیگران] از ما برای همیشه همیشه گرفته شد...
انسان گرگ انسان است و اگر ندرانی دریده میشوی در ذهنمان حک شده ... حقوق بشر که هیچ! یافت مینشود. در واقع هدف حس و تفکر و منطق و غریزه و ... و در کل روح انسان است که خراشیده میشود و خراشیده میشود و و خراشیده میشود و بالاخره از هم میپاشد؛ انسان و انسانیت با هم. همه تبدیل به کمپلکسهای فعالی شدهاند که با انرژی درونیِ بینهایتِ مهار نشده از این سو به آن سو میروند برای یافتن ذرهای آرامش خیال!