a child called it
چند روز پیش یه کتاب خوندم که حسابی تکون دهنده بود!اسمش بچه ای که صداش می کردن"اوهوی"! بود!داستان یه پسر کوچولو هست که مامانش تو تنهایی اذیتش می کنه!اون وقتایی که مامانش می فرستادش تو حموم با یه سطل آمونیاک و کلر واقعا دردآوره!یا اون جایی که پوشک برادرکوچیکشو می چپونه تو دهنش!....هیچ کس جز باباش نمی دونه چی به سرش میاد!ولی اونم کمکش نمی کنه فقط یه روز اون رو با بدبختیاش میذاره و میره!
داستان،درباره ی خاطرات دیوید هست:از گرسنگی هاش و تلاشش واسه سیر کردن خودش،از مدرسه رفتن و دروغ هایی که مجبور هست درباره ی زخمهاش به معلم ها بگه...تا اینکه بالاخره با کمک معلم ها و مشاور مدرسه اش ،از دست مادر بی رحمش ،نجات پیدا می کنه!در واقع،آزاد میشه!
البته مامانش از اول هم این طوری نبوده،ولی به دلیل ناشناخته ای(!!!)که تو کتاب گفته نمیشه ،یهو رفتارش،با این پسرش عوض میشه!(نه با همه ی بچه هاش!)این نکته تا آخر کتاب نامعلوم می مونه!نمی دونم چرا!؟
راستی،عکس روی جلد هم خیلی خوشگله:یه بچه ی ناز، که به شعله ی یه شمع نیم سوز، خیره شده!!!نویسنده ی کتاب ،همون طور که گفتم داره روزای بچگیش را تعریف می کنه دیوید پلزر هست ،که الان یه پسر داره و سعی می کنه بر خلاف باباش،براش پدر خوبی باشه!
زیاد خواندن شرط نیست بلکه خوب خواندن و خوب عمل کردن...(مارتین لوتر)